« هنر نزد ایرانیانست و بس – ندارند شیر ژیان را به کس … این هنری که فقط نزد ایرانیانست، چیست؟ این هنر بی نظیر »


«

هنر  نزد ایرانیانست و بس
ندارند شیر ژیان را به کس

این هنری که فقط نزد ایرانیانست، چیست؟ این هنر بی نظیر، آنست که فرهنگ ایران، شیرژیان را به کسی نمیشمارد. «شیر»، در فرهنگ ایران، جزو «گرگ سردگان» یعنی «در ندگان و جانوران جان آزارست، که نماد «اصل خشم»، یعنی «اصل قهر و خشونت و تجاوز و تهدید و کین ورزی» بودند. بهرام که جفت رام (مادر زندگی و موسیقی و شناخت) و هردو باهم، «بن آفریننده جانها» هستند، فقط به جانوران بی آزار، مانند اسب و شتر و گاو …. تحول می یابد. به همین علت رستم برعکس هراکلس یونانی که لباس شیر میپوشید، ببربیان (بیوربغان = سگ آبی) میپوشید، چون لباس شیر، نماد «اصل خشم = اصل ضد زندگی، درندگی و خشونت و تهدید و کین ورزی» بود، که برضد «اصل قداست جان و خرد» است. این هنر، نزد ملل آنروزگار، بی نظیر و استثنائی بوده است. بنیاد گذاران رُم ،روموس و روملوس، در کودکی، از شیرگرگ، پرورده میشوند. ایلیاد هومر که کتاب مقدس یونانیها بوده است با این عبارت شروع میشود که «ای زنخدا، خشم رابه سرای». نام تورک و توران، در اصل به معنای «خشم= ازهم پاره کننده» است. نقوش برجسته نیایشگاه آتن، همه اش صحنه های جنگ یعنی خشم است. نیایشگاههای آشور، پرازصحنه های خونخواری و خشمست. یهوه درتورات همیشه درفوران خشمست. ولی فرهنگ ایران (نه تاریخ ایران) درست بر خردی استوار شده بود که در گوهرش ضدخشم، ضدشیر، ضد قهر و خشونت و تهدید بود که خردبهمنی باشد، و این «بهمن»، اصل معمارمدنیت و حکومت شمرده میشد. »

منبع:

منوچهر جمالی ، نوشته‌ای به همین عنوان ، منتشر شده در  ۱۱-۰۵-۱۳۹۰ ، در وبگاه   تازه‌ها – جمالی به روز.

نوشته‌هایِ مرتبط:

« برای شخم زدن باید آهسته بود »


« کسیکه با خواندن افکار ، میخواهد آنها را شخم بزند ، آهسته میخواند. هرچه شیار شخم باید عمیق تر باشد ، آهسته تر باید خواند. هر فکری ، زمینی‌ است که باید شخم زد و تخم‌های خود را در آن کاشت. خواندن ، کشاورزیست.

ولی‌ کسیکه میخواهد در خواندن ، افکار را تماشا کند ، آنها را سوار بر اسبی تیزپا می‌‌پیماید و از آنها می‌گذرد. خواندن ، برای او تماشائی لذت آور است. او زیاد می‌‌بیند و با هم مقایسه می‌کند و از همه انتقاد می‌کند ولی‌ شخمی نمی‌زند و تخمی در زمینی‌ (در فکری) نمیکارد تا افکار خود را سپس از آن زمین‌ها بدرود. باید افکاری را یافت که به شخم زدن و کاشتن تخم می‌‌ارزند. »

منبع:

منوچهر جمالی، بخشی از کتاب   ریشه در زمین تیره  ، ۲۴ ژانویه ۱۹۹۱ ، برگ ۱۳۱ از این کتاب را ببینید ، برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر، بخشِ کتابها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

« یلدای ایرانی بر همه آزادگان خجسته باد – پژوهشی پیرامون واژه ی ایرانی «یلدا»، پیشکش به ایرانیانِ فرهنگیار و پژوهنده »


« در گفتارها و پژوهشهای آموزگار ارکمندم کدبان یزدگرد ساسانی که فرهنگ و واژه های [ا]یرانی را در گرامی نامه ای با برنامِ «مانگا و اهورا» بر اساس زبان، بینش و باورهای مردمان فرازمندِ کِرد زبانِ ایرانی واکاوی کرده اند، به ریشه ی کردی واژه ی «یلدا» و در پیوند با مینوی (معنی) آن، با ریشه ی واژه ی «پاییز» برخوردم. که واژه ی «یلدا» را از «یل» به مینوی «زایش» و «دا» شناسه واژه (حرف تعریف) در زبان کردی کرانمایی (تعریف) کردند.

واژه ی «یل» در زبانهای ایرانی به مینوهای «دلیر، پهلوان، مبارز، جنگجوی پر زور و آزاده، گُرد و گندآور» برجای مانده. و واژه ی «یالونیک» به مینوی بهادر و پهلوان و تنومند و بلندبالا است.

پرسش اینجاست که این مانکها (معانی) چه کار با مینوی «زایش» دارند؟

بر اساس دادهای کدبان یزدگرد ساسانی نخستین فروزه (صفت) و کارکردِ کنشِ زاییدن که به چشم مردمان آمده، «جدا شدن فرزند از تنِ مادر، در جایگاهِ پدیده و جانمندی جداسر (مستقل) و آزاد و «رها شده از بندِ وابستگی به تن و جانی دیگر» بوده است. که این نگاره ی فرزانی (تصویرِ فلسفی)، برداشتی مینوی (معنایی، معنوی) از کنشِ زاییدن در فرهنگ ایران بوده است.

در پیوند با این مینو که فروزه های «جداسری- رها یافتگی، آزادی و پس از آن دلیری و پهلوانی و دلاوری را، از دیدگاه و نگرشِ فرزانیِ ایرانیان باستان در خود برجسته نموده است، مینوی واژه ی «پاییز» نیز برای دریافتِ ریشه ی ایرانی واژه ی یلدا، بسیار راهگشا مینماید. بربنیادِ گفتار آموزگار ارکنمدم کدبان یزدگردِ ساسانی، واژه ی «پاییز» از ریشه ی «پای زا- پای به زا» (آماده ی زایش- در کارِ زایش) گرفته شده و به مینوی هنگامه ی آبستنی و زایش در بندادهای فرزانی ایرانیان برجای مانده است. میدانیم که یلدا (زایش) در واپسین شبِ پاییز رخ میدهد و ایزدِ مهردر این شب زاده میشود.

بر پایه ی این داده دادها که از آموزگار گرامی و پرهیخته ام، کدبان یزدگرد ساسانی آموختم، به دنبالِ سنجش این گفتار و یافتن نشانه های دیگری از این واژه و مینوهای آن در دفتر فرهنگ و ادب ایران و زبانهای دیگر آریایی(ایرانی)، به داده هایی برخورد کردم که راستینگی و درستیِ گفتارِ کدبان یزدگردِ ساسانی و فرهنگِ فرازمند و بالنده ی هم میهنان کُرد زبانمان را می هایست (تایید میکرد).

در واژه نامه دهخدا این مینوها در پیوند با واژه «یل» آمده که نشان دهنده یکی بودن ریشه ی واژه» یل» به مینوی پهلوان و دلیر و «یل-یله» به مینوی آزاد شده- جداشده ازبستگی و وابستگی- رها شده است:

|| تناور و جسیم و قوی و توانا و زوردار. (ناظم الاطباء). || رهایافته و آزادشده و مطلق العنان و بر سر خود گذاشته شده . (ناظم الاطباء). رهاکرده شده و به سر خود گردیده و مطلق العنان را گویند. (برهان ). یله و رهاکرده ومطلق العنان . (از فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ اوبهی ).یله . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به یله شود. || اسبی که در فراخی چرا می کند. (ناظم الاطباء). || چیزی را گویند که از چیزی آویخته باشند. || چیزی که از چیزی برآمده باشد. (برهان ). || دلی که از غم و اندیشه فارغ باشد. (ناظم الاطباء) (برهان ). دل فارغ از غم و اندیشه بود. (فرهنگ جهانگیری ). || سود و فایده . (ناظم الاطباء).

واژه ی «یله» در زبان پارسی و گویشهای دیگرِ زبانهای ایرانی به مینوی «آزاد- رها- رها شده، آزاد شده، «مطلق (نا وابسته-پدیده ای جداسر که به چیزی وابسته نیست)، رهاکرده شده و آزاد شده برجای مانده.

از واژه نامه ی دهخدا:

یله . [ ی َل َ / ل ِ ] (ص ) رهاکرده شده . (ناظم الاطباء). رهاکرده ، چنانکه گویند اسب را یله کرد؛ یعنی سر داد و رها کرد. (برهان ). رها. (فرهنگ جهانگیری ). رهاکرده و مطلق العنان . (انجمن آرا) (آنندراج ). به معنی رهاکرده باشد یعنی سرگذار. (فرهنگ اوبهی ). سرداده . متخلص . آزاد. مطلق . رها. در صیغه ٔ طلاق فارسی گویند: زوجه ٔ موکل من ازقید زوجیت یله و رها. (یادداشت مؤلف ) :

در زبان کردی نیز واژه های «یله کردن- یله شدن» درست با همین مینوها کاربرد دارد که نشان دهنده ی ریشه ایرانی واژه است و نه وامواژه ای که تنها با یک ریخت و ساختار و مینوی ویژه در زبانی بیگانه، تنها و بی پیوند با دیگر واژه های و مینوها برجای مانده باشد.

از سلسله مینوها و واژه های دیگر که در زبان کردی بر مانده است مینوان به واژه ی «یال» به مینوی «ستیغ» که به مینوی فرزانیِ جدا کننده دو سوی چیزی ماننده کوه یا گردنِ اسب میباشد، نمارش کرد. نکته ی اندیشه برانگیز اینجاست که همین واژه به مینوی «بیخ و بُن» نیز در واژه نامه ها آمده که درست با مینوی زایش و زاییدن اینهمانی دارد.

واژه ی دیگر در کُردی «یالمند» است که به مینوی دارنده «زن و فرزند» است. این واژه امروزه با «ع» تازی به گونه ی «عیال» (زن و فرزند) و با همکردِ (ترکیب) «مند»، عیالمند (دارای زن و فرزند) کاربرد دارد و مینوی «زن» را که ریشه ی زایش- زندگی هست درخود نگاه داشته است.

در بینشِ آریاییان باستان زن به شوند (دلیل) زاینده بودن پدیده ای ورجاوند پایه و ستودنی و پرستیدنی (شایسته ارجگذاری و پرستاری) شناخته میشد و این نگرش و باور ایرانیان در آیینهای زنخدایی که پیش از دینهای مردخداییِ زرتشتی و ابراهیمی در ایران و دیگر مانشگاه های آریاییان پدید آمد، رخ نشان میدهد. خدایان ایران باستان سرشتی زنانه داشتند و واژه «خدا» به مینوی «تخم خودز[ا]-خود آفرین» درست اشاره همین سرشت زنانگی و زایندگی خدا دارد. آفرینش و زایش در بینش و باور آریاییان باستان پدیده ای ورجاوند و ستودنی و پرستیدنی بشمار میرفت. در زبان سانسکریت به واژه ای برخوردم که ریشه ی نخستین و یا نخستین پیدایشِ واژه ی «یل» در زبانهای ایرانیست.

واژه ی سانسکریت यज् yaj به مینوی پرستش و ستایش (worshipping) است و دارای مینویهای دیگریست که در پیوند با همین مینوی ستایش و پرستش هستند از آن دسته میتوان به مینوهای آرزم-honour (هُنَر=نیکمردی- رادی- احترام-ارکمندی) و یا فداگاری و جانبازی (sacrificing) و یا مینوی ورجاوندی (تقدس- hallow) و یا ایشک و دوشارم (عشق-adore) نمارش نمود. همه مینوهایی که گفته شد از ریشه » यज् yaj» و در واژه ی » यजते { यज् yajate» سانسکریت جای گرفته اند و مینوهای پیوسته ی دیگری نیزز دارد که به شوند کوتاه کردن سخن از آنها میگذریم. ولی تنها یکی از مینوهای این واژه به ما نشان میدهد که این واژه ی آریایی -سانسکریتی درست همان ریشه ی واژه های ایرانی-کردی «یل-یله-یلدا» است و آن نیز مینوی واژهی yajate در واژه ی انگلیسی «yield» است. در زبانهای آریایی برخی واکها (حروف) در آمد و شد به زبانهای همخانواده و خویشاوند دگرگون میشوند. در اینجا اگر واک «ج» را در واژه ی «یَجَتِ- یَجَتی» سانسکریت به «ل» دگرگون کنیم واژه ی «یلد» (واک ت و د نیز واکی یگانه اند) بازسازی میشود. همانگونه که در ریختار (شکل) اینگلیسی واژه ی «yield- ییلد» می بینیم، همین دگرگونی در واکها به شوندِ رهسپاری واژه از جایگاه نخستین یا خاستگاهِ خود به سرزمینهای دورتر پدید آمده.

واژه ی yield در زبان اینگلیسی مینوییست برای yajate سانسکریت که در زبان اینگلیسی مینوهای سایه و افرون شده ای نیز به خود گرفته است. ولی مینوهایی که با واژه ی ایرانیِ «یل-یله» در پیوند است را نیز در خود نگاهداشته ات که نشان از آریایی (ایرانی) بودن این واژه دارد. مینوهای این واژه اینگونه هستند.

بار (فرزند-در واژه ی بارداری- محصول-حاصل)-بها و ارزش (برابر ورجاوند و ارکنمد و ارزشمند و ورجاوندِ ایرانی که برابر سانسکریت yajate برجا مانده است) – بازدهی- ثمر دادن (بار دادن- نتیجه دادن- <مانند نوه و نتیجه>)- بخشیدن و ارزانی داشتن (دادن- آفریدن در زبانهای ایرانی به مینوی بخشش و ارزانی و ستوده نیز هست)- در دانش شیمی به مینوی «بهره» که برابر ثمر-محصول- بار و فرزند است. در دانشِ ارتشداری به مینوی «رها کردن» که درست همریشه و هم مینوی «یل-یله» در زبانهای ایرانیست . همینگونه که دیدیم این واژه در انگلیسی، هم به مینوی بار (فرزند-محصول-ثمر) و هم به مینوی «یله» (رها شده)، و با همان ریخت ایرانی (یلد- ییلد) کاربرد دارد. این واژه در دیگر زبانهای مردمان ایرانی تبارِ اروپا بگونه های : gieldan (در زبان ساکسونی خوروَری)- geldanan (در جرمنی کهن)- geldan «to be worth» (در ساکسونی)- gjaldo (در نروژی کهن)- ghelden (در هلندی میانه)-gelden (در هلندی)-gildan (در گوتیک)- geltan ( در آلمانی) برجا مانده است.

بخشی از سلسله مینوهای به هم پیوسته ی واژه ی ایرانی «یل» را در برخی زبانها نشان دادیم و ازآنجا که هرزبان و گویشی بخشی از مینوهای به هم پیوسته ی واژه را نگاه میدارد و یا برجسته میسازد، هر زبان و فرهنگی بنا به بینش و باورهای خود بخشی از مینوهای فرزانی (فلسفی) یک وآژه را در خود جای میدهد و پاس میدارد. در زبان تازیان نیز چنین است و از ریشه ی واژه ی «یلد» ایرانی در این زبان واژه هایی به مینوی «زایش» (ولد-یولد-تولد-مولد-ولادت-اولاد و …) ساخته شده و کاربرد دارد.

در اینجا برای بهتر شناختن مینوی این واژه در میان پرهیختگان ایرانی چند نمونه از چامه های چامه سرایان بلند آوازه ایرانی را در هایست گفتارآموزگارم کدبان یزدگرد ساسانی و پژوهش و سنجش خود نشان میدهم.

عطار در قصیده ای میفرماید:

به عزت شب قدر و شب حساب برات
به حرمت شب آبستن و شب یلدا

میبینیم که شبِ یلدا را «شبِ آبستن» مینامد که درست اینهمان با مینوی «پاییز» (پای زا-پای بزا) و یلد به مینوی زایش است. است.

وحشی بافقی در سوگنامه ای میگوید:

حامله دارد به سد ماتم شب یلدای من
چون به خاک گلخنم شد جبهه فرسا روزگار

باز فروزه ی بارداری یلدا در این سروده رخ نشان میدهد.

خاقانی در قصیده ای میگوید:

همه شب‌های غم آبستن روز طرب است
یوسف روز، به چاه شب یلدا بینند

بازدر این سروده فروزه آبستنی یلدا نمایان میشود.

میدانیم آیین کریسمس که زایشِ دروغینِ عیسی است، در اروپا بجای جشن یلدا پاسداشته میشود و در اساس مهر جای خود به عیسی داده است و یلدا که زایش مهر است به کریسمس که به دروغ به زایشِ عیسی شناخته شده است دگرگون شده و همه آئینهای ایرانی یلدا نیز با اندک دگرگونی در کریسمس نزد اروپاییان نگاهبانی شده است.

در اینباره سنایی در قصیده ای میگوید:

به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی
که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا

در این باره گمان رفته که «یلدا» یکی از پیشکاران عیسی بوده که در وآژه نامه دهخدا نگیخت (شرح) آن اینگونه آمده:

یلدا. [ ی َ ] (اِخ ) یکی از ملازمان حضرت عیسی (ع ) بوده است . (برهان ) (از ناظم الاطباء). اما ظاهراً از بیت «به صاحب دولتی پیوند…» سنایی بعض فرهنگ نویسان (از جمله مؤلف برهان ) پنداشته اند که «یلدا» نام یکی از ملازمان عیسی بوده است ، ولی چنین نامی در زمره ٔ ملازمان او در مأخذی دیده نشده و «چاکری » کردن هم در بیت سنایی به معنی اختصاص یافتن زمان مزبور به ولایت وی می باشد. (پورداود، یشتها ج 1 ص 419)

خاقانی نیز در اینباره میسراید:

آری که افتاب مجرد به یک شعاع بیخ کواکب شب یلدا برافکند
روح القدس بشیبد اگر بکر همتش پرده در این سراچهٔ اشیا برافکند

در پایان از شما یاران و خوانندگانِ خردمند و پرهیخته ی این گفتار میپرسم، ایرانی با داشتن دوازده هزار سال پیشینه ی شهرگیری (تمدن)، کشارزی، فرهنگ و بینش و سامانه ی کشورداری و میهن مداری و زبانها و گویشهایی سرشار از واژگان ناب و آویژه (خالص)، چرا باید نامِ بزرگترین جشن و رویدادِ فرزانی، باوری و میهنی خود را از بیگانگان وام بگیرد؟ کسانی که واژه ی «یلدا» را وام واژه ای سُریانی یا آرامی یا انیرانی میشناسانند، باید این پرسش از خود بپرسند که آیا ایرانی وآژه ی زیبای»زایش» را نداشت که بخواهد وآژه ی بیگانه بر گرامی ترین رخداد و فرخنده جشنِ بینشی و باوری و دینیِ خود بگذارد؟

این پژوهش در زمانی بسیار کوتاه انجام شد و به شوند کمبود زمان و توان و درگیری با بیماری و درمان، نتوانستم آنگونه که بایسته است کرانه های این پژوهش بگسترانم. امیدوارم در زمانی دیگر این کار به فرجام برسد. اگر در این نوشنار نادرستیهای نوشتاری یافتید به بزرگواری ببخشایید، زیرا زمان ویرایش نوشتار را نداشتم.

با سپاس بیکران از مهر شما هم میهنان گرامی. «یلدای ایرانی» را با همه شادمانی به شما فرخنده باد میگویم. »

منبع:

دیاآکو کیانی، یلدای ایرانی بر همه آزادگان خجسته باد. – پژوهشی پیرامون واژه ی ایرانی «یلدا»، پیشکش به ایرانیانِ فرهنگیار و پژوهنده ، منتشر شده در تارنمایِ فیسبوک ایشان، ۲۰-۱۲-۲۰۱۳ ، ۲۹ آذر ۱۳۹۲ (۱۲۷۸۲ هزاره برّه).

نوشته‌هایِ مرتبط:

مسخ سازی‌هایِ علمی‌، مدرن، منطقی‌ و روحانی .. ! (۰) – طرح مسئله


هیاهو، سرپوشی است بر بی‌ ریشه بودنِ  دستگاه‌هایِ  قدرت  ، چه مذهبی‌، چه اقتصادی و چه نظامی ‌. فرهنگ با هرگونه دستگاهِ  قدرت (و نه‌ خواست و طلبِ قدرت ۳۴) ، از بُن، در گیر است، و سرِ  ناسازگاری دارد.

«استبداد ، فرهنگ ندارد، بلکه ضد فرهنگست. قهر و تجاوزخواهی و تهدید و وحشت انگیزی ، فرهنگ نیست ، بلکه ضد فرهنگست. هنرِعبدسازی وبَرده سازی و بنده سازی از انسانها فرهنگ نیست ، بلکه ضد فرهنگ است. خباثت و خیانت و خدعه گری و خردآزاری و دروغگوئی ، ولو برای غالب سازی هر حقیقتی و هر خدائی باشد فرهنگ نیست ، بلکه ضد فرهنگ است. هر« ضد فرهنگی»، خود را بنام « فرهنگ» میفروشد ۸

گوشِ  همه پر شده است از شنیدنِ  این کلیشه‌ها که مردمِ  ایران چنین است و چنان است. آنها که تندرو تر هستند: عیب هرچه هست در این مردم و فرهنگشان است. اما این مردمِ  شریف و زحمتکش و رنج دیده در کناری ایستاده و به این آشفته بازارِ  مکاره و از همه رنگِ  این دستگاه‌هایِ  قدرت می‌‌نگرد، تا راهی‌ برایِ  زندگی‌ِ  خویش بیابد و از هیاهوی آنان بدور بماند. چرا که تنها چیزی که برایِ  این آقایان مهم نیست زندگی‌ِ  مردمِ  ایران بوده و هست.  شگفت آن که علتِ  پایداری و دوامِ  مردمِ  ایران در درازایِ  هزاره ها، هنوز بر کسی‌ به درستی‌ روشن نیست. با این وجود یک اصلِ  ساده می‌‌گوید، آنجا که پول، مقام، خوش گذرانی‌، مفت خوری و راحت طلبی است، سر و کله همه گونه قدرت و مذهب پیدا می‌‌شود، و نقشِ  فرهنگِ  مردمی، بواسطه دستمالی و مسخ سازی‌هایِ  آنان مخدوش و کم‌رنگ می‌‌گردد. فرهنگِ  مردمیِ  ایران نیز جدا از این دستبرد‌ها نبوده است.

«یکی،  تاریخ  را  برای  تجلیل دین  و ایدئولوژیش و دفاع  از آن، مسخ  می کند، یکی تاریخ را برای تجلیل ملتش و دفاع از آن مسخ می کند، یکی تاریخ را برای تجلیل طبقه اش و دفاع از آن مسخ  می کند، و یکی، تاریخ را برای تجلیل نژادش و دفاع از آن، مسخ می کند، و «چنین آگاهبودِ تاریخی» است، که علم و حقیقت شمرده می شود. پس حقیقت و علم، دانشهای مسخ شده اند.» ۲   «میان « تاریخ ایران » و « فرهنگ ایران »، ورطه ای ژرف هست . میان تاریخ، که میدان گلاویری قدرتهای دینی و سیاسی و اجتماعی بوده است، و فرهنگ ایران که ازهمان آغاز، « ضد قدرت و قهرو تجاوزخواهی » بوده است ، نه تنها تنش فراوان ، بلکه تضاد همیشگیست . جامعه ایران، که سرچشمهِ « فرهنگِ ضد قهری» بوده است ، متضاد با همه حکومتها و قدرتهای حاکمه دینی بوده است و هنوز نیز هست .» ۵

بی‌ گمان، برایِ  شناختِ  فرهنگِ  ایران، می‌‌بایست، به آنجا‌هایی‌ سفر کرد، که زندگی‌ ساده و راحت نباشد. آنجا که خوش گذرانی‌ نباشد، مناطقِ  دوردست و سخت. فلاتِ  ایران پر است از این جاهایِ  دنج. کوهستانهایی دوردست، در کنارِ  چشمه‌ای روشن، و یا کویری خشک و سخت در کنارِ  چشمه و یا قناتی حیات بخش. در اینجا دیگر از مفت خوری خبری نیست. باید کار کرد، آن هم کارِ  سنگین، تا توانست چرخِ  زندگی‌ را چرخاند. سختی زندگی‌ با شیرینی‌ِ  نیرومندی در گذرانِ  آن به کمکِ  تلاش و کوششِ  خستگی‌ ناپذیر همراه است. از اینرو انسان در بن خود زمانی‌ (سکولار) می‌‌اندیشد. هیچ راهزنی و نیرویِ  نظامی‌ای تمایل ندارد اینجاها پیدایش شود. آخر چیزی گیرش نمی‌‌آید.

بازیگران و ناظرانِ  زیادی در طولِ  تاریخ در این فلات بوده و هستند، که شناختِ  آنها شاید، بر بحثِ  ما کور سویی بتاباند. در اینجا به صورتِ  جداگانه در موردِ  هریک مختصری اشاره می‌‌کنم. هر کدام از این‌ها مثبت/منفی بر فرهنگِ  ایران اثر گذاشته و می‌‌گذارند، و رازِ  نجاتِ  فرهنگِ  مردمیِ  ایران در گذشته، حال و آینده به درکِ  درست از این ناظران و بازیگران بر می‌‌گردد. این نکته را نیز ناگفته نمی‌‌توان گذاشت که، «این مهم نیست که حرفهای خوب بزنند، این مهمست که آیا میتوان به آنهائی که حرف خوب می زنند، اعتماد کرد یا نه. واعتماد، نیاز به آزمودن در زمان دارد.»۱۰شاید واکاوی و تلاش در شناختِ این نیروها و نحوه عملکردشان، با رجوعِ به تاریخ و بازشناسیِ آنها، راهگشایِ آینده باشد و بسی‌ آموزنده.

الف: بازیگر (ناظرِ)  یکم، مردمِ  ایران

«فرهنگ ایران، برضد اندیشیدن با «عـقـل تابـع » هست و آنرا کـوری می داند. عـقـل تـابـع ، عـصـای کــورانـست. روشن شدن از خود، گوهر خرد در فرهنگ ارتائی ایرانست.» ۹

بازیگرِ  اصلی‌ِ  این سرزمین، همانا مردمِ  ایران هستند. از ۷۰ هزار سالِ  پیش که انسانِ  هوموساپین توانست از آفریقا پا بیرون بگذارد ۱۱، تا کنون مداوم و بی‌ خستگی‌، در جهتِ  توسعه فرهنگِ  بشر کوشیده است. او با مشقّتِ  بسیار ابتدا به بیابان‌هایِ  یمن، جنوبِ  عربستان، و سپس به جلگه خلیجِ  فارس، که در آن زمان به دلیلِ  عصرِ  یخبندان، جلگه بود تا خلیج، نقلِ  مکان کرد. بی‌خود نیست که باستانشناسانِ  امروز بدنبالِ  تمدن‌هایِ  اولیه، که قدیمی‌تر از سومر و جیرف هستند، در اعماق خلیجِ  فارس می‌‌گردند۱۲، ۱۳، ۱۴. قدمتِ  این تمدن‌ها به نظرِ  من چیزی بینِ  ۳۰ – ۴۰ هزار سال تا ۱۰ هزار سالِ  پیش است. و به گمانِ  من پایه‌ای زنخدایی داشته اند. کشفِ  آتش، دامداری و کشاورزی و ترکِ  شکار از جمله کشفیاتِ  این تمدن‌ها می‌‌تواند باشد. شیوه کوچ نشینی که هنوز هم در میان قبایلِ  بختیاریِ  ایران رواج دارد از بازمانده‌هایِ  دورانِ  کشفِ  دامداری در این مناطق است. چه آنکه این کوچ‌ها امروزه در تابستان در دامنه‌هایِ  زاگرس قرار میگیرند و در زمستان به جلگه‌هایِ  پست و گرمِ  خلیجِ  فارس ختم می‌‌شوند.

به دلیلِ  ساختارِ  ساده و زندگی‌ِ  سخت، در اینگونه جمعیت‌ها نوعی دموکراسیِ  اولیه، بنگرید به ۳۵، حاکم بوده است ۱۵ ، کما اینکه هنوز هم در دهاتِ  دور افتاده ایران چنین است. اکثرِ  مشکلاتِ  جامعه به دستِ  ریش سفیدان و همپرسی همه حل و فصل می‌‌شده اند و می‌‌شوند. از قدرت و قدرتمندان خبری نیست، انباشتِ  سرمایه اقتصادی که باعثِ  جلبِ  قدرتمندان شود در اینگونه زندگی‌ کم بوده است ۱۶ . هرچند، اولین دستگاه‌هایِ  قدرتِ  مبتنی‌ بر مذهب در اواخر این دوران در این گونه جامعه‌ها شکل میگیرند ۱۵ .

مردمِ  ایران همواره در پی‌ِ  گسترشِ  زندگی‌ و یافتنِ  راه‌هایی‌ در رفعِ  درد و رنجِ  زندگی‌ِ  مشقّت بارِ  خود بوده اند. هنوز هم در جوامعِ  روستاییِ  ایران جنسِ  ماده حیوانات ارزشِ  بسیار زیادی دارد، به دلیلِ  قدرتِ  باروری و زایندگیِ  این حیوانات. همچنین آب و کشاورزی نقش محوری در تداومِ  زندگی‌ بازی می‌‌کنند. چرا که اکثرِ  این روستا‌ها در مناطقِ  صعب العبور و یا کویر‌هایِ  خشک واقع شده اند. به بیانِ  دیگر برایِ  فرار از دستِ  نابود کنندگان و غارت گران، به این مناطق پناه آورده اند. دینِ  این مردمان، چیزی نیست جز همان روش‌هایِ  گسترش و پاسداری از زندگی‌ و دوری از جنگ و گشتار و غارت. در اینگونه محیط‌ها چیزی کن فیکونی نیست. بلکه برایِ  هر چیز باید زحمت کشید و عرق ریخت، گذرانِ  زندگی‌ گاوِ  نر می‌‌خواهد و مردِ  کهن. همه‌چیز از یک دانه و یا یک نطفه و همخوابگیِ  نر و ماده آغاز می‌‌شود، و آرام آرام می‌‌روید و رشد می‌‌کند. و به این صورت است که آفرینش روی می‌‌دهد. باید صبر و حوصله داشت تا چیزی، خرمنی، … بدست آورد.

پایداری در حفظِ  چنین زندگی‌‌ای موجبِ  رویش و توسعهِ  فرهنگی‌ خاص در ایران شده است که اثراتِ  آن هنوز در ایران ملموس است و زنده. فرهنگی‌ صلح‌جو، فعال، کوشا، انسان دوست، کاری، نو آور، لطیف، زیبا، … . ادبیات و داستان‌هایِ  ایران پر است از بنمایه‌هایِ  فلسفی‌ِ  چنین فرهنگی‌، که به راستی‌ می‌‌توان آن را فرهنگِ  اصیلِ  ایران نامید.

«آیا خرد یک ایرانی ، حق ندارد فرهنگی را کشف کند که … آنرا تحریف کرده اند و سوخته اند و پوشانیده اند و به صلیب زده اند و مسخ کرده اند.» ۱۹

یکی‌ از دست آورد‌هایِ  بازمانده از این فرهنگ ، به روایتِ  بیرونی، گاهشماری است که به گاهشماریِ  هزاره برّه مشهور است ۱۷. بر اساسِ  این تقویم، و بر پایه محاسباتِ  منوچهرِ  آرین، سالِ  ۱۳۹۱ معادل است با سالِ  ۱۲۷۸۱ هزاره برّه !

یکی‌ دیگر از دست آورد‌هایِ  این فرهنگ به اوج رساندنِ  نقشاندیشی ۲۳ در فرآیندِ  تولید و گسترشِ  آگاهی‌ در تمدنِ  بشری است. مردمِ  اولیه در آفریقا و پیش از خروج از آفریقا، اولین نمونه‌هایِ  ثبتِ  صورِ  خیال را ایجاد نموده بودند ۲۴.(تصویرِ  زیر)

سر تیرهای دو وجهیِ  سنگی‌ (برای کمان)(بالا – چپ و راست تصویر)، حکّاکی (یکی‌ از نخستین نقش (سمبل)‌های کشف شده از بشر) بر رویِ  گل به رنگِ  اخری (قطعه مکعب – مستطیلِ  وسط تصویر)، و چند ابزارِ  استخوانی (پایینِ  تصویر). کشف شده از غارِ  بلومبوس در آفریقایِ  جنوبی. مربوط به   ۰۰۰، ۷۵   تا   ۸۰،۰۰۰   سالِ  پیش. ۲۴

با وجودِ  اختراعِ  اینگونه نگارگری در آفریقا، دو کاستی در آنها دیده می‌‌شود. نخست آنکه مضمونِ  اینگونه نقش‌ها بیشتر در هول و هوشِ  شکار و گذرانِ  زندگی‌ِ  روزمره می‌‌گذارد و اثری از کشاورزی و دامداری در آنها نیست. دویّم این است که عنصرِ  زبان و خط در آنها غایب است. البته این به معنیِ  ردِ  وجودِ  زبان نیست. صرفِ  وجودِ  اینگونه شواهد نشان از آن دارد که اندیشیدنِ  بشر سابقه‌ای بس دراز دارد. البته می‌‌بایست منتظرِ  نتایجِ  تحقیقاتِ  آینده در خصوصِ  تمدن‌هایِ  اولیه در آفریقا و پیش از ۲۰ تا ۳۰ هزار سالِ  پیش، ماند. منظور تمدن‌هایی‌ است که، مستقلِ  از تمدن‌هایِ  توسعه یافته به دستِ  انسان‌هایِ  خارج شده از آفریقا، و به وسیله آفریقایی‌هایِ  اولیه در آن قاره به وجود آمده باشند. هنوز چنین مطالعاتی یا انجام نشده است و یا مدرکی‌ دالِ  بر وجودِ  اینگونه تمدن‌ها در آفریقا یافت نشده است. (چنانچه خوانندگانِ  گرامی‌ اطلاعی از وجودِ  اینگونه تمدن‌ها (دارایِ  خط، زبان و کشاورزی و دامداری) در آفریقا دارند، خوشحال خواهم شد که اینجانب را در جریان بگذارند.) گرچه که شواهدی اندک از وجودِ  اینگونه تمدن‌ها در آفریقا مربوط به ۱۰ تا ۱۵ هزار سالِ  پیش یافت شده است ۳۰ . اما این احتمال می‌‌رود که اینگونه شواهد به نوعی الهام گرفته از توسعه فرهنگی‌ِ  رخداده در یمن و جلگه ی خلیجِ  فارس، که به دستِ  هوموساپینهایِ  خارج شده از آفریقا صورت گرفته، باشند.

با خروجِ  بشر از آفریقا، هم کشاورزی و دامداری اختراع می‌‌شوند و هم زبان و خط پدید می‌‌آیند. البته این خطِ  اولیه فاقدِ  الفبایِ  معمول است و بیشتر خطی‌ تصویری است، مشابهِ  نمونه کشف شده از تمدنِ  جیرفت در کرمانِ  ایران ۲۵ (تصویرِ  زیر).

لوحه ی گلی منقش به خطِ  تصویری، یکی‌ از قدیمی‌‌ترین نوشته‌های کشف شده تا کنون. تمدنِ  جیرفت، کرمان، ایران، ۵ تا ۶ هزار سالِ  پیش ۲۵.

از جمله نمونه‌هایِ  دیگر می‌‌توان به خطِ  سومری ۲۶ و عیلامی ۲۷ اشاره کرد. برایِ  خلاصه‌ای از تاریخِ  پیدایشِ  خط ، ۲۸ را ببینید.

هدف ۳۱   از آوردنِ  اینگونه شواهد، باستانشناسی نیست، بلکه این است که نشان داده شود: « انديشيدن در تاريخ  ، با « مفاهيم» ، آغاز نشده است ، بلكه انديشيدن ، پيش از تاريخ ، با « تصاوير» ، آغاز شده است . هرتصویری ، پیکریابی اندیشه است . شکستن صورتها ، شکستن اندیشه هاست . ضدیت با تصویر، ضدیت با اندیشه است . توخالی دانستن تصویر، نابود ساختن اندیشه است . مردمان ، هزاره ها در تصاویر اندیشیده اند .  و تجربيات مستقيم و نو ، بستگى به شرائط بى نظير و تكرار ناپذير دارند . هر تجربه مستقيمى ، نو است ، چون تكرارناپذير است ، وآن تجربه ، هميشه نو ميماند  .تجربيات مستقيم ، هميشه اصالت خود را نگاه ميدارند ، و هميشه انگيزنده به نو آفرينى هستند . هر روز ، همه انسانها ، امكان كردن تجربه مستقيم و نو ندارند .  از اين رواين تجربيات مستقيم  ، چه از مردمان پيش از تاريخ در تصاوير و اسطورها وداستانها باشند ، چه از مردمان دوره هاى تاريخى، در مكاتب فلسفى و اديان ، ارزش دارند . هر تجربه مستقيمى ، انسان را بدان ميخواند و ميانگيزد كه هر انسانى ، به خودى خودش تواناست  تجربه اى  مستقيم و نو بكند . انسانها پيش از تاريخ ، تجربيات مستقيم و پـُرمايه و بى نظيرى داشته اند ،كه همانقدر با ارزشند ، كه تجربيات مستقيم و بى نظير انسانها در ادوار تاريخى درمفاهیم . هرچند كه ما امروزه بيشتر خوگرفته ايم كه تجربيات و خواستها و نيازهاى خود را در مفاهيم ، بيان كنيم ، ولى غافل از آنيم كه تصاوير ، هنوز نيز ، قدرت فوق العاده بر« نا آگاهبود » ما دارند . و تصوير نيز، گام نخست در انتزاع كردنست ، و انديشيدن ، گام دوم در انتزاع كردن . انتزاعى كردن يك تجربه دريك تصوير ، تجربه مستقيم فوق العاده غنى انسان است . چون  هر انتزاعى كردنى ، گونه اى گسستن و بريدن است، كه نماد  نخستين تجربه آزادى است . تنها راه گسستن ، شك كردن به چيزى نيست ، بلكه يكى ديگر از راههاى گسستن ، انتزاعى كردن  پديده ها و واقعيات است .

به همين علت ،  نقاشى و تخيل و صورتگرى و موسيقى و رقص ، يكى از مهمترين گامهاى انسان در « گسستن » از طبيعت است . از اين رو هست كه آزادى نقاش و هنرمند و صورتگر در اجتماع ، سرآغاز انقلابات انديشگى يا اجتماعى و سياسى و دينى است . آزادى تخيل ، آزادى طرح روءياهاى اجتماعى و سياسى و … است ، كه اهميتى برتر از « علوم اجتماعى  و سياسى » دارد ، چون  راه انسان را براى گسستن از « هر نظام موجودى » باز ميكند . در اجتماعى كه مردم آزادى ندارند، روءياهاى تازه براى دستگاه حكومتى و اجتماع و سياست و دين و اقتصاد طرح كنند ، در آن اجتماع ، آزادى نيست » ۲۹.

فرهنگِ  مردمیِ  ایران نقشِ  تعیین کننده و کلیدی در توسعه و گسترش و پروراندنِ  اینگونه نگاه به توسعه و گسترشِ  آگاهی‌ِ  انسان داشته و دارد.

نکته‌ای که از اهمیتِ  بسیار برخوردار است ، نقش اندیشی‌ِ  مردم است. مردم تنها با فلسفه زندگی‌ نمی‌‌کنند بلکه با تصاویر و داستان هایی‌، که بیان کننده ی این تصاویر هستند، نیز می‌‌اندیشند. تصویر و نقش و داستان است که شکل دهنده ی زندگی‌ مردم است. تأثیرِ  ژرفِ  نقش اندیشی‌ هنوز هم در فرهنگِ  مردمی بسیار برجسته است. گرافیک و نماد‌ها نقشِ  بسیاری در اندیشه ورزیِ  انسانِ  مدرن دارند. به علائمِ  راهنمایی‌ و رانندگی‌ و ریاضیات دقت کنید. بدونِ  حضورِ  نقش و نماد زندگی‌ِ  جدیدِ  انسان مختل می‌‌شود. همینگونه است تجربیاتِ  دینی و معنویِ  انسان. اکثرِ  فلسفه‌هایِ  مدرن و همچنین ادیانِ  مختلف بر پایه پذیرشِ  اصولی که در داستان‌ها بیان شده و می‌‌شوند ، بنا شده اند. اما تفاوتِ  اصلی‌ و اصیلِ  نقش اندیشی‌ با یک فلسفه و یا دینِ  خاص در این است که ، تصویر و نقش پویاست و زنده و هر کسی‌ می‌‌تواند به فراخورِ  خردِ  خود آن را درک و گسترش دهد، اما در مذاهب این تصویر‌ها به گونه‌ای منجمد شده اند، و اینجاست که نخستین مسخ سازی‌ها از فرهنگِ  اصیل و مردمی به نفعِ  دستگاه‌هایِ  قدرت، صورت پذیرفته اند. در بخش‌های بعدی به نحوه و چگونگی‌ این مسخ سازی‌ها اشاره خواهد شد.

حکومتِ  هخامنشیان، رگه‌هایِ  بسیار مشخصی‌ از این فرهنگِ  اصیل را در خود دارد، هرچند که این همزمان شده است با حضورِ  موبدانِ  میترائی و زرتشتی و رقابت و تلاشِ  آنها در تصاحبِ  ارکانِ  حکومتِ  مردمی و مسخ سازیِ  پایه‌هایِ  انسانی‌ آن در اجتماع ایرانی آن زمان.

از چهره‌هایِ  بارزِ  این فرهنگ، ضّدِ  خشم بودنِ  آن و مقابله با هرگونه آزارِ  جان است.

ناگفته نماند که این فرهنگ مختصِ  ایران نبوده و در اکثرِ  تمدن‌هایِ  جهان دیده می‌‌شود. برایِ  نمونه به فرهنگِ  زنخداییِ  اروپا در ۱۸ اشاره شده است.

شاید به ضرسِ  قاطع بتوان کلیتِ  دوره‌هایِ  تاریخی و پیشا تاریخیِ  بشر را در نبردِ  دو نیرو در برابر یکدیگر خلاصه کرد ! ، یکی‌ مردمی (و سازنده) و دیگری مخرب، مسخ کننده و قدرت طلبِ  معطوفِ  به چیرگی. نیرویِ  اول اندیشه‌های نابِ  بشری را در قالبِ  تصاویر، هنر ها، فرهنگ ها و فلسفه‌ها توسعه داده و گروهِ  دویّم با زشت سازی، دست کاری، مسخ سازی و در هم ریختنِ  عناصرِ  بنمایه‌ای این تصاویر ، در پی‌ِ  چیرگی و بهره کشی‌ از مردمِ  دسته نخست بوده اند ! ۱۶ هدف از این نوشتارِ  کوتاه اشاره‌ای هرچند اندک به این نیروهایِ  مخرب و چگونگی‌ِ  عملکردِ  آنها در فرهنگِ  ایران است.

ب: بازیگر (ناظرِ) دویّم، موبدانِ  میترائی و زرتشتی

«روشنفکر زرتشتی، ازنور اهورامزدا و گاتا روشن می شود و عقلش تابع اهورامزدا و گاتاست.» ۹

فرهنگِ  اصیلِ  ایران پس از گذشتِ  هزاره‌ها و جان گرفتنِ  آن، لقمه چرب و نربی برایِ  مفتخور‌ها و بیکاران، علافان، تنبلان، زبان بازان، سفسطه گران، … پدید آورد. از جمله اولینِ  آنها راه زنانِ  سوارِ  بر پشتِ  اسب بودند. که جسته و گریخته به اجتماعاتِ  آنها حمله ور می‌‌شدند، و بدونِ  کار کردن دست به چپاولِ  آنها می‌‌زدند.

شاید این دلیلی‌ باشد بر پیدایشِ  مذاهبِ  اولیه. آنها می‌‌خواستند از ترسِ  مردم استفاده کرده و مردم را گردِ  خود جمع کنند، تا از این ترس برایِ  خود متاعی بی‌ کار و تلاش بیابند. شاید بتوان گفت اینان اولین مسخ کنندگانِ  فرهنگِ  اصیلِ  ایران بوده اند. بجایِ  دین‌هایِ  اولیه مبتنی‌ بر زن، و آفرینش و تلاش ، با مسخ سازی‌هایِ  خود آن را به ضّدِ  دینهایی ، که خود دین می‌‌نامیدند، تبدیل کردند. زروان، میترا و زرتشت را می‌‌توان از این قماش نام برد. در جای جایِ  سخنانِ  منوچهرِ  جمالی به مسخ سازی‌هایِ  اینان از فرهنگِ  اصیلِ  ایران اشاره شده است.

آخوند‌هایِ  زرتشتی و خودِ  زرتشت (پس از میتراس) را می‌‌توان در زمرهٔ‌ نخستین مسخ ساز‌هایِ  فرهنگِ  اصیلِ  ایران برشمرد، که به گونه‌ای سیستماتیک با جعل و گسترشِ  نگاهِ  علمی‌ و عقلی (خردِ  زرتشتی همسنگِ  عقلِ  اسلامی است) دست به کار شده و ضرباتِ  سنگینی‌ بر فرهنگِ  اصیلِ  ایران وارد آورده اند و می‌‌آورند. بنمایه‌هایِ  فرهنگِ  اصیلِ  ایران به گونه‌ای ماهرانه و مزوّرانه توسطِ  این علم‌ها دست کاری و دیگرگون شده اند. این کار به دو صورتِ  اساسی‌ به طورِ  مداوم در طی‌ِ  هزاره‌ها پیگیری شده است. نخست با ایجادِ  بریدگی در بنداده‌هایِ  فرهنگِ  اصیلِ  ایران و دویّم با گسترش و جعلِ  معنیِ  تازه برایِ  مفاهیم و لغات. و بنا بر اینگونه دست مایه‌ها علمِ  خاصِ  خود را نیز گسترش داده اند. قدرتِ  علمی‌ِ  اینان را در نفوذِ  تفسیر و نگرشِ  به مفاهیم در لغتنامه‌هایِ  علمی‌شان می‌‌توان دید. این نفوذ به قدری قدرتمند است که اکنون اگر شخص بخواهد معنیِ  جعلی و دستِ  دومِ  لغات را که بجایِ  معنیِ  اصیل نشسته است به چالش بگیرد، از سویِ  این عالمان به ناجوانمردانه‌ترین شکل مورد حمله قرار خواهد گرفت. (به مباحثاتِ  من (سیمرغ) و دوش العرب (doshalarab) در وبگاهِ  آزادگی مراجعه کنید. اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا و اینجا)

برایِ  هریک از اینها نمونه‌ای می‌‌آورم تا برایِ  خواننده روشنتر شود.

از جمله مهمترین پارگی‌هایی‌ که در یکی‌ از تصاویرِ  فرهنگِ  اصیلِ  ایران از انسان صورت پذیرفته است، جدا سازیِ  گرمی‌ (مهر) از نور در آتش و تاکیدِ  بیش از حد بر نور و به اینوسیله از اصالت انداختنِ  آتش بوده است. با انجامِ  این برش ، انسان از خود زایی و خود آفرینی به زیر کشیده شده است. با این طرفند آگاهی‌ و دانشِ  بشری که سرشتی همه زمانی‌ (در ۲۴ ساعت)۲۳ دارد به دانشِ  مطلق در نیمروز و در نورِ  مطلق کاسته شده است، نامِ  آن را هم علم گذاشته اند. و بنا بر آن این خرافه جعل شده است که اگر در پی‌ِ  رستگاری هستید به دنبال ِ نورِ  مطلق (اهورمزدا ی زرتشتی و جانشینانِ  برحقش موبدان) باشید.

با وجودِ همه این دستکاری ها، ردِّ پایِ همزادیِ مهر، عشق، گرمی‌، نور و آتش را که هنوز زنده است می‌‌توان در این اشعار دید:

جامی – هفت اورنگ – سبحة‌الابرار- بخش ۱۹ – در عشق:

ای دلت شاه سراپرده‌ی عشق
جان تو زخم بلاخورده‌ی عشق
عشق پروانه‌ی شمع ازل است
داغ پروانگی‌اش لم یزل است
بیقراری سپهر از عشق است
گرم رفتاری مهر از عشق است

خاک یک جرعه از آن جام گرفت
که درین دایره آرام گرفت
دل بی‌عشق، تن بی‌جان است
جان از او زنده‌ی جاویدان است
گوهر زندگی از عشق طلب!
گنج پایندگی از عشق طلب!
عشق هر جا بود اکسیر گرست
مس ز خاصیت اکسیر، زرست
عشق نه کار جهان ساختن است
بلکه نقد دو جهان باختن است
عشق نه دلق بقا دوختن است
بلکه با داغ فنا سوختن است
عاشق آن دان که ز خود بازرهد!
نغمه‌ی ترک خودی سازدهد
نه ره دولت دنیا سپرد
نه سوی نعمت عقبا نگرد
قبله‌ی همت او دوست بود
هر چه جز دوست همه پوست بود
آنچه با دوست دهد پیوندش
شود از فرط محبت بندش
ترک خشنودی اغیار کند
به رضای دل او کار کند
هر دم‌اش حیرت دیگر زاید
هر نفس شوق دگر افزاید

و یا خواجوی کرمانی – غزلیات – غزل شمارهٔ ۳۲۵:

اسیر قید محبت ز جان نیندیشد
قتیل ضربت عشق از سنان نیندیشد
غریق بحر مودت ز سیل نگریزد
حریق آتش مهر از دخان نیندیشد

و یا حافظ – غزلیات – غزل شمارهٔ ۲۹۴:

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

و یا خاقانی – دیوان اشعار – غزلیات – غزل شمارهٔ ۲۶۳:

و یا اوحدی – دیوان اشعار – غزلیات – غزل شمارهٔ ۱۱۸:

سر عشق و راز مهر و کار حسن آرای تو
هیچ کس را حل نمی‌گردد، ز دشواری که هست

و یا اوحدی – دیوان اشعار – غزلیات – غزل شمارهٔ ۶۰۴:

این نفس گرم را ز آتش عشقی شناس
تا نبود در ضمیر چون گذرد بر لسان؟

و یا مولوی – دیوان شمس – غزلیات – غزل شمارهٔ ۸۶۲:

قومی که بر براق بصیرت سفر کنند
بی ابر و بی‌غبار در آن مه نظر کنند
در دانه‌های شهوتی آتش زنند زود
وز دامگاه صعب به یک تک عبر کنند
از خارخار این گر طبع آن طرف روند
بزم و سرای گلشن جای دگر کنند
بر پای لولیان طبیعت نهند بند
شاهان روح زو سر از این کوی درکنند
پای خرد ببسته و اوباش نفس را
دستی چنین گشاده که تا شور و شر کنند
اجزای ما بمرده در این گورهای تن
کو صور عشق تا سر از این گور برکنند

مسیست شهوت تو و اکسیر نور عشق
از نور عشق مس وجود تو زر کنند

انصاف ده که با نفس گرم عشق او
سردا جماعتی که حدیث هنر کنند

چون صوفیان گرسنه در مطبخ خرد
آیند و زله‌های گران مایه جز کنند
زاغان طبع را تو ز مردار روزه ده
تا طوطیان شوند و شکار شکر کنند
در ظل میرآب حیات شکرمزاج
شاید که آتشان طبیعت شرر کنند
از رشک نورها است که عقل کمال را
از غیرت ملاحت او کور و کر کنند

جز حق اگر به دیدن او غمزه‌ای کند
آن دیده را به مهر ابد بی‌خبر کنند
فخر جهان و دیده تبریز شمس دین
کاجزای خاک از گذرش زیب و فر کنند
اندر فضای روح نیابند مثل او
گر صد هزار بارش زیر و زبر کنند
خالی مباد از سر خورشید سایه‌اش
تا روز را به دور حوادث سپر کنند

از جمله خطر‌هایی‌ که جداسازیِ گرمی‌ از آتش و مهر دارد، گسترش و پنداشتِ این خرافه است که دانش تنها در نورِ مطلق امکان پذیر است و نه‌ نورِ دیگری. این مساله بدقت در۲۳ موشکافی شده است.

«این خرافه ، برهمه اذهان چیره شده ، که آگاهی حقیقی ، فقط « آگاهی نیمروزی » است ، و سایر « آگاهشوی ها » ، باید خودرا تابع آگاهی نیمروزی سازند . سایر آگاهیها آنقدر، حقیقت دارند که با « آگاهی نیمروزی » ، سازگارباشند ، وگرنه ، باطل وبی اعتبارو پوچند. ولی انسان ، آگاهی سحری ، آگاهی سپیده دمی ، آگاهی پگاهی، آگاهی تنگ غروبی ، آگاهی سر ِشبی ، و آگاهی نیمه شبی هم دارد . … ما باید خود را ازاین « خرافه نوین » که امروزه همه گرفتارش هستند ، نجات بدهیم . ما با آگاهی نیمروزی خود ، حق نداریم به سراسر زندگیمان ، تجاوز به عنف بکنیم . هزاره ها ، ادیان نوری ، بنام قداست نور، تجاوز به عنف به سراسر زندگی انسان ،کرده اند . اکنون همین تجاوز به عنف را ، عقل وعلم ، به عهده گرفته اند .»۲۳

اهمیتِ دست کاری در اسطوره از آنجا روشن می‌‌شود که ما به کارکردِ اسطوره در ناخود آگاهِ خود پی‌ ببریم. یکی‌ از بهتریم مثال‌ها را می‌‌توان در نقدِ بهرامِ بیضایی از فیلم‌هایِ قدیمی‌ِ خودش دید، برایِ شنیدنِ سخنانِ او در این ارتباط مراجعه کنید به ۳۶.

از جمله مسخ سازی‌هایی‌ که با دستبردنِ  در معنیِ  لغات صورت گرفته است می‌‌توان به کلماتی چون آتش ، باد و آب اشاره کرد. آتشِ  گرمی‌ بخش و زندگی‌ بخش، سوزاننده شده است، بادِ  انگیزنده و بارور کننده ی صبا به توفان ساز تبدیل شده اند، و گشت و گذار در دریا‌ها (جمشید) به دچارِ  توفان شدن (نوح) بدل شده است. همانطور که می‌بینید این بازیِ  ظریف با تصاویرِ  فرهنگِ  اصیلِ  ایران، در تمامیِ  طولِ  تاریخ ادامه داشته است و هدف هم خالی‌ کردنِ  آنها از محتوایِ  اصیلِ  آن بوده است.

« اصطلاح « سنگ » ، که امروزه در زبان فارسی، ژرفا و اهمیت خود را به کلی از دست داده است ، پیآیند چیرگی آموزه زرتشت دردوره ساسانیست ، چون زرتشت، « اصل آفرینش ازپیوند یا مهر» را به کلی رد میکرد . اصطلاحات ۱- دیو و ۲- سنگ و ۳- مر= مار، و ۴= پاد و ۵- جود( جوت = جفت) و۶ – جم ( ییما= جفت باهم ) … همه مغضوب ومطرود شدند . » ۳۹

پ: بازیگر (ناظرِ)  سیّم، یونانی ها 

«روشنفکران لائیک، یا از نور مارکس و کاپیتال روشن می شوند و عقلشان تابع مارکس و کتابهایش، یا تابع فیلسوفی دیگر از غربند.» ۹

تمدنِ  یونان که باعثِ  رشد و شکوفاییِ  فرهنگِ  قرونِ  وسطایِ  اروپا در دورانِ  رنسانس شده است، نیز با فرهنگِ  ایران تفاوت‌هایِ  ظریف و بنیادین دارد. شاید سببِ  جنگ و درگیریِ  تمدنِ  ایران و یونان نیز همین باشد. وجودِ  عناصری در فرهنگِ  یونان به هیچ وجه در فرهنگِ  اصیلِ  ایران پذیرفتنی نبوده و نیست. یکی‌ از بارز‌ترینِ  آنها می‌‌تواند برده داری باشد. مالکیتِ  انسان بر انسان، چیزی است که فرهنگِ  مردمیِ  ایران با آن سرِ  سازگاری نداشته و ندارد. ولی‌ حتا در دورانِ  شکوفاییِ  یونان و عصرِ  دموکراسیِ  آتن، شاهد ِ برده داری هستیم. این جنگِ  مداوم از پسِ  هزاره‌ها هنوز در جریان است. کسانی‌ (روشنفکرانِ  کورِ  ایران) که می‌‌پندارند با دنباله روی و ترجمه فرهنگِ  یونان ، می‌‌شود برایِ  امروزِ  روزِ  ایران نسخه پیچید سخت در اشتباه هستند.

دامنه نفوذِ  برده داریِ  یونان در فرهنگِ  غرب، تا بدان حد بوده که حتا پس از رنسانس، برده داری به اوجِ  خود در طولِ  تاریخ رسید، و به شکلِ  نوینش در استعمار و امپریالیسم نمود پیدا کرده است.

ت: بازیگر (ناظرِ)  چهارم، مسلمانانِ  تازی

«روشنفکردینی، ازنورالله و قرآن روشن میشود وعقلش تابع آنهاست.» ۹

فرهنگِ  اعراب و کفارِ  مکه و شبهه جزیره‌ عربستان، در دورانِ  پیش از اسلام ، به فرهنگِ  اصیلِ  ایران شباهت‌هایِ  بسیاری داشته و دارد. پولِ  کلانی که از تجارتِ  اعراب با رومیان ، که در آن زمان با ایران در جنگ بودند و این امر مسیرِ  جاده ابریشم را بسته بود، نسیبِ  بخشی از آنها کرد (خدیجه همسرِ  محمد یکی‌ از بزرگترین تجارِ  این سوداگری بود) و موجب شد تا تمرکزِ  قدرت برخی‌ از اعراب را به این فکر بیندازد تا با سرکوبِ  سایرِ  قبایل و یکپارچه کردنِ  عربستان، به سایرِ  سرزمین‌ها نیز دست اندازی کنند. در ابتدا این کفارِ  مکه و فرهنگِ  اصیل و مردمیِ  عربستان بود که نابود گردید ! و یا بهتر است گفته شود به شدت سرکوب گردید، ولی‌ هنوز از بین نرفته است. موسیقی‌، رقصِ  عربی‌، سفر در بیابانها، شعر ، … که از جلوه‌هایِ  این فرهنگِ  اصیل هستند، و علاوه بر آن معانی عمیقِ  لغاتِ  عربی‌ و داستان‌هایِ  آنها، آثارِ  باستانیِ  کشف شده، … از جلوه‌هایِ  این فرهنگِ  اصیل و مردمی هستند.

از جمله مسخ سازی‌هایِ  اسلامی از فرهنگِ  اصیل و مردمیِ  عرب می‌‌توان به این‌ها اشاره کرد: تبدیلِ  شعر و موسیقی‌ِ  عرب به خواندنِ  قر آن با صوت و در دستگاه‌هایِ  موسیقایی، حج، تبدیلِ  نیایشگاه و بت کده ی کعبه به خانه الله، … .

فرهنگِ  اصیلِ  ایران با خوانشِ  اسلامیِ  اعراب سرِ  ناسازگاری داشته و دارد. این امر پس از مصیبتِ  ۱۳۵۷ که به نظرِ  من قادسیه سوم بود (قادسیه اول همان است که تاریخ ثبت کرده و قادسیه دوم شیعه کردنِ  ایرانیان در زمانِ  صفویه است) بر هر ایرانی آشکار شده است. چرا که بصورتِ  روزمرّه اثراتِ  ویرانگرِ  آن را با گوشت و پوست و استخوانِ  خود تجربه می‌‌کند.

« دین اسلام، چون گوهرش، قدرتخواهیست، فطرتا برضدِ ارزشهای اخلاقیست. زندگی در ایران، زندگی در کشوریست که دینش، برضد اخلاقست، و همه ارزشهای اخلاقی را بنام دین، نابود ساخته و نابود میسازد. دستگاه قدرت، چه دینی و چه سیاسی و چه اقتصادی و چه قضائی باشد، برای «بقای قدرت خود»، همه ارزشهای اخلاقی را نابود میسازد، ولو آنکه حقانیتش را از «سرچشمه اخلاق بودن» گرفته باشد. قدرت مطلقه، معدوم کننده اخلاقست. فرهنگ ایران، استوار، برتضاد آشتی ناپذیر قدرت با ارزشهای مردمیست. از این رو، سیاوش، که در زندگیش، استوار بر ارزشهای مردمی میماند، هم از پدرش و هم از افراسیاب، طرد میگردد، ولی او استوار ماندن بر ارزشهای مردمی را، ترجیح برمصالحه باقدرت دوست و دشمن میدهد. این اندیشه بزرگ فرهنگ ایران، سپس در اسطوره حسین که برای رسیدن به قدرت، خود را به خطر میاندازد، کاملا مسخ و تحریف کرده میشود. رستاخیز اندیشه سیاوش، و پشت کردن به اسطوره حسین،برای قیام برضدِ هر قدرتی، به عنوان خطر برای ارزشهای مردمی، ضروریست. »۲۳

ث: بازیگر (ناظرِ)  پنجم، افلاطون و ارسطو در شکلِ  ملاصدرا

«روشنفکردینی، ازنورالله و قرآن روشن میشود وعقلش تابع آنهاست. روشنفکران لائیک، یا ازنورمارکس و کاپیتال روشن میشوند وعقلشان تابع مارکس وکتابهایش، یا تابع فیلسوفی دیگرازغربند.» ۹

شاید سومین اسلام‌هایِ  راستین ساز‌ را بشود با آنچه به فلسفه اسلامی (که وجودِ  خارجی‌ ندارد و بیشتر کلام است) مشهور شده و فیلسوفانِ  (متکلمانِ ) آن شناخت. اینان از اعقابِ  سروش‌هایِ  زمانِ  ما هستند.

اولین راستین سازِ  واقعی‌ در اسلام ، همانا محمد بنِ  عبد الله است ! البته پس از رفتنِ  ایشان به یثرب (مدینه) در سالِ  صفرمِ  هجری.

تا حدی خلفایِ  اولیه اسلامی (۴ خلیفه اول) و بعد فقهایِ  سنیِ  حنفی، شافعی، مالکی، حنبلی و زیدی (البته دستِ  موبدانِ  زرتشتیِ  ایرانی در پسِ  اینها نیز شایسته ی یاد آوری است) و امام جعفرِ  صادقِ  شیعه را، از جمله  دومین اسلام ساز‌هایِ  راستین ، باید به قلم آورد.

از بحث اصلی که اسلام‌هایِ  راستین سازِ  سوم هستند خارج نشویم. اینان با التفاتِ  خاصه به علوِ  درجاتِ  الهی، و تحصیلِ  علم ! در پی‌ِ  آن بر آمدند تا الله را عقلی کنند و ذاتِ  واجب الوجود ش را به اثبات برسانند ! خیال‌هایِ  خامی پخته و اوراقی پاک را به فنا داده و خردِ  خود را بر با د داده ، دیدند که با علمِ  تنها اسلامی چنین کار نیاید و نتوانست کردن ! آخر چیزی در آن نبود که بتوان کرد. لاجرم به سراغ شرکایِ  تجاریِ  همسرِ  رسولِ  خود، خدیجه، یعنی رومیان و یونانیان رفتند ، و دستِ  بر قضا‌ به جنابِ  ارسطو و افلاطون برخورد کردند، شاید هم به واسطه ایرانیان که از قبل با آنها آشنایی داشتند، به این آشنایی رسیدند. البته فراموش کردند ببینند سقراط چه می‌‌گوید.

آنچه یافته بودند را در دیگِ  کلّه خود ریخته به ترکیب و پختنِ  آن با کاهِ  شریعتِ  اسلام خود پرداختند ، و اسلامی علمی‌، راستین و عقلی تر ! ساختند ، که هنوز در مدارسِ  علمیه به عنوانِ  فلسفه اسلامی ! به طلابِ  اسلام حقنه می‌‌شود.

گاهی‌ چنین می‌‌اندیشم که باید دید دیگران چه می‌‌کنند، نه‌ از این بابت که چاره‌ای بر دردِ  خود بیابم، بلکه بدانم که چه نبایستی انجام داد، که خطاست !

ج: بازیگر (ناظرِ)  ششم، مدرنها، مترجمانِ  عقیم

« روشنفكران ، چون پيوند با مايه هاى اصيل فرهنگ ندارند ، نميتوانند انديشه هاى غرب را در ايران ، رويا و شكوفا سازند . هر انديشه تازه اى را ( حتا پست مدرنيسم را كه پيش از پيدايشش در غرب ، من در ايران در آثارم ، بنياد گذارده ام ) بايد در زمين فرهنگ خود كاشت ، تا از روان و خرد و فروهر خود ، برويد . » ۶

رنسانسِ  اروپا، و تحصیل در دانشگاه‌هایِ  آن ، آن هم با پولِ  این ملتِ  زجر کشیده، نشئه بسیاری را پرانده و خرد و هوش را از آنان دور ساخته و یک دل‌ نه‌ سد دل‌ شیفته ی واردات‌شان کرده است. فرهنگِ  خود ناشناخته بدنبالِ  فلان فیلسوف و بهمان اینتلکتوالِ  غربی به راه افتاده اند تا مردمِ  ایران را مدرن و با فرهنگِ  پیشرفته کنند !

حضورِ  اینان قابل تحمل است ولی‌ خراب کاری، پریشانی و اغتشاشِ  فکری‌ای که در خود و جامعه ایجاد می‌‌کنند، قابل تحمل نیست. با این وجود مردمِ  ایران را وامدارِ  خود نیز می‌‌دانند. در بهترین حالت آنان را پراگماتیست‌هایِ  ایده‌آل، می‌‌توان در نظر گرفت. کوششِ  این دسته را، در بهترین حالت، می‌‌توان در زمرهٔ‌ برندگانِ  زیره به کرمان و یا مخترعینِ  دوباره چرخ، دانست.

این که از اغتشاشِ فکری سخن به میان آمد، حملِ بر خواست‌هایِ شخصی‌ نباید گذاشت. مسئله بسیار ساده است. برایِ آشنا کردنِ مردمِ ایران با مدرنیسم، نیاز به ترجمه است. ولی‌ ترجمه به درکِ درست و عمیق از فرهنگِ ایران، که به آن باید ترجمه کرد، نیاز دارد. در غیرِ اینصورت، موجبِ اغتشاشِ فکری و سردرگمیِ خواننده و خود خواهیم شد !

این امر در خصوصِ  مترجمانِ  آثارِ  یونانیِ  قدیم و نیز سومین اسلام‌هایِ  راستین ساز نیز صادق است. آنهائی که مفاهیم و واژه‌هایِ  عربی‌ِ  قر آن را به فارسی‌ ترجمه کرده اند.

اینان، دانسته و یا شاید ندانسته، تیشه به ریشه فرهنگِ  اصیل و مردمیِ  ایران زده و می‌‌زنند. زیرا مفهوم را از قر آن می‌‌گیرند و واژه را از فرهنگِ  اصیلِ  ایران، و در نتیجه هم واژه را به لعنتِ  خدا می‌‌سپارند، و هم فرهنگِ  اصیلِ  ایران را با مفاهیمِ  اسلامی ، که بر ضّد آن است، مسخ می‌‌کنند. من خود به شخصه باور دارم که آنها دانسته اینکاره اند، چرا که ترجمه‌هایی‌ اینچنین پس از مصیبتِ  ۱۳۵۷ به شدت در ایران گسترش یافته است.

برایِ  اینکه بحث روشنتر بشود چند مثال می‌‌آورم، اکثرِ  این مثال‌ها را از منوچهرِ  جمالی گرفته ام. اگر می‌‌خواهید فرهنگِ  اصیلِ  ایران را مسخ و نابود کنید، واژه الله را به خدا، عقل را به خرد، خلقت را به آفرینش، رحمان را به بخشنده، رحیم را به مهربان، عدل را به داد و …، ترجمه کنید. از این دست یک چند جینِ  دیگر هم می‌‌شود مثال آورد.

 چ: بازیگر (ناظرِ)  هفتم، آخوند ( روحانی‌ ! ) هایِ  شیعه و سنّی

آخوند های ِ شیعه، در حالِ حاضر، و سنّی، در دورانِ پیش از امپراطوریِ صفویه، از بزرگترین دشمنانِ فرهنگِ اصیلِ ایران و عرب هستند. شاید بتوان نسبشان را به موبدانِ زرتشتیِ ساسانی و پیش از آن به میترائی رساند. داستانِ دیوِ سپید، نبردِ رستم و اسفندیار و ضحاک در شاهنامه بیانِ اسطوره‌ای (بندهشیِ ) نبردِ فرهنگِ مردمیِ ایران با اینان است. (به تحلیل‌هایِ جمالی در این مورد رجوع کنید.)

غریب تر، خونخوار تر، بی‌ رحم تر، دغلکار تر، مفتخور تر، بیعار تر، سفسطه گر تر، خدعه گر تر و … تر از اینان، در تاریخ وجود نداشته است و ندارد ! اینان مردمِ ایران را به این واداشته اند تا با الاهانِ مقدّسشان به نبرد بپردازند. و گاهی‌ این نبرد هزاره‌ای به درازاکشیده است. برایِ مثال مردمِ ایران، ۱۰۰۰ سال با آخوند‌هایِ سنّی، ۵۰۰ سال با موبدانِ زرتشتی در دوره امپراطوری ساسانی ، ۱۰۰۰ سال با میترائی (میتراس = شیر = ضحاک) و ۵۰۰ سال با آخوند‌هایِ شیعه، با تمامِ توان جنگیده است، تا آنان را از الاه بودن بیندازد. در برخی‌ پیروز گشته، چون زرتشتی و میترائی و سنّی، و در برخی‌ هنوز مشغولِ نبرد است، چون آخوند‌هایِ شیعه و الله.

ردِ  بندهش‌هایِ  پیشین و زشت سازیِ  آنها تحتِ  عنوانِ  اساطیر الاوّلین ، دلیلی‌ بر ضعفِ  فکری و فلسفی‌ِ  اسلام است. آخوندِ  شیعه و سنی ضعفِ  فکریِ  خود دربرابرِ  موبدانِ  زرتشتی را با شمشیر جبران کرده اند. شکستِ  ساسانیان از اعراب دلیلِ  محکمی بر این مدعا است. اسلام در خصوصِ  محتوایِ  فکری بسیار ضعیف تر از زرتشتی است، اما با به اوج رساندنِ  جهاد و زورِ  شمشیر، و کشتارِ  مخالفان ، خود را غالب می‌‌کند. اگر موبدان با مسخِ  فرهنگِ  اصیلِ  ایران به جنگِ  مردم رفته بودند، اینان با شمشیرِ  برّان خود را تحمیل کرده و می‌‌کنند. در بهترین حالت، آخوند‌هایِ  سنی و بیشتر شیعه را باید نوعی متخصص در ترکیبِ  کاهِ  شریعتِ  خویش با فرهنگِ  اصیلِ  ایران دانست و نه‌ بیش از آن. روشِ  مسخ سازی این شیادان از نقطه قوتِ  فکریِ  بالایی‌ برخوردار نیست، بلکه این رعب و وحشت انگیزی و ارهاب و ترور است که وسیله اصلی‌ِ  آنان است. از پر نفوذ‌ترین محصولاتی که این جماعت با ترکیبِ  کاهِ  شریعتِ  خویش با فرهنگِ  اصیلِ  ایران بافته و پرداخته اند می‌‌توان به اینها اشاره کرد:

ترکیبِ  کاهِ  شریعتِ  حسین با بندهش (=اسطوره) سیاوش، و تولیدِ  داستانِ  کربلا، که هنوز که هنوز است یکی‌ از با نفوذ‌ترین کلاشی‌هایی‌ است که اینان ساخته اند. محتوایِ  داستانِ  سیاوش را از فرهنگِ  اصیلِ  ایران گرفته اند و آن را با کاهِ  حسینِ  قدرت خواه و کودتاچی مخلوط کرده اند. با این کار هم داستانِ  سیاوش را از محتوا خالی‌ کرده اند و هم حسین را به باورمندان حقنه کرده اند.

از دیگر فریبکاری‌هایِ  این جماعت می‌‌توان به تصاحبِ  مسجد‌ها اشاره کرد. این سنتِ  اسلام است که هرجا را که با زور و شمشیر تصاحب کرد، بر خرابه‌هایِ  اماکنِ  مقدسِ  مردمِ  شکست خورده بنایی‌ به اسمِ  مسجد بسازند، مثلِ  مسجدِ  استانبول، کعبه، مسجد الاقصی، و اکثرِ  امامزاده‌هایِ  ایران (که در اصل آتشکده بوده اند)، و یا تصاحبِ  آن مکانِ  مقدس و تغییرِ  کاربریِ  آن به مسجد. مثلا، در فرهنگِ  اصیلِ  ایران چشمه (در کوه ها) و قنات (در بیابان) بسیار مقدس بوده اند و مردم در مظهرِ  قنات آتشکده‌ای داشته اند، این آخوند‌ها این بنا‌ها را گرفته و آنها را به مسجد و امام زاده تغییرِ  کاربری داده اند.  اگر به کویرِ  ایران سری زده باشید می‌‌توانید این امر را به خوبی‌ با چشمانِ  خود ببینید، که مسجد‌ها در مظهرِ  قنات ساخته شده اند. برخی‌ از این قنات‌ها بیش از ۲ هزار سال قدمت دارند. قنات از این جهت مهم است که در فرهنگِ  اصیلِ  ایران فرهنگ همان قنات است، یعنی زندگی‌ بخش، هر انسانی‌ خود قناتی در درونِ  خویش دارد، یا چشمه‌ای زاینده است.

مصادره ی مفاهیمی چون روحانی و معنویت ، که ریشه‌ای بسیار ژرف در فرهنگِ  اصیلِ  ایران دارند ، از دیگر تبهکاری‌هایِ  این آخوند‌ها است. آنچه زمینی‌، زمانی‌ و سکولار بوده و به عنوانِ  معنویات شناخته می‌‌شده است را مسخ کرده و به تبهکاری‌هایِ  خود و شریعتِ  ضّدِ  زندگی‌‌شان نسبت می‌‌دهند.

««سگ» نماد مهر، جستجوگری و نگهبان «زندگی» است. اینستکه از نخست همراه و یار انسان بوده است. در ایران هزاره‌ها،  سگ و اسب و جغد، همواره نماد بینش و دیدن در تاریکی‌ها بوده‌اند.  پس از غلبه شریعت‌ خونریز اسلام است که سگ «نجس» و زشت می‌گردد چون با آنچه سگ نمایندگی می‌کرده، دشمنی می‌کرده‌اند. سگ با بوئیدن، پرسه‌زدن، وپارس‌کردن، می‌خواهد که با جستجو و شناخت، دشمن را بیابد تا از دوستش نگهبانی و پاسداری نماید.»۴

روشِ ترکیبِ کاهِ شریعتِ اسلام با فرهنگِ اصیلِ ایران، این ایده برایِ اولین بار در ۳۷ مطرح شده بود، توسطِ این آخوندها را شاید بتوان با یک نمونه روشن‌تر کرد. اسطوره همچون پازل از اجزا، واحد‌ها و المانهایِ خردتری تشکیل شده است. این امر در تصویر و نقاشی بخوبی قابلِ لمس است. حال یک روش برایِ مسخ سازیِ تصویرِ اولیه این است که بجایِ تلاش در تغییرِ تصویرِ اولیه، دست به جابجایی‌ِ هریک از المان‌ها زد، و در این بین چند پازلی هم خود به آن افزود. این امر با تغییرِ جزعی‌ و یا کلی‌ِ ریختِ هر المانِ خرد می‌‌تواند تکمیلتر شود. برایِ نمونه به داستانِ امامِ زمان توجه کنید. امام، غیبت، زمان، چاه و … المان‌هایِ این داستان هستند. در تصویرِ اولیه زمان نقشِ محوری در شکلدهی به اسطوره دارد. مفهومِ زمان که نقشِ زندگی‌ و جریانِ آن در حیاتِ هر انسانی‌ را بازی می‌‌کند امری به هم پیوسته بوده است، و نه‌ بریده. از این نظر زمان را می‌‌توان همسنگِ مفهومِ سکولاریتهِ مدرن قرار داد. زندگی‌ نیز در تاریکی و فراز و نشیب‌ و رویش و بالشِ مداوم است که بیشباهت به جوششِ آب از یک چشمه، یا چاه و یا قنات نیست. اصولا همه این‌ها با مسالهِ یافتنِ راهی‌ در تاریکی اینهمانی دارند، این مساله نخستِ زندگی‌ِ زمانی‌ (سکولار) است. که برایِ هر موجودِ زنده‌ای مجموعه‌ای از مقدس‌ترین امور بحساب می‌‌آیند. حال این المان‌هایِ اولیه را آخونِد شیعه گرفته است و با دست کاری در چیدمانِ آنها، امامِ زمانی‌ ساخته است که از چاه به آسمان رفته و ناپیدا شده است. می‌‌توان این را به این صورت معنی کرد که امکان و خواستِ زندگی‌ِ سکولار به ناکجا آباد تبعید شده است. و حقِ زندگی‌ِ زمانی‌ و این زمینی‌ از انسان سلب شده است.

ح: بازیگر (ناظرِ)  هشتم، سازندگانِ  اسلام‌هایِ  راستین و روحانی

« آخوندها متوجه شده اند که روشنفکران ژرفای فلسفی همه اصطلاحات مدرنی را که بکارمی برند و عَلم می کنند، نمیفهمند ، چون آنها را از ژرفای فرهنگی خود، تجربه نکرده اند. از این رو این اصطلاحات را با کاه شریعت، قاطی کرده و ازآن اسلامهای راستین طبق مد روز، می سازند و به خورد خود روشنفکران و مردم میدهند. اینست که ازمشروطه، شبه مشروطه ، ازدموکراسی، شبه دموکراسی، ازجمهوری، شبه جمهوری، ازآزادی ، شبه آزادی ، از مدرنیزاسیون ، شبه مدرنیزاسیون، از امپریالیسم، شبه امپریالیسم درمی آورند. » ۲۰

همکاریِ  کرسی‌هایِ  اسلام شناسی‌ِ  دانشگاه‌هایِ  مغرب زمین، مجاهدینِ  سرخورده ایران ، بخصوص پس از مصیبتِ  ۱۳۵۷ و فرصت طلبانی که بیش از مردم ایران به فکرِ  نجات و ماله کشی‌ به شریعتِ  دژخیمِ  اسلامی هستند، معجونی پدید آورده است به نامِ  روشنفکر ِ دینی. تجربه سهمگین و زجر آورِ  مردمِ  ایران از برقراریِ  حکومتِ  اسلام در ایران ، تلنگری سنگین به ریشه‌هایِ  اسلامیِ  افکارِ  آنان وارد ساخته است. این شتر – گاو – پلنگ‌هایِ  دینیِ  اسلامی (روشنفکرِ  دینی) دوباره ، و به کمکِ  استعمارِ  نوین که همیشه بر ضّدِ  مردمِ  ایران عمل کرده است ، بر آن شده اند تا چهره ی پلیدِ  شریعتِ  آدمکش را روحانی (!) و بزک کنند و دوباره به خوردِ  ملتِ  ایران دهند. آخوند‌هایِ  کرواتی و شیک و پیک، صادره از و دارایِ  کرسی‌هایِ  اسلام شناسی‌ در دانشگاه‌هایِ  مغرب زمین، در پی‌ِ  دسیسه‌ای دیگر هستند. شعار‌هایِ  الله اکبر و یا حسین میرحسین ، تنها از تنبانِ  این خبیث‌ها بیرون می‌‌آید. و تمام قد در برابرِ  شعارِ  مردمیِ  جنبشِ  سبزِ  ایران ، استقلال آزادی، جمهوریِ  ایرانی، ایستاده است. تمامیِ  امکاناتِ  رسانه‌ایِ  استعمارگران، بی‌‌بی‌سی، صدایِ  آمریکا، … در خدمتِ  این نابکاران است.

این فرهیختگانِ  اسلام شناس همچون اسلافِ  روحانی سازشان، گویِ  سبقت را از آخوند‌ها ربوده اند و مجهز به علمِ  مدرن، در پی‌ِ  ساختنِ  اسلامِ  راستینِ  دیگری هستند تا به کمکِ  آن جان و مالِ  مردمِ  ایران را دوباره غارت کنند. اینان را درزمره چهارمین اسلامِ  راستین ساز‌ها باید درنظر گرفت. کسانی‌ که در به قدرت رساندنِ  خمینی و برقراریِ  دستگاهِ  دژخیمی او در ابتدایِ  مصیبتِ  ۱۳۵۷ نقشِ  اساسی‌ داشته اند، با شکستِ  پروژه جمهوریِ  اسلامی، در پی‌ِ  بازسازیِ  افکارِ  پوسیده خود در شکل و قالبِ  مردم فریبِ  دیگری هستند. دم از آزادی و حقوقِ  بشر می‌‌زنند، اما بر گورِ  حسین می‌‌گریند و عیدِ  قربان را گرامی‌ می‌‌دارند. روزِ  قیامت را حقیقت می‌‌شمرند و الله را رحمان و روحانی می‌‌خوانند. روباهان، شغال‌ها و گرگانی هستند در جلدِ  گوسفند، با ساختاری مافیایی و دست در دستِ  پشتیبانانِ  استعمار گرشان.

خ: بازیگر (ناظرِ)  نهم، نظامیان

از همان ابتدایِ  کشفِ  فلز، نخست مس، بعد مفرغ و پس از آن آهن، مفاهیمِ  اسطوره‌ای آنها دچارِ  حمله و مسخ سازی شده است. تصویرِ  به هم پیوند دهنده و ممزوج کننده سنگ و فلز، دستخوشِ  دیگرگونیِ  بنیادی گردیده است. بجایِ  اینکه فلز در خدمتِ  رشد و توسعه ی فرهنگِ  بشر و حفاظت از جانِ  انسان‌ها قرار گیرد، از آن برایِ  ساخت و توسعه ی سلاح و ابزارِ  کشنده استفاده شده است. در زمینه اسطوره نیز این تغییرِ  کارکرد مسخ شده است. سنگِ  پیوند دهنده (سنگ = سگ = مهر و دوستی‌) وفلزِ  آلیاژ ساز به یکباره به غلاف و ساز و برگ و لباسِ  آهنین تبدیل می‌‌شوند، و انسان را در بر خود می‌‌گیرند. از درونِ  این تخمِ  فلزی قدرتِ  نابودگرِ  دیگری متولد می‌‌شود که در کنارِ  آخوند ، در ضربه زدن به فرهنگِ  انسانی‌ و مردمیِ  ایران، قرار می‌‌گیرد، و با به خدمت حکومتهایِ  محلی و قبیله ای درامدن، موجبِ  پارگیِ  اقوام و ملت‌ها از یکدیگر می‌‌شود. اکنون کشتن و کشته شدن برایِ  قوم و قبیله ارزش شده است !

ردّ این نحوه نگاه به حکومت تا جنونِ  کامل در زمانِ  ما ادامه دارد. زایشِ  چندین هزار کلاهکِ  هسته‌ای ، که برایِ  نابود کردن تمدن بشر برایِ  چندین بار کفایت می‌‌کند، از نتایجِ  این جنونِ  آهنین و فلزی است.

علاوه بر آن ارتش‌هایِ  محلی و مرز بندی‌هایِ  ملی‌ِ  مدرن که ریشه در تمدنِ  مغرب و نژاد پرستی‌ نیز دارد، موجبِ  چندین جنگِ  جهانی‌ و کشتارِ  میلیون‌ها نفر شده است.

در کشور‌هایِ  ضعیفتر، این ارتش‌های محلی، بیشتر در خدمتِ  استعمار گران قرار گرفته اند. و با دامن زدن به درگیری و جنگِ  داخلی‌، دربرابرِ  استقرارِ  حکومت‌هایِ  مردمی ایستاده اند. بودجه کلانِ  این ساز و برگ‌ها نیز بر گرده مردم سنگینی‌ کرده و بجای خدمت به رفعِ  درد و رنجِ  بشری صرفِ  جنگ‌هایِ  بیهوده و فرسایشی شده اند. جنگِ  ایران و عراق از جمله اینگونه نبرد‌هایِ  بیهوده است.

چنانچه ارتش و نیروهایِ  نظامی وظیفه‌ای بجز پاسداری از جانِ  انسان را به عهده بگیرند، در جهتِ  تخریبِ  فرهنگِ  مردمی راه خواهند پیمود. و نتنها به حلِ  مشکلِ  انسان کمک نمی‌‌کنند، بلکه به آنها خواهند افزود.

د: بازیگر (ناظرِ)  یازدهم، امپریالیسمِ  قرنِ  ۲۰ و ۲۱

« در داستان فریدون ، داد ، به معنای پخش کردن زمین است . اساسا مفهوم « داد » در تقسیم کردن زمین میان مردم در اجتماع ، پیدایش یافته است . ولی در این داستان به بخش زمین در داخل ده و شهر و … نمیپردازد ، بلکه داد ، گستره جهانی ( سراسر روی زمین ) پیدا میکند . در این داستان ، رابطه داد، یا قانون و حق و عدالت میان ملل و فرهنگها طرح میگردد . فریدون ، شاه همه جهان ( سراسر روی زمین ) است ، نه شاه ایران .  فریدون ، سراسر جهان را میان سه پسرش : سلم و تور و ایرج ، تقسیم میکند . سلم ، پسر بزرگنر است و ایرج ، پسر کهتر .  در فرهنگ زنخدائی ، حکومت ، همیشه به جوانترین فرزند میرسد . در فرهنگ نرخدائی ، حکومت به فرزند مهتر میرسد . همینکه ایرج که جوانترین فرزند است ، شاه ایران میشود ، نماد همین پیوند است که ایران  با این فرهنگ داشته است . البته  در دوره گذز از زنخدائی به نرخدائی ، اینکه حق حکومترانی، که بهره کهتر است یا مهتر ، پر از تنش و کشمکش بوده است . تقسیم سراسر روی زمین  میان سه برادر برپایه داد ، نخست این معنارا داشته است که سراسر روی زمین ، تا بع یک معیار داد ( قانون و حق و عدالت ) است . واین همان سر اندیشه حقوق بشر و حقوق بین الملل است . به عبارت دیگر ، جای خالی از قانون و حق و عدالت ، در سراسر جهان نیست . جائی در سراسر زمین نیست که بتوان بدون مواخذه ، کشت و چاپید و غارت کرد و غنیمت را ( عادلانه! ) میان خودیها تقسیم کرد . این بکلی برضد تقسیم جهان به دارالحرب و دار السلام در اسلامست . در همه جای جهان ، داد فریدونی بطور یکنواخت هست، که فقط بر پایه معیار « قداست جان همه » استوار است ، چون فریدون که اصل داد میشود ، کسیست که اصل دفاع از قداست جان است . پیکار او باضحاک ، مسئله دفاع از قداست جان است . در همه جا بطور یکنواخت ، از داد فریدونی – یعنی قانون و حق و عدالت – پُر است . سراسر کولونیالیسم غرب بر پایه همین فضای تهی از داد بود، که فراسوی خطی که در روی زمین کشیده شده بود ، وجود داشت . در روی زمین ، فراسوی این خط ، هیچکدام از کشورهای مقتدر اروپا ، خودرا تابع هیچ قانونی نمیدانستند . فراسوی این خط ، فضای خالی از داد بود . وپایه این خط کشی ، از اندیشه پاپ الکساندر ششم در چهارم ماه مای ۱۴۹۴در بیانیهاینتر  کأترا  دیوینأ برای تقسیم حق تبلیغ مسیحیت سرچشمه گرفته بود .  اینکه فریدون جهان را بر پایه یک معیار بخش میکند ، به معنای آنست که همه ملل ، تابع یک داد هستند . از این رو ایرانیان ملل دیگر را فریدونی یا فریدونیان مینامیدند .  روابط میان همه ملل و اقوام و گروهها ، یک داد است ، یک قانون و حق و عدالت است .  این اندیشه در تاریخ تحولات اندیشه‌های سیاسی و حقوقی ، یکی از بزرگترین شاهکارهای فرهنگ ایرانست که به مراتب ژرفتر و مردمی تر و گسترده تر از منشور کوروش میباشد . مطلبی که در آغاز داستان، نا گسترده میماند ، مفهوم « برادری همه ملل جهان » است  که به معنای « همبستگی ملل باهم » است . فریدون ، داد میکند ، یعنی زمین را بخش میکند، چون همه ملل از یک خانواده اند و این بخش کردن برای آنست که همه خانواده بشری در آشتی باهم زندگی کنند .  در ایرج ، این مفهوم « برادری »  با اصطلاح « مهر » معنا و مفهوم تازه پیدا میکند، و بسیار تعالی می یابد . مهر ، در فرهنگ ایران تنها محبت و عشق فرد به فرد نیست و معنای  محبت را در مسیحیت و عرفان و در فلسفه افلاطون را ندارد ، بلکه همچنان معنای « همبستگی میان اقوام و میان احزاب و میان طبقات و میان ملل و فرهنگها » را نیز دارد . در اثر این اختلاف معنا بود که افلاطون ، جامعه آرمانی خود را فقط بر پایه« داد» استوار میکند ، در حالیکه فرهنگ ایران ، جامعه آرمانی خود را بر پایه « مهر و داد » .» ۳۲ ، ۳۳

نوشته فوق به خودیِ خود گویاست. بحث تنها بر سرِ نحوه فرشگرد (تکامل) و یا فرگشتِ شیوه‌هایِ مختلفِ استعماری است، که با گسترشِ آگاهی‌ِ مردم پیچیده تر نیز شده اند. اما همیشه بر این اصلِ ساده استوار بوده اند که کدخدا را ببین و ده‌ را بچاپ. کشفِ روش‌هایِ این کدخدا دیدن و چاپیدن یکی‌ از دغدغه‌هایِ یک جامعهِ زنده است. به دو دلیل، نخست رهانیدنِ خود و سپس عدمِ بکار گیریِ آنها در قبالِ دیگران.

ذ: بازیگر (ناظرِ)  دوازدهم، سازندگانِ  مکتبِ  ایرانیِ  آخوندی

شکستِ آخوندها (!) در جریانِ تجربه مصیبتِ ۱۳۵۷ و سی‌ و چند سالِ پس از آن، آنها را واداشته تا به هر خس و خاشاکی دست اندازند، تا شاید چند صباحی بیشتر بر قدرت مانده و بچاپند. و با اینکار فرهنگِ ایرانیِ بیدار شده در ذهنِ ایرانیان را بلکه بتوانند منحرف کنند. از اینرو دست به کارِ اساسی‌ ! زده و جریانی جدید ، مکتب ایرانی۳۸ ، براه انداخته اند تا مجددا کاهِ شریعت و سیاستِ خود را با فرهنگِ ایرانی مخلوط کنند. احمدی‌نژاد و دار و دسته‌اش تدارکاتچی‌هایِ این نیتِ پلیدِ آخوندی هستند. که در این ۸ سال اثراتِ ویرانگرِ آن را مردمِ ایران به عینه درک کرده اند.

« اسلام میتواند صد شکلِ مختلف بخود بگیرد و در همه این شکل‌های مختلف همان اسلام میماند و ماهیتِ مشترکش را علیرغمِ همه این شکلهایِ متفاوتِ ظاهری نگاه میدارد. همانطور که کمونیسم تنها یک شکل در تحقق‌ ندارد. میتواند شکلهایِ مختلف داشته باشد و همه این اشکال، در همان ایده کمونیسم نهفته است. اینکه پیروانِ هر مذهبی‌ ادعا میکنند فقط این شکل و این مذهب از همه آن مذاهب و اشکال، صحیح و حقیقی‌ است و مابقی همه ناحق و کاذب میباشند، حرفیست که در مشاجراتِ داخلی‌ِ میانِ دستجاتِ کمونیستی یا مذاهبِ اسلامی موردِ استفاده قرار می‌گیرد. هر دسته ای، دستجات غیرِ خودش را انحرافی و گمراه و دروغزن می‌شمارد. این فکر، از اعتقاد به «حقیقتِ واحد» می‌‌آید. ولی‌ از لحاظِ تاریخی و واقعیت همه این دستجات و مذاهب در ایده اسلام یا در ایده کمونیسم نهفته اند. اینها تراش‌هایِ مختلفِ یک کریستال هستند. اسلامِ خلفایِ راشدین، اسلامِ علوی، اسلامِ اموی، اسلامِ عباسی، اسلامِ صفوی، اسلامِ فاطمی (مصر)، اسلامِ عثمانی، اسلامِ مغولها در هند، اسلامِ خمینی و حتا همین اسلامِ راستینِ مجاهدینِ خلق، همه مظاهرِ مختلفِ یک ایده اند، همه تراش‌های مختلفِ یک کریستال هستند و با همه مشاجراتِ میانِ خودشان، وجه اشتراکشان بیش از وجه اختلافشان میباشد. از شدتِ مبارزه میانِ دو دستهِ اسلامی (مثلا خمینی و مجاهدین) نبایستی نتیجه گرفت که اختلافشان خیلی‌ زیاد است. در تاریخِ عقاید و در تاریخِ اسلام و در تاریخِ کمونیسم بنگرید و ببینید که بر سرِ چه اختلافاتِ بسیار مختصر چه جنگها و خونریزیها و چه کینه‌ها راه میفتاده است. »۴۰

*****

این داستان سرِ دراز دارد  –  از تو به یک اشاره، از ما به سر دویدن

« بیرون آوردن حقیقت ، ازآنچه با ریختن هزاران ناپاکی وچرکی بر رویش، نهفته و پوشیده شده است ، نیازبه شکیبائی و دلیری در کاویدن دارد . چه بسا آنچه روی اینها ، ریخته شده است ، همان مقدسات ماست ، که ازما ، حق دست زدن به خود را گرفته اند . این رُستم ، درگوهرما، هست که باید با این دیوهای سپید، بجنگد ، تا بتوانیم توتیای چشم را ازسر پیداکنیم ، تا پرده مقدسات را، از روی حقیقتی که ، تبدیل به افسانه و اسطوره وجاهلیت ساخته شده ، ازهم پاره کنیم.

رستم ، در چاه تاریک درون هرایرانی ، افکنده و زندانی ساخته شده است ، و منتظرزندگی یافتن ازنو هست . رستم ، هرگزدرما نمی میرد . زندگی نوین درما ، آنگاه آغازمیشود ، که این رستم ما با رخشش، ازچاه وجود ما، بیرون آیند . رُستم ، هنگامی دوباره ازما زاده میشود ، که سیمـرغ دایـه ، یا « ارتـای خوشه » ، خدائی که خوشه آزادیست ، مـامـای ما بـشود۱

« تغییر ِشکل دادن به موم ، تغییری درخود ِ موم نمیدهد . گوهر ِ « شکل ناپذیرحقیقت»، سبب میشود که همه شکلهائی که به آن داده میشوند ، پوستهائی هستند، که به آسانی، ازحقیقت، جدائی پذیرند. حقیقت، آبیست که درریختن درکوزه ومشک وجام وسبو، به کوزه و مشک وجام وسبو، نمیکاهد . حقیقت را هرچه هم تحریف و مسخ وواژگونه بکنند، گوهرآن حقیقت، دراین مسخ ساخته ها وواژگونه شده ها ، به شیوه ای باقی میماند. شناخت حقیقت، همیشه ، « هنر ِ پاکسازی آن، ازآلودگیها و کژ وکـوله سازیها » ویا « هنر واگردانی، هنرواپـیـچـی، هنروا کـجـیـدن ، هنروا تابیدن » است.

فهم هرچیزی ، همانسان که « طبق فهم خود درآوردن مطلبی است » که درعمل، چیزی جزدستکاری کردن آن نیست ، همانسان نیز، روند زدودن سوءتفاهمات ( فهم دیگران ازآن مطلب ) است . فهمیدن ، یا دیدن ، یا خواندن ، هنراست . تا ما با هنرفهمیدن ، هنر دیدن ، هنرخواندن ، آشنا نشده ایم ، ازهمه چیزها « سوء تفاهم » داریم . هرفهمیدنی، کج کردن یک بینش، درراستای فهم خوداست . فهمیدن هراندیشه ای، کج شدن آن اندیشه دردرون ماست. روند ِ زدودن همیشگی سوءتفاهمات، برای رسیدن به توافق ، بنیادِ « جامعه تفاهمی » است . هـنـر ِ توافق اجتماعی ، در روند « همدیگر را فهمـیـدن، یا هَـمـفـهـمـی »، جانشین ایمان به یک شریعت ، یا « اعتقاد داشتن به یک آموزه وایدئولوژی » میگردد. » ۳

« یافتن و بسیج فرهنگ مردمی ایران، نیاز به خیره‌گشتن و خواندن انتقادی و کشف از نو واژه‌ها و مفاهیم دارد. با پرسش‌های از نو، ما راه‌ به دور انداختن معانی تحمیلی به واژه‌ها و مفاهیم که قدرت‌ورزان و دشمنان در زمان‌های طولانی کرده‌اند، می‌یابیم. نباید فراموش کرد که پیش از اسلام، میترائیان و سپس زرتشیتگری، دست به مسخ‌سازی و سرکوبی این فرهنگ مردمی زده‌اند. »۴

« اصل و  حقیقت چیزها ، که روانند و طبعا نمیتوان آنهارا تسخیر و تصرف کرد و بدام انداخت واسیر خود ساخت ، بنام « خرافـه » ، زشت و بدنام شده اند ، تا همه ، پشت به « اصل و حقیقت و جان چیزها » بکنند۷ « آنچه از بُن و گوهرو نهاد و فطرت ، میزاید و میتراود و میجوشد ، پاک است، ولی بزودی ، از تنفیذ اغراض و منافع شخصی و گروهی و طبقاتی …. آلوده و مخلوط میشود، و اصالتش را از دست میدهد. اگر درآغاز ناآگاهبودانه ، از بُن، جوشید ه است ، و پاک بوده است ، ولی با تنفیذ آگاهبودانه اغراض و منافع و خودخواهی گروهها وخانواده ها و اشخاص و اقوام …. ازآن « حق بنیادی و اصیل » ، ، قوانینی جعل و ساخته میشود، که همه آن حق بنیادی را تحریف میکنند ومسخ میسازند با این «چنگ واژگونه زدن یا مکرو تزویرو خدعه‌ها ، میکوشند که ، خواستها و منافع و اغراض خود را ، نهادی و بنیادی و گوهری و چهره‌ای و فطری بنامند و – بسازند – تا آنها را کارآ سازد . بدینسان ، کارجعل کردن ، جانشین فطرت ونهاد و گوهر میشود . فطرت ساختگی و جعلی ، جانشین فطرت و طبیعت و گوهر و بُن میگردد . روندِ « بنیادسازی» ، « فطری سازی» ، « نهادینه سازی » ، « اصلی سازی » ، همیشه در تاریخ درکار بوده است ، تا آنچه فطری و گوهری و نهادی نیست ، جانشین ، نهادی ، یا فطری یا اصل یا بُن بشود . اساسا واژه « دُشمنی ، که دوژ + منیک » ، باشد به معنای « اندیشیدن برای گول زدن و مکرورزیدن » هست، چون « دوژ» ، این معنا را هم دارد . پس دشمن، کسیست که میاندیشد ، چگونه دیگری را گول بزند و با مکر و خدعه ، اورا بیازارد ، و حق فطری اورا ، بنام حق فطری ، ازاو سلب کند . دشمن ، کسی است که « اندیشه‌ای ساختگی و جعلی » را جانشین « اندیشه گوهری و بُنی » میسازد . این کاریست که اسلام در تئوری فطرتش کرده است و اسلامهای راستین ، کارشان فقط همین « آشفته سازی » اذهان است . هر اندیشه پاکی را آلوده میکنند ومیگنداند و متعفن و آلوده میسازند . پس « بُن و گوهر و نهاد انسان» ، غیر ازآنچه از گذشته بنام «عُرف و عادت و رسوم و قوانین » آمده است ، میباشد . »۲۲

« بد بینی و نفرت  و دشمنی با فرهنگ ایران ، چند علت دارد . یا اینکه برپایه « اصالتی که امروزه به تاریخ، و آگاهبود تاریخی میدهند » ، ، میخواهند « فرهنگ ایران » را در لابلای تاریخ ایران ، بجویندو بیابند، و طبعا جزگلاویزی قدرتها ، چیزی نمی یابند .  دیگر آنکه با « مفاهیم و مقولات رایج »، به سراغ درک «اصطلاحات کهن» میروند، و نا آگانه این مفاهیم ومقولات رایج را ، چیره بر درک آن اصطلاحات کهن میسازند . مثلا ، « دروغ » ، معنای دیگری داشته است که ما امروزه ازآن داریم . مثلا « جُـفـت، که همان واژه یوغ ویوج و یوش » است ، ودرمعنا، اینهمانی با واژه های « سنگ وهمزاد» داشته، اصطلاح کلیدی فرهنگ ایران است ، و « اصل آفرینندگی را درجهان هستی ، درپیوند یابی باهم » بیان میکرده است. «آفرینش بطورکلی درسراسرجهان هستی که شامل خدایان هم میشود ، از« پـیـونـد »، سرچشمه میگیرد ، نه ازیک « الاه ِ خالق ».

میان « تاریخ ایران » و « فرهنگ ایران »، ورطه ای ژرف هست. میان تاریخ، که میدان گلاویری قدرتهای دینی و سیاسی و اجتماعی بوده است، و فرهنگ ایران که ازهمان آغاز، « ضد قدرت و قهرو تجاوزخواهی » بوده است ، نه تنها تنش فراوان ، بلکه تضاد همیشگیست . جامعه ایران، که سرچشمهِ « فرهنگِ ضد قهری» بوده است ، متضاد با همه حکومتها و قدرتهای حاکمه دینی بوده است و هنوز نیز هست.

همانطور که حافظ ، از پیکریابی های فرهنگ ایران است ، نه ابواسحاق متعصب و خونخوارکه شاه معاصرش هست ، یا همانطور که فردوسی ، ازپیکریابی های فرهنگ ایران است ، نه سلطان محمود متعصب، یا همانطور که مزدک وبزرگمهر، از پیکریابی های فرهنگ ایرانست ، نه شاهان ساسانی وموبدان زرتشتی ، این تضاد ، همیشه میان « تاریخ ایران »  و « فرهنگ ایران» بوده است . « فرهنگ » ، که نام « کاریز ِ دریای حقیقت (خدا )  به درون « هرانسانی» است ، گواه بر پیوند مستقیم هرانسانی با حقیقت است، که ایستادن رویاروی هرقدرت دینی و سیاسی را، حق مسلم هرفردی میداند . خردبهمنی ، یا به سخنی دیگر، خرد ضد خشم ( ضد قهرو تجاوزخواهی و غلبه خواهی و جان آزاری ) که بُن هرانسانی بوده است، بنیاد این فرهنگست که ازخود ِجامعه فرامیجوشد ، و درست ، درتاریخ ، آنچه که مانده ، چیزی جز قهرو خشونت و جان آزاری و خرد آزاری و قاهریت ( غلبه خواهی)، و بالاخره ، ضدیت با این اصالت انسان نیست.

بد بینی و نفرت و دشمنی با فرهنگ ایران، نیز ازآنجا میآید که ما « مفاهیم حاکم بر ذهن جامعه و رایج و متداول را » ، معیارومیزان پژوهشها قرارمیدهیم ، و با معانی این اصطلاحات ، به سراغ شناخت فرهنگ ایران میرویم و طبعا سراسر فرهنگ خود را ، بطور روشی( متدیک ) مسخ و تحریف میکنیم ، و آنرا، « علمی » هم میشماریم.

درگذشته ، با معیار قراردادن مفاهیم اسلامی ، به شاهنامه یا آثارحافظ ومولوی و عطارمی نگریستیم وبدینسان ، همه را مسخ و تحریف میکردیم ، و اکنون ، با معیار قرار دادن « مفاهیم زرتشتی » که دراین اواخر، با« فرهنگ ایران» اینهمانی داده میشود ، یا با مقولاتی که ازفلسفه آمریکا یا اروپا وام میکنیم ، فرهنگ خود را نظم وسامان میدهیم ، و بدینسان ، مسخ میکنیم ومی پنداریم که با دید علمی بدانها نگریسته ایم . یزدانشناسی ( الهیات ) زرتشتی، غیرازفرهنگ ایرانست . معانی که یزدانشناسی زرتشتی به این واژه ها و اصطلاحات میدهد ، معانی اصلی نیستند که فرهنگ ایران به این واژه ها میداده است . « بهمن » در الهیات زرتشتی ، با « بهمن » نه تنها باهم متفاوتند، بلکه باهم متضادند.  خرد، در الهیات زرتشتی ، با خرد در فرهنگ ایران ،دو پدیده متفاوتند .« ایزد » در الهیات زرتشتی ، با ایزد ( یزدان ) در فرهنگ ایران ، فرق کلی دارد . ایزد، درفرهنگ ایران « جشن سازومطرب و نی نواز» است.  همه جشن های ایران، جشن های زنخدائی- خرّمدینی بوده اند ، نه جشنهای زرتشتی ، ازاین رو، پذیرش این جشنها از زرتشتیان، با طرد معانی و محتویات اصیل این جشن ها همراه بوده است . نام بزرگترین خدای ایران ، «جشن ساز» میباشد . به عبارت دیگر، غایت زندگی درگیتی ، جشن است، که اینهمانی با مفهوم « جامعه گشوده » دارد . با شرکت کردن درجشنهای زندگی است که هرفردی ، عضو جامعه میگردد . به عبارت دیگر، جشن، جامعه میسازد ، نه ایمان به دینی ومسلکی و ایدئولوژی . این گرانیگاه فرهنگ ایران ، در الهیات زرتشتی ، نابود ساخته شده است.

ازسوی دیگر، معیارقراردادن اصطلاحات و مقولات روانکاوی و جامعه شناسی وانسان شناسی غرب ، منش ِ ویژه فرهنگ ایران را از بین میبرد . فرهنگ ایران ، ویژگیهای استثنائی و بی نظیرخود را داشته است ، و «این استثناء بودن ها» ست که « منش فرهنگ ایران » را مشخص میسازد. فشردن و چپاندن پدیده های فرهنگ ایران درمفاهیم و مقولات و اصطلاحات علوم انسانی غرب،که چیزی جزگسترش تفکر فلسفی هرکدام از آنها نیست ، بریدن و دور ریختن همین « استثنا بودن ها » است. » ۵

« « هــومـنـى » نه « انسان گرائى » نه « خليفه الله » ونـه «هومنيسم HUMANISM ».  نوزائى فرهنگ ايران ، و بسيج ساختن تصوير انسانش ، بايد در چهار جبهه گوناگون بجنگد : 1- در برابر تحريفات و سركوبى اسلام ٢- در برابر مسخسازى و تحريفات موبدان زرتشتى ٣- در جبهه » هومنسيم يونانى « كه در همه كتابهاى ترجمه شده از غرب ، نامرئى حاضرند ۴-با روشنفكران ايرانى ، كه« انسان گرائى» برايشان يك پديده بى ريشه ميباشد ، و برضد فرهنگ ايرانند. » ۶

« آیا خرد یک ایرانی ، حق ندارد فرهنگی را کشف کند که سه هزارسال  موبدان زرتشتی که نیای همین آخوندهای امروزه اند ،و خود زرتشت، آنرا تحریف کرده اند و سوخته اند و پوشانیده اند و به صلیب زده اند و مسخ کرده اند. و دانشمندان غرب، همین تحریفات را بنام علم در دانشنامه ها، باز به خورد ما میدهند و مارا ازنوزائی و باززائی بازمیدارند ! آیا خرد ایرانی ، حق ندارد فرهنگی را که ازژرفای دل ایرانیان تراویده و نامش سیمرغ وهما وعنقا وسمندر بوده است و سراسر ادبیات ما ازآن انباشته است ( و دراین ادبیات بندرت نامی از هـُرمزو اهورامزدا برده میشود ) ، برضد این تحریفات درمتون زرتشتی بازیابد. این الهیات زرتشتی که فرهنگ والای سیمرغی را نابودساخته ، علت العلل همه تباهیهای روزگارماست و این درست پاسخ به این شعرفردوسی است:

که گیتی به آغاز، چون داشتند
که ایدر به ما خواربگزاشتند
»۱۹

« جامعه ایران به مدد چنین روشنفکرانی ۲۸ [۳۴] سال است که در یک سیکل بسته گذشته نگری گرفتار مانده است. هنر نیروهای سیاسی و روشنفکران جامعه در خارج و داخل کشور فقط صرف تحليل، تفسير و توجیه وقایع گذشته شده است نه پیدا کردن راهی برای بیرون آمدن از این سيكل بسته : شکست ، تحلیل و تفسیر شکست جنبش‌های اجتماعی گذشته مردم ایران. … اثر بخش نبودن چنین تحلیل‌ها و تلاشهای روشنفکران را در تکرار اشتباهات گذشتگان توسط نسل‌های بعدی شاهد هستیم.

در هیچیک از جنبش‌های ۱۵۰ ساله اخیر ایران ، مردم ایران به عنوان نیروی تعیین کننده در محاسبات و سياست هاي نيروهاي سياسي مطرح نبوده اند و همیشه به عنوان نيروي تابع و سیاهی لشکر نیروهای طرفدار کسب قدرت عمل کرده اند و به همين دليل بلافاصله پس از شکست به دنبال زندگی نباتی خود رفته اند و روشنفکران جامعه نیز به درون گرایی وصوفی گری گراییده اند.

علت شكست جنبش هاي سياسي ، اجتماعي مردم ايران در ۱۵۰ سال گذشته: 

۱ – الگو برداري مكانيكي و دنباله روي از مدل هاي مختلف انقلابات در كشورهاي ديگر (انقلاب فرانسه ، انقلاب روسيه ، انقلاب كوبا ، انقلاب چين ،‌ آلباني و … ) توسط نيروهاي سياسي فعال در آن مقطع (‌نيروها چپ ). نسلي كه در سال ۵۷ وارد عرصه فعاليت هاي سياسي شده بود در متابعت از رهبران سياسي خود آنقدر كه راجع به منشويك‌ها ،‌ كائوتسكي مرتد، ‌نارودنيك‌ها و تاريخ انقلاب روسيه و چين و … مي دانست ، در باره پايگاه ارتجاع در كشور خود آگاهي تاريخي نداشت.

۲ – عدم آشنايي نيروهاي سياسي و روشنفكران جامعه با تاريخ و فرهنگ كهن و اصيل ايران زمين ( فرهنگ سيمرغي ) . فرهنگي كه هزاران سال توسط دكانداران دين اعم از موبدان زرتشتي و آخوندهاي اسلامي در راستاي قدرت سلاطين مسخ و تحريف شده است.

۳ – تفكرات حاكم بر نيروهاي مذهبي مخالف سلطنت در رابطه با جستجوي مدل ايده آل حكومت از طريق بازگشت به بنياد هاي اسلام راستين در مخالفت با طيف روشنفكران چپ و لاييك . (مدرس ، شريعتي ،‌مجاهدين خلق،‌ مهندس بازرگان و سحابي و … )

۴ – عدم اعتقاد و باور به مردم به عنوان نيروي تعيين كننده تغيير و تحولات اجتماعي و در مقابل باور و اعتقاد به حمايت‌ها و تضادهاي كشورهاي خارجي ( همچون آمريكا ، شوروي و انگليس ) در پيروزي تغيير و تحولات اجتماعي ايران.

۵ – ساختار اقتصادي عقب افتاده اقتصادي كشور بنا به علل تاريخي ( استعمار و نو استعمار)

عدم آشنايي روشنفكران و مردم با تاريخ و فرهنگ كهن و اصيل ايراني ( فرهنگ سيمرغي ) و سر انديشه هاي انقلابي آن بيشترين و موثر ترين نقش را در شكست جنبش هاي ۱۵۰ سال اخير ايفا كرده است.» ۲۱

……………………………………….

منابع:

۱ – منوچهر جمالی، خـوشــه‌ای از تـُخـمـه هـای آزادی ، « پیدایشِ  مفهوم آزادی درفرهنگ ایران » ، تضادِ  گـوهریِ « همه حکومـتها درایـران » با « فـرهـنگِ ایـران » و چرا حکومت درایران ، همیشه فرهنگ ایران را مسخ وتحریف میکند ؟ ، بر گرفته از وبگاهِ  منوچهرِ  جمالی ، بخشِ  زال زر و مـا ، مسائل کنونی ما ، مسائل هزاره‌های ایرانست .

۲ – منوچهر جمالی ، «آگاهبودِ تاریخی» … حقیقت و علم، دانشهای مسخ شده اند ، برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر، بخشِ  چاشنی‌‌های اندیشه.

۳ – منوچهرِ جمالی ، « داسـتـان » ، چـیـسـت ؟ ، برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر، بخشِ  خردِ  سرپیچ.

۴ – رضا ایرانی، چرا «سگ» نماد مهر، زشت ساخته شده است؟ ، برگرفته از وبگاهِ  ارتایِ  خوشه (سیمرغ)، نوشته شده در: ۰۲/۱۲/۲۰۱۱ .

۵ – منوچهرِ جمالی، درفرهنگ ایران « خدا»،«اصلِ گیتی» هست ،نه خالقِ گیتی. آوردن سکولاریته به ایران، مانند آوردن زیره به کرمانست. ، متنِ  سخنرانیِ  جمالی، برگرفته از وبگاهِ  فرهنگشهر.

۶ – منوچهرِ جمالی ، « هــومـنـى » ، نه « انسان گرائى » نه « خليفه الله » و نـه «هومنيسم HUMANISM» ، مقاله‌ای از کتابِ  : شهـرخــرد بـجاى شهـر ايمان ، برگرفته از وبگاهِ  فرهنگشهر، بخشِ  گـنـج بـاد آورد .

۷ – منوچهرِ جمالی، معنایِ « جـان »، درغـزلـیـات مولوی و رابطه‌اش با فرهنگ سیمرغی ، از وبگاهِ  فرهنگشهر ، عرفانِ  سکولارِ  ایران.

۸ – منوچهر جمالی ، هر« ضد فرهنگی» ، خود را بنام « فرهنگ» میفروشد ، برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر، بخشِ  چاشنی‌‌های اندیشه.

۹ – منوچهرِ  جمالی، عـقـل تـابـع ، عـصـای کــورانـست ، برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر، بخشِ  چاشنی‌‌های اندیشه.

۱۰ – منوچهرِ  جمالی،  اعتماد به آنهائی که حرف خوب میزنند  ، برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر، بخشِ  چاشنی‌‌های اندیشه.

11 – The Incredible Human Journey: Season 1, Episode 1, Out of Africa  (10 May 2009), TV Episode  –  60 min  –  Documentary, Director: David Stewart,  Writer: Michael J. Mosley (series originated), Stars:  Alice Roberts, Kyle Brown and Raj Ramesar.

۱۲ – مصطفی کریمی‌، جزیره‌ای به بزرگی بریتانیا در اعماق خلیج فارس مدفون است ، برگرفته از وبگاهِ  مطالعاتیِ  خلیجِ  فارس، ۱۳۹۱/۰۴/۲۳.

13 – Dan Vergano, Archeologist: Persian Gulf sites hint at prehistoric people, from Science Fair, 2010-12-09, originaly from USA Today.

14 – Jeffrey I. Rose. New Light on Human Prehistory in the Arabo-Persian Gulf Oasis. Current Anthropology, 2010; 51: 6 DOI: 10.1086/657397.

۱۵ – جلال الدین آشتیانی ، گفتگوی فرامرز دادرس با جلال الدین آشتیانی ، برگرفته از وبگاهِ  فرهنگِ  ایران، ۰۷ – شهریور – ۱۳۸۶.

۱۶ – رضا مرادی غیاث آبادی، درآمدی بر شکل‌گیری مناسبات مدنی جوامع باستان و غلبه سلطه‌گری, برگرفته از وبگاهِ  پژوهش‌هایِ  ایرانی، ۰۶ – اسفند – ۱۳۸۹.

۱۷ – منوچهرِ  آرین، گاهشماریِ  آغازِ  هزاره برّه، برگرفته از وبگاهِ  جامِ  جمشید، ۲۶ – ۱ – ۱۲۷۷۳ هزاره برّه، یا ۲۶ – ۱ – ۱۳۸۳ هجریِ  خورشیدی، یا ۱۴ – ۴ – ۲۰۰۴ میلادی.

18 – Ebrahim Soufiyani, The Lost Key, Publisher: AuthorHouseUK (October 31, 2012) , ISBN-10: 147723926X , ISBN-13: 978-1477239261.

۱۹ – منوچهرِ  جمالی، آیا خرد ایرانی ، حق ندارد فرهنگی را که ازژرفای دل ایرانیان تراویده … کشف کند [؟] ، برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر، بخشِ  چاشنی‌‌های اندیشه.

۲۰ – منوچهر جمالی ، آخوندها، روشنفکران، اصطلاحات مدرن و اسلامهای راستین ، برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر، بخشِ  چاشنی‌‌های اندیشه.

۲۱ – پیروز شریف ، از نگرش گذشته نگر روشنفكران ايران تا ضرورت هاي امروز جنبش دمكراسي خواهي ايران ، برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر، ۱۳۸۵ ، ۰۲-۰۲-۲۰۰۷ .

۲۲ – منوچهرِ  جمالی ، فرهنگ ایران وحقوق بشر, برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر ، بخشِ مولوی و شاهِ  پریان و پریزاده.

۲۳ – منوچهر جمالی ، از نـقـشـانـدیـشـی ، ۷ دسامبر ۲۰۰۶، برگرفته از وبگاه فرهنگشهر، بازنشر شده در کورمالی با عنوانِ  : کورمالی کردن در تاریکی (۳) – «آگاهی نیمروزی» ؟ در برابر «کورمالی در سحر و سپیده دم و پگاه و بامداد و نیمروز و غروب و سرشب و نیمه شب و خوابگاه» ؟ ، ۲۴ دسامبر ۲۰۱۲.

24 – Blombos Cave, from Wikipedia, the free encyclopedia,  page was last modified on 7 November 2012.

25 – Jiroft Civilization, from wikimapia.

26 – Sumerian, from weblog of ancient scripts, Lawrence Lo.

27 – Elamite, from weblog of ancient scripts, Lawrence Lo.

28 – Timeline for ancient scripts, from weblog of ancient scripts, Lawrence Lo.

۲۹ – منوچهر جمالی، گامى از اسطوره بسوى فلسفه، ديالكتيك خيال وخرد، مقاله‌ای از کتابِ  خرد شاد،  انتشاراتِ  کورمالی، شابک ۱۸۹۹۱۶۷۹۶x، برگرفته از فرهنگشهر، بخشِ  گنجِ  بادآورد. بازنشر شده در کورمالی، ۰۱ ، ژانویه ، ۲۰۱۳.

30 – History of Africa , from Wikipedia, the free encyclopedia, page was last modified on 17 December 2012. Part: Prehistory, Sections: Paleolithic, Emergence of agriculture, Metallurgy.

۳۱ – سیمرغِ  گسترده پر، هیچیک از نوشته‌هایِ سیمرغِ گسترده پر نبایستی دستمایه‌ای برایِ کینه توزی و دشمنی با دیگر فرهنگ‌ها قرار گیرند ، کورمالی، ۱۳ دسامبر ۲۰۱۲.

۳۲ – منوچهر جمالی، تراژدی مهر و داد یا تراژدی ایرج و فریدون ، برگرفته از فرهنگشهر، کتابِ : جمهوریِ ایرانی یا چگونه ملت سیمرغ می‌‌شود،  ۱ ، ۲.

۳۳ – سخنرانیِ منوچهرِ جمالی درباره جمهوریِ ایرانی، شماره ۲۳، برگرفته از فرهنگشهر. جمهوری ایرانی ، برضد تاریخ شاهان ایران ولی پیآیند فرهنگ اصیل ایرانست که خرد بهمنی را که خرد شاد اداره کننده گیتی است، درهمه انسانها پخش شده میداند . داد، پخش حاکمیت برپایه خردیست که درفطرت همه ملت، پخش است. ما وارث تاریخ قدرتمندان ایران نیستیم . ما سرچشمه فرهنگ ایرانیم. آیا کوروش تاریخی درفرهنگ ایران مهمتراست یا ایرج داستانی ؟

۳۴ – منوچهر جمالی، بخشی از کتابِ  از همه و از هیچ ، برگِ ۴۲، شرکتِ انتشاراتِ پارس، آمریکا، ۱۹۸۴، برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر، بخشِ کتابها. بازنشر شده در کورمالی، تحتِ عنوانِ نفرت از قدرت، ۲۱ – ۰۲ – ۲۰۱۳.

۳۵ – گفتگوی فرشید پژاوند و منوچهر جمالی، نقل از فرشید در برگه‌ فیسبوکِ اندیشه‌هایی‌ از فرهنگِ ایران، ۲۷ سپتامبر ۲۰۱۲، باز نشر شده به دستِ یک‌نفر با عنوانِ ریشه ی پدیده ی دموکراسی در ایران، ۲۲ – ۰۲ -۲۰۱۳.

۳۶ – بهرام بیضایی، استوره در کارهای بهرام بیضایی, سخنرانی در دوم دسامبر ۲۰۱۲ ، دانشگاه UCLA، لس‌آنجلس آمریکا. بازنشر شده در کورمالی، اینجا را ببینید و سخنرانی را بشنوید.

۳۷ – سیمرغ گسترده پر،‌ ای مردمِ ایران … ! خود را به دستِ خود به هلاکت نیافکنید !، کورمالی، ۲۶ نوامبر ۲۰۱۲.

۳۸ – اخبارِ روز، ارتجاع علیه ارتجاع ! ، آتش تازه‌ای که اسفندیار رحیم مشایی به پا کرد ، آدينه  ۱۵ مرداد ۱٣٨۹ –  ۶ اوت ۲۰۱۰ .

۳۹ – منوچهرجمالی ، محـور(وَردَنهِ) زندگی درجهان هستی – « بـِهـی » ، مقاله‌ای از کتابِ خرد، سـرمـایـه فلـسفـی ایـران ، جلد ۷ ، برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر ، بخشِ مقالاتِ تازه، ۲۰-۰۲-۱۳۹۰.

۴۰ – منوچهرِ جمالی، مقاله نخست از کتابِ آزادی، حقِ انتقادِ از اسلام است ، انتشاراتِ کورمالی، لندن، ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۸، با عنوانِ ضرورتِ تاریخیِ رژیمِ اسلامیِ خمینی، برگِ ۵، برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر، بخشِ کتابها، ۱۸ نوامبرِ ۱۹۸۱ . بازوبنویسی / تایپ شده در کورمالی.

*****

نوشته‌هایِ مرتبط:

نگاهی به فیلم فرش ایرانی


نگین معتمد  اسفندماه ۱۳۸۶

نکته مهم و برجسته در مورد فرش ایرانی، کاربرد بسیار ابتدایی، لازم و روزمره آن در کنار انتقال مفاهیم و ایده‌هاست. نقاشی‌ها، تابلو‌های خطی، مجسمه‌ها، کتاب‌ها و صنایع دستی زینتی و حتی معماری همه بخشی از فرهنگ‌اند و ظرایف آن را در خود دارند، اما هیچ یک عملکردشان در این مورد مطلق و قطعی نیست، همه حیطه فعالیت‌شان تابع زمان خاص، مکان و جایگاه ویژه طبقه اجتماعی بهره‌وران و سطح اقتصادی مردمان است. یک ملّت باید موزه‌هایی داشته باشد تا بهترین و ماندگارترین‌های این هنر‌ها را در خود جای دهد و اگر هم بنا را بر این بگذاریم که بخشی از آن‌ها در خانه‌ها حفظ و نگهداری شوند، دیوار‌های هر خانه‌ای لزوماً نمی‌تواند نه به لحاظ اقتصادی و نه به لحاظ فرهیختگی و علاقمندی صاحبان آن مزین به تابلو‌های نقاشی و خط باشد. در هر خانه‌ای لزوماً کتابخانه‌ای برای حفظ آثار ادبی و نگاشته‌های این سرزمین یافت نمی‌شود. هر خانه‌ای، فارغ از امکان مالی و ذوق ساکنان آن، مکان مناسب برای حفظ و نمایش صنایع دستی تزئینی، سفالینه‌ها و مجسمه‌ها وجود ندارد. از همه این‌ها گذشته، حتی در مورد معماری هم که به نظر گریز ناپذیرترین و قهری‌ترین هنر، به لحاظ درگیری با زندگی روزمره آدم‌ها، می‌رسد امکان انتقال ارزش‌ها و ظرایف فرهنگی در آن مهیا نمی‌شود مگر با فراغت و آرامش خاطر صاحب بنا از برپا کردن صرف یک سرپناه که جز با امکان مالی مناسب فراهم نمی‌شود. معماری در فقر از انجام رسالت خود باز مانده و تنها به برپایی سرپناه خلاصه می‌شود. فرش، اما، تنها و تنها عنصری است که دایره حضورش هرگز و در هیچ شرایطی بسته نمی‌شود، حتی فقیرترین و ساده‌ترین خانه‌ها نیز در ایران، بافته‌ای در زیر پا دارند و این حکایت از میزان اقتدار و توانایی فرش ایرانی در انتقال فرهنگ دارد. حضوری که در ساده‌ترین چهاردیواری‌ها، به صرف داشتن سقفی برفراز، مهیاست تا مردمان بر آن بنشینند، گرد هم آیند، بخورند، بنوشند، به خواب روند و آسوده خاطر شوند. امن و آسودگی «خانه»، این واژه‌ای که زنگ آن در گوشْ آرامش را تداعی می‌کند، با «فرش» گره خورده. این بافته دست‌ها و دل‌ها در تاروپود خود و در هر گره‌اش قصه‌ها، حکایت‌ها و آرزوهای مردم این سرزمین را حبس کرده و، بی‌ادعاتر از هر هنر دیگر، پهنه حکایت و رازش را بر خاک زیر پا می‌گسترد و گاه نقش و جایگاه فرازمینی‌اش بر زمین و در زیر پاهایمان از یاد می‌رود، موضوع درخوریست تا درباره‌اش اندیشه و گفتگو شود و از آنجا که خود به زبان نقش و تصویر سخن می‌گوید، شاید سینما بهتر از هر رسانه دیگری بتواند به سخن گویی از نقش و رنگ و خیال و افسانه که عناصر پیدا و پنهان فرش ایرانی‌اند و رمزگشایی از رموز آن بپردازد.

این کارآمدترین راه برای توصیف و تدقیق و شناخت و شناسایی در موضوع فرش ایرانی، این پدیده شگفت انگیز است، خاصه آنکه مخاطب فرهیخته و یا آشنا با ظرایف فرهنگ ایرانی، مدّ نظر نباشد تا به مدد کتاب‌های تخصصی، و به انگیزش شخصی و یا حرفه‌ای، به این موضوع سهل اما ممتنع نزدیک شود و شاید گاه بیش از آشناسازی ایرانیان، آشنا کردن مردم سایر نقاط دنیا با این مقوله مد نظر باشد و جای قدردانی است که مرکز ملّی فرش ایران به این کارآمدترین شیوه شناساندن فرش ایرانی همّت نمود و نتیجه فیلمی پانزده اپیزودیست که با نام فرش ایرانی. پانزده نگاه متفاوت به این مقوله را توسط پانزده کارگردان به‌نام ایرانی ارائه می‌کند که هر یک با موضوع فرش ایرانی تصوری و تصویری از آن در ذهن داشته‌اند، یافته‌اند، به تصویر کشیده‌اند و هر یک فرشی بافته‌اند.

فرش اول: فرش عشایری

کارگردان این فیلم {بهروز افخمی}است که کاملاً به شیوه فیلم‌های مستند به موضوعی که در عنوان آن آمده، می‌پردازد و به خوبی کارش را انجام می‌دهد اما از این محدوده فراتر نمی رود.

فرش دوم: مشترک مورد نظر در دسترس نیست

{رخشان بنی اعتماد} قصه فرشی را می‌گوید که می‌خواهد فرش نباشد و چه غم انگیز است حسرت بازآفرینی سردر مسجد امام، در دل {رضا عمرانی} — بافنده این فرش که بافته‌اش را وا می‌دارد تا از خودش و معنایش فاصله بگیرد. خانم بنی اعتماد، البته توانسته با فیلم کوتاه خود و در فرصت کوتاه دوربینش، آن موزه غایبی را بسازد که رضا عمرانی دلش می‌خواست تا بافته‌اش در آن به نمایش درآید و کار و رسالت اجتماعی خود را در گفتن درد دل‌های بافنده فرش از چهار سال کار سخت و بدون حمایت و در نهایت دیده نشدن بافته‌اش و ادعاهای دروغین کسانی که سهمی در زحمات کشیده شده نداشته‌اند، اما به طمع منافع احتمالی نشسته اند، به انجام رسانده و این فرصت را فراهم آورده تا درباره کاربرد فرش یک بار دیگر تأمل کنیم. واقعیت این است که اگر ما فرش را به تقلید از تابلوی نقاشی، بر دار قاب به دیوار آویختیم، یا به دور ستون پیچیدیم و یا بر سازه فلزی نخراشیده‌ای به امید بازآفرینی سردر مسجد امام، در نقش خشت و آجر و کاشی به صلیب کشیدیم، تنها از اقتدار، استغنا و نقش راستین آن کاسته‌ایم و خلعش کرده‌ایم. در بلند کردن فرش از زمین و این مسخ بی دلیل، هیچ فرازی فراتر از بلند مرتبگی‌اش بر َپستِ خاک، فراهم نکرده‌ایم. باید که تقدیر فرش در گسترده شدن بر زمین را بپذیریم، تا بتواند رسالت خاموش خود را در زیر پایمان، جاودانه به جای آورد.

فرش سوم: قالی سخن‌گو

از همان نام فیلم می‌توان فهمید که {بهرام بیضایی} چه نگاهی به موضوع داشته. فرش‌ها سخن می‌گویند، هر یک حکایتی، و نگاه بیضایی در ساخت زیبای فیلم، انتخاب اشعار زیبای فردوسی و برخوانی هنرمندانه خانم شمسایی، به کمال رسیده. فیلم یک بخش پیش درآمد دارد که در غایت کمال ساخته شده. قرارگیری دوربین درست روبروی نقوش فرش‌ها و تنها بزرگ نمایی بعضی نقوش، حرکت آرام بر سطح فرش و تیره روشن‌های به جا، ساده همراه موزیک و اشعاری که با لحنی آهنگین بر نقش‌ها خوانده می‌شود، حس و حالی جادویی به اثر می‌دهد. بعد از این بخش پیش در آمد، بخش دیگری آغاز می‌شود که کمی به لحاظ زاویه دوربین متفاوت است و از این رو از نظر ساختاری خود را مجزا می‌سازد. تصاویر از حالت دو بعدی به سه بعدی تبدیل می‌شوند و پرسپکتیو‌هایی از دار قالی، دستان بافنده و پس زمینه در کادر دوربین قرار می‌گیرند و موزیک به تنهایی تصاویر را همراهی می‌کند تا دوباره در انتها به تصاویر دوبعدی و آن اشعار برسد که در زمانی کوتاه‌تر فیلم را پایان می‌دهد. به نظر می‌رسد که اگرهمه فیلم به همان شیوه بخش پیش درآمد ساخته می‌شد، چیزی از گفتنی‌ها در باره فرش به زبان خوشایندی که بیضایی برگزیده از قلم نمی‌افتاد و در نهایت اثری یکدست‌تر و موجزتر بدست می‌آمد، که حال و هوایی مرموز‌تر و جادویی‌تر نیز می‌یافت. در مجموع قالی سخن‌گو اثری درخشان از مجموعه *فرش ایرانی* است و ظرافت‌هایش حکایت از استادی بهرام بیضاییو دانش غیرقابل انکار او درمقوله ادبیات و اسطوره‌ها و هنرمندی بی‌چون و چرایش دارد.

فرش چهارم: گره گشایی

به نویسندگی و کارگردانی {جعفر پناهی} است که داستان فرشی را می‌گوید که به گرو گذاشته می‌شود تا مشکلات خانواده‌ای را حل کند.

فرش پنجم: فرش زمین

{کمال تبریزی} فیلمی رانوشته و کارگردانی می‌کند که تلاش دارد نقوش و رنگ‌های طبیعت را در کنار نقوش فرش قرار دهد. حاصل کار برداشتی است ابتدایی و پیش‌پاافتاده که فرش و حکایت‌های آن را به بازنمایی عین به عین طبیعت تنزل می‌دهد. در اینجا خیال و انتزاع برآمده از آن را در فرش نمی‌تواند دید، چیزی که در فیلم بیضایی به خوبی بدان پرداخت شده بود.

فرش ششم: فروشی نیست

{سیف‌الله داد}نویسنده و کارگردان این کار است. در ابتدای فیلم مطابق رسم رعایت شده در بقیه اپیزودها که هر یک با جمله‌ای و سخنی به انتخاب کارگردان، نقش بسته بر صفحه‌ای سیاه آغاز می‌شوند، از سوزانده شدن فرش‌های ایرانی توسط چنگیزخان مغول گفته می‌شود و بعد کادر بسته صورتی مغولی دیده می‌شود که به دنبال آن نماهایی از فرشی با نقش مینیاتور که در آتش می‌سوزد را می‌بینیم گویی چنگیزخان به تماشای فرش‌ها در آتش نشسته است، اما بعد در می‌یابیم که آن صورت مغولی از آن جوانی مبتلا به بیماری منگولیسم، آن شعله‌های آتش تنها تصورات او و آن فرش هم فرشی است که دختر محبوبش، که او هم مبتلا به همان بیماریست، می‌بافد. فیلم درتلاش برای روایت عشق بین زن بافنده و مرد جوان، اشاره به مغول از طریق بیماری منگولیسم و فرش و سوزانده شدنش دست و پا می‌زند و در آخر حیران می‌مانیم که آیا برای گفتن درباره فرش به راستی نیازبه همه این عناصر به سختی مربوط شونده داشتیم؟ یا تنها چون نمی‌دانستیم که چه باید گفت جملات پراکنده‌ای گفته شد که در همه آن‌ها از واژه فرش، استفاده شده بود.

فرش هفتم: فرمایش آقا سید رضا

به نویسندگی و کارگردانی {مجتبی راعی}، با این جمله آغاز می‌کند که در فرهنگ عامیانه، بافتن فرش نیمه کاره دیگری شگون ندارد و در نهایت از زیبایی فرش به زیبایی روستاییان و روستای خاستگاه فرش می‌رسد که دید جالبی را ارائه می‌کند.

فرش هشتم: فرش پرنده(شازده کوچولو)

به نویسندگی و کارگردانی {نورالدین زرین‌کلک}است که هم به لحاظ قصه و انتخاب موضوع و هم به لحاظ ساخت باعث تعجب می‌شود که استادی به حدّ و اندازه زرین‌کلک چرا برای صحبت درباره فرش، این کهن‌ترین ساخته ایرانی را، از ذهن {اگزوپری} فرانسوی وام ‌گیرد و آن هم چنین کم‌جان و ناپخته، که گذشته از نحوه اجرا، پس از تماشای قصه‌ای که به هر حال سر و شکلی گرفته، به دشواری می‌توان ربط شازده کوچولو و فرش ایرانی را درک کرد.

فرش نهم: فرش، اسب، ترکمن

{خسرو سینایی} نویسندگی و کارگردانی آن را به عهده داشته و همان‌طور که از نام آن پیداست به فرش، اسب و ترکمن و تلفیق این سه به مدد مونتاژ موازی، دیزالو و سوپرایمپوز می‌پردازد.

فرش دهم: فرش و زندگی

از آن {بهمن فرمان آرا} است که از فرش در یکی از نقاشی‌های {کمال الملک}آغاز می‌کند و به آن چه بر زمینه این فرش رخ می‌دهدْ می‌پردازد، اما سرآخر از ایجاد کمپوزیسیون‌های سانتی‌مانتال از سفره عقد مزیّن به نان سنگک گرفته تا جانماز مزین به گل‌های یاس فراتر نمی‌رود.

فرش یازدهم: کجاست جای رسیدن

{عباس کیارستمی}عنوان این اثر را از شعری از {سهراب سپهری}، که در ابتدای فیلم بر صفحه نمایش نقش می‌بندد کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش») می‌گیرد. تمرکز اثر به لحاظ محتوایی بر گره‌خوردگی مفهوم فرش و آسودگی است. در فیلم کیارستمی تنها یک فرش حضور دارد، فرشی که بر پهنه سبزه و در زیر سایه درختان قطور چنار به حالی خوش پهن شده، آرامشی دلخواه که به گستردن فرشی انجامیده، مثل آرزویی و یا خاطره‌ای دور و شیرین و دوربین تنها با گردش بر سطح فرش و زوم‌این و زوم‌اوت قصه آن را می‌گوید یا در حقیقت به فرش فرصت می‌دهد تا داستانش را خود بگوید، همان کاری که معمولاًکیارستمی با سوژه‌هایش انجام می‌دهد. موسیقی‌ای که تصاویر را همراهی می‌کند یکی از کارهای {پرویز یاحقی}است و برخوانی اشعاری از {سعدی} که توسط گویندگان آشنا، {روشنک} و {حسین نوری}،انجام می‌شود و تا مدتی ما را مبهوت بر جای می‌گذارد که چه چیز در ذهن کارگردان بوده و چه اتفاقی در شرف وقوع است، تا کم‌کم در می‌یابیم که باند صدای فیلم یکی از برنامه‌های گلهای جاویدان است، خاصّه آنکه در پایان، به سبک تمامی این برنامه‌ها صدای روشنک را می‌شنویم: «همیشه شاد و همیشه خوش باشید».

اشعاری که توسطحسین نوری خوانده می‌شود، در واقع بخشی از نقش فرش است که در حاشیه‌ها بافته شده (نقش فرش شامل زمینه‌ایست که پوشیده از درختان سرو است و حاشیه‌ای که در بخش‌هایی خوشنویسی شده)، به این ترتیب فیلم تمام و کمال در خدمت روایت فرش است، بی‌که چیزی بر آن بیفزاید. و آنچه روشنک بر‌می‌خواند شعریست که از وقتی خوش یاد می‌کند، ازکنار یار و جوی آب وحکایت عشق که همه با آسودگی دلخواه پهن کردن یک فرش متقارن است. در واقع همان الگوی بکار رفته در تصویر که روایت یک کلیّت و یک بافت از پیش آماده (یک فرش) است، در باند صوتی فیلم هم وجود دارد، یک برنامه از مجموعه «گل‌های جاودان»که این دو با هوشمندی بر هم منطبق شده‌اند و به خوبی با هم کار می‌کنند، چندان که گویی یکی بر اساس آن دیگری و برای آن ساخته شده و شاید هم به راستی چنین بوده که این اشعار بر اساس موضوع و با توجه به فرش مورد نظر فیلم انتخاب شده و توسط گویندگان خوانده شده‌اند، اما با یک ظاهر آشنا و یک الگوی از پیش آماده که به هر حال و در هر دو صورت ظرافت دید کارگردان را در انتخاب موضوع و فرم روشن می‌کند. این همه توانایی، درشکل اجرای کلاژ‌وار و استفاده به‌جا و خلاقانه از عناصرِ همیشه دیده و شنیده شده و آشنا، عمیقاً راضی و خرسندمان می‌سازد. کیارستمی به ساده‌ترین، زیرکانه‌ترین و استادانه‌ترین شکل ممکن همه آنچه را که می‌باید گفته است بدون آنکه چیزی به جز خود فرش را توصیف کرده باشد. این از آن دست سادگی‌هایی‌ست که جز با پشت سر نهادن پیچیدگی‌ها فراهم نمی‌شود و از جنس خود فرش سهل است اما ممتنع.

فرش دوازدهم، دست آفرینی هدیه به دوست

به نویسندگی و کارگردانی {مجید مجیدی}، پیرمردی آذری به تهران آمده را تصویر می‌کند که به دیدار دوستی قدیمی می‌رود تا فرشی را که خود بافته به او هدیه کند. فیلم گوشه‌ای با صفا و هنوز خوش حال و هوا مانده از تهران را به دنبال منظر وحشتناک و غیر‌انسانی ساختمان‌ها و برج‌های در هم و برهم، به ما نشان می‌دهد تا گفته باشد که هنوز در این جنگل آهن و آسفالت چیزهایی از جنس دل، به جا مانده است. پیرمرد که پشت در بسته خانه دوست قدیمی، ساعتها باید به انتظار بنشیند و می‌نشیند چون از راه دور به شوق این دیدار آمده و فرش خود را کنار جوی آب می‌گستراند و پیرزن مهربان همسایه سینی پر از غذا و لطفش را برای تلطیف سختی این انتظار به او می‌دهد. پیرمرد بر فرش می‌نشیند، نماز می‌خواند، می‌خورد، می‌نوشد و می‌آساید، چنانکه گویی هر فرش در دل خود، همه این کنش‌ها و عناصر آسودگی را ذخیره کرده و کافیست تا گوشه دلخواهی گسترده شود و مجیدی، این گوشه دلخواه را در زیر سایه درختان آن کوچه بن‌بست قدیمی و در کنار جوی آب و در پشت در خانه دوست فراهم کرده، درجایی که آدم‌ها همه زیبا هستند و همه مهربان با هم و با طبیعت، این را از نوازش‌های پر از شوق و لطف پیرمرد بر گیسوان خزه رقصان در آب که او را به یاد پشم سبز رنگی که در فرش بافته می‌اندازد، در می‌یابیم و از نشستن پرندگان بر فرش پیرمرد، خوردن دانه‌های برنج بر جای مانده و یگانه شدن با نقش پرندگان در فرش، به وقتی که پیرمرد ظرف‌ها را می‌شوید. انگار که فرش در اصل زاییده چنین لطف و ظرافتی در آدم‌هاست و بی‌خود نیست که این کوچه، این سایه درختان، این صدای آب، این آدم‌ها، این مهربانی‌های کمیاب و این فرش، همه در یک جا گرد هم آمده‌اند. یک ایدآلیسم رمانتیک که حس و حال خوشی دارد و به ما هم می‌چسبد، دلمان می‌خواهد چنین کوچه‌ای در تهرانی که می‌شناسیم، و ما را نمی شناسد، وجود داشته باشد و دلمان می‌خواهد که آدم‌ها همه زیبا و مهربان باشند.

فرش سیزدهم: فرش و فرشته

به کارگردانی {داریوش مهرجویی}است و فیلم‌نامه آن را خانم {فریال جواهریان}نوشته است. شروع فیلم با فضای خالی یک آپارتمان است که زنی وارد آن می‌شود و فرشی را که تازه خریده بر زمین خالی آن می‌گسترد، از دیالوگ‌های تلفنی زن (فرشته) با مردی که نگران حال اوست درمی‌یابیم که کسان خود را در حادثه بم از دست داده و به عنوان کسی که شهر، خانه و کسی را ندارد، قرار این است که در این چهار دیواری، با همین فرشی که بر زمین پهن می‌کند، خانه، گذشته و تعلق خود را باز یابد، بر همین فرش کشمش‌ها را در ظرف بلور می‌ریزد و چای می‌نوشد، چلو کباب می‌خورد و باقیمانده برنج را به کبوتران زیبایی که ناگاه پشت پنجره پیدایشان شده می‌دهد و گربه سفید و پشمالو و قشنگ بقیه کباب‌ها را می‌خورد، خلاصه جهانی زیبا با همین فرش که پهن شده، در آن خانه خالی عینیت پیدا می‌کند و فرشته (زن) بر فرش به خواب می‌رود و فرش او را در بر می‌گیرد و نقوش فرش بر پیکرفرشته نقش می‌بندد. این‌ها همه با دیزالوهای آشنای مهرجویی اتفاق می‌افتد تا حسی از گذشت زمان به ما داده شود، این ایده که یک فرش در زیر یک سقف خانه و خاطره و آسودگی را کامل می‌سازد، ایده قشنگی است، اما نمی‌دانم چرا از کار در نیامده و بیننده آشنا و دوست‌دار مهرجویی را راضی نمی‌کند. شاید کمی شتابزدگی و بی‌حوصلگی در تبدیل ایده به قصه و فرم و فیلم، باعث شده که کار جان کافی نداشته باشد و تنها به مدد کنکاش و منطق دو دوتا چهارتایی، پس از تماشای فیلم بتوان چیزهایی از آنچه که می‌بایست و می‌توانست بگوید را دریافت.

فرش چهاردهم: خاطره خاطره

به کارگردانی {سید رضا میرکریمی} است که در نوشتن فیلم‌نامه نیز همکاری نموده است. فیلم دیدار مردی به همراه دخترکوچکش، از اعضای خانواده‌اش در یزد را به تصویر می‌کشد و از آن جا که دوربین فیلم‌برداری که مرد با خود برده تا به عنوان یادگاری و خاطره، از اعضای خانواده فیلم‌ بگیرد، به اصرار دخترک به دست او می‌افتد و قرار می‌شود که دختر فیلم برداری کند، در بخش‌های زیادی از فیلم به جهت ناشی‌گری دخترک، به جای فیلم گرفتن از اعضای خانواده، از زمین و فرش‌ها فیلم برداری شده، به این ترتیب به نظر می‌رسد که آقای سید رضا میرکریمی که به عنوان نماینده تهیه‌کننده، ایده ساخت فرش ایرانی را از ابتدا با سایر کارگردانان مطرح نموده بود، خود از پرداخت مستقیم به موضوع اصلی، طفره رفته و به دنبال دلیل ثانویه‌ای برای قرار دادن فرش در کادر دوربین می‌گردد، آن هم با روش فیلم برداری *دوربین روی دستِ* یک آدم ناشی و یا یک فیلم‌بردار که می‌خواهد ادای کودک ناشی را در آورد، اما تماشاگر را از پا در می‌آورد و امکان تحمّل فیلم را با همان زمان اندک هم دشوار می‌سازد تا چه رسد به امکان دیدن فرش و سرآخر شأن فرش که قرار بوده موضوع اصلی فیلم باشد را تا سرحدّ اشتباه و ناشیگری فیلم‌برداری پایین می‌آورد.

فرش پانزدهم: کپی برابر اصل

{محمدرضا هنرمند} نویسنده و کارگردان آن است. او در فیلم خود به موضوع کپی شدن طرح فرش‌های ایرانی توسط چینی‌ها می‌پردازد و این ترس که ایران در این رقابت نابرابر از دور خارج شود را باتکیه بر اصالت فرش ایرانی و برجسته کردن حال و هوایی که منجر به خلق این فرش‌ها می‌شود، خواه در کاشان باشد و خواه در قم، بیهوده شمرده است.

در این مجموعه و در میان این کارگردانان جای {علی حاتمی}خالی می‌نماید، خاصّه آنکه پیشتر و بی‌آنکه چنین موضوعی طرح شده باشد، در سکانسی از فیلم کمال الملک خود نگاهی به زیر پای خود انداخته بود، آنجا که قالیبافی پیر، فرشی را که بافته به کمال الملکِ پیر و در تبعید هدیه می‌کند و او را استاد خطاب می‌نماید و کمال‌الملک، با بازی زیبای {جمشید مشایخی}، با اشکی که در چشمانش حلقه زده می‌گوید: «استاد تویی، دریغ که در همه این عمر دراز هرگز به زیر پا نظری نیافکندیمچه خوب بود اگر این سکانس پر حسّ وحال و مربوط را به یاد علی حاتمی که به یاد فرش بوده در انتهای فیلم فرش ایرانی و به عنوان فرش شانزدهم بر پرده سینما دوباره می‌دیدیم.

***

این فیلم را ببینید:

نوشته‌هایِ مرتبط: