معنای ِ« جـان »-بخش نخست


یکنفر

« خـرد» که « بینش وروشنی » باشد، «نخستین پیدایش جان» و« چشم جان » بود. چشم جان، که خرد باشد ، برای نگهبانی زندگی بطورکلی ازگزند وآزاراست .این« جان ِ» دیگری hست که رفتارو شیوه اندیشیدن مرا با او مشخص میسازد ، نه مسلمان ویهودی و زرتشتی و بودائی بودنش ، نه انگلیسی و ترک و عرب و چینی بودنش، نه کارگروسرمایه دار بودنش ، نه شاه و گدا بودنش، نه زن و مرد بودنش.

اگرتوجنس همائی و جنس زاغ نه ای
ز« جان »، تو میل بسوی هـُما توانی کرد

« انسان، جانی هست که هرزمانی نو می شود»
جمله جان شو، ارکسی پرسد ترا
توکئی ؟ گو: « هر زمانی جان نو »
اگربخواهیم سراسر ِ فرهنگ ایران را دریک واژه خلاصه کنیم آن واژه « جان» هست. « خـرد » که « بینش وروشنی » باشد، «نخستین پیدایش جان »…

بازدید از نوشته اصلی 945 واژه دیگر

یک دیدگاه برای ”معنای ِ« جـان »-بخش نخست

    • «مسئله بنیادی ِ انسان دراصل ،« جستجوی حقیقت » نبوده است ، بلکه مسئله بنیادی انسان ، جستجوی زندگی در گیتی » بوده است و میباشد . در گذشته ، این سراندیشه ، در داستانهای « جستجوی آب زندگی »، شکل به خود میگرفت .داستانهای خضر ( که نام دیگر ِ همان سیمرغ است ) آب حیات را میجوید ( درداستانی در شاهنامه ) . تشنه آب بودن ، تشنه گوهر زندگیست .همچنین داستان رستم در هفتخوان، که غرم اورابه آب راهنمائی میکند ، حاوی همین اندیشه جستجوی زندگیست ، و غرم ، یکی از چهره های سیمرغست . آب ، به معنای افشره و شیره زندگی ( همه جانها ) شمرده میشد . جانور، می زید ، ولی انسان ، فقط نمی زید ، بلکه در جستجوی « زندگی کردن بهتر در گیتی » است . او میخواهد که بهتر ازآن بزید ، که زندگی میکند . او با خردش، که پیدایش همان جان یا زندگی اوست ، میتواند زندگی خود را بهترسازد . خردش ، کلید ، گشودن بهشت درگیتی است . او میخواهد برغم فریب خوردن ، برغم درد بردن، برغم اشتباه کردن ، برغم برخورد با تضادها ، برغم واقعیات تلخ و پیچیده ، بهتر زندگی کند . او حتا میخواهد برغم مرگ ، زندگی کند ، و مرگ را تبدیل به زندگی کند. برترین دروغ و فریب ، آنست که به انسان بگویند « بهترین زندگی که تو درگیتی میجوئی » در گیتی نیست ، بلکه در زندگی دیگری ممکن است ، که درغیب است ، و فراسوی دنیاست .تو باید به این شک کنی و بدبین باشی که دراین گیتی میتوانی به زندگی بهتر دست یابی .»

      منوچهرجمالی

      لایک

    • «ویژگی سیمرغ ، همین پیوستگی کل جانها باهمست ، که نمیتواند هرگزجدائی آنها را ازهمدیگر تاب بیاورد . برپایه همین اندیشه است که کیومرث، ازهمان آغاز، نمیتواند جدائی سیامک را ازخود، تاب بیاورد . شاهنامه با این اندیشه مهر، آغازمیشود. برپایه همین اندیشه است که سیمرغ ، پـرش را به زال ( یا هرانسانی ) میدهد ( پر، نماد اصل جفت بودنست، پری یا فری، به معنای عشقست ) ، تا دربرخورد با هر آزاری ، او بلافاصله بیاری بشتابد . داشتن پـر، نشان جفت بودن انسان با سیمرغست . سیمرغ ، خدائیست که درد هرجانی ، درد جان خود ِ اوست . سیمرغ ، خدای دردکش است. از درد هرجانی ، خودش، میسوزد ودرد میبرد . خدا ، که جانان (به هم آمیختگی همه جانها) است ، از درد هرجانی ، خودش درد میبرد ، و خودش ، هرجاکه درداست ، حاضر است . سراندیشه « پیوستگی جهان وزمان باهم » ، اندیشه « مرگ » را دراین فرهنگ، پدید میآورد. همه جانها درهنگام مرگ ، بلافاصله به سیمرغ می پیوندند، وبا او عروسی میکنند و میآمیزند. این رجعت به خدا ، مانند قران ، یک رجعت تشبیهی و تمثیلی نیست، بلکه یک « بازگشت درهمآمیزی گوهریست » . این، همان اندیشه سی دانه مرغ عطاردرمنطق الطیر است که باهم درجستجو ، میآمیزند، و یک « سیمرغ = جانان » میشوند . ازسی دانه مرغ ، سیمرغ واحد ، خدا ، که جانانست ، پیدایش می یابد . همانسان ،ازاجتماع وپیوند ِ همه تخمها باهم ، ماه پیدایش می یابد ، که « اصل روشنی» شمرده میشد . « اصل روشنی » ، پیآیند پیوند یافتن تخمهای زندگان ، باهمست. اصل روشنی، پیآیند پیوند یافتن همه چشمها ویا خردها باهمست ( پدیده همپرسی، بنیاد رسیدن به بینش دراجتماع ) . »

      منوچهرجمالی

      لایک

    • «در دین یشت و بهرام یشت و هادخت نسک ، تجربه واحد دین ویژه ای ، عبارت بندی میشودند ، که از هر کدام میتوان رویه های دیگر آن تجربه را بررسی کرد . در هر سه ، گفتگو از « دیدن در سه گونه تاریکی » است . در بهرام یشت و دین یشت سخن از دید اسب در تاریکی ، و دید ماهی کر در ژرف دریا از فرسنگها دوری میرود ، و از دید کرکس از فراز کوه که قطعه گوشتی را از دورادور مانند درخشش سر یک سوزن می بیند . از دین یشت ، میدانیم که این گونه دید ، تجربه حقیقی دین و معرفت است . در بندهشن در می یابیم که ماهی کر و بینش او و نگاهبانیش از درخت « گئو کرنا» که نای بزرگ باشد پیوند مستقیم با سیمرغ دارد . طبعا بحث تجربه دین از دیدگاه فرهنگ سیمرغیست . از بهرام یشت میدانیم که بهرام در هفتمین شکلی که به خود میگیرد ، مرغ وارگانست که در تاریکی می بیند . در واقع ، بهرام ، چنین دیدی و معرفتی دارد ، و از آنجا که بهرام ، پهلوان « سیمرغی» است ، در می یابیم که این بینش ایده آلی سیمرغی بوده است . در هادخت نسک ، این تجربه ، تجربه ای پس از مرگ میشود . در واقع این دید در تاریکی در سه شب پیاپی ، میتواند دیدن سه خواب یا گذر از سه گونه تاریکی بوده باشد . البته با انتقال صحنه به پس از مرگ ، « تجربه اصیل دینی » ، به « تجربه تجسم اعمال خود پس از مرگ » کاسته میگردد ، که در اصل چنین نبوده است . با مقایسه این اسطوره در هادخت نسک با بهرام یشت و دین یشت ، میتوان دریافت که در اصل ، این اسطوره ، پیرامون داوری و پاداش اعمال پس از مرگ نمی چرخیده است ، بلکه مسئله ، مسئله تجربه اصیل دینی بوده است . در بهرام یشت و در دین یشت ، تجربه دینی ، دیدن « رویدادها یا پدیدهای بیرونی و دور» در تاریکی است ، ولی در هادخت نسک ، تجربه اصیل دینی ، در خود انسانست . گذر از سه شب ، همان « سه گونه دیدن اسب و کرکس و ماهی ، از دور و تاریکیست » که در گفتاری جداگانه به تفصیل از آن سخن خواهد رفت . همانسان که آن سه گونه دید تجربه دینی و بینش حقیقی را پدید میآورد ، درهادخت نسک ، این تجربه ، به خود انسان روی میکند ، و این بار خود سیمرغست که چشم ، در عبور از سه تاریکی ، میتواند در خود ببیند . دین ، تجربه دیدن سیمرغ در درون انسان ، پس از توانئی دیدن در سه تاریکی است . این توانائی دیدن در سه گونه تاریکی ( که انطباق با همان سه قطره خونی نیز دارد که رستم از جگر و مغز دیو سپید میگیرد ، و چشم کاوس را با آن روشن میکند ) هر انسانی را آماده دیدن « سیمرغ درونی» میکند ، که ژرفای هر کسی هست . گذر از سه شب ، یا توانائی دیدن در سه گونه تاریکی ، در عرفان در زمان اسلام ، تبدیل به « روند پاره کردن پرده ها » و « شکستن بت ها» ، میگردد. بت ها و پرده ها ، انسان را از رسیدن به خدا باز میدارند

      ولی این تجربه ، بجای میماند که در ژرف هر انسانی ، سیمرغ یا خدا هست که دوست داشتنی است .»

      منوچهر جمالي

      لایک

    • یک‌نفرِ گرامی‌،درود بر شما،

      دیدنِ جهان بصورتِ ترکیبِ این جهان و یا آن جهان، و یا اینکه جان از این جا به جایِ دیگری می‌‌رود، بافته و ساده شده یک تجربه عمیقِ دینی در فرهنگِ ایران است که به واسته مسخ سازی‌هایِ موبدان صورت گرفته است.

      لایک

      • سپاس از پاسخ مشروح شما. تغییر شیوه اندیشیدن در این باره بسیار بسیار سخت است و نیاز به مطالعه و بحث بیشتری دارد. در این مورد، در حلقه بحث ،دو فرضیه کلی مطرح شده است یکی تشبیه جان به قطره آب که تبخیر شده به ابر می پیوندد(پیوند با سایر جان ها) تا دوباره بصورت ابر به زمین یا جایی در جهانی دیگر برگردد{دیدگاه برخی از سرخپوست های کانادایی } و دیگری مطابق دیدگاه کارل گوستاو یونگ، هر جان/زندگی بر جان ها/ زندگی های آیندگان بصورت آرکه تایپ ها و ناخودآگاه جمعی تاثیر می گذارد… با توضیح شما، دیدگاه اول بنظر نزدیک تر می اید…(با توجه ترکیب دوستان از لحاظ ملیتی و رشته تحصیلی شان در دانشگاه و اینکه برای درک یک اندیشه مجرد، باید تصویرسازی کنیم ) بعلاوه اینکه خود یکنفر، بشدت به وجود همزمان جهان های موازی هالوگرافیک (و نه اندیشه دینی جهان فانی /باقی) اعتقاد دارد!
        البته اگرمجموع این جهان های موازی (دائما» در حال پدید آمدن و از بین رفتن)را گیتی بنامیم در یکی بودن گیتی بحثی ندارد.
        بهر حال برای پاسخ ها از شما بسیار سپاسگزاریم.

        لایک

        • یک‌نفرِ گرامی‌،

          مفهومِ جان را تنها با یک تصویر نمیتوان شرح داد و بیان کرد،

          تصویرِ دیگری که به نظرِ من می‌‌رسد دانه است.

          یک دانه گندم، در خاک قرار می‌‌گیرد (در تاریکی دفن میشود)، آنگاه جوانه‌ می‌‌زند ، رشد می‌‌کند، و خوشه می‌‌دهد، آنگاه این خوشه می‌‌خشکد و به زمین بر می‌‌گردد و پخش می‌‌شود و دوباره از هر دانه آن خوشه ، جوانه‌‌ای تازه می‌‌روید.

          روندِ زندگی‌ و مرگ هم بی‌ شباهت به این نیست.

          لایک

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s