موسیقی‌ِ مردمِ جهان (۵) – دوستم دوستم


Dostum ِDostum

Bin cefalar etsen almam üstüme oy
Gayet şirin geldi dillerin dostum oy
Varıp yadellere meyil verirsen oy
Gış ola bağlana yolların dostum, dostum …
Gış ola bağlana yolların dostum, dostum …
İlahi onmaya yardan ayıran oy
Bahçede bülbüller ötüyor uyar oy
Kula gölge ise allaha ayan oy
Senden ayrılalı gülmedim dostum, dostum …
Senden ayrılalı gülmedim dostum, dostum …
Pir Sultan Abdalım gülüm dermişler oy
Bu şirin canıma nasıl kıymışlar oy
İster isem dünya malın vermişler oy
Sensiz dünya malı neylerim dostum, dostum …
Sensiz dünya malı neylerim dostum, dostum …
.
.
.

MY FRIEND, MY FRIEND

Even if you wish malianity for me I will not hold you to blame
I love the things you say
If you lend yourself to those who want to do harm
Let winter come and let your roads be snowed down
Let winter come and let your roads be snowed down
Those who turn you/that who turns you away from your love (of God and of mundane beloved)
Nightingales are singing in the garden, tell her/him
It may be a shadow to the subject, but it is manifested to God
I had not laughed since we severed my friend, my friend.
I had not laughed since we severed my friend, my friend.
My Pir Sultan Abdal (the name of a famous bard of Anatolia who has actually written these lyrics about 400 years ago) they have picked up all the roses from my garden
How did they hack this beautiful soul of mine
They had given me worldly posession if I had yearned for them
What would I care for worldly posessions without you my friend, my friend
What would I care for worldly posessions without you my friend, my friend
(P.S.: To understand this verse truly you have to delve into the Rose and Nightingale symbolism and sufism in Turkish culture)
.
.
.

 

 

نوشته‌هایِ مرتبط:

عـدالتی که آزادی نیافـریند، عـدالت نیست — تـازه هـا – جـمالی به روز


Justice that doesn’t create freedom is no justice, and freedom that doesn’t create justice is no freedom Freedom that blocks justice and justice that blocks freedom are inhuman, since both, freedom and justice, stem from humanity. And by destroying each other, they destroy humanity Gerechtigkeit die keine Freiheit schafft ist keine Gerechtigkeit, und Freiheit die…

via عـدالتی که آزادی نیافـریند، عـدالت نیست — تـازه هـا – جـمالی به روز

اين ره که تو می‌روی، … (سخنی با «فعّالانِ ايرانیِ حقوقِ بشرِ جهانی»)


M. Sohrabi

اين ره که تو می‌روی، … مرو! راهی نيست!!
(سخنی با «فعّالانِ ايرانیِ حقوقِ بشرِ جهانی»)
در اين نوشتار، رویِ سخن‌ام با کسانی‌ست که خود را با عنوانِ رسمی-نيمه‌رسمیِ «فعّال/مدافعِ حقوقِ بشر»، معرّفی می‌کنند…
در درستیِ نيمی از دعوی و مدّعایِ ايشان، جایِ ترديد نيست. امّا، به‌نظر می‌رسد (بلکه اکنون در اين 17 روز که از «تحصّنِ مرگ» من و همسرم، جلوِ کميساريایِ محترمِ حقوقِ فشلیِ سازمانِ ملل در آنکارا می‌گذرد، مثلِ روزِ روشن [اگرچه صدالبتّه، هرگز حاضر نمی‌شوند آن را «به‌عبارت» درآورند، و به‌جایِ آن، با عملِ صريحِ خود، مؤکّداً برآن مهرِ تأييد می‌زنند-]، به من اثبات شده) که :
ايشان «نقضِ حقوقِ بشر» را فقط و فقط هنگامی ناروا می‌دانند و در محکوميّتِ آن «فعّال» می‌شوند که «نقض»، حتماً و فقط از سویِ نظامِ جمهوریِ اسلامی صورت گرفته باشد!! امّا اگر نقضِ کاملاً آشکار و حتّی آشکارا بی‌شرمانه‌ای از سویِ خودِ «متولّیِ رسمیِ حقوقِ بشرِ جهانی»، که يعنی…

بازدید از نوشته اصلی 1,061 واژه دیگر

درخواست یاری مهدی سهرابی از هم‌میهنان


فريادخواهی – لطفاً کمک کنيد که يک‌باره بميريم…‎
اين‌بار که پدرم اشتباه بود…!ديگر تحمّلِ ريزريز و مرگ‌مرگ مردن را نداريم. لطفاً کمک کنيد که يک‌باره بميريم…
::::فشرده:
من مهدی سهرابی، چهارسال و چهارماه، و همسرم راضيه کيومرثی (و دو فرزندمان)، حدودِ سه‌سال است که در ترکيّه، در شرايطِ کشنده‌یِ فناهندگی و انتظار به‌سرمی‌بريم. با اين‌که بعد از 5 ماه به من قبولی داده‌اند، بی هيچ دليل و علّتِ اعلام‌شده‌ای (که البتّه از نظرِ من مجهول نيست!) ما را چنان‌که گويی «بشر» نمی‌شمارند، در اين شکنجه‌زار، اسير و سرگردان نگه داشته‌اند…
نامه‌ها و خواهش‌ها و غيره‌مان را انگار بی‌ادبی‌ست اين‌همه مدّت به مستراب می‌فرستاده‌ايم…
چون بيش ازين طاقتِ ذرّه‌ذرّه مردن را نداريم، راهی برایِ من و همسرم نمانده، الّا اين‌که از اين کميساريایِ قدسیِ شکنجه‌گر، درخواستِ مرگ کنيم. مرگی آرام، بدونِ درد، و مطمئن.

می‌رويم تا جلوِ آن درگاهِ شکنجه و شرارت، برایِ رسيدن به آرزوی‌مان، مرگ، بنشينيم.
از شما دوستان، بزرگواران، عزيزان، درخواستِ حمايت داريم.
::::
و نافشرده:
(می‌دانم درد و دردنامه مفصّل است و، وقتِ شما عزيزان ارزشمند؛ امّا لطف کنيد و بخوانيد. هم‌چُنين به‌دليلِ ضيقِ وقت، عملاً نتوانستم برایِ يکايکِ شما، جدا-جدا نامه بنويسم. خواهيد بخشود.)دوستان، بزرگواران، و نازنينان!
منِ خاکستر و خانواده‌یِ زجرکشيده‌ام در چنگالِ هيولايی مهيب و خوفناک گرفتار آمده‌ايم. اگر ياریِ شما نباشد، جز مرگِ ذرّه‌ذرّه و دردناک، سرنوشتی نداريم و نخواهيم داشت…
برخی از شما بزرگواران ممکن است مرا از دور يا نزديک، کم يا بيش، می‌شناخته باشيد يا بشناسيد. ممکن است گاه‌گداری، سطری بيتی چيزی ديده يا خوانده باشيد. اگر هرگز و کلّاً نديده و نخوانده‌ايد، خواهش می‌کنم لطف کنيد و به اين اوراق نيم‌نگاهی بيفکنيد.

http://fardayerowshan.blogspot.com
http://bahramskandari.blogspot.com/2010/04/blog-post.html
http://borzinmehr.blogspot.com
https://www.facebook.com/fardayerowshan

همسرم، راضيه کيومرثی:
 .
کسانی که مرا حتّی قدری و اندککی می‌شناسند، می‌دانند که نه‌تنها چيزی را ادّعا نمی‌کنم، بلکه کلاً و اصولاً درين وادی‌ها نيستم؛ نه از رویِ فی‌المثل فروتنیِ راست يا دروغ، و يا چيزی شبيهِ آن، بلکه واقعاً می‌فهمم و می‌دانم که جز همين که گه‌گاه چارکلمه‌ای بخوانم و احياناً سطرکی بنويسم، هيچ نبوده‌ام و نيستم… واقعيّت را که نمی‌توان تغيير داد يا انکار کرد. (اين‌که خواهيد ديد که در نامه‌یِ پيوست، که خطاب به هيولا نوشته‌ام، خود را به عناوينی چون شاعر و نويسنده وصف کرده‌ام، فقط و فقط از سرِ ناچاری بوده و بس.)
امّا، در يک‌چيز هيچ شک ندارم، و آن اين است که اگر دمِ پرِ آخوند (صل‌الله) می‌ماندم و اگر شانس نمی‌آوردم، قطعاً يا اينک سال‌ها بود که از مرحوميّت‌ام می‌گذشت و يا در گوشه‌ای از زندان‌هایِ مخوفِ اهريمن، آرزویِ مرگ می‌کردم…گفتم «آرزویِ مرگ»…
و چه‌قدر عجيب است! باز به همان رسيده‌ام که ازآن گريخته‌ام: اهريمنِ دروغ و بدی؛ هيولایِ قدسیِ مرگ! و بازهم همچُنان آرزومند…!!
::::
پنجاه‌وچهار ساله‌ام.
از آذر 1389 تا امروز، چهارسال ‌وچهار ماه از پناهنده‌شدنِ ناچارانه‌ام به کميساريایِ پناهندگان (آنکارا) می‌گذرد. قبولیِ پناهندگی‌ام در 20 می 2011 صادر شده؛ همسرِ دردمند و دو فرزندِ زجرکشيده‌ام بعداً به من ملحق شده‌اند. (مهرِ 1390، همسرم پسرِ کوچک‌مان را که آن‌وقت هنوز 17 ساله هم نشده بود آورد و نتوانست برایِ آوردنِ فرزندِ ديگرمان برنگردد. برگشت و ارديبهشتِ 91 او را هم آورد؛ و اکنون اين‌جا در مرگ‌زيوی با من، شريکِ اجباری‌اند.)
گُمان نمی‌کنم به توضيحِ بيشتری نياز باشد. حتّی نيم‌نگاهی به نوشته‌ها و شعرگونه‌هایِ من کافی‌ست تا با شگفتی از خود بپرسيد: يعنی می‌توان پذيرفت و باور کرد که اين آدم را چهارسال و چهار ماه (يا گيريم سه‌سال) با سه بی‌پناهِ دردمندِ ديگر، آن‌جا سرگردان و آواره و بی‌سرنوشت نگه داشته‌اند؛ درحالی‌که انبوه‌انبوه (و چه‌بسيارانی از ايشان با کيس‌هایِ ساختگیِ سراپا دروغ) می‌آيند و در کوتاه‌ترين زمان، راهیِ کشورهایِ امنِ پناهنده‌پذير می‌شوند!؟
متأسّفانه بايد باور کنيد…
بی‌ترديد خواهيد پرسيد: مشکل چيست؟
ازآن‌جاکه حتّی برایِ نيم‌بار هم با من از «مشکل» حرفی نزده‌اند، هيچ به‌نظرم نمی‌رسد الّا يک‌چيز: مسلمينِ داخله‌یِ کميساريا می‌خواهند از منِ کافر و مرتدشده‌یِ اسلام‌ستيز، انتقام بگيرند؛ و همراهِ با من، خانواده‌یِ رنج‌ديده‌ام را نيز ذرّه‌ذرّه بميرانند…
شخصاً در اين موضوع هيچ شکّی ندارم؛ چراکه اگر مشکلی قانونی و قابلِ بيان و ناپوشيدنی در کار بود، اين‌ها با پدرجدِّ من هم رودبايستی ندارند!!بارها بارها بارها بارها نامه نوشته، ايميل زده، و درخواستِ رسيدگی کرده‌ام؛ امّا…
می‌نجبيد آب از آب، آن‌سان که برگ از برگ، هيچ از هيچ…::::
سير و بيزار از «حقوقِ بشر»ی که اين کميساريا خود را متولّی آن می‌داند و ما خونين‌جگرانِ زجرکشيده را از شمولِ آن بيرون می‌شمرد…
من و همسرم، 20 فوريه برایِ آخرين بار نامه نوشتيم و به لابه و استرحام، خواهانِ توجّه و رسيدگی شديم. اعلام کرديم چنانچه به وضع‌مان رسيدگی نشود، برایِ درخواستِ «مرگِ ناچارانه‌یِ اختياری» که قطعاً بايد توسّطِ آن کميساريا انجام گيرد، جلوِ آن شکنجه‌گاه خواهيم نشست.
صدالبتّه، پاسخی دريافت نکرديم.
و اکنون، زمانِ مرگِ ما فرارسيده…

دوستان! بزرگواران! عزيزان!
خواسته‌یِ ما دو دردمندِ خاکسترشده‌یِ بی‌فريادرس که ديگر تحمّلِ اين مرگِ تدريجیِ دردناک و موهن را نداريم، چيزی جز يک «مرگِ آرام، بدونِ درد، و مطمئن» نيست. شايد اگر خود می‌توانستيم اين رهايی را ممکن سازيم (که يعنی خودکشی)، مزاحمِ حضرتِ هيولا نمی‌شديم. امّا همه‌یِ ما خوب می‌دانيم که حتّی با پول‌هایِ کلان نيز نمی‌توان ابزارِ مناسبی يافت که مرگی بدونِ درد و مطمئن را امکان دهد.
و اصلاً چرا بايد ما، بی‌آن‌که خودِ ما هيچ جنايتی با ما کرده باشد، خودِ خود را بکشيم؟
می‌خواهيم لااقل شماری از وجدان‌هایِ بيدارِ جهان اطّلاع يابند و بدانند برایِ چه می‌ميريم. می‌خواهيم اثبات کنيم که هر انسانی که از سویِ نهاد، سازمان، و يا هر جايگاهِ رسمیِ بی‌افسار (که هيچ سازوکاری برایِ جلوگيری از شرارتِ آن تعبيه نشده باشد) موردِ ستم و شکنجه‌یِ غيرِ قابلِ تحمّل واقع شود، به‌حدّی که از زندگی بيزار، و آرزومندِ مرگ گشته باشد، حقِّ مسلّم و قطعیِ اوست که تقاضا کند تا همان هيولا، يک‌باره به زندگیِ مرگ‌ناک‌اش پايان دهد.

اين تعبير و تصوّر را هرگز به خود راه مدهيد که ما دو دردمندِ سير-از-جان، برایِ معامله تحصّن می‌کنيم. ديگر ما از اين شکنجه‌گرِ خبيثِ منفور، جز «مرگ» هيچ نمی‌خواهيم.
تنها نگرانیِ ما در لحظه‌یِ مرگ، سرنوشتِ دو فرزندمان خواهد بود. اميدواريم بعد از رهايیِ ما از شرِّ نکبتِ حقوقِ‌بشری اين درنده‌یِ منفور، پيدا شوند و باشند کشورها و وجدان‌هایِ انسانیِ بيدار و دلسوز و نوع‌دوست، که برایِ اين دو بی‌پناهِ آواره، چاره‌ای بينديشند. تصديقِ استعدادِ وافر، حسنِ اخلاق، و انسانيّت‌شان، محتاجِ نگاهِ دوّم نيست…

::::
دوستان! بزرگواران! نازنينان!
ازآن‌جا که کميساريایِ فناهندگان (که در شرارت و رذالت، از نظامِ اقدسِ الهیِ جمهوریِ اسلامی هيچ کم نمی‌آورد) به انحاءِ گوناگون سعی خواهد نمود تا ما دو دردمند را از جلوِ بارگاه الهی‌گونه‌اش براند و دور سازد؛ و چه بسا بتواند پليس را وادارد که با ما برخوردِ غيرِمنصفانه نمايد (ما در اين‌همه مدّت، از مردم و دولتِ ترکيّه، هرگز ذرّه‌ای بدی و بدانصافی نديده‌ايم؛ امّا قدرتِ هيولاهایِ ظاهرالصّلاحِ قانون‌پشت را نمی‌توان دستِ‌کم گرفت!)، خواهش ما اين است:

اگر دوست داشتيد به رهايیِ ما از رنج و شکنجه کمک کنيد
برایِ جلوگيری از دورکردنِ ما از محلِّ کميساريا،
نخست و هرچه زودتر بهتر، عينِ نامه‌ای را که خطاب به کميساريا نوشته‌ايم (پيوست)، به اين نشانی ايميل يا فکس کنيد، و آنچه خود می‌دانيد در «حمايت» از خواسته‌یِ اين دو دردمند، بر بالایِ نامه بيفزاييد…

Email Subject: Related to Mahdi Sohrabi’s case (385-10C04988)turan@unhcr.org
fax number: 0090 312 441 1738
نامه‌یِ ما را (که خطاب به کميساريا نوشته‌ايم و فايلِ وُرد آن به‌پيوست خدمت‌تان ارسال می‌شود) به هر زبانی که می‌دانيد ترجمه کنيد و با شرح و حمايت‌نوشتِ خود منتشر نماييد…
(اگر اين هيولا، بالاسر و ناظر و ازين قبيل داشته يا دارد و ما هرگز ازآن اطّلاع نيافته‌ايم و شما سولاخ‌اش را می‌شناسيد، به آن‌جاها هم فکس و ايميل بفرماييد. اگرچه ما در اين چندسال از وجودِ چُنين جايی باخبر نشده‌ايم و اطمينان داريم که وجود ندارد.)
به هرجايی که می‌دانيد می‌شناسيد و گُمان می‌بريد که با شنيدن فريادِ ما، به ما ياری خواهند رساند، بفرستيد… دولت، سازمان‌ها، نهادها، روزنامه‌ها، تلويزيون‌ها، و هر جایِ ممکن در کشورِ آزادی که هريک از شما بزرگواران درآن زندگی می‌کنيد…
هرجايی که می‌شناسيد و می‌يابيد…
به دوستان‌تان اطّلاع دهيد…
به هر شکلِ ممکن که خود می‌دانيد صدايی بلند و رسا برایِ ناله‌یِ ضعيف و فريادِ درگلومانده‌یِ ما له‌شدگانِ شويد…می‌دانيم که همه‌یِ اين‌ها فضولی‌ست و خود بهتر می‌دانيد چه بايد کرد.
ما خدا نداريم، و چشم‌مان فقط به دست و قلم و صدایِ شماست، نازنينان!
هرگز اين تصوّر را به خود راه مدهيد که به «مرگ» دو انسان ياری می‌رسانيد… شما به رهايیِ ما کمک می‌کنيد. مرگ برایِ ما گواراترين شهدهاست، اکنون!سپاس‌گزاريم.
و شاد و سربلند باشيد.
اظهارِ شرمندگیِ ما را بپذيريد.ما، فردا، دوشنبه، 13 آوريل، ساعتِ 8 صبح (به‌وقتِ ترکيّه) يادداشتِ کوتاهِ خود مبنی بر اعلامِ حضورمان را به اتاقکِ ترجمانِ کميساريایِ فناهندگان خواهيم سپرد…

مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی
يک‌شنبه‌شب، 23 فروردين 1394؛ 12 آوريل 2015

***

به: بالاترين مقامِ مسئولِ کميساريایِ عالیِ پناهندگانِ سازمانِ مللِ متّحد؛ آنکارا
از: مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی 385-10C04988
چهار سال و چهار ماه، از پناه‌آوردنِ من (مهدی سهرابی؛ شاعر، نويسنده، و پژوهنده‌یِ مرتد، ملحد، و منتقدِ جمهوریِ اسلامی و اسلام)، به آن کميساريا، و حدودِ سه سال از ملحق‌شدنِ باقيمانده‌یِ خانواده‌یِ زجرکشيده‌ام می‌گذرد.
با وجودِ بارها و بارها نامه‌نگاری و خواهش و استرحام، متأسّفانه، آن کميساريا بر رفتارِ به‌دور از موازين حقوقِ بشری و زشت و کين‌توزانه‌یِ خود درباره‌یِ ما رنجورانِ از اهريمن گريخته و فرزندانِ دردمند و بی‌پناه‌مان، پافشاری نموده و می‌نمايد…به‌ويژه با توجّه به بی‌اعتنايیِ محض و فوقِ ظالمانه به آخرين نامه‌یِ ما (ارسالیِ 20 فوريه، توسّطِ دفترِ آسام)…
اينک، ما دو دردمندِ ناتوانِ به‌تنگ‌آمده و بيزار، مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی، همچنان که در آخرين نامه‌یِ خود، بعد از تشريحِ وضعِ دردناک و غيرِ قابلِ ادامه و تحمّلِ خود، به آگاهیِ آن مقامِ عالی رسانده‌ايم، برایِ اجرایِ «مرگِ اختياریِ ناچارانه»یِ خود، در برابرِ بارگاهِ عالیِ حضرتِ متعالی و عرش‌نشينِ آن کميساريایِ جرثومه‌یِ عطوفتِ بشری، می‌نشينيم… بی‌صبرانه آرزومندِ مرگِ رهايی‌بخش.اين تنها راهی‌ست که آن کميساريایِ قدسیِ کين‌توزِ عطوفت‌شعار، برایِ ما خاکسترشدگان باقی گذاشته است.
تاکنون، ما جز رنج و مرارت و شکنجه، ازآن درگاهِ عالی، نصيب نبرده‌ايم. اميدواريم اين آخرين تقاضایِ ما برآورده گردد تا يک‌باره و برایِ هميشه از شرِّ شرارتِ آن بلنددرگاه، آسوده گشته، رها شويم.به بلندترين و ضجّه‌وارترين صدا-ناله‌ای که می‌توانيم، فرياد می‌زنيم:
به شرارتِ بی‌شرمانه و کين‌توزانه‌یِ خود خاتمه دهيد.
ما بيش ازين طاقتِ انتظار و شکنجه‌هایِ زشت و بيمارگونه‌یِ شمايان را نداريم.
برایِ يک‌بار هم که شده، گوشه‌ای از وجدانِ نبوده‌تان را بيدار سازيد و اين را درک کنيد که:
ذرّه‌ذرّه ريزريز و مرگ‌مرگ مردن را، بيش ازين طاقت نداريم…

ضمنِ اعلام اين‌که ديگر در هيچ امر و موردی جز اجرایِ «مرگِ ناچارانه‌یِ اختياری»مان، آن کميساريایِ قدسی را به‌رسميّت نمی‌شناسيم، رسماً و بنا به حقِّ غيرِ قابلِ انکارِ «درخواستِ مرگ» که برایِ هر انسانِ ستم‌ديده‌یِ اسير در چنگالِ ستم‌گری کاملاً بی‌افسار امّا متأسّفانه دارایِ مجوّزِ رسمیِ شرارت، قائل‌ايم، از آن کميساريا درخواستِ مرگ داريم؛ مرگی آرام، بدونِ درد، و مطمئن…
دو تخت در بيمارستان؛ بيهوشی؛ تزريقِ سم؛ و تمام!

بی احترام:
مهدی سهرابی – راضيه کيومرثی
دوشنبه، 24 فروردين 1394؛ 13 آوريل 2015

منبع:

مخلوق Creature

زندگی در قلمرو مرگ


يادداشت حاضر را از اين رو به قلم آوردم تا حقيقتی را بازگو کنم که اگرچه برکسی پوشيده نيست، اما من واقعيت ملموس آن را تا اعماق وجودم تجربه کرده ام و با رعب و وحشت همراه آن بارها مرده و دوباره زنده شده ام. از سال ۸۹ به اين سو و درطی روزها و ماههای متوالی اسارت در سلول انفرادی و تحت بازجويی های بی پايان و توان فرسا در بازداشتگاههای وزارت اطلاعات و همچنين سالها تحمل حبس در شرايط جهنمی زندانهای جمهوری اسلامی آنچه که از همه سختی ها و شکنجه ها و از همه فشارها و شانتاژها و از تمامی توهين ها و تحقيرها و نيز آنچه فراتراز همه زنجير و دست بند و پابند و چشم بند و شوکر و کتک ها و سيلی ها و ضرب وشتم ها مرا به غايت عذاب داده وبرمن سنگين آمده وگران تمام شده است، واقعيت تلخ تهديد به مرگ و اعدام بوده است.

در اين سالهايی که به اندازه يک عمر بر من گذشته افريت مرگ چون کرکس سياه همواره و هميشه بر فراز سرم معلق و در پروازبوده است.

در توان من نيست تا احساسم را هنگامی که از تو ميخواهند وصيت نامه خود را بنويسی و سپس بر چهارپايه قرارت ميدهند تا تو را به دار بکشند وصف کنم و شرح دهم.

در طول اين سالها هر جاهلی که به آموزه ی اهريمن و به آيين وحوش بيابان گرد تقويت يافته به خود اجازه داده است تا با تهديد به قتل و اعدام مرا شکنجه کند. در مهرماه همين سال جاری زمانی که ماموران وزارت اطلاعات مرا در شهر اروميه ربوده و در سياه چالهای بازداشتگاه اداره اطلاعات آن شهر تحت بازجويی قرار داده بودند، وقتی برای بازجو توضيح ميدادم که معمولا روال کار بدين گونه است که وزارت اطلاعات برای مخالفان ومنتقدان بويژه پاپوش می دوزد و پرونده می سازد و متهم ميکند و دادسرای انقلاب هم چشم بسته محکوم و مجازات می کند و دراين ميان دادگاه و قانون و قاضی تماما ظاهر سازی و فرماليته است که تنها کارکرد آن فريب افکارعمومی است، وی درمخالفت با من به صراحت ميگفت: » اگر چنين بود که ميگويی هم اکنون دستور ميدادم تو را اعدام کنند » و يا درهمين مدت که مرا به بازداشتگاه اداره اطلاعات کرج انتقال داده بودند، رييس بند ۸ سپاه در زندان رجايی شهر به من ميگفت: » تو سر سالم به گور نميبری.»

يادم هست در دوره نخست حبس خود در زندان ندامتگاه کرج رييس بازرسی زندان معتقد بود: ميشود با تزريق يک آمپول مرا به قتل رساند، آب هم از آب تکان نميخورد.

باری واقعيت اين است که تا زمانی که مجازات اعدام يعتی قتل و جنايت دولتی در قوانين جزايی کشور وجود داشته باشد نميتوان انتظار داشت که مقامات و کارکنان رسمی دولت در سمت های مختلف اطلاعاتی و امنيتی و نظامی و انتظامی و قضايی ديگران را به مرگ و اعدام تهديد نکنند و ازاين روش و شيوه موثر جهت شکنجه و سرکوب مخالفان و معترضان حاکميت استبداد ناجوانمردانه بهره نبرند همچنين نميتوان توقع داشت که جمهوری اسلامی با لغو مجازات اعدام شيشه عمر خود را به سنگ بکوبد.

رژيم منفوراسلامی به دليل اينکه بر لبه پرتگاه زاده شده اگر حتی يک گام از موازينی که به هنگام ظهورش اتخاذ کرده است، عقب بنشيند بدون شک به اعماق سقوط خواهد کرد.(منظور نگارنده از لبه پرتگاه بطور نمادين بام مدرسه رفاه است که در سال ۵۷ مقامات رژيم گذشته را در آن مکان اعدام ميکردند.)

رژيم قضايی جمهوری اسلامی تغذيه با مرگ است، اگر نکشد زنده نمی ماند، بنابراين همانطور که گفته شد عاقلانه نيست اگر اميدوار باشيم آيت الله ها به اراده خويش نردبان را از زير پای خود فروبکشند بويژه آنکه اينان تجربه نظام پيشين را دارند که چگونه تحت فشارهای حقوق بشری دولت کارتر دستگاه عصبی اش مختل گرديد و اشتباهات محرزی مرتکب شد. رژيم اسلامی حاکم بر ايران بنا بر ماهيت سرکوبگر، خونريز و تروريستی خود هرگز حتی يک فرد مخالف و معترض را به رسميت نميشناسد ونه تنها وی را از هيچ حقوقی برخوردار نمی دارد بلکه تجربه نشان داده است که همواره تمام توان خود را جهت نابودی او بکار گرفته است. اگر توجه کرده باشيد به هنگام انتخابات های ياوه و دروغين اين رژيم و درنمايشها و تبليغات رسانه ای درراديو و تلويزيون که مردم را به شرکت در انتخابات تشويق می کنند محض نمونه حتی يک تن از ايرانيان که مخالف شرکت در انتخابات بوده باشد و يا نظری مغاير با تبليغات رسمی ابراز کند حق اظهار وجود ندارد و اساسا وجود چنين فردی منتقد و مخالف وناراضی، ناديده گرفته شده و انکار ميشود. اين حقيقت را بايد در نظر بگيريم که بنياد ايدئولوژيک جمهوری اسلامی بر پايه اسلام قران بنا گذاشته شده و به همان گونه که قران مخالف فکری ومنتقد متنش را کافر ميخواند و مستحق مجازات مرگ ميداند در جمهوری اسلامی نيز با جديت تلاش می شود تا مخالف و معترض و ناراضی سياسی را در صورت ممکن اعدام کرد، به قتل رساند، ترور کرد و يا دست کم با حبس در زندان وی را از کار انداخته فشل وفلج نمود و به عمر او رفته رفته خاتمه داد چنانچه وجود فکر خدا را در اذهان مردم سياهی ترس از مرگ بدانيم حکومت های خودکامه با اعدام و باجگيری و جان ستانی و محروم کردن از زندگی برای خود سرشتی خدای گاهی و خدای گونگی باز توليد می کنند. حکومت های خودکامه هنگامی که در اذهان عموم اين توهم را به اثبات رساندند که صاحب جان و زندگی مردم هستند و خود را از قدرتی فرا انسانی برخوردار ساختند آنوقت استبداد خودکامگی خويش را بر نسلها و زمانها حاکم و مسلط می گردانند در نتيجه زندگی همگانی و جامعه مدنی را متوقف کرده و تضعيف و منحل ميکند ناگفته نماند که هرگونه مجازات اعدام و قتل و قصاص در جمهوری اسلامی به ضرورت سياسی و به ضرورت حفظ قدرت صورت ميگيرد، قتل و اعدام انسانها نياز موقوفی رژيم منفوراسلامی است و هرگاه زمام داران جمهوری اسلامی نتوانند اعدام مخالفان سياسی را در افکار عمومی توجيه کنند نياز خود را با اعدام و قصاص مجرمين عادی و بويژه آويزان کردن جنازه مجرمين از جرثقيل و در ملا عام ارضا ميکنند.

در گذشته های تاريخی نيز قدرت های سلطه گر مخالفان خود را اعدام می کردند وجنازه آنها را مدتها از دروازه شهر آويخته و در معرض تماشای عموم قرار ميدادند، حتی وقتی جنازه ها تجزيه و پوسيده و گنديده می شد پوست آنها را با کاه می انباشتند تا مدت زمان بيشتری در انظارعمومی نمايش داده شود. به دار آويختن و حلق آويز کردن مجرمان به خودی خود تحقير انسانها است بويژه آنجا که در ملا عام افراد را از جرثقيل آويزان می کنند، منظور اصلی بی مبالات و بی اعتنا ساختن مردم نسبت به زندگی و سرنوشت خود و ايجاد بيزاری و دل سردی و دل مردگی در مردم مد نظر است که در نتيجه ی تماشای مرگ و مرده و جسد و جنازه بوجود می ايد.

اين نکته را نيز نبايد از نظر دور داشت که در جهان امروز نزد افراد آگاه سفسطه ای است که در مورد تفاوت مجازات اعدام با مجازات قصاص قاتلين که از طرف دستگاه قضايی رژيم عنوان ميشود به هيچ وجه شنونده و خريداری ندارد بی گمان جنايت و زشتی اعدام ها و قتل هايی که به نام قصاص قاتلين اجرا ميشود به مراتب بيشتر از اعدامهای دولتی است که فی المثل در مورد قاچاقچيان مواد مخدر يا سارقان مسلح يا متجاوزين به عنف همواره در جمهوری اسلامی انجام می گيرد قتل هايی که بر اساس شريعت اسلام و بنام قصاص صورت می گيرد و افراد عادی و سالم را در مقام جلاد تشويق به جرم و قتل و جنايت ميکند بارها شاهد بوده ايم که پدر و مادر سالخورده ای را تحت عنوان اوليای دم واداشته اند که چهارپايه را از زير پای فرد محکوم به قصاص بيرون بکشند و به دست خود مرتکب جنايت شوند.

جمهوری اسلامی با اين بهانه که قصاص از حقوق مردم است و به دولت ارتباطی ندارد می کوشد خود را از ارتکاب به قتل و جنايت تبرعه کند در صورتی که از اين احکام و اقدامات بنام اعدام های شرعی و بنام قصاص نيز همچون ابزاری پرقدرت در جهت سرکوب جامعه و تثبيت و تقويت سلطه اهريمنی خود به غايت سود می برد.

ترور به گونه دقيق کلمه يعنی وحشت پراکنی اگر اين تعريف را در نظر داشته باشيم تمامی اعدام ها و قصاص هايی که در جمهوری اسلامی صورت می گيرد مصداق صريح ترور می باشد. جمهوری اسلامی درهر سال بالغ بر ۴۰۰ نفر را اعدام ميکند که هدف واقعی اين جنايت ها ايجاد رعب و وحشت در جامعه و سرکوب روانی آحاد ملت است. رژيم منفور اسلامی از اعدام و قصاص و قتل ملت ايران در جهت ماندگاری و دوام و بقای خود بهره ميبرد اين حربه را می بايد از چنگال های خونی آيت الله ها باز پس گيريم تا وقتی حکومت ها در ايران ازين قدرت برخوردار باشند که بتوانند جان مردم را بگيرند فی الواقع بر جايگاه خودآيی تکيه زده و هرگز مساله استبداد و خودکامگی در اين سرزمين حل و رفع نخواهد گرديد و اين صفحه باطل تاريخی از گردش خود باز نخواهد ايستاد.

ملغی شدن مجازات اعدام و قصاص و حذف آن از قوانين قضايی کشور و نه صرفا متوقف ساختن اجرای حکم اعدام ميتواند آرامش و امنيت روانی جامعه ايران را به گونه ای تاريخی برقرار و تضمين نمايد و به لحاظ روان شناختی در حذف تعادل و تماميت روحی يکايک افراد جامعه تاثير و نقش تعيين کننده ای داشته باشد باز گرداندن شادی و نشاط به جامعه ايران و ايجاد اميد به زندگی به آينده لازمه ضرورت فرآيند رشد و تکامل انسانهاست ازجمله در گرو حذف مجازات اعدام و قصاص از قوانين جزايی کشور است.

در پايان اين يادداشت لازم می بينم با سخنی کوتاه ياد و خاطره منوچهر جمالی دانشمند فقيد را گرامی بداريم:

هيچ چيزی مقدس نيست
هيچ شی ای
هيچ شخصی
هيچ کلامی
هيچ مکانی
مگر جان انسان
مگر زندگی
بطوری که «خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام صادر کند»

محمدرضا پورشجری (سيامک مهر)
نويسنده وبلاگ گزارش به خاک ايران ۵ بهمن ۱۳۹۳
زندان کرج

محكوميت جديد پدرم براي اتهامي كه برايش ٤ سال حبس را گذرانده بود


میترا پورشجری: بيهوشي پدرم و انتقال به بيمارستان شريعتي كرج در شانزدهمين روز اعتصاب غذا


پدرم «محمد رضا پور شجری» زندانی سیاسی ساعت ۸ شب شنبه ۱۸ بهمن به سلول انفرادی منتقل شد


میترا پورشجری: شكنجه روحي پدرم در پي پرونده سازي های سیاسی و اتهامات جديد


Je ne suis pas Charlie


ایرانیان در اسارت ملایان


یکنفر

برگه ایران در اسارت اسلام فیسبوک
10685376_517979111639223_1229883443144346771_n
بهشت آنجا که ملايی نباشد

کسی را با کسی کاری نباشد

در آن شهری که ملا خانه دارد

در آن جا، هيچ دانايی نباشد

جهان خالی شود از حقه بازی

در آن روزی که فتوايی نباشد

به امید بیداری — با ‏‎Afshar Eftekhari‎‏.

بازدید از نوشته اصلی

«پیوند ایمان و اصل قربانی خونی»


ارتـــای خــوشـــه (سیـــــــمرغ)

«پیوند ایمان و اصل قربانی خونی»

اینکه نام دیگر ادیان توحیدی، ادیان ابراهیمی است بدین خاطر است که بر همین اصل بنیادی ِقربانی خونی استوار است. البته قضیه به آیین میترائیسم در ایران باز می‌گردد که میتراس با کشتن گاو مقدس، دست به آفرینش گیتی می‌زند. ادیان ابراهیمی، همه بدون استثناء، براین بنیاد ساخته شده‌اند. مفهوم ِ«ایمان» اساسن اینستکه موءمن بفرمان و امرِ الله یا یهوه یا پدر‌آسمانی، می‌بایست بکُشد، خون بریزد و سر ببُرد. یعنی قربانی خونی کند تا ایمانش را ثابت نماید ولو آنکه این قربانی، فرزند خودش باشد. و سپس آنرا «جشن» نیز بگیرد برای همین هم «عید قربان» بمعنای شادی و رضایت موءمنان از امر قربانی‌خونی کردن است.
بواسطه اینکه تحصیل‌کرده‌گان ایرانی و سازمان‌ها و دستجات سیاسی ما، همواره در فضای اسلام، تنفس کرده و بدون اینکه خود بدانند دارای افکار آلوده به اسلام و  در واقع آندسته نیز که بوئی از قضیه برده، هیچ‌گاه دلیری…

بازدید از نوشته اصلی 140 واژه دیگر

بي خبري از وضعيت زنداني سياسي محمدرضا پورشجري


محمدرضا پورشجری با پایان دوران محکومیت از زندان آزاد شد


الا یا ایها الساقی


تنهایی

اینو گوش کنید از دستتون نره.

بازدید از نوشته اصلی

« – استوره ؟؟؟ »


« – استوره ؟؟؟

با درود.
واژه ی استوره در زبانهای ایرانی ریشه دارد. نباید آن را با «ط» نوشت. بنُ این واژه با مانای(معنی) درستین و راستینش در سنسکریت مانده. پیش از بررسیِ ریشه ی ایرانی این واژه به مینو و فریافت(معنی و مفهوم) آن میپردازیم.

 استوره چیست؟ استوره چیزی جز همان history و story و تاریخ نیست. تنها به شوندِ دور بودن زمانِ رویدادها و آگاشته شدنِ آن در اندیشه و ویر و یادِ مردمان، با رازآلودگیها و شگفتیها همراه است. زبانِ استوره در اساس «نگاره» است. استوره ها یا بندادهای ایرانی با نگاره اندیشی(تصویر اندیشی) رازگشایی میشوند و درونمایه و مانای خود را آشکار میسازند. پس از آن فرزان(فلسفه) و واژه ها هستند که درونمایه و مغزِ استوره را برای گوارش در اندیشه های کسانی که هزاران سال از رویدادها و بُندادهای استوره ای دور هستند، آسانگوار و دریافتنی میسازد.

۱- استوره رشته است، نخ است، تناب و ریسمان است. استوره گذشته های دورِ مردمان را به روزگارِ زندگیِ کنونی ایشان می پیوندد، میدوزد، می بندد. استوره پودِ ردیف و سلسله رویدادها، سرگذشت، اندیشها، بینش، منش، آروینها و دستاوردهای مینوی و فرزانیِ یک مردم است که با تارِ زمان درهم تنیده میشود و پیشینه و چیستی و کیستیِ و فراز و نشیب مردمی را به زمانهای آینده میرساند. استوره از تنیده شدنِ تارِ زمان و پودِ داستانهای مردمی، با همه ی داشته ها و دستاوردهایشان است که سرگذشت و پیشینه و چیستی مردم را در درازنای زمان به هم می پیوندد و به دستِ زادمانهای پسین میرساند.
استوره رگه های کیستی و چیستی یک پاترم(ملت) است که با خونِ زمان، در اندامِ فرهنگی و سالمه ی(تاریخی) یک مردم کهن روان میشود. استوره «بافت» فرهنگ و پیشینه ی مردمی، با تار و پودِ زمان و رخداد است.
استوره «ردیف» یا سلسله ایی از داستانها و سخنانِ اندیشه برانگیز و آزموده و سخته است که از روانِ نیاکان و پیشینیان به روزگار نو فرارویده شده است. استوره «پیوند دهنده و جفت کننده» زمانهای دور با زمانهای نزدیک است.

۲- استوره بجز پیوند دادنِ مردمان با پیشینه و چیستیِ خود و رساندن و پیوند زدنِ کیستی و چیستیِ مردمانِ روزگارِ کهن به روزگار نو، راهگشا و راهنمای زندگی مردمان نیز هست. بر این اساس کارکردِ استوره در زندگی مردمان با «دین و آیین» اینهمانی دارد. استوره کرانه های بینشی و شناختیِ و مینویِ مردمان را استوار بر اروندها(تجربیات) و هنجارهای فرهنگی، آزموده های گذشته در کالب «داستان» و سخنانِ پندواره و اندرزگونه و خوشگوار، مینماید و همانند یک خدِ (خط ) راهنما، شیوه زیستِ مردمان را در سوی و راستایِ آرمانی و دلخواهِ ارزشهای مردمی، راهبری میکند. همانند یک چنبره ارزشها و پادارزشهای مهادین(اصلی) زندگیِ مردمان را پیرامون میبندد و میشناساند. همچون سخنانِ پندآمیزِ بزرگان و پیشینیان، راهنمای خوب و بد و درست و نادرست در همبایستها و سامه های (شرایط و اوضاع) گوناگونِ زندگی مردمان است. استوره سانیز(فرمول) و ساختاره و ریختارِ زیستِ آرمانیِ مردمان است. نگاره و فرانمای(طرح و الگوی) زیستی مردمان است که از روزگار کهن و نیاکانِ مردمی، به دست مردمانِ روزگاران آینده میرسد. بخشی از اندریافت(مفهوم) ومانای استوره در اساس همان Archetype یا نمونه ی نخستین و کهن، یا «فرانمایِ فرمانده و راهبرِ» زندگی مردمان است که از روزگار کهن به دست مردمان میرسد .
چرا و چگونه میرسد؟
چون ریسمان و تناب است و تار و پودش با پیدایش مردمان پیدایش میابد و با زیست و رشد و بالشِ مردمان زیست و رشد و بالش میابد و پیوسته به هم تنیده میشود و فرازمیزیَد.

واژه ی استوره یک واژه ی ایرانی یا آریایی است که به زبانها گوناگون راه یافته و ریختهای گوناگون گرفته.
ریشه ی این وآژه در زبان پُرمایه و توانمندِ سنسکریت با گستره ی مینوی اش برجاست.
واژه ی «سوترا – سوترَ सूत्र «sutra – در زبان هندیهای آریایی تبار ریشه واژه ی استوره است. این واژه با داشتن دو دامنه ی مینوی که هر دویِ این دامنه ها با مینوهای فرزانی استوره درپیوند تنگاتنگ هستند، مانا و اندریافت و چیستی استوره را روشن میسازد.

۱- دامنه ی مینوی نخست که گفتارِ شماره یکم گستره مینویِ آن کران نمایی شد اینگونه است:

 सूत्र sUtra n. string – زه، زهي، نخ ريسمان، رشته، سيم، رديف، سلسله
सूत्र sUtra n. thread – نخ، رگه، رشته، نخ کردن، بند کشيدن، نخ کشيدن
सूत्र sUtra n. cord – تناب، ريسمان، رسن سيم، زه
सूत्र sUtra n. wire – سيم
सूत्र sUtra n. lace – توري- بافته شده
सूत्र sUtra n. yarn – نخ تابيده، نخ با فندگي، الياف داستان افسانه اميز، افسانه پردازي کردن
सूत्र sUtra n. twain – دو، دوتا، جفت

۲- دامنه ی مینوی دویم که در گفتار شماره دو گسترده شد اینگونه است:

सूत्र sUtra n. formula – سانیز( فرمول)- ساختاره – ریختار
सूत्र sUtra n. rule – داد(قانون) ، روش – دستور – آیین – بنیاد – پایه – روند – هنجار- فرماندهی- راهبری
सूत्र sUtra n. girdle – کمربند، پیرامون بند، پیرامون گیر، چنبره
सूत्र sUtra n. plan – برنامه – پیرنگ – پیش نویس – شالوده – نمودار – فرانما(طرح)
सूत्र sUtra n. sketch – انگاره- نخشه – فرانما
सूत्र sUtra n. direction – سوی – راستا – آماژه – راهبری
सूत्र sUtra n. line – راه(جاده)- خد(خط، )- ستر(سطر)، رديف، رشته بند، ريسمان، رسن، تناب سيم

 ۳- واژه ی سوترا ی سنسکریت بجز اینها مانای سخن گفتن و پند و اندرز نیز دارد که با مانای واژه های story ,history اینهمان است.

 सूत्र sUtra n. discourse – سخن گفتن، سخنراني
सूत्र sUtra n. aphorism – پند و اندرز(اندر= هم+درز= پیوستن به هم- دوختن به هم)

SUTURE is the line on which sewing is done, echoing
סדר SayDeR
is a row or arrangement. SUTRA is a thread in Sanskrit, and is the term used for the scriptural narratives in Buddhism. Aramaic $’DRAh is a series,
and $iDRaH means a portion in the Hebrew scriptural narrative. Considering the S-DT-R terms above, SIDEREAL (of the stars or constellations) would suggest that Latin sideris (star) is a constellation, arrangement or row (of stars)

واژه «سطر» در اربی به مانای نوشتن، نوشته و یا یک خد یا یک ردیف نوشته یا رده هایی از نوشته است که مینوهای «رده، ردیف، خد» را در خود نگاهداشته.
در زبان ابری این واژه بگونه ی סדר – (SayDeR – Samekh-Dalet-Resh) برجاست و ماناهای آراستن – آرایش – دهناد(ترتیب) – زیبایی – سامان – هماهنگی- رستک -چینش دارد .»نکته درخور نگرش این است که در ابری با واک «د- ד» نوشته میشود و میدانیم واکهای «د و ت» در زبانهای گوناگون به هم دگر میشوند. ماناهای این واژه در واژه نامه اینگونه آمده:

סדר
nm. order, arrangement, succession, orderliness, neatness, tidiness, trimness, form; sequence

nm. Seder (Passover night service)

nm. typesetter, compositor

nm. composition (printing) ; set-up type

nm. section, chapter (ancient)

לסדר
v. to arrange, put in order; settle

v. to «fix», thwart; arrange the Seder; set type

להסדיר
v. to settle, arrange; regulate, regularize

להסתדר
v. be arranged; settled down; to manage; fall in

סודר
v. be arranged, put in order; be settled

v. be «fixed», framed, «done»; set in type

הוסדר
v. be settled, arranged; regulated, regularized

לסדור
v. to arrange, put in order

לסדר (>>סידר)
v. to arrange, put in order; settle

 در زبان آشوری نیز واژه ی «سادیرو -sadiru » درست ماناهای סדר- سدرِ اِبری را دارد و در واژه نامه ها به مانای » order – line – row- rope»(خد- دهناد- رده-ردیف یا راسته – به خد کردن- سف- تناب) و بخش کردن و جدا کردن و بخشی از یک نسک یا نوشته(فصل – فرگرد در نسک یا نامه ) را دارد.
از این گستره ی مینوی واژه ی سدر/ ستر – סדר در اِبری ماناهای آراستن – آرایش – دهناد(ترتیب) – سامان(نظم) – هماهنگی- زیبایی – رستک -چینش و ردیف و در آرامی با دگرگونی واکهای «س به ش» ماناهای ردیف و مهره های جای گرفته و چیده شده در یک ردیف(ستون فقرات-šdr, šdrˀ (šḏar, šiḏrā) n.m. spine) برمیآید که همه آنها در پیوند با «چامه و سرود» است که به تازی «نظم» میگویند. سرود سخنانِ آهنگین و آراسته و چیده شده است که از زیبایی شنیداری و مینوی برخوردار است و اندیشه های سامان یافته ای را در کالبِ آهنگ و همآهنگیِ واژگان مینماید. این مانای سرودن و ساختن و سروده و آهنگ را در انگلیسی compose میگویند که یکی از مینوهای סדר – سدر درزبان ابریست.
در سنسکریت سرودن را sUtrayati (sUtr) میگویند که ریشه ی اینهمان استوره و سرودهای آهنگین و خنیا را نشان میدهد. آز آنجا که نمونه ای همریختار و هم مینوی سوترا در اوستایی نیافتم گمان میکنم واژه سرود و سرودن که در اوستایی سْرَئُثْرَ= sraosra( سرائیدن، سرودن، چامه سرایی) بوده، و واژه سْرَئُتَ = sraota (سرود) و واژه ی پهلوی «سرُت» با جابجایی واکهای «ت – ر» هم ریشه ی سُترا یا سوترا ی سنسکریت هستند. واژه «سریره» نیز که مانای زیبایی و آراستگی دارد و در پیوند با دهناد و سامان و آرایش و هماهنگیست و سْرَئُتَنو- sraotanu در اوستایی به آرشِ زیبا اندام، خوش اندام است.

सूत्रयति { सूत्र् } sUtrayati { sUtr } verb compose – سرود ساختن- خنیا ساختن- سرودن

بر اساس پژوهشهای روانشاد استاد منوچهر جمالی واژه استوره با واژه ی کردیِ «استره»(نی. ابزار خنیاگری و سرود خوانی) در پیوند است و در کردی و به سرودهای آهنگین و ترانه » استران» میگویند. واژه کردی استره به مانای سرود و نِی، درست هم ریشه و هم مانای سوترا در سنسکریت است که ریشه واژه ی ایرانی استوره میباشد. زنخدای سرود، رامش، خنیاگر و نی نوازی و وشتن(رقص) درفرهنگ ایران «رام» است که با نامهای زهره، ناهید نیز شناخته میشود. در میانرودان نام ایستر-ایشتر-ایشتار نیز برگرفته از همین ریشه است و درست در پیوند با سرودخوانی و خنیاگری و نی نوازی زهر یا ایشتر است.

واژه سوترا در دانشنامه ی ویکیپدیا اینگونه نگیخته شده :

 Sutra (Sanskrit: सूत्र, Pāli: sutta, Ardhamagadhi: sūya)
is an aphorism (or line, rule, formula) or a collection of such aphorisms in the form of a manual or, more broadly, a text in Hinduism or Buddhism. Literally it means a thread or line that holds things together and is derived from the verbal root siv-, meaning to sew.[1] The word «sutra» was very likely meant to apply quite literally to these texts, as they were written down in books of palm leaves sewn together with thread. This distinguishes them from the older sacred Vedas, which until recently were only memorised, never committed to paper.
In ancient Indian literature, sutra denotes a distinct type of literary composition, based on short aphoristic statements, generally using various technical terms. This literary form was designed for concision, as the texts were intended to be memorized by students in some of the formal methods of scriptural and scientific study (Sanskrit: svādhyāya). Since each line is highly condensed, another literary form arose in which commentaries (Sanskrit: bhāṣya) on the sutras were added, to clarify and explain them. For discussion of the literary form for sutras, their terse nature as a summary of ideas for memorization, and the rise of the commentorial literary form as an adjunct to sutras, see: Tubb & Boose 2007, pp. 1–2.[2]
In Brahmin lineage, each family is supposed to have one Gotra, and one Sutra, meaning that a certain Veda (Śruti) is treasured by this family in way of learning by heart

این واژه در زبان آرامی با جابجا شدن واکهای «ت – ر» با همان مینوهایی که در ابری و سنسکریت داشت برجاست. و باز در آرامی نیز با » ܛ – ط » نوشته نمیشود، که با » ܬ- ت» نوشته میشود.

Eastern Syriac : ܨܘܼܪܬܵܐ
Western Syriac : ܨܽܘܪܬܳܐ
Eastern phonetic : ‹ sur ta:
English : an image , a picture , an imitation / representation -of a person, things …- (sculptures, drawn …) ; 2) a form / shape , a figure , a statue , a likeness ; ܦܵܐܸܫ ܥܒ݂ܝܼܕܵܐ ܨܘܼܪܬܵܐ : to be formed / created / made / shaped ; 3) a drawing , an illustration ; 4) a description ; 5) plural : ܨܘܼܪ̈ܲܬܹܐ : chronicles not the Book of the Bible , a history ;

 این گستره مینوی در آرامی برابر دو مینوی واژه ی سوترا در سنسکریت است:

 सूत्र sUtra n. plan – برنامه – پیرنگ – پیش نویس – شالوده – نمودار – فرانما(طرح)
सूत्र sUtra n. sketch – انگاره- نخشه – فرانما

 ماناهای گونه – رخساره – چهره – نگاره – آرایه – ریختار و پیکره و پیکر دادن در نمونه ی آرامی واژه نمایانتر و برجسته تر شده است. از این رو این واژه به مانای ریختار سپهری نیز بکار گرفته شده است. چرا که ریختارهای سپهری(صورتهای فلکی) که گردآمد(مجموعه) یا گروهی از روشنانِ آسمانی هستند را بر اساس نگاره ها و پیکره هایی که نمایان میساختند نام میدادند و آگاشته میکردند. ریختهایی مانند بره، ماهی، گاو و … از این گذشته خودِ واژه ی «صورت» در آرامی از همین ریشه ی ایرانی و با جابجاییِ واکهای «ت – ر» ܨܘܼܪܬܵܐ- sur ta گرفته شده و به اربی راه یافته. بر اساس مانای این واژه، «سورت» تکه هایست که با هنجار و سامان کنار یکدیگر جای گرفته و ریختار و نگاره ای هماهنگ وهنجارمند و دهنادین(منظم) و ماناداری را نمایان میسازند و نه تنها رویه و نمایه ی(ظاهر) چیزهاست.
بر این پایه واژه ی ستاره مانای گروهِ ستارگان و اپاخترانِ(سیارات) راژمان، همداد (سیستم) یا سامانه ی خورشیدی(منظومه شمسی) را میدهند و نه تنها مانای پدیده ای به نام ستاره که سنگی درخشان است. زیرا مینوهای واژه ی سدر- ستر در سنسکریت، ابری، آرامی، آشوری همگی به ماناهای ردیف، رده، دهناد(نظم)، هماهنگی، نگاره، ریختار، آراستگی ، فرانما و … آماژه(اشاره) داردند که همگی با گردآمد(مجموعه) و گروهی از پدیده ها کار دارند نه با یک پدیده. ولی برای نمونه هنگامیکه ناهید یا زهره را نیز ایستر- ایشتار نامیدند نگرشان به یکی از پر فروغ ترین سنگهای درخشانِ همین سامانه بوده که با نام سامانه ی خورشیدی میشناسیم. در اساس ستاره نام گروهِ روشنان و درخشندگانِ راژمانِ خورشیدی بوده است.
واژه سورت(ریخت – نگاره) در آرامی چنین بوده:

 ṣswrh, ṣswrtˀ (ṣsūrā, ṣsūrtā) n.f. image

1- image Com-OA-OfA-BA. PAT1091:1.7 dy ṣrw ṣwrtʾ hd[ʾ] who drew this image † . TgJ Ez1:26 var. צורת יעקב אבונא עלוהי מלעילא the image of our father Jacob on top of it above. TN Ex20:4 {{צלם וצורה}} form and image. P Ex26:36 ܥܒܿܕܐ ܕܨܘܪܬܐ P Ps49:15 ܘܨܘܪܬܗܘܢ ܬܒܠܐ ܫܝܘܠ their image wears away Sheol.

2- representation JLAtg, Syr, JBA, LJLA. TgJ Ez28:12 מָנָא דְצֻורְתָא דִמתֻקַן בְחָכמְתָא a skillfully prepared vessel with a representation on it.

3- text Syr.

 مانای شماره ی سویم این واژه ی آرامی، «نوشته – text » است که درست برابرِ «سطر» در اربی است و روشن میسازد که ریشه ی واژه های اربیِ «سطر- اسطار- اساطیر- اسطوره» از بنواژه ی ایرانی سوترَ-سوترا است که به آرامی رفته و از آرامی با دگرگونی واک «ت به ط» به اربی درآمده.
در واژه نامه های ریشه یابی اروپایی ریشه واژه ی History را بر آمده از بنواژه ی ایرانی «weid» به مانای دانش و دیدن میدانند و آن را با واژه ی یونانی eidénai (دانستن) در پیوند میدانند. ولی اینکه چگونه این wid-tor به eidénai و History دگرگون شده را «خدا» میداند. زیرا دراین باره هیچ نگفتند و اگر گفتند با هیچ یک از دادهای دگرگونی واکها سرِ سازگاری ندارد و نمونه های همانندی از اینگونه دگرگونیها در واژه های دیگر در دست نیست.

 A derivation from *weid- «know» or «see» is attested as «the reconstructed etymon wid-tor [«one who knows»] (compare to English wit) a suffixed zero-grade form of the PIE root *weid- ‹see› and so is related to Greek eidénai, to know»

 واژه myth نیز هیچ ریشه ی روشنی ندارد و در واژه نامه های ریشه شناسی آنرا برآمده از ریشه ی ناپیدا میدانند. ولی پایورزیِ اروپاییها برای بکاربردن ِیک واژه ی بی ریشه جای بسی شگفتی دارد. امروزه اگر از یک ایرانی استوره شناس بپرسید استوره چه مانا میدهد، میگوید برای شناختن مانای درست استوره باید واژه myth را بررسی کنیم. ولی این استوره شناسِ گرامی نمیداند که این واژه هیچ ریشه ی شناخته شده ای ندارد که بشود آنرا بررسی کرد به مانای راستینش دست یافت. اگر بخواهیم ریشه ی ایرانی این واژه را بازسازی کنیم «میتر-میثرِ- مهر» نخستین گرایندِ(احتمال) بخردانه بشمار میرود. زیرا پیشینه ی اروپاییانِ ایرانی تبار مهر پرستی بوده است و داستانهای کهن و سرگذشت ایشان که استوره هایشان باشد، همه در دوران مهر پرستی و در میان ایرانیانی بوده که هنوز از ایران به دیگر سرزمینها نکوچیده بودند.
دربرخی فرهنگهای ریشه شناسی اروپایی واژه ی star را از بنِ ایرانی «ستَر – star » به مانای پراکندن، گستردن، افشاندن، پاشیدن، پخش کردن و … گرفته اند ولی اگر واژه ی ستاره را به مانای «یک درخشنده ی آسمانی» بگیریم پیوندِ روشنی میان واژه ی ستاره و پراکندن و افشاندن برپا نمیشود، مگر اینکه ستاره را به مانای گروه ها و خوشه های روشنانِ و درخشندگانِ سامانه ی خورشیدی و «پراکندگی و گستردگی ِ هنجارمند و سامان یافته » آنها، که ریختارها و نگارهایی دریافتنی و شناخته شدنی برای بینندگانِ زمینی دارند، بگیریم. اگر نگر از افشاندن و پراکندن، افشاندن و پراکندنِ روشنایی است باید واژه ای در پیوند با روشنایی بکار گرفته میشد، نه پراکندنِ تنها. از اینرو به باور من آماژه ی (اشاره ی) واژه ی ستاره همانگونه که در بررسی واژه های بالا دیدیم درست به ریختار، فرانما، نخشه، انگاره ، آرایه و سورتِ(نگاره)گروه ها و خوشه های روشنان و اپاخترانِ سامانه ی خورشیدی است و نگر به ریختهایی که گروهی از سنگهای درخشان در آسمان با هم میسازند دارد.
در یونانی به ستاره و بگونه ای سنگِ گرانبهای» استوره ای» «asteri» – ἀστερίτης ، Ἀστάρτη, «Astártē میگویند. واژه ی اوستایی اَختَرَ= axtara( اختر، ستاره) نیز میتواند با دگرگونی واک «خ به ه و ه به س» همان واژه ی «ستر- استر- ستاره» باشد و واژه ی اپاختر(سیاره) نیز میتواند همکردِ اوستاییِ اَپَ(دور- از دور+ اختر-استر-ستاره) با مانای سنگهای درخشانِ دور از زمین باشد. در زبان هیتیهای ایرانی تبار به ستاره hastērz میگفتند و در آرامی ˀstyrh و به ستاره درخشان و به ناهید یا زهره ˀasthr میگفتند که برابر ایستار یا ایشتار اکدی است که زنخدای ایرانیان بوده که پیشتر با نامِ اینانا به سومر رفته و سپستر در میانرودان نام ایشتار یا ایستر (ستاره) گرفته است. در اوستایی سْتَرَ= stara و سْتَرَنگه= starangh (ستاره) میگفتند و در سنسکریت – stri स्त्रि و یا stR – स्तृ میگفتند.
در زبان اوگاریتی ʻAṯtart» یا «ʻAthtart و در زبان فنیغی» ʻtrt, Ashtart» میگفتند. در ابری עשתרת -Ashtoret میگویند که همانندی آواییِ آن با استوره نیز چشمگیر است. در اکدی Astartu میگفتند که نام زنخدا ایشتر یا رام، زهره، ناهید بوده. در پیوند با این نام نیز سویه ی(جنبه ی) زیبایی، آراستگی، خنیاگری و وشتنگریِ زهره یا ایشتر در ریشه ی واژه ی سوترا ی سنسکریت و سورتِ آرامی که سامان، آراستگی،زیبایی، دهناد، نگاره، ریختارِ هنجارمند باشد، نمایان است. بر این اساس بنواژه ی اوستایی و سنسکریت ستر- سْتارو= staru (= ستَر) (گستردن، پاشیدن، افشاندن، شایع ـ منتشر ـ پخش کردن( ریشه واژه های استوره- ستر(خد- نوشته و سطرِ اربی) – استوره و ستاره است.
از سوی دیگر گمانه زنیهای گروهی واژه شناسان در پیوند با یافتنِ ریشه ی واژه ی ستاره و star ، نامواژه ی «ایستر یا ایشتارِ اکدی را ریشه ی این واژه میشناسانند، ولی با نگر به کاربردِ گسترده این واژه در زبانهای کهنِ ایرانی، همانند هیتی و سنسکریت و اوستایی و … خود واژه ایشتار نیز برگرفته از ریشه ی «ستر» ایرانی با ماناهای یاد شده است. گذشته از این در بندادهای سومری نیز به کوچِ زنخدای ایرانیِ اینانا (که همان ایشتار، رام، زهره باشد)، از فرمانروایی ارتا- آراتا به سومر یاد شده است.
بر اساس دادهای پیشنهاده شده واژه استوره ایرانیست و نباید با طِ تازی نوشته شود. همینگونه واژه ی ستر به مانای خد و نوشته نباید «سطر» نوشته شود. واژه ی سورت نیز از همین ریشه است و گرچه در اربی با «ص» نوشته میشود ولی در زبانهای ایرانی نباید «صورت» نوشته شود.
با سپاس.

منبع:

دیاآکو کیانی، – استوره ؟؟؟ ، منتشر شده در تارنمایِ فیسبوک ایشان، ۰۳-۰۳-۲۰۱۴ .

کورمالی :

با سپاس از جناب کیانی گرامی‌ که به کورمالی پروانه بازنشر این نوشته را دادند.

نوشته‌هایِ مرتبط:

« خدائی که دیو ساخته میشود »


« چرا زرتشت، خدایان ایران را « دیو» ساخت؟
زرتشت، خدایان ایران را به نامِ «دیـو» زشت وطردومنفورودشمنِ انسان ساخت تااصالتِ انسان وگیتی را نابودسازد.

 فرهـنگ اصیل ایران آنگاه ازنـو زنده خواهـد شـد که « دیوان » ، ازسر، « خدایان نوین» شوند.

منوچهرجمالی

« دیو» چیست وکیست ؟ درفرهنگ ایران ،  دیو، اصطلاحی دیگر، ازاندیشه و اصلِ « جفت بودن » است . گوهر جهان هستی ازخدایان گرفته تا سراسرگیتی ، « جفتی یا دیوی، یا یاری، یا بندی ، یا رادی( رته = راد= لاد= لات ) یا جیمی ( ژیم = چیم = ییما ) یا سنگی ( سم + گه ) یا پیوندی …. » است . همه هستان ، باهم جفت وبه هم پیوسته اند. همه زمان، به هم پیوسته است . خرد، فقط درجفت شدن با چیزی ، میتواند بیندیشد . رابطه انسان با خدا و با خدایان نیز، جفـتی و یاری وپیوندی یا دیوی است . خدا ، خوشه کل هستانست. پس پیوند جفتی ( یوغی = یوجی= یوشی ) با خدا  ، پیوندِ جفتی ویاری و سنگی وپیوندی یا رادی یا دیوی با سراسرگیتی وباهستانست .

هنگامی سام به کوه البرزمیشتابد و سیمرغ میخواهد نیازاو را برای باز یافتن زال ، برآورده کند ، زال که حاضربه رفتن ازنزد سیمرغ ( خدا= ارتا) نیست ، به سیمرغ میگوید :

به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت
که سـیرآمـدستی همانا زجـفـت ؟

ای سیمرغ ،‌ای ارتا ،‌ای خدای من ، آیا ازمن که جفت توهستم ، سیرشده‌ای ؟ آیا میخواهی پیوندت را ازانسان، بگسلی ؟ برای رفع این نگرانیست که سیمرغ « جفت پرهای خود » را به او میدهد ، تا نشان بدهد که این جفتی در دورشدن ازاو هم ، استوار باقی میماند . انسان که ، ازآشیانه خدا دور میشود، دارای بالهائیست که گواه بر پیوند او باخداست .«پـَر» که همان پیر انگلیسی و همان پار آلمانی است ، به معنای جفت است، وخود  واژهِ « پری» که نام دیگراین خداست ، به معنای جفت شدن و عشق و دوستی است . گوهرخدا ، پریا جفتی هست . ساختارهرپری نیز، بیانگردو دسته تارهای نازک مو است که بریک ساقه درمیان روئیده اند . اینکه ضمیرانسان مرغ چهارپر( چهارنیرو) هست، بیان پیوند وبـنـد و یاری (ایار) و جفتی و دیوی بودن انسان با خداست . برشالوده این پیوند وبند ویاری و مری هست که مولوی به خدا ( به الله دراسلام ) یاد آوری میکند :

درگوش من بگفتی ، چیزی زسرّ جـفـتی
منکرمشو . مگو کی .  دانم که هست یادت
نگفتی تا قیامت باتو جفتم    کنون با جور،  جفتی یاد میدار
مرا بیداردرشب‌های تاریک    رهاکردی وخفتی؟ یاد میدار
با من آمیختی چوشیرو شکر    چون شکر، درگدازازآن شیرم
طاقتم طاق شد، زجفتی خویش     درمیفکن دگربه تاءخیرم
عجب‌ای عشق، چه جفتی .  چه غریبی ، چه شکفتی
چو دهانم بگرفتی ، به درون رفت ، بیانم

این اصل جفتی یا دیوی یا یاری (ایاری= عیاری، عشق ومهر) یا سنگی یا « مـری » درهمه هستی ، افشانده شده است . این جهان ، جهانِ به هم پیوسته ، یعنی جهانیست که همه چیزآن به هم جفت ومتصل است ، و خدا یا خدایان هم، با کل هستان به هم پیوسته اند . خدا با هرجانی وهرانسانی، جفت و دیو است. همه هستان به هم « بند= یوغ = یوج = یوش = جفت » هستند .

اگرنیستی جفت اندرجهان
بماندی توانائی اندر نهان

« توانائی » ، فقط ازاصل جفتی ، پیدایش می یابد . خدا ، خودش ، همین اصل جفتی درهمه جانها و درگیتی هست ( خودش، گره وحلقه وبند و مهرهست ) ، نه آنکه خدا، جفت وجفتی، گوهری، فراسوی جفتی باشد وجفتی‌ها را خلق کند . توانائی خدا ، پیآیند همین گوهرجفتی ( پیوند) اوست. او میان همه چیزها را به هم گره میزند . او، بند یا کمربندیست که میان همه چیزها بسته شده است . هرچیزی هست، چون درمیانش ، خدا، بـنـد وکمربند ورشته  شده است .

جدا کردن وپاره کردن و استثناء کردنِ خدا یا خدایان ازجهان ، نفی وطرد اصل عشق ومهرو پیوند و دیوی و همبغی ( انبازی) بود . نفی رشته وبند بودن خدا ، نابودساختن جهان هستی است. خدا ، هم « دیو » یا « زوش = محبوبه ودوست » یا « یار= جفت » بود . خـرد هم، درگوهرش سنگی (= آسن خرد ) ، یعنی جفت جو هست ، و درجفتی با همه پدیده‌ها میتوانست رازنهان را بجوید وبیابد و توانائی را درچیزها بزایاند . این اندیشه بنیادی ، چنان درسراسرفرهنگ ایران ، ریشهِ ژرف داشت که زرتشت ، برغم ضدیت با آن ، هرگزنتوانست آنرا از جا بکند، و یزدانشناسی زرتشتی وخودِ آموزه زرتشت ، همیشه گلاویزو درتنش با این اندیشه باقی ماند . هنوز نیزاین اندیشه دیوی یا جفتی ، که « پیوند یا مهریا یاری یا انبازی » باشد، نه تنها درژرفای مسائل اجتماعی وسیاسی و اقتصادی وحقوقِ بشری حضور دارد ، بلکه بدون اولویت یافتن آن ، گره‌های کورِ مسائلِ جهانی را نمیتوان گشود.

ناپاک سازی و زشت و منفور وخوارسازی اصطلاح « دیو» ، چیزی جز « زشت سازی و منفورو خوارسازی حقیقتی » نیست، که بیان فطرت واصالت انسان میباشد . نوزائی فرهنگ ایران ، زدودن این زشتی واین خواری و اکراه و نفرت از « دیوان » است . ما نیاز به همین خدایانِ خود داریم که زرتشت ، آنها را دیو ساخته است . همه امشاسپندان یزدانشناسی زرتشتی ، دراصل ، همان دیوان بوده اند که « دیوی » ازآنها زدوده شده است .  از« بهمن » ، «اکومن » که خدای اندیشیدن برشالوده چون وچرا وشک بوده هست ، زدوده شده و یک « دیو کماله » ازاو ساخته شده است . هرکدام از خدایان اصیل ایران ، به دونیمه اره شده اند ، و از یک نیمه اشان ، یک دیو ساخته شده است . همانسان این ارّه شدگی و « دیوسازی نیمی ازآن » ، درهمه پدیده‌های انسانی واجتماعی وسیاسی، روی داده است . بی‌پیوند یابی ازنوِ دیوها با خدایان ، این خدایان ، منفورو پرخاشگرو دورو و کینه توز وجهاد گر،باقی میمانند .

چرا زرتشت برضد « دیو» و خدایان ایران که همه بدون استثناء، دیو بودند  برخاست ؟  چرا خانواده زال ، در برابراین اندیشه زرتشت، ایستادند و از اصالت انسان وگیتی که پیآیند مستقیم همین « دیو پرستی » بود دفاع کردند . واژه « دیو=div = دعوا» دراصل « دوا » میباشد و به معنای « دوبُنِ به هم پیوسته » است . این « دوا» همان واژه « دو» یا « توو » درانگلیسی و «  زوی» درآلمانیست . نام خدای ایران که « سرچشمه زندگی وجان بخشی وجان افشانی » شمرده میشد، « وای به » است .  این « وایvaya » ، هم به ۱- خدای هوا وباد، و هم به ۲- هوا ، و هم به ۳- مرغ گفته میشود . چرا مرغ و باد وخدا ، هرسه ، یک نام دارند ؟ چرا این هرسه ،« وای » نامیده میشدند، چون آنها پیکریابی « اصل آفرینندگی ازخود = قائم بالذات » شمرده میشدند ، به علت آنکه هرسه ، « گوهرجفت داشتند» . باد و خدا وهوا ، مانند مرغ دربهم پیوستن دوبال به هم درتن ، اصل جنبش وپروازوبرخاستن هستند . این واژه « ویا » ، دراصل سانسکریت « دویا » است که دوتای به هم پیوسته باشد ، و سپس به « وای ، وی وای  ، ویس  ویس» ، سبک شده است . این سراندیشه بزرگ دراین « نقش – اندیشه‌ها » ، معمولا درکاسته شدن به نقشهائی که برای ما معنای خود را از دست داده اند ، گم میشود . ما دراثرهزاران سال ستیزندگی و زشت سازی یا مسخ سازی این نقش‌ها وصورتها ، نمیتوانیم دیگر آن اندیشه بزرگ را دریابیم . آنها دراین تصاویر گوناگون ، میاندیشیدند که « پیوند = پات‌وند » درهرجانی ودرهرانسانی ، اصل آفرینندگی هست . اصل آفرینندگی پیوند یا « جفت آفرینی » یا « جفتی = یوغی= همبغی » ، خدائی هست. « دیویاdva » نیز اصطلاحی برای بیان این « اصل آفرینندگی پیوند » بود . هرچند این اندیشه از تجربه « نروماده » هم برخاسته باشد، ولی درهمان بُن ، معنای انتزاعی وگسترده  داشته ، وبه هیچ روی معنای تنگ جنسی ، چه رسد به شهوانی امروزه را نداشته است . جمع بودن اصل نری و اصل مادگی دریک جا ، معنایِ انتزاعی وگستردهِ « پیوند و امتزاج واتصال دونیری گوناگون » را یافته است . چیزی اصل آفریننده است که میتواند درخود، دواصل گوناگون را به هم بپیوندد . همه چیزها درجهان هستی « ازهم ، دیگرگونه اند » ، وازاین رو اتصال پذیروجفت شدنی و دیوی هستند . هیچ چیزِ متضاد درجهان نیست .

مثلا به « ابـر» دراوستا ، دعوا‌نرا گفته میشود که به معنای « دوجنسه » هست ، چون ابر ، اصلِ پیدایشِ « باران = آب » و « آذرخش = آتش وروشنائی » با همست . همچنین به ابرو آذرخش ، « سنگ » گفته میشده است ، چون واژهِ سنگ هم، به معنای اتصال وامتزاج دوچیزاست . ازاین رو به خرد بنیادی هم که دربُن یا فطرت هرانسانی هست ، آسن خرد ، یعنی « خرد سنگی » گفته میشود ( که به غلط به خرد غریزی برگردانیده میشود ) ، چون خرد یست که گوهرش ،پیوند دادن تجربه‌ها و پدیده‌ها است ، وباهمه چیزها جفت و انبازمیشود وبدینوسیله « اصل آفریننده » درانسانست . این دیوی بودن ( جفت بهم پیوسته بودن =دوا =ا‌مرا=  مار ( که درطیف تصاویرگوناگون مانده است ، بهترین گواه برآنست که یک سراندیشه بزرگ و ژرف و انتزاعی وکلی بوده است ، ودراین تصاویر، نباید آن اندیشه بزرگ وژرفِ « پیوند و دوستی و عشق » را گم کرد، که « اصل آفریننده وسامانده وجنبنده وشادی آفرین » درهرجانی درگیتی شمرده میشده است .  انسان ( مر+ تخم ) ، نیز همین گوهردیوی را دارد، و « مـر» که پیشوند واژه « مردم » است ، یکی ازمعانیش درسانسکریت « جفتی » هست ، وهمان معنای « دیو » را دارد. جمشید هم که نخستین انسان درفرهنگ اصیل ایران بوده است، وهمان « ییما =ییما » میباشد به معنای « جفت و دوقلوی به هم چسبیده » است . هرانسانی درگوهرخودش ، جفت یا دیویا « مره » است، چون هستی قائم به ذات و آفریننده وسامانده شمرده میشود .هنوز درکردی به انسان، مره گفته میشود .

اصل آفریننده ، همان « آتش جان یا فرنفتار» ، یا ارتا هست ، و ارتا(a-rtha )یا « رتها » که خداست ، همچنین نخستین عنصر یا گردونه نخستینی ( اگرا رته = اغریرث ) است که در بُن هرجانی وهرفردی هست ، و دواسب یا دوگاو یا دونیرو ، در پیوند وهم آهنگی باهم آن را به جنبش میآورند . نام دیگراین یوغ یا یوش ، همان « جی = ژی » ، زندگی است. پیوند ( پات‌وند) که « همبستگیِ یک جفت » باشد، و معانی دوستی و رفاقت وهمآفرینی و همبغی وتوافق دارد ، همین اصل آفریننده است . اینست که « جی= ژی = گی » ، یا زندگی بطورکلی ، که نام خدا هم هست، « جوت گوهر» ، یعنی « دیوی » یا جفت گوهراست . زشت وطرد ساختن خدایان ، بنام « دیو» ، چیزی جز کندن ریشه اصالت ازبُن وفطرت انسان نیست . این اصل آفریننده انتزاغیِ « پیوند، یا همبغی، یا سنگی، یا مری، یا دیوی، یوگائی، یوشی » درطیفی ازتصاویرگوناگون ، به آن صورت داده شده است ، و همه آنها ، یک سراندیشه بزرگ وباشکوه را در تراشهای گوناگون، مینمایند .

۱- ازجمله این تصاویر، پیله ابریشم وکرم ابریشم است . کرم پیله ابریشم ، « دیوه » خوانده میشود که همان واژه « دعوی » میباشد. کرم ابریشم با پیله‌اش بیان ، یکی ازپیکریابیهای سراندیشه « دیو= یوغ = مر= سنگ = پیوند » است . به ابریشم ، « بهرامه » گفته میشود که مقصود « سیمرغ= ارتا » باشد که با بهرام، دوبُن جفت کیهانی درهرجانی هستند. در گویش هرزندی به کرم ابریشم (یحیی ذکاء) بارام کرمی، یا کرم بهرام گفته میشود . پیله ابریشم وکرم ابریشم باهم یک دیـوهستند . ازاین رو نام دیگرابریشم ، «کج = قز= کژ= قژ» میباشد ، چون کج یا کچه، که دراصل به معنای دوشیزه جوان هست نام سیمرغ، زنخدای ایران بوده است، و نیایشگاههای این زنخدا درایران ، « دیرکچین = درکچین » نامیده میشده است . یزدانشناسی زرتشتی ، از پوشیدن جامه‌های ابریشمی میپرهیزد واکراه دارد، چون ابریشم ( دیبا = دیوا = دیوه ) ، پیکریابی این دیوه یا زنخدای ایرانست . هنوزهم درآلمان به زنی که دارای شاءن واحترام هست ، « دیوا » گفته میشود . و درجنگ نیز درایران ، جامه « قژآکند » میپوشیدند، نه تنها برای اینکه تیغ به سختی میتواند ابریشم را ببرد ، بلکه برای اینکه ، این خدا که خدای قداست جانست ، جان را ازگزند نگاه میدارد .

قژآکند پوشید بهرام گرد
گرامی تنش را به یزدان سپرد

۲- تصویر دیگرهمین « دیوخدائی» یا خدایان جفت گوهر، « درخت دوبُن گشته جفت » درشاهنامه است، که جزو حکایات اسکندرآورده شده است. اسکندرازراه بیابان به شهری میرسد که

همه بوم وبر باغ آباد بود
دل مردم ازخرّمی، شاد بود
بدین شهر، هرگرنیامد سپاه
نه هرگزشنیدست کس نام شاه

این شهر، که هیچگاه سپاه وشاه را ندیده ونمی شناسد، همان شهر آرمانی « خرّمدینان » است که همیشه ازخرّمی ، شاد است . دراین شهرِ بی‌شاه وبی سپاه ، آنچه شگفت انگیزاست ، «درخت دوبُن گشته جفت» است ، که هم اصل بینش درتاریکی وهم اصل بینش در روشنائیست .

درختیست ایدر، دوبن گشته جفت
که چون آن شگفتی نشایدنهفت
یکی ماده و دیگری ، نرّ اوی
سخن گوی وباشاخ و با رنگ وبوی
به شب، ماده گویا و بویا شود
چو روشن شود ، نرّ ، گویا شود

۳-  تصویر دیگرجفتی یا دیوی ، همان تصویرمشی ومشیانه دریزدانشناسی زرتشتی است. هرچند بنیاد آموزهِ زرتشت،برضد اندیشه « جفتی= همزادی= یوغی = سنگی» بود، ، و لی سراسر فرهنگ ایران ، استواربراین اندیشه بود ویزدانشناسی زرتشتی نیز به آسانی نمیتوانست ازآن یگریزد .  چنانچه خود زرتشت نیز همین اندیشه همزاد یا دوقلو را نگاه داشت ، وفقط این دوقلوی بهم پیوسته را ازهم جدا ساخته و آن دورا برضد هم ساخت . سراسرآموزهِ زرتشت از « برگزیدن » و « جهاد دینی ومفهوم دشمنی » ومفهوم « روشنی» و… پیآیندِ همین سراندیشه‌اش هست ، که درتضاد کامل با فرهنگ ایرانست . این دوجفت زرتشت ، دیگردرپیوند باهم نمی آفرینند، بلکه درهمان فطرت ، ازهم جدا و ضد هم هستند. این جدائی ، مفهوم روشنی را درآموزه زرتشت، معین میسازد . خوبی (= زندگی) و بدی ( =ضد زندگی) درهمان اصل، ازهم روشن هستند و انسان باید با خردش ، فقط برگزیند ، و دربرگزیدن یکی ازآنها ، موظف و مکلف بجنگیدن با ضدش هست که همان مفهوم جهاد میباشد.

دربندهش ( بخش نهم ) ، تخم کیومرث که به زمین ریخته شد ازآن ریباسی میروید که مهلی ومهلیانه ( نخستین جفت انسانی ) به هم چسبیده میباشند که هم بالا وهم دیسه ( همشکل) هستند. البته « ریواس » ، یک گیاه « نرماده‌ای » « دوبُن جفت گشته » یا « دیوی » یا « همزاد به هم چسبیده » است که یزدانشناسی زرتشتی  آنرا ناگفته میگذارد.

۳- درگرشاسپ نامه (یغمائی، ص ۳۲۲ ) داستانی ازگرشاسپ ( نیای رستم ) میآورد که در دیدارپادشاه روم رامشگری جفت می بیند . روم ، سبکشده واژه « هروم » هست که شهر« زنخدایان » باشد. شاه روم ( هروم ) :

بـُدش نغزرامشگری چنگزن
یکی نیمه مرد ویکی نیمه زن
سرهردو از تن بهم رسته بود
تنانشان بهم بازپیوسته بود
چنان کان زدی ، این زدی نیز رود
وران گفتی ، این نیزگفتی سرود
یکی گرشدی سیر ازخورد وچیز
بدی آن دگر همچنو سیر نیز
بفرمود تا هردو می خواستند
ره چنگ رومی بیاراستند
نواشان زخوشی همی بردهوش
فکند ازهوا مرغ را درخروش

پیآیند این پیوند وجفتی ودیوی  ، رامش و سرود ودستانیست که هوش هارا ازخوشی می برد و مرغ را درهوا ازشادی خروشان میکند .

۴- تصویر دیگراین جفت آفرینی یا « اصل آفرینندگی درپیوند»

ترکیب کردن بخشی ازحیوان با بخشی ازانسان هست . مانند سرانسان، با تن شیر درتخت جمشید، یا سرانسان با تن ماهی . نام دیگرماهی، سینا ( تحفه حکیم موءمن ) یعنی سیمرغست . یا سرانسان با تن گاو در مرزبان نامه ، و مینوی خرد ، یا نیمسپ که سرانسان وتن اسپ باشد درتصویر« مارفلک، تنین » دربندهش ، که نقطه انقلاب خزانیست . همانسان که سراین مار، « گوازچهره = جفت تخم » ، اصل انقلاب یا گشتگاه بهاریست . اینها نیازبه بررسی گسترده دارند . انقلاب ، درفرهنگ ایران، پیآیند « تراکم وتکاثف خشم‌های به هم انباشته» نیست . انقلابی که ازتکاثف خشم دراجتماع ( پرخاشگری، کینه توزی ، نفرت و دشمنی ) برمیخیزد سرانجام، ضد زندگی وخرد میشود . انقلابِ آفریننده درفرهنگ ایران ، همیشه متناظر با « انقلاب بهاری » است . بهار که « وَن – غره » باشد ، به معنای « نای به یا وای به » است . انقلاب، نسیمیست که با آهنگ دلنوازش، همه تخمه‌های نهفته را ازهم میگشاید .

۵- بُت‌های مفرغی که درلرستان یافته شده اند، همه برشالوده این اندیشه جفت آفرینی میباشند.

۶- سرستونهای تخت جمشید که همه بیان جفت آفرینی هستند و اندیشه ایست ضد آموزه زرتشت .

درست زرتشت ، این سراندیشه را که سراسرفرهنگ ایران برآن استواراست ، مورد تهاجم قرارداد . ولی فرهنگ ایران ، هیچگاه این اصل کیهانی را برغم چیرگی حکومتِ زرتشتی ، در دوره ساسانیان رها نکرد . همه خدایان ایران را که سپس یزدانشناسی زرتشتی  پذیرفت ، همه بدون استثناء « دیو» ، یعنی « جفت گوهر= پیوندی » بوده اند.  به همین علت ، زرتشت، « ییما» را که دراصل نام جمشید است ، بطور اصل کلیِ « همزاد = جفت »، مورد حمله قرارمیدهد . او این اصل را ، درهمین اصطلاح ، وارونه ساخت ، تا گرانیگاه فرهنگ ایران را ازهم بپاشد . از همزاد یا جفت یا یوغِ به هم چسبیده وهمآهنگ وهمروش وهمآفرین وهمبغ ، همزادِ یا جفتِ   ازهم جدا و متضاد باهم ساخت. با دگرگونه ساختن همین اصل ، کل آموزه زرتشت ، شکل می یابد .

۱- همزاد ازهم جدا ومشخص ، به معنای آنست که:

خیرو شر، درهمان اصل ، روشن هستند و انسان فقط با خردش باید یکی را برگزیند و بپذیرد . بدینسان « اولویت روشنی » ، سبب میشود که اهورامزدا را درجایگاه « روشنی بیکران و روشنی که پیدایش نمی یابد » قراربدهند .

۲- گزینش یکی از این جفت ، ضرورتا بلافاصله به « جنگ وجهاد با جفت دیگر» کشیده میشود . انسان بایستی ازهمان آنِ گزینشِ ، برضد آنچه برنگزیده است بجنگد و این همان جهاد مقدس است . ازاینجا مفهوم دشمنی ویژه‌ای پیدایش می یابد که فرهنگ ایران نمیشناخت .

«همزاد به هم پیوسته» درفرهنگ ایران ، معنای « مهروعشق » داشت. شرّی واهریمنی وگناهی نیزدراصل، وجود نداشت ، بلکه شرّوگناه ، فقط پیآیند به هم خوردن اندازه (ناهم آهنگی دوپله ترازو، ناهم آهنگی دو اسبی که گردونهِ جان یا جی را میکشند ) بود . اهریمن ، اصل ومفهوم دشمنیست که در همین تصویر همزاد زرتشت ریشه دارد . همین اندیشه « همزاد به هم پیوسته = جی = ژی » درفرهنگ اصیل ایران ، سپس درعرفان ازنوعبارتی تازه یافت .

« قدیم بودن عشق » درعرفان ، چیزی جزهمان اصل آفریننده پیوند یا دیوی درهرجانی نیست . درفرهنگ ایران ، اژی ( ضد زندگی = شرّ) مانند آموزه زرتشت، ضد « ژی » دراصل، وجود نداشت ، بلکه این « به هم خوردگی اندازه در ژی » ، سبب پیدایش « ا- ژی » میشد.

یزدانشناسی زرتشتی ، چاره‌ای جزاین نداشت که برضد همه مفاهیم واصطلاحات جفتی بجنگد ، و همه اصطلاحات و واژه هارا که بسیارفراوانند ، تحریف ومسخ و وارونه سازد ، واز راستا وسوی اصلی بگرداند . دراثر این مسخسازیها و تحریفات این واژه‌ها و اصطلاحات، واژه نامه‌های علمی ! ( مزدیسنان ) پیدایش یافته اند که همه تاریک سازنده و پوشاننده وخفه کننده فرهنگ اصیل ایران هستند. »

منبع:

منوچهر جمالی، بخشی از کتاب : خــرد سـرمـایهِ فلسفی ایـران – حقیقتِ زندگی، «رنگ» است – خـرد، رنگ‌اندیش است – جلد دویم ، ISBN 1  899167  97  8 ، انتشارات کورمالی ، لندن، آگوست ۲۰۰۹. برگ ۹۳ از این کتاب را ببینید. برگرفته از وبگاه فرهنگشهر، بخش یاداشت‌های روزانه. لینک ۲.

نوشته‌هایِ مرتبط:

استبدادِ دینی مروّج و عامل اصلی دزدی و فساد


 بازوب‌نویسی شده از محمود خادمی:

04رابرت گرین اینگرسول 180 سال پیش و در دوران طلائی آزادی اندیشه گفته بود :کلیساها ( حوزه های علمیه و دیگر نهادهایِ دینیِ دست سازِ آخوندها ) همیشه آماده اند که ذخایر بهشت را با نقدینگی روی زمین تاخت بزنند . امری که مردم ایران در این 35 سال حکومتِ دینی ؛ هر روز با چشم خود دیده اند و با گوشت و پوست خود به تلخی تجربه کرده اند .

 

از فردای 22 بهمن 1357 و بعد از سرنگونی حکومت سلطنتی دزدی و غارت ثروت و سرمایه های مردم توسط آخوندها و عوامل نو پای حکومت اسلامی شروع شد . و تصاحب اموال و دارائی های ــ تحت عنوان » مصادره انقلابی ــ مقامات رژیم سابق و مردم به بهانه وابستگی به رژیم سابق توسط نیروهای کمیته و سپاه با تحریک و هدایت آخوندها آغاز گردید .

در همان روزها کمیته چی ها و پاسداران بهمراه آخوندها با تشکیل پرونده های دروغین و غیر قانونی باعث فرار و یا زندانی شدن خانواده های صاحب ثروت و دارائی ــ منقول و غیر منقول ــ می شدند و بعد تحت عنوان ضدِ انقلاب و مأمور ساواک و …… ؛ اموال آنها را مصادره مینمودند . این اموال بی هیچ حساب و کتابی توسط آخوندها و همدستان آنها بالا کشیده شد و هیچ وقت هم ؛ از سرنوشت پولها و اموال مصادره شده گزارشی به مردم داده نشد .

 اختلاس و یا هر نوع فساد اقتصادیِ دیگر تنها به رژیم ضد مردمی حاکم بر ایران محدود و خلاصه نمیشود و در کشورهای دیگر هم اتفاق افتاده و میافتد . اما این پدیده در کشورهای برخوردار از آزادی و دارای مطبوعات و رسانه های مستقل و همچنین کشورهای برخوردار از فعالیت آزاد احزاب سیاسی و نهادهای مدنی ؛ چون با خطر بر ملاء شدن و افشاگری مواجه است تا حدود زیادی کنترل و مهار میشود و راه برای دزدی و چپاولهای کلان و نجومی ؛ آنهم با مصونیت مقامات دولتی و سایر دست اندرکاران حاکم در این کشورها ؛ چندان هموار نمی باشد .

اما دزدی و فساد ؛ غارت و چپاول و بی قانونی ؛ تقلب و هرج و مرج در عرصه اقتصادی و مالی در کشور ما بحدی افزایش یافته است که با هیچ کشور دیگری در جهان ؛ قابل مقایسه نمیباشد . امروزه در ایران زمینه های فساد و کلاه برداریهای مالی بحدی گسترش یافته است که دیگر حتی برای جلوگیری از فروپاشی تمامیت نظام ؛  سردمداران نظام قادر نیستند حداقل نظارتی بر حد و مرز دزدیها و اختلاس ها اعمال نمایند . کار بجائی رسیده است که در این سیستم فاسد براحتی فردی گمنام و ناشناخته در مدت زمانی کوتاه به سرمایه داری بزرگ تبدیل میشود .

هر هفته و هر ماه یک یا چند پرونده بزرگ دزدی و اختلاس رو نمائی میشود . کشورِ غنی و ثروتمندِ ایران در این 35 سال حکومت سیاهِ آخوندها ؛ آنچنان از همه طرف مورد هجوم و غارت ماران و موران عمامه بسر و باندهای دزد و غارتگر سپاه و بسیج قرار گرفته که کشور با افلاس و خزانه های خالی مواجه است . بصورتیکه تأمین معاش و حداقل های اقتصادی برای بقاء زندگی بیک معضل جدی اکثر ایرانیان تبدیل شده است .

آخوندهای حاکم مانند همقطاران مفتخور خود در طول تاریخ ؛ بدون آنکه دوشادوش مردم در یک کار تولیدی و یا سازندگی شرکت داشته و یا در کارگاه و کارخانه ای عرقی ریخته باشند ؛ با حقه و کلاهبرداری به ثروتهای افسانه ای رسیده اند . آنان بهمراه عده ای دزد و جنایتکار با چاپلوسی ؛ مزدوری ؛ قتل و شکنجه مردم و جوانان کشور ؛ از نردبان جاه و مقام در این رژیم بالا رفته اند و در مدتی کوتاه به ثروتهای بی حساب و کتاب دست یافته اند . دزدانی که در نقابی از تزویر و ریا در کلیدی ترین پستهای مالی و اقتصادی کشور جا خوش کرده اند و براحتی بدون آنکه آب از آب تکان بخورد میلیاردها تومان از مال مردم را به سرقت می برند .

آخوندها که تا قبل از انقلاب با روضه خوانی ؛ دعا نویسی و قرآن خوانی بر سر قبرها ؛ امرار معاش میکردند و در خانه های محقر و یا حجره های تنگ و تاریک حوزه ها زندگی میکردند ؛ اینک در کاخ ها و خانه های مجلل بجا مانده از سرمایه داران و وابستگان خانواده شاه سابق مستقر شده و با ماشین های گرانقیمت رفت و آمد میکنند . سئوال این است که این آخوندها با کدام کار و فعالیت اقتصادی صاحب این ثروتها و این خانه های مجلل شده اند ؟!

 

و همین فساد فراگیر و بوروکراسی ادارات و شرکتهای دولتی ؛ ایران را به بهشتی برای اختلاس گران و چپاولگران ثروتهای ملی و اموال عمومی تبدیل کرده است . آقا زاده ها ؛ فرزندان آیت الله ها و بعضا» فساد گسترده و فراگیر ؛ اختلاس ؛ دزدی و رشوه خواری به فرهنگ غالب و ثابت بخش اقتصادی نظام تبدیل شده است . این فساد در پرتو فرهنگ اسلامی که آخوندها رواج داده اند تحت عنوانهای بخششی » هبه » و » صدقات » امری رایج و نهادینه شده است .این فساد همگانی شده در ادارات و مؤسسات دولتی بحدی رایج و معمول است که هر کس در هر کاری که مشغول است ؛ بدون دریافت رشوه حاضر به انجام کارش نمیباشد .

همراه با آیت الله هایِ پدر در این خوان یغما سهم ویژه خود را دارند . از کار چاق کنی تا دریافت رشوه از شرکتهای خارجی نفتی و تا فروش پشت پرده اموال دولتی و تا مداخله فعال در دیگر زد و بندهای پشت پرده و …….  .

افشاء هفتگی و یا ماهانه احتکارها  و چپاول های جدید در سایت ها و روزنامه و خبرگزاریهای رژیم  ؛ دیگر بامری عادی و روزمره تبدیل شده است . دامنه این افشاگریها بحدی است که حتی دیگر خود مقامات ؛ سردمداران و  دست اندرکاران حکومت عدل علی هم بناچار در مواردی محدود پرده ها را کنار زده اند . در زیر به مواردی اشاره میکنم :

محمود بهمنی رئیس بانک مرکزی وقتی که در جریان اختلاس سه هزار میلیاردی یقه اش گرفته میشود ؛ با گفتن اینکه : تخلفات در سیستم بانکی بسیار پائین تر از بسیاری دستگاههای دیگر میباشد . تلاش میکند اختلاسهای میلیاردی از بانک های کشور را نسبت به فساد و اختلاسهای گسترده تر در بخش های دیگر ؛ کم اهمیت جلوه دهد .

محمد رضا تابش رئیس فراکسیون اقلیت در مجلس ؛ افشا اختلاس سه هزار میلیاردی دلاری توسط مقامات ؛ را انحراف عمومی از وقایع پشت پرده میداند و میگوید : بعقیده بنده مطرح شدن این تخلف در شرایط فعلی کشور ؛ انحراف افکار عمومی از بسیاری وقایع پشت پرده است و به جرأت میتوان گفت پشت صحنه این قضیه بر متن غلبه دارد و این تخلف ــ اختلاس سه هزار ملیاردی ــ نسبت بآنچه پشت صحنه وجود دارد حاشیه ای و تسویه حسابهای درونی است .

روزنامه ایران ارگان دار و دسته احمدی نژاد نوشت : احمدی نژاد از 314 مقام در جمهوری اسلامی 140 هزار سند در اختیار دارد که در زمان مناسب آنها را منتشر خواهد کرد .

آقائی بازنشسته از زیر مجموعه های وزارت نیرو ؛ مورد سئوال قرار میگیرد که چرا یخصوص در سالهای اخیر میزان پرونده های فساد مالی و رقم سوء استفاده های افراد حکومتی اینقدر زیاد شده است ؛ جواب میدهد : جمهوری اسلامی رفتنی شده برای همین هر کس یک تکه از مملکت را دارد میدرد و برای خودش میبرد . مثل خانواده ای که در آن سایه پدر کمرنگ شده .

هر روز اسناد و اخبار جدیدی از دزدی ؛  اختلاس و فسادهای نجومی بالاترین مقامات کشوری و آخوندهای حاکم  ــ کسانی که بادعای خودشان لباس پیامبر اسلام را بر تن دارند و لحظه ای از دادن شعار عدالت کوتاه نمی آیند ــ ؛ انتشار مییابد . اما آنچه در این رژیم افشاء و  انتشار می یابد ــ نه با هدف ترمیم سیستم اقتصادی و قطع کردن دست دزدان و چپاولگران بلکه تسویه حساب داخلی باندهای قدرت است و در جنگ و رقابت باندها افشاء میشود ــ ؛ ذره ای از کوه یخی است که نوک آن از آب بیرون زده است .

 مردم خوب میدانند ؛ هر جا هم که دستگاه قضائی کشور تصمیمی در مورد پرونده های دزدی و اختلاس مقامات اتخاذ میکند هیچ ربطی به اجرای عدالت و ریشه کنی دزدی و فساد و باز گرداندن اموال و ثروتهای مردم به کیسه بیت المال ندارد ؛ بلکه اجرای دستورات مقامات بالاتر است در خاتمه بخشیدن به پرونده به نفع دزدهای باند دیگر . یعنی بقول آقای محمد رضا تابش نماینده مجلس » هیچ عزم جدی برای رسیدگی باین وضعیت وجود ندارد « .

 فراموش نمیکنم که در زمان شاه وقتی آخوند ها میخواستند از فسادها و بذل و بخشش های شاه و در بار حرف بزنند ؛ ولخرجی های شاه در جریان جشن های 2500 ساله ورد زبان شان بود و مرتب به آن اشاره می کردند و به اسراف و هزینه های ده ها  و صدها هزار تومانی استناد میکردند . و آیت الله خمینی هم خطاب به حوزه های علمیه ؛ فراخوانی در تحریم و برگزاری این جشنها صادر کرده بود .

خمینی در صحیفه سجادیه جلد اول در باره خرجهای جشنهای 2500 ساله میگوید : سرمایه مردم و مسلمین بیچاره را صرف این جشنها میکنند و از بودجه خود مملکت چقدرها ؛ چقدر میلیونها و صدها میلیون خرج یک چنین ملعبه ای میکنند .  

اکنون مردم می توانند آخوندهای فاسد ؛ دزد و جنایتکار حاکم بر کشور را ــ که در این 35 سال نه یک قدم راست برداشته اند ؛ نه ذره ای تقوا و پاک سرشتی در وجودشان دیده  اند و نه یک جو غیرت ؛ تعهد و مردم دوستی از خود بروز داده اند ــ و حیف و میلهای نجومی آنان را با زمان شاه مقایسه کنند . تا بهتر به عمق فاجعه ای که بر مردم و کشور ما رفته است ؛ آگاهی یابند .

 تاراج سازمان یافته ؛ فرا قانونی و خارج از کنترلی که از طرف ولی فقیه و بالا ترین مقامات این رژیم و آخوندهای حاکم در این 35 سال صورت گرفته است را با آن اسراف و ولخرجیها شاه در جشن های 2500 مقایسه کنید . راستی اگر هر کدام از دزدیها و اختلاس های چند هزار میلیاردی روزمره این رژیم در زمان شاه اتفاق میافتاد ؛ خمینی و انگشت شمار آخوندهای سیاسی که در آن زمان وجود داشتند چه میگفتند ؟ مردم چه واکنش هائی ممکن بود نشان دهند ؟

سازمان شفافیت بین الملل در تازه ترین گزارش خود که 12 دی ماه 1392 منتشر شده است ؛ ایران را از میان 173 کشور جهان در رتبه 144 از نظر فساد قرار داده است* .

راستی عوامل اصلی فساد اقتصادی و دزدی و اختلاس چه کسانی و چه نهادهائی هستند ؟

 

الف ــ ولی فقیه ام الفساد و دزد اصلی :

از ابتدای روی کار آمدن آخوندها ؛ دارائی ها و ثروتهای ملی کشور ؛ هدف شماره یک تاراج و چپاول ولی فقیه ؛ آخوندها و دار و دسته اسلام پناهان بوده و تا توانسته اند از هیچ غارت و چپاولی دریغ نکرده اند ؛ دزدیها و اختلاسهای نجومی که در صورت وقوع در هر کشور دیگر میتوانست بسقوط دولت و یا تغییرات گسترده در نظام آن کشور ها منجر شود .

علی خامنه ای که تاج ولایت فقیه را بر سر دارد و آزادی ؛ پیشرفت و حقوق ملتی را بگروگان گرفته است در مرکز فساد ؛ دزدی و بحران اقتصادی کشور قرار دارد . وی در این نظام مدعی اجرای فرامین اللهی است و خود را به کسی جز خدا  جوابگو نمیداند . او با اختیارات نا محدود نه تنها نقش اصلی در بی نظمی ؛ غارت و چپاول ثروتهای کشور را بعهده دارد بلکه سرچشمه همه ظلم ها و جنایات بوقوع پیوسته در این سالها در کشور نیز میباشد .

اما چگونه سید علی خامنه ای معروف به علی گدا که در گذشته روضه خوان ناشناخته ای بود و با همان روضه خوانی امرار معاش میکرد و ثروت و مکنت چندانی نیز نداشت ؛ بعدا» به یکی از بزرگترین ثروتمندان جهان با ثروتی معادل 95 میلیارد دلار ــ مطابق گزارش رویترز ــ تبدیل شد ؟ ثروتهای منقول و غیر منقول ولی فقیه چه میباشد  ؟

بعد ار پیروزی انقلاب 57 به دستور آیت الله خمینی نهادی معروف به » ستاد فرمان امام » به منظور شناسائی و مصادره اموال وابستگان به رژیم سابق با عمر محدود یکساله **تأسیس گردید . در ظاهر این نهاد برای کمک به محرومان و بقول دار و دسته خمینی برای خدمت به مستضعفان تشکیل شد . این نهاد چندان ناشناخته که ــ بر خلاف محدودیت زمانی تعیین شده ــ هنوز هم بکار خود ادامه میدهد ؛ امروزه دیگر به یک کارتل بزرگ اقتصادی ــ و یا بازوی اقتصادی ولی فقیه ــ با سرمایه 95 میلیارد دلار تبدیل شده است ؛ که سر نخ اصلی اکثر دزدیها و فسادهای اقتصادی با هزاران رشته پیدا و نا پیدا به آن وابسته است .

دفاتر حسابرسی این ستاد حتی از دسترس و چشم نمایندگان مجلس گوش بفرمان ولی فقیه هم خارج است ؛ و در سال 2008 خود مجلس در مصوبه ای نظارت بر دستگاههای تحت نظر ولی فقیه را ممنوع و غیر مجاز اعلام کرد .

فعالیت های اقتصادی این ستاد که امروزه تحت عنوان » ستاد فرمان خامنه ای » به فعالیت خود ادامه میدهد بسیار وسیع و گسترده است و شامل درآمد » موقوفات » بنیاد » ها و » آستانه » های » قدس رضوی » ؛ » معصومه » قم و » شاه عبدالعظیم » ؛ » امامزاده ها » و ….. میشود .

بنیادهای وابسته به ولی فقیه ــ بنیاد مستضعفان و جانبازان ؛ بنیاد شهید ؛ بنیاد امداد امام ؛ بنیاد پانزده خرداد و …….. ــ در بخش های سود آور اقتصادی چون بانکی و مالی ؛ نفت ؛ صنعت ؛ مخابرات و …. تا قرص های ضد بارداری و تولید و پرورش شتر مرغ ؛ سهام دارد .

بنیاد مستضعفان که با مصادره اموال خاندان پهلوی و سرمایه داران دوران شاه در ابتدای انقلاب تشکیل شد ؛ در سال 1382 بر اساس برآوردی که در آن دوران منتشر گردید بیش از 800 شرکت تولیدی و خدماتی دارد که 700 هزار کارگر و کارمند در این شرکتها بکار مشغول اند . این فعالیتها از کشت و صنعت ؛ زمین داری ؛ دامداری ؛ سد سازی ؛ نشر کتاب تا استخراج مواد معدنی و فروش و صدور نفت و گاز .

 محسن رفیق دوست که در سال 1376 ریاست بنیاد مستضعفان را بعهده داشت ؛ در آن تاریخ گفته بود : این بنیاد بزرگترین مؤسسه اقتصادی در ایران و خاورمیانه است . بگفته وی » این بنیاد 28 در صد نساجی ؛ 22 در صد سیمان ؛ 45 در صد نوشابه غیر الکلی ؛ 28 در صد لاستیک و 25 در صد شکر کشور را تولید میکند . از دیگر نهادهای پول ساز که در اختیار ولی فقیه قرار دار مسجد جمکران میباشد که بنابر گفته متولی آن در آمد یکسال آن بالغ بر 6/5  میلیارد تومان بوده است و همچنین درآمدهای هنگفت امامزاده ها را هم باید به درآمدهای ولی فقیه اضافه کرد .

کلید دار اصلی در آمد بنیاد ها و آستان های قدس رضوی ؛ شاه عبدالعظیم و حضرت معصومه و دیگر نهادهای دینی که صدها شرکت ؛ کارگاه ؛ تجارتخانه و میلیونها هکتار زمین مرغوبِ زراعیِ وقفی در اختیار دارند ؛ ولی فقیه است که از هرگونه حسابرسی رسی هم معاف میباشد . یعنی در آمد این شرکت ها و زمینهای زراعی که بیشمار است به جیب ولی فقیه و دار و دسته آخوندهای دزد و مفت خور ؛ سرازیر می شود .

خامنه ای ؛ فرزندان و اعضای بیت و دیگر نزدیکان ولی فقیه برای این ثروت افسانه ای که بناحق کسب کرده اند ؛ حتی یکساعت کار در کارگاه و کارخانه ای انجام نداده اند ؛ یک روز هم عرق نریخته اند . و این در حالی است که اکثریت مردم ایران علیرغم کار طاقت فرسا در ادارات و کارخانه ها ؛ نگران سیر کردن شکم خود و خانواده هایشان هستند . یعنی بهای ثروتمند شدن ولی فقیه و بقیه کارگزاران دزد و غارتگر رژیم به قیمت نابودی ساختارهای اقتصادی کشور ؛ همراه با ریختن خون دهها هزار انسان بی گناه و بی دفاع و بخاک سیاه نشاندن مردم ایران ؛ فراهم شده است .

این در حالی است که یکی از اعضای مجلس خبرکان در خرداد ماه 1390 گفته بود : رهبر حکومت اسلامی برای گذراندن مخارج روزمره زندگی اش ناچار است از دیگران پول قرض کند . و یا آیت الله ابوالحسن مهدوی ؛ عضو دیگر مجلس خبرگان گفته است : مخارج زندگی خامنه ای بسیار کم است ؛ اما بسیاری از مردم کشور خبر ندارند و آگاه نیستند که ایشان چقدر ساده زندگی میکنند . وی در ادامه میگوید : هزینه هایشان از اکثریت مردم جامعه کمتر است و در منزل شان تنها یک فرش نخ نما وجود دارد و تمام سطح منزل شان موکت است .

چه خوب بود ؛ اگر دروغ حناق میبود و گلوی کثیف این آیت الله رذل و دروغگو را میگرفت . برای اثبات دروغگوئی حرف این آیت الله به مقدار کمی از ثروت دم دستی ولی فقیه و زندگی اشرافی این جنایتکار اشاره میکنم :

 

ــ کلکسیون پیپ وی که حدودا» از  200 پیپ گران قیمت تشکیل شده ؛ ارزشی معادل  2 میلیون دلار قیمت دارد .

ــ عقیق انگشتری که ولی فقیه در دستان خود دارد ؛ قدیمی ترین عقیق دنیا میباشد و ارزش آن نیم میلیون دلار تخمین زده میشود .

ــ 170 عصای گران قیمت کلکسیون عصای او را تشکیل میدهد . این کلکسیون یک میلیون و دویست هزار دلار قیمت گذاری شده است .

ــ آقای ولی فقیه بالغ بر 120 عبای گران قیمت بارزش 400 هزار دلار دارد .

ــ محافظین نزدیک خامنه ای حدودا» 200 نفر میباشند . این افراد از نزدیک شاهد سفرها و زندگی ولی فقیه هسند . بهرکدام از این محافظین یک خانه تعلق گرفته است که ارزش تقریبی آن یک میلیارد تومان می باشد .

ــ 500 نفر مسئول حفاظت از خانواده ولی فقیه و نزدیکان وی ( یک خانواده 40 نفری شامل عروسها ؛ دامادها ؛ دختران و پسران ؛ برادران ؛ برادر زنها و …… ) میباشند ؛ حقوق هر کدام از این محافظین حداقل ماهی هزار دلار است .

ــ دکتر مرندی وزیر بهداشت سابق هماهنگ کننده تیم پزشکی ولی فقیه میباشد؛ در زیر زمین بیت رهبری یک بیمارستان خصوصی با چهار دکتر کشیک در 24 ساعت مراقب حال وی هستند . در سفرهای زمینی یک بیمارستان سیار وی را همراهی میکند و در سفر های هوائی در هواپیمای مخصوص او بیمارستانی با دو اتاق عمل وجود دارد . حالا منظور از زندگی فقیرانه ولی فقیه را که آیت الله دروغگو ــ ابوالحسن مهدوی ــ توصیف کرده است ؛ روشن شد .

البته از آیت لله ها این تنها خامنه ای نیست که به چنین ثروتی دست یافته است ؛ آخوندهای دیگر و از جمله واعظ طبسی و پسرش بر کل اقتصاد خراسان و همه موقوفات آستان قدس رضوی تسلط دارد و یا خاندان مکارم شیرازی که به سلطان شکر معروف است سهم اصلی در واردات شکر کشور را دارا میباشد و هزاران آخوند و آیت الله دیگر .  مقاله ادامه دارد و در بخش بعدی مقاله به ستون های دیگر مثلثِ فساد در ایران خواهم پرداخت . ……….. ادامه دارد

arezo1953@yahoo.de

02.02.2014

 

پاورقی :

*

شاخص های این رتبه بندی عبارتند از : فساد ؛ اختلاس ؛رشوه گیری ؛ خرید و فروش پست های دولتی ؛ رشوه پذیری دستگاه قضائی و فساد اداری در میان سیاستمداران و مقامهای دولتی

 

**

» ستاد فرمان امام » اگر چه برای یکسال و برای مصادره اموال وابستگان به رژیم سابق تشکیل شده بود ولی حتی بعد از مرگ خمینی نیز بکار خود ادامه داد و مصادره اموال بهائی ها و گروههای سیاسی مخالف و ….. را در دستور کار خود قرار داد . 

شرم (۲) – هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق


این روزها چندین اتفاق با هم همزمان شده اند ، که باوجود اینکه برخی‌ مبارک و برخی‌ نامبارک ، بهتر است بگویم ناگواراند ، اما بستگی عجیبی‌ به هم دارند و جرّقه / فروغ افروزاند. سروش یا به قول « سیامک مهر » ، « سروشِ اسلام فروش » ، شرم شناسی آغازریده ؛ همین چند روز پیش تولد پهلوان جمالی بود ؛ سیامک مهر دست به اعتصاب درمان زده ؛ من هم در حال کورمالی در خصوص اهریمن، شرم، دیو ، … هستم.

عملِ  « سیامک مهر » و اندیشه‌های « منوچهر جمالی » در هم تنیده اند و پیچ خورده اند. این همپیچی ، « جمالی » را همواره نگرانِ  حال او نگاهداشت. کافیست به وبگاه او سری در اینجا بزنید تا این نگرانی‌ را ببینید. شوربختانه جمالی هرگز نخواهد توانست « سیامک مهر » را ببیند.

به یاد « جمالی »:

ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان
کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری
زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری
خود آید آن که یاد نیاری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما
ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دریای اخضر فلک و کشتی هلال
هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

حافظ – غزلیات – غزل شمارهٔ ۱۱

موسیقی سنتی ایران – آهنگساز:مجید درخشانی – خواننده:حسام الدین سراج

***

نگرانی‌ « جمالی » برای « سیامک مهر » ریشه در بن اندیشه‌های او دارد.

« جمالی » ، زنده کننده تراژدی‌های ایرانی است ، بدون درک عمیق این تراژدی‌ها ایرانی خود را باز نخواهد یافت. یکی‌ از نخستین تراژدی‌ها که شاهنامه با آن آغاز می‌‌شود ، داستان « سوگ سیامک » است. این داستان توسط « جمالی » بازشناسی و واکاوی شده است. یکی‌ از نوشته‌های او با عنوان « چرا شاهنامه با جانفشانی و سوگ سیامک آغاز میگردد ؟ » نشان دهنده تلاش او در این بازآفرینی و زنده کردن بن اندیشه‌های نهفته در این تراژدی ایرانی است. حتا اهمیت این داستان چنان بوده که او سخنرانی با عنوان « سوگ سیامک » از خود برای ما بیادگار گذاشته است.

« جمالی » از دیگر سو بنیان آزادی را در جامعه بر پایه حق اقلیت و پاسداشت جان انسان پایه ریزی می‌‌کند. خواندن نوشته‌ای با عنوان « اقلیت و آزادی » از « جمالی » بسیار اندیشه برانگیز است. تجربه « سیامک مهر » نشان دهنده اقلیت بودن او حتا در بین اقلیت‌ها در ایران است. از این جهت رنجی‌ که او در ایران می‌‌کشد دو افزون است. این تصنیف زیبا (اشک مهتاب) را به تن‌ پهلوان و روان خردمند او تقدیم می‌‌کنم.

همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها درخوابه امشب
به هر شاخی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب
دل من در تنم بی تابه امشب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

زنده یاد سیاوش کسرایی

اشک مهتاب – محمد رضا شجریان

تنیدگی اندیشه‌های « جمالی » و عمل « سیامک مهر » تنها در اینجا باقی‌ نمیماند. اندیشه‌های « سیامک مهر » نیز در این تنیدگیِ  مداوم و عمیق است. برای روشن شدن این امر بهتر آن دیدم که دو نوشته از هر یک از آنها در اینجا بازنشر کنم تا برای خوانندگان روشن‌تر شود.

نخستین نوشته از « سیامک مهر » است با عنوان « حقیقت دروغ » که از وبگاه او ، « گزارش به خاک ایران » گرفته شده است:

« آخوند شغال از محمد عرب تا علی چلاق پیوسته مدعی بوده اند که اسلام آمده است تا انسان را به کمال برساند. اما درتمامی تاریخ نکبت بار اسلام هر زمان فردی از آن اندازه ازدانش و دانایی و درک ونگاه درست به هستی برخوردار شد و به آن درجه از کمال انسانی دست یافت که جفنگ دین، ودروغ و ریای محمدی را بر نتافت وتخمه و مغزه ضد بشری آیین اهریمنی اسلام را شکافت واز پرده جهل و جادو برون ریخت، آخوند دیو سیرت دیو صورت بدون فوت وقت کمر به نابودی‌اش بست. از ترورها و قتل‌های محمد مزور و علی خون آشام در ابتدای ظهور شب اهریمن تا همین امروز، قرن‌ها خون انسان‌های به کمال رسیده است که این فاصله را پر کرده. قطعه قطعه کردن بابک و به دار آویختن حلاج از یک جنس است. از جنس اماله شیاف پتاسیم به سعیدی سیرجانی است. از جنس گلوله داغی است که به سینه کسروی نشست. فتوای خفه کردن محمد مختاری وجعفر پوینده را محمد عرب همان روز نخست بعثتش صادر کرده بود. وقتی بدن نحیف سال خوردگانی چون فروهرها را با ذوالفقار علی کارد آجین میکردند حسین ابن علی داشت دانشجویان را از طبقات خواب گاه به پایین پرتاب می کرد… مکتب انسان ساز و مترقی اسلام ومتولیان فاسد وتبه کارو دزدش در نابود ساختن بنیان‌های درست زندگی انسان‌های این سمت زمین بسیار موفق بوده اند. درازمیان برداشتن راستی از میان مردمان وپراکندن شب دروغ بر همه عناصر هستی ما چنان موفق بوده اند که این پرسش مطرح می شود که آیا پس از بیش از هزارو یک شب وفرا تر از زمانی که به عدد می آید، ماندگاری این دروغ از فساد برخی از ژن‌های ما در طی تحول زیستی مان در این دراز دامن زمان ریشه نگرفته است؟ »

دومین نوشته از « جمالی » است با عنوان « چرا فاحشه بودن بهتر از آخوند بودنست ؟ ». این نوشته بی‌ ارتباط با موضوع « شرم » نیز نیست.

منبع:

منوچهر جمالی ، بخشی از کتاب : همگام هنگام ، ۲۰ اکتبر ۱۹۹۱ . برگ  ۱۷۹  از این کتاب را ببینید. برگرفته از وبگاه فرهنگشهر ، بخش کتابها.

« چرا خیام در رباعی مشهورش ترجیح میدهد که یک فاحشه باشد تا یک آخوند. ویژگی‌ بنیادی ابلیس ، برعکس آنچه پنداشته میشود ، سرپیچی اش از فرمان خدا نیست ، بلکه « بیشرمی اش در برابر خداست ». او در برابر خدا ، بر ضد فرمان او رفتار می‌کند ، ولی‌ آنطور وانمود‌ می‌کند که به فرمان اوست ، با وجودیکه میداند برای خدا چیزی نهفته نیست. و خدا [= اینجا الله] ، نه‌ از آن سرپیچی ، بلکه از این بیشرمی ، خشمگین است. سرپیچی از فرمان خدا به خدا آسیبی‌ نمی‌زند بلکه « بیشرمی در برابر خدا » [.] و درست خیام در رباعی مشهورش ، همین بیشرمی شیخ را مطرح می‌کند نه‌ آن عمل ضد شرع (یا ضد فرمان خدا [ی]) فاحشه را ، که درواقع نمادیست « از ناستوار ماندن در دلبستگی ». ناستوار ماندن در عشق به یک انسان ، نماد ناستوار ماندن دلبستگی و ایمان به خدا یا فرمان خداست. آخوند در هر ریائی که می‌کند ، بستگی از خدایش را پاره می‌کند و به چیزی دیگر دل می‌‌بندد. همان کار را نیز فاحشه می‌کند ولی‌ پرده بر فحشای خود (هر آنی‌ دل به دیگری دادن) در برابر خدا و خلق نمی‌‌کشد. این بیشرمی شیخ است که « واقعیت دین » را مشکوک و متزلزل میسازد. همین بیشرمی شیخ دربرابر خداست که سبب میشود عبید زاکانی ، شیخ را ابلیس بداند. ماهیت آخوند ، ابلیس بودنش هست. او معتقد است که شیخ ، ابلیس هست و تلبیس ، کلماتیست که او درباب دنیا می‌گوید و مهملات ، کلماتیست که شیخ درباره معرفت میراند و شیاطین ، اتباع او هستند (رساله تعریفات عبید زاکانی : فصل چهارم). کسانی‌ که در این معرفت خیام و عبید زاکان شک داشتند ، اکنون با این تجربیات مستقیم تاریخی در این چند ساله به آن معرفت ، ایمان کامل پیدا کرده اند. درک حقایقی که این دو مرد به این سادگی‌ گفته اند ، چقدر دشوار بوده است. سادگی‌ کلام ، برعکس آنچه ادعا میشود ، مانع فهم کلام میگردد. عبید زاکان از شیخ ، به طور کلی‌ سخن می‌گوید و روحانی را از روحانی نما [(قابل توجه عبد الکریم سروش)] جدا نمیسازد ، تا نقابی تازه برای ابلیس فراهم آورده شود. بنا بر این بقول عبید ، « ولایت فقیه » ، چیزی جز « ولایت ابلیس » نیست. ابلیس همیشه بنام خدا (حاکمیت الهی) حکومت می‌کند. »

 نوشته‌هایِ مرتبط:

تبعیض سیاسی در قبال رسیدگی به نقض حقوق بشر در ایران