« جشنِ زادروز عیسی، جشنِ پیدایشِ جمشید بوده است » – ریشه جشنِ یلدا


« این جشن ، از زندگانی‌ اجتماعی ما رخت بربسته است ، و ما جشنهای ماه دسامبر را که جشنهای ماه دی یا ماه خور ، و یا بالاخره « ماه خرّم » باشد ، به کلی‌ فراموش ساخته ایم ، و میانگاریم که این جشن ، مربوط به جهان مسیحیت است ، و پیش از آن نیز ، میان میترائیان متداول بوده است. مسیحی‌ها آنرا بنام زادروز عیسی ، جشن میگیرند ، و میترائیها ، آنرا بنام روز پیدایش میتراس  Mithras  ، جشن می‌گرفته اند. این جشن درحقیقت ، نه‌ از آن میترائیان ، و نه‌ از آن عیسویان بوده است ، بلکه جشن روز پیدایش جمشید از عشق ورزی پروین با هلال ماه بوده است که از بزرگترین جشنها در فرهنگ ایران بوده است. هر ملتی و فرهنگی‌ را که میخواهند « بی‌ هویت » سازند ، جشنهای او [و تراژدی های او] را از او میگیرند ، یا معانی‌ اصلی‌ آن جشنها را مغشوش و مسخ و تحریف میسازند.

جشن ، به مفهوم « روزِ تعطیل کار و استراحت از کار و رفع خستگی‌ِ کار » نبوده است. وارونه آن ، جشن ، به مفهوم « همکاری و هماندیشی و همآفرینی اجتماعی » و به معنای « شریک شدن همه اجتماع در شادی » بوده است. وحدت دادن و به هم بافتن اجتماع در شادی ، اصل جشن بوده است. امروزه کوشیده میشود که وحدت اجتماع را به « وحدت در منافع ملی‌ » یا « وحدت در ایمان به یک آموزه دینی یا ایدئولوژی » یا « وحدت حکومتی » برگردانند. درحالی‌که آنها میاندیشیدند که وحدت ، موقعی در اجتماعست که انسانها در همکاری و هماندیشی ، برای همه اجتماع بدون هیچ تبعیضی ، شادی بیافرینند ، و از این شادی ، همه اجتماع کام ببرند. شادی و شادکردن همه انسانها بدون تبعیض ، محور وحدت اجتماع و سیاست و اقتصاد بوده است. از این رو شاد ساختن همگان ، معنای پرستیدن داشته است. پرستیدن ، پرستاری کردن از همه انسانها ، تا بیشتر شاد باشند ، بوده است. خدا ، خوشه همه جانها است. کسی‌ خدا را می‌پرستد که همه جان‌ها را بدون تبعیض مذهبی‌ و قومی و ملی‌ و طبقاتی و جنسی‌ ، شاد میسازد. این بود که پیکار با جشن ، و مفهوم جشن ، یک پیکار سیاسی و دینی و اقتصادی بود. تصویر آنها از جشن ، بر ضد تئوریهای سیاسی و قدرت و تئوری اجتماعـ[ـی] و اقتصادی قدرتمندان و بنیادگذاران دین در این پنج هزاره بوده است.

از این رو پیکار با این تصویر جشن ، و فراموش سازی جشن‌ها و یا تغییر دادن معنای جشنها ، در نسبت دادن به این رهبر و آن خدا ، یکی‌ از بزرگترین میدانهای مبارزه قدرتها ، با فرهنگ اصیل ملت بوده است. وقتی‌ نمی‌شود جشنی را فراموش ساخت ، باید گرانیگاه آنرا جابه‌جا ساخت. مثلا از روز اول ماه دی (= دسامبر) تا روز هشتم دی ، جشن برابری ملت با حکومت ، و استوار بودن حکومت بر خواست ملت بوده است. هم روز اول ماه ، خرّم نامیده میشده است ، و هم روز هشتم خرّم نامیده میشده است. آنچه را امروز ما ، « حکومت اجتماعی و دموکراسی » مینامیم ، آنها « شهر خرّم » مینامیده اند. الهیون زرتشتی بر ضد این جشن بودند ، و آمدند روز مرگ یا شهادت زرتشت را ، درست به همین روز اول ماه دی که نامش خرّم بود انداختند ، و نام این روز را هم تبدیل به اهورامزدا کردند. عزاداری پیامبر خود را ، جانشین جشن همبستگی‌ ملت بر محور شادی کردند. ملت ، در اندیشیدن به شادیِ همه و در عمل برای شادی همه ، به هم می‌‌پیوست ، نه‌ در ایمان به زرتشت یا یک رهبر دینی دیگر ، و نه‌ در ایمان به یک آموزه یا یک کتاب. اصل این بود که انسان در کار و گفتار و اندیشه ، همه انسانها را شاد سازد ، حالا این انسان ، هر عقیده و دین و طبقه و نژاد و جنسی‌ که داشته باشد ، مهم نبود.

بدینسان الهیات زرتشتی ، سوگ و عزای یک شخص را ، جانشی شادی به عنوان محور همبستگی‌ اجتماعی ساخت. چنانکه امروزه نیز ملاها می‌کوشند ، نوروز را زادروز این امام یا فلان فتح پیامبر اسلام سازند. البته در هر روزی از سال ، صد‌ها چیز در تاریخ روی داده است و با برگزیدن یک واقعه ، می‌کوشند که معنای اصلی‌ جشن را جابجا سازند. همینطور میترائیها ، جشن روز پیدایش جمشید را که در پایان شب ۲۱ و در آغاز روز بیست و دوم این ماه بود ، تبدیل به روز پیدایش میتراس ، خدای خودشان کردند. جامعه ، بجای آنکه جشن پیدایش انسان را از عشق خدایان بگیرد ، جشن پیدایش یک خدا را میگرفت ، که در واقع خدای خشم بود ، نه‌ خدای مهر. میتراس ، خدای خشم بود که خود را خدای مهر میخواند. همانسان که یهوه و الله ، خدایان غصبی هستند که خود را خدایان رحم و محبت معرفی‌ میکنند. با چنین تحریفی ، اصالت را از انسان گرفتند ، و حق انسان را به ساختن اجتماع ، با هماندیشی و همپرسی و همکاری خودشان ، نابود ساختند.

و نام این « عشق ورزی خدایان » را که اصل زایش انسان بود ، « گناه » نامیدند. عشقی‌ که انسان را میآفریند ، نخستین گناه شد. انسان ، سرچشمه گناه و فساد شد ، و این اندیشه سپس به یهودیت و مسیحیت و اسلام رسید ، و با این اندیشه ، انسان ، اصالت ، و بستگی مستقیم خود را با خدایان از دست داد.

انسان ، دیگر فرزند مستقیم خدا نبود ، و بی‌ اصالتی انسان ، از همینجا آغاز شد. در این فرهنگ ، خدا و انسان با هم ، یک اصالت جدا ناپذیر از هم داشتند. آنها پنداشتند که همه اصالت را یکجا به خدا میدهند ، و انسان را از آن محروم میسازند. ولی‌ جائیکه انسان ، اصالت نداشته باشد ، خدا هم اصالت ندارد. انکار خدا و نفی خدا ، موقعی آغاز شد که خدا و انسان ، با هم یک اصالت نداشتند ، و تا روزیکه به این هم اصالتی باز نگردند ، خدا ، بیگانه و دور و بریده از انسانست. این عشقی که گناه و اصل فساد شد ، روز آبستن شدن انسان در آسمان بود. خوشه پروین که ثریا نام دارد و اهل فارس آنرا ارتا خوشت یا « خوشه ارتا » مینامیدند ، در روز بیست و دویّم ماه خرّم که ماه دی یا دسامبر باشد ، در زهدان هلال ماه قرار میگرفت ، و این رویداد بنام « مقارنه ماه و پروین » مشهور است.

و از اقتران یا زناشوئی و آمیزش خوشه پروین با هلال ماه که زهدان آسمانست ، انسان که همان خورشید است ، زائیده میشد. این به تصادف نیست که جمشید و خورشید نام‌های بسیار شبیه همند. خورشید ، به معنای خور ، فرزند شیت یعنی نی‌ است ، و سیمرغ ، نای نخستین بود. همچنین جمشید به معنای جم ، فرزند نای است. از این رو در یشتها ، جمشید ، خورشید چهره خوانده میشود. این بدان معنا نیست که قیافه ‌اش در جهان شعر ، همانندی با خورشید دارد ، بلکه چهره که چیترا باشد به معنای ذات و گوهر است.

پس جمشید از تبار و گوهر خورشید است. جمشید ، خورشیدیست که از ماه یا سیمرغ میزاید. نام دیگر ماه ، پیتا است که معنای نای را هم دارد ، و در بلوچی به خورشید ، پیتاب می‌گویند. خورشید ، چشمه ایست که از نای ماه ، روانست. زائیدن خورشید از نای آسمان که ماه باشد ، همان زائیدن انسان یا جمشید از سیمرغست. در بندهشن بخش پنجم (پاره ۳۸) کوشیده اند که آفرینش را از رپیتاوین به اهورامزدا انتقال دهند ، بدینسان که اهورامزدا در رپیتاوین ، که فقط به معنای « زمان نیمروز » گرفته میشود ، با یزش کردن ، همه آفریدگان را میآفریند. در حالیکه یزش ، در اصل به معنای نواختن نی‌ بوده است ، نه‌ دعا و مناجات کردن ، و رپیتاوین ، درست نام اقتران پروین و ماه است. رپه ، پیشوند رپتاوین که سپس تبدیل به واژه رب در عربی‌ شده است ، نام خوشه پروین است ، و پیتا ، نام ماه است ، و پسوند وین ، که همان بینی‌ و بینای امروزی باشد ، به معنای نای است.

و در همین بخش بندهشن می‌‌بینیم که ارتا واهیشت که ارتای خوشه ، یا پروین باشد ، همکار رپیتاوین شمرده میشود. پس آفریننده جهان ، همین اقتران و آمیزش خوشه پروین با هلال ماهست. و این اقتران پروین با ماه را ، ترکها قوناس می‌‌نامند که همان واژه گناه ما باشد. و این واژه در اصل ویناس بوده است ، و پیشوند « وی‌ » تبدیل به گاف شده است. ویناس ، مرکب از وین است که به معنای نای است ، و آس ، همان خوشه کاردوست که غله‌ای همانند گندمست. ردپای این تصاویر ، در اشعار مولوی بجای مانده است که می‌‌گوید ما انسانها از پروین به زمین افتاده ایم:

ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم – گوش خود بر دم شش نای طرب بنهادیم.

و همچنین ردپایش در غزل سعدی بجا مانده است که مئ‌گوید:

برآ ‌ای صبح مشتاقان اگر هنگام روز آمد – که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم.

همانسان که رپیتاوین ، جهان را با دم شش نایش میآفریند ، نام زهره هم که در لاتین « ونوس » باشد ، و همین واژه ایرانی « ویناس » است ، خدائیست که با نوای چنگ و نای میآفریند. این واژه ویناس یا گناه فارسی‌ در عربی‌ ، جناح شده است که همان جنحه و جنایت باشد. اینکه چرا عشق پروین به ماه که اصل عشق جهانست ، تبدیل به گناه و جنحه و جنایت شده است ، برای آن بود که خدایان تازه ، جهان را با تیغ برنده نور و امر میآفرینند. ولی‌ جناح ، معنای دیگری هم دارد که گواه بر همین خدای عشقند. چنانکه یک معنایش دست است. و اهل فارس (آثارالباقیه) خرّم را که همان دی باشد ، سه‌ بار در هر ماهی‌ ، دست مینامیدند. معنای دیگر جناح در عربی‌ ، به گلهای پیلگوش و نیلوفر و لوف اطلاق میشود. ما با شنیدن نام پیلگوش ، میانگاریم که این گٔل ، گوشی مانند فیل دارد.

ولی‌ گوش ، همان خوشه است ، و پیل همان فیلو در یونانیست که به معنای دوستی‌ و عشق است ، مثل واژه فیلسوف. چنانکه نام دیگر جناح ، که لوف باشد ، پیچه است که برترین نماد عشق است ، و در تنکابنی « لو » خوانده میشود که همان « لاو  Love » انگلیسی‌ است. پس جناح که همان گناه یا ویناس یا ونوس باشد ، به معنی‌ « خوشه عشق » است. معنای دیگر جناح ، ذات هرچیزیست. ذات همه چیزها ، عشق رپه یعنی رب ، به هلال ماه است که رام یا زهُره میباشد. این مقارنه پروین و ماه ، در روز ۲۲ ماه دسامبر یا دی ، صورت می‌گیرد که روز باد باشد.

باد ، خدای عشق است ، و باد در کردی به معنای پیچه است ، که همان لوف و لَو و لبلاب باشد ، و حتی شیخ جام آنرا « سن » مینامد که سیمرغ هست. جمشید ، در روز عشق ، پیدایش می‌‌یابد و نخستین تجلی‌ عشق خداست. و پنج روز پیش از روز باد ، پنج خدا هستند که با هم آمیخته اند و تخم انسان هستند ، و انسان از این تخم است که میروید ، و این تخمست که از ثریا به زمین افتاده است. این پنج خدا که تخم انسانند ، عبارتند از سروش و رشن و فروردین و بهرام و رام. در میان هستی‌ انسان ، فروردین است که نام اصلیش ارتافرورد است که روز ۱۹ ماه باشد ، و ارتافرورد همان سیمرغ گسترده پر یا فروهر است. انسان از خوشه این پنج خدا ، یعنی از عشق پنج خدا یا همپرسی و هماندیشی و همکاری به هم ، در روز بیست و دوم دسامبر یا دی پیدایش می‌‌یابد. انسان ، فرزند عشق ورزی خدایانِ عشق و اندازه و نظم و جویندگی و نوآوری به هم ، همان خورشید روشن است که از چاه تاریک یلدا میزاید. »

منبع:

منوچهر جمالی، مقاله‌ای از کتابِ  خرد شاد،  انتشاراتِ  کورمالی، شابک ۱۸۹۹۱۶۷۹۶x، برگرفته از فرهنگشهر، بخشِ  گنجِ  بادآورد. برگِ ۸۱ از این کتاب را ببینید.

نوشته‌هایِ مرتبط:

« پیکارِ قدرتها در درونِ یک کلمه »


« ما از اغلب کلمات ، معانی‌ دوم یا سوم آنرا میدانیم. هر قدرتی‌ ، موقعی پایدار میشود ، که به کلمات گذشته ، معنای تازه‌ای میدهد که همآهنگ با قدرت او هستند. معنای پیشین یا نخستین یک کلمه را در کتاب‌های لغت ، در زیر خود آن لغت ، بندرت میتوان یافت. اگر هم باشد ، تبدیل به معنائی کم اهمیت یافته است ، که بیشتر ما را به شگفت وامی‌دارد که چطور این کلمه زشت یا خوار ، معنائی دیگری به آن زیبائی و بزرگی‌ میدهد. معانی‌ دوم و سوم ، که در این اثنا ، معانی‌ اصلی‌ شده اند ، معانی‌ هستند که با قدرت و زور ، معانی‌ پیشین را سرکوب یا طرد و تبعید کرده اند. معانی‌ِ تازه ، همه تساوی با مفهوم عقل به تعریف زور دارند ، و معانی‌ رانده شده ، مساوی با خلاف عقل به تعریف زور هستند.

همه واژگان کتاب‌های مقدس ادیان ، و کتاب‌های مرجع در ایدئولوژی‌ها ، نشان سرکوب کردن و تبعید کردن معانی‌ پیشین خود هستند. معنای دوم هر کلمه‌ای ، که خود را معنای اول ساخته است ، و برای نگاهداری قدرت خود ، همیشه بر ضد معانی‌ نخستین ، که هنوز در لایه زیرین پنهان و در کمین هستند ، با کاربرد زور و فشار و زشت سازی و بی‌ حیثیّت سازی [و مسخسازی] ، با معانی‌ نخستین در جنگست. معنای تازه به کلمه دادن ، یعنی‌ کوبیدن معانی‌ پیشین ، و بخاک سپردن معنای پیشین که هنوز زنده است. کشف معانی‌ نخستین ، همیشه پیکار با قدرتهائیست که در تاریخ و اجتماع افکار خود را تحمیل و تنفیذ کرده اند. معانی‌ اصلی‌ واژه‌ها ، در واژه نامه‌ها ، پیشِ دست نهاده نشده اند. در هر کلمه‌ای ، باید با قدرتهائی جنگید که آگاهبود ما را معین ساخته اند. معانی‌ روشن هر کلمه‌ای ، سنگی‌ است که روی چاه بیژن افکنده شده است ، و نیاز به رستمی دارد که این سنگ را به کنار اندازد.

معنای اصلی‌ ، در زیر این سنگ گران ، زندانی و در تاریکی بسر میبرد. یافتن معانی‌ اصلی‌ هر کلمه‌ای ، رسوا ساختن قدرتهائیست که خود را پیکریابی اخلاقی‌ متعالی میدانند. بخشِ آشکار هر کلمه‌ای ، بخشی است که قدرت ، تصرف کرده است. ولی‌ این بخش ، معنای دوم یا سوم است که سطح کلمه را میپوشاند. آگاهی‌ ما ، درست از این بخشِ آشکار کلمات ، ساخته شده است. خودِ آگاهی‌ ما ، قدرتی‌ بر ضد معانی‌ اصلی‌ هست.

فهمیدن هر کتابی ، بویژه کتاب‌های مقدس ، با معانی‌ اصلیشان ، اعلام جنگ با قدرت آخوند و حکومتیست که خود را با آن دین عینیت میدهد. همه متون اوستائی و پهلوی تا کنون ، با همین معانی‌ دومشان فهمیده میشوند ، از این رو فرهنگ ایران ، هنوز در تبعید است. فرهنگ ایران ، مانند بیژنیست که در چاه زندانیست.

فرهنگ نخستین ایران که فرهنگ « سیمرغی + آرمیتی + آناهیتی » باشد ، و پیش از دین میترائی و دین زرتشتی بوده است ، بن مایه فرهنگ ماست که تا کنون در همه بررسیهای علمی‌ نادیده گرفته شده است. »

 منبع:

منوچهر جمالی ، بخشی از کتاب : اندیشیدن ، خندیدنست (بهمن) ، انتشارات کورمالی ، لندن ، ۱۹۹۸ ، شابک۱۸۹۹۱۶۷۲۶۹ (ISBN 1 899167 26 9) ، برگ ۶ از این کتاب را ببینید. برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر، بخشِ کتابها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

« خدائی که دیو ساخته میشود »


« چرا زرتشت، خدایان ایران را « دیو» ساخت؟
زرتشت، خدایان ایران را به نامِ «دیـو» زشت وطردومنفورودشمنِ انسان ساخت تااصالتِ انسان وگیتی را نابودسازد.

 فرهـنگ اصیل ایران آنگاه ازنـو زنده خواهـد شـد که « دیوان » ، ازسر، « خدایان نوین» شوند.

منوچهرجمالی

« دیو» چیست وکیست ؟ درفرهنگ ایران ،  دیو، اصطلاحی دیگر، ازاندیشه و اصلِ « جفت بودن » است . گوهر جهان هستی ازخدایان گرفته تا سراسرگیتی ، « جفتی یا دیوی، یا یاری، یا بندی ، یا رادی( رته = راد= لاد= لات ) یا جیمی ( ژیم = چیم = ییما ) یا سنگی ( سم + گه ) یا پیوندی …. » است . همه هستان ، باهم جفت وبه هم پیوسته اند. همه زمان، به هم پیوسته است . خرد، فقط درجفت شدن با چیزی ، میتواند بیندیشد . رابطه انسان با خدا و با خدایان نیز، جفـتی و یاری وپیوندی یا دیوی است . خدا ، خوشه کل هستانست. پس پیوند جفتی ( یوغی = یوجی= یوشی ) با خدا  ، پیوندِ جفتی ویاری و سنگی وپیوندی یا رادی یا دیوی با سراسرگیتی وباهستانست .

هنگامی سام به کوه البرزمیشتابد و سیمرغ میخواهد نیازاو را برای باز یافتن زال ، برآورده کند ، زال که حاضربه رفتن ازنزد سیمرغ ( خدا= ارتا) نیست ، به سیمرغ میگوید :

به سیمرغ بنگر که دستان چه گفت
که سـیرآمـدستی همانا زجـفـت ؟

ای سیمرغ ،‌ای ارتا ،‌ای خدای من ، آیا ازمن که جفت توهستم ، سیرشده‌ای ؟ آیا میخواهی پیوندت را ازانسان، بگسلی ؟ برای رفع این نگرانیست که سیمرغ « جفت پرهای خود » را به او میدهد ، تا نشان بدهد که این جفتی در دورشدن ازاو هم ، استوار باقی میماند . انسان که ، ازآشیانه خدا دور میشود، دارای بالهائیست که گواه بر پیوند او باخداست .«پـَر» که همان پیر انگلیسی و همان پار آلمانی است ، به معنای جفت است، وخود  واژهِ « پری» که نام دیگراین خداست ، به معنای جفت شدن و عشق و دوستی است . گوهرخدا ، پریا جفتی هست . ساختارهرپری نیز، بیانگردو دسته تارهای نازک مو است که بریک ساقه درمیان روئیده اند . اینکه ضمیرانسان مرغ چهارپر( چهارنیرو) هست، بیان پیوند وبـنـد و یاری (ایار) و جفتی و دیوی بودن انسان با خداست . برشالوده این پیوند وبند ویاری و مری هست که مولوی به خدا ( به الله دراسلام ) یاد آوری میکند :

درگوش من بگفتی ، چیزی زسرّ جـفـتی
منکرمشو . مگو کی .  دانم که هست یادت
نگفتی تا قیامت باتو جفتم    کنون با جور،  جفتی یاد میدار
مرا بیداردرشب‌های تاریک    رهاکردی وخفتی؟ یاد میدار
با من آمیختی چوشیرو شکر    چون شکر، درگدازازآن شیرم
طاقتم طاق شد، زجفتی خویش     درمیفکن دگربه تاءخیرم
عجب‌ای عشق، چه جفتی .  چه غریبی ، چه شکفتی
چو دهانم بگرفتی ، به درون رفت ، بیانم

این اصل جفتی یا دیوی یا یاری (ایاری= عیاری، عشق ومهر) یا سنگی یا « مـری » درهمه هستی ، افشانده شده است . این جهان ، جهانِ به هم پیوسته ، یعنی جهانیست که همه چیزآن به هم جفت ومتصل است ، و خدا یا خدایان هم، با کل هستان به هم پیوسته اند . خدا با هرجانی وهرانسانی، جفت و دیو است. همه هستان به هم « بند= یوغ = یوج = یوش = جفت » هستند .

اگرنیستی جفت اندرجهان
بماندی توانائی اندر نهان

« توانائی » ، فقط ازاصل جفتی ، پیدایش می یابد . خدا ، خودش ، همین اصل جفتی درهمه جانها و درگیتی هست ( خودش، گره وحلقه وبند و مهرهست ) ، نه آنکه خدا، جفت وجفتی، گوهری، فراسوی جفتی باشد وجفتی‌ها را خلق کند . توانائی خدا ، پیآیند همین گوهرجفتی ( پیوند) اوست. او میان همه چیزها را به هم گره میزند . او، بند یا کمربندیست که میان همه چیزها بسته شده است . هرچیزی هست، چون درمیانش ، خدا، بـنـد وکمربند ورشته  شده است .

جدا کردن وپاره کردن و استثناء کردنِ خدا یا خدایان ازجهان ، نفی وطرد اصل عشق ومهرو پیوند و دیوی و همبغی ( انبازی) بود . نفی رشته وبند بودن خدا ، نابودساختن جهان هستی است. خدا ، هم « دیو » یا « زوش = محبوبه ودوست » یا « یار= جفت » بود . خـرد هم، درگوهرش سنگی (= آسن خرد ) ، یعنی جفت جو هست ، و درجفتی با همه پدیده‌ها میتوانست رازنهان را بجوید وبیابد و توانائی را درچیزها بزایاند . این اندیشه بنیادی ، چنان درسراسرفرهنگ ایران ، ریشهِ ژرف داشت که زرتشت ، برغم ضدیت با آن ، هرگزنتوانست آنرا از جا بکند، و یزدانشناسی زرتشتی وخودِ آموزه زرتشت ، همیشه گلاویزو درتنش با این اندیشه باقی ماند . هنوز نیزاین اندیشه دیوی یا جفتی ، که « پیوند یا مهریا یاری یا انبازی » باشد، نه تنها درژرفای مسائل اجتماعی وسیاسی و اقتصادی وحقوقِ بشری حضور دارد ، بلکه بدون اولویت یافتن آن ، گره‌های کورِ مسائلِ جهانی را نمیتوان گشود.

ناپاک سازی و زشت و منفور وخوارسازی اصطلاح « دیو» ، چیزی جز « زشت سازی و منفورو خوارسازی حقیقتی » نیست، که بیان فطرت واصالت انسان میباشد . نوزائی فرهنگ ایران ، زدودن این زشتی واین خواری و اکراه و نفرت از « دیوان » است . ما نیاز به همین خدایانِ خود داریم که زرتشت ، آنها را دیو ساخته است . همه امشاسپندان یزدانشناسی زرتشتی ، دراصل ، همان دیوان بوده اند که « دیوی » ازآنها زدوده شده است .  از« بهمن » ، «اکومن » که خدای اندیشیدن برشالوده چون وچرا وشک بوده هست ، زدوده شده و یک « دیو کماله » ازاو ساخته شده است . هرکدام از خدایان اصیل ایران ، به دونیمه اره شده اند ، و از یک نیمه اشان ، یک دیو ساخته شده است . همانسان این ارّه شدگی و « دیوسازی نیمی ازآن » ، درهمه پدیده‌های انسانی واجتماعی وسیاسی، روی داده است . بی‌پیوند یابی ازنوِ دیوها با خدایان ، این خدایان ، منفورو پرخاشگرو دورو و کینه توز وجهاد گر،باقی میمانند .

چرا زرتشت برضد « دیو» و خدایان ایران که همه بدون استثناء، دیو بودند  برخاست ؟  چرا خانواده زال ، در برابراین اندیشه زرتشت، ایستادند و از اصالت انسان وگیتی که پیآیند مستقیم همین « دیو پرستی » بود دفاع کردند . واژه « دیو=div = دعوا» دراصل « دوا » میباشد و به معنای « دوبُنِ به هم پیوسته » است . این « دوا» همان واژه « دو» یا « توو » درانگلیسی و «  زوی» درآلمانیست . نام خدای ایران که « سرچشمه زندگی وجان بخشی وجان افشانی » شمرده میشد، « وای به » است .  این « وایvaya » ، هم به ۱- خدای هوا وباد، و هم به ۲- هوا ، و هم به ۳- مرغ گفته میشود . چرا مرغ و باد وخدا ، هرسه ، یک نام دارند ؟ چرا این هرسه ،« وای » نامیده میشدند، چون آنها پیکریابی « اصل آفرینندگی ازخود = قائم بالذات » شمرده میشدند ، به علت آنکه هرسه ، « گوهرجفت داشتند» . باد و خدا وهوا ، مانند مرغ دربهم پیوستن دوبال به هم درتن ، اصل جنبش وپروازوبرخاستن هستند . این واژه « ویا » ، دراصل سانسکریت « دویا » است که دوتای به هم پیوسته باشد ، و سپس به « وای ، وی وای  ، ویس  ویس» ، سبک شده است . این سراندیشه بزرگ دراین « نقش – اندیشه‌ها » ، معمولا درکاسته شدن به نقشهائی که برای ما معنای خود را از دست داده اند ، گم میشود . ما دراثرهزاران سال ستیزندگی و زشت سازی یا مسخ سازی این نقش‌ها وصورتها ، نمیتوانیم دیگر آن اندیشه بزرگ را دریابیم . آنها دراین تصاویر گوناگون ، میاندیشیدند که « پیوند = پات‌وند » درهرجانی ودرهرانسانی ، اصل آفرینندگی هست . اصل آفرینندگی پیوند یا « جفت آفرینی » یا « جفتی = یوغی= همبغی » ، خدائی هست. « دیویاdva » نیز اصطلاحی برای بیان این « اصل آفرینندگی پیوند » بود . هرچند این اندیشه از تجربه « نروماده » هم برخاسته باشد، ولی درهمان بُن ، معنای انتزاعی وگسترده  داشته ، وبه هیچ روی معنای تنگ جنسی ، چه رسد به شهوانی امروزه را نداشته است . جمع بودن اصل نری و اصل مادگی دریک جا ، معنایِ انتزاعی وگستردهِ « پیوند و امتزاج واتصال دونیری گوناگون » را یافته است . چیزی اصل آفریننده است که میتواند درخود، دواصل گوناگون را به هم بپیوندد . همه چیزها درجهان هستی « ازهم ، دیگرگونه اند » ، وازاین رو اتصال پذیروجفت شدنی و دیوی هستند . هیچ چیزِ متضاد درجهان نیست .

مثلا به « ابـر» دراوستا ، دعوا‌نرا گفته میشود که به معنای « دوجنسه » هست ، چون ابر ، اصلِ پیدایشِ « باران = آب » و « آذرخش = آتش وروشنائی » با همست . همچنین به ابرو آذرخش ، « سنگ » گفته میشده است ، چون واژهِ سنگ هم، به معنای اتصال وامتزاج دوچیزاست . ازاین رو به خرد بنیادی هم که دربُن یا فطرت هرانسانی هست ، آسن خرد ، یعنی « خرد سنگی » گفته میشود ( که به غلط به خرد غریزی برگردانیده میشود ) ، چون خرد یست که گوهرش ،پیوند دادن تجربه‌ها و پدیده‌ها است ، وباهمه چیزها جفت و انبازمیشود وبدینوسیله « اصل آفریننده » درانسانست . این دیوی بودن ( جفت بهم پیوسته بودن =دوا =ا‌مرا=  مار ( که درطیف تصاویرگوناگون مانده است ، بهترین گواه برآنست که یک سراندیشه بزرگ و ژرف و انتزاعی وکلی بوده است ، ودراین تصاویر، نباید آن اندیشه بزرگ وژرفِ « پیوند و دوستی و عشق » را گم کرد، که « اصل آفریننده وسامانده وجنبنده وشادی آفرین » درهرجانی درگیتی شمرده میشده است .  انسان ( مر+ تخم ) ، نیز همین گوهردیوی را دارد، و « مـر» که پیشوند واژه « مردم » است ، یکی ازمعانیش درسانسکریت « جفتی » هست ، وهمان معنای « دیو » را دارد. جمشید هم که نخستین انسان درفرهنگ اصیل ایران بوده است، وهمان « ییما =ییما » میباشد به معنای « جفت و دوقلوی به هم چسبیده » است . هرانسانی درگوهرخودش ، جفت یا دیویا « مره » است، چون هستی قائم به ذات و آفریننده وسامانده شمرده میشود .هنوز درکردی به انسان، مره گفته میشود .

اصل آفریننده ، همان « آتش جان یا فرنفتار» ، یا ارتا هست ، و ارتا(a-rtha )یا « رتها » که خداست ، همچنین نخستین عنصر یا گردونه نخستینی ( اگرا رته = اغریرث ) است که در بُن هرجانی وهرفردی هست ، و دواسب یا دوگاو یا دونیرو ، در پیوند وهم آهنگی باهم آن را به جنبش میآورند . نام دیگراین یوغ یا یوش ، همان « جی = ژی » ، زندگی است. پیوند ( پات‌وند) که « همبستگیِ یک جفت » باشد، و معانی دوستی و رفاقت وهمآفرینی و همبغی وتوافق دارد ، همین اصل آفریننده است . اینست که « جی= ژی = گی » ، یا زندگی بطورکلی ، که نام خدا هم هست، « جوت گوهر» ، یعنی « دیوی » یا جفت گوهراست . زشت وطرد ساختن خدایان ، بنام « دیو» ، چیزی جز کندن ریشه اصالت ازبُن وفطرت انسان نیست . این اصل آفریننده انتزاغیِ « پیوند، یا همبغی، یا سنگی، یا مری، یا دیوی، یوگائی، یوشی » درطیفی ازتصاویرگوناگون ، به آن صورت داده شده است ، و همه آنها ، یک سراندیشه بزرگ وباشکوه را در تراشهای گوناگون، مینمایند .

۱- ازجمله این تصاویر، پیله ابریشم وکرم ابریشم است . کرم پیله ابریشم ، « دیوه » خوانده میشود که همان واژه « دعوی » میباشد. کرم ابریشم با پیله‌اش بیان ، یکی ازپیکریابیهای سراندیشه « دیو= یوغ = مر= سنگ = پیوند » است . به ابریشم ، « بهرامه » گفته میشود که مقصود « سیمرغ= ارتا » باشد که با بهرام، دوبُن جفت کیهانی درهرجانی هستند. در گویش هرزندی به کرم ابریشم (یحیی ذکاء) بارام کرمی، یا کرم بهرام گفته میشود . پیله ابریشم وکرم ابریشم باهم یک دیـوهستند . ازاین رو نام دیگرابریشم ، «کج = قز= کژ= قژ» میباشد ، چون کج یا کچه، که دراصل به معنای دوشیزه جوان هست نام سیمرغ، زنخدای ایران بوده است، و نیایشگاههای این زنخدا درایران ، « دیرکچین = درکچین » نامیده میشده است . یزدانشناسی زرتشتی ، از پوشیدن جامه‌های ابریشمی میپرهیزد واکراه دارد، چون ابریشم ( دیبا = دیوا = دیوه ) ، پیکریابی این دیوه یا زنخدای ایرانست . هنوزهم درآلمان به زنی که دارای شاءن واحترام هست ، « دیوا » گفته میشود . و درجنگ نیز درایران ، جامه « قژآکند » میپوشیدند، نه تنها برای اینکه تیغ به سختی میتواند ابریشم را ببرد ، بلکه برای اینکه ، این خدا که خدای قداست جانست ، جان را ازگزند نگاه میدارد .

قژآکند پوشید بهرام گرد
گرامی تنش را به یزدان سپرد

۲- تصویر دیگرهمین « دیوخدائی» یا خدایان جفت گوهر، « درخت دوبُن گشته جفت » درشاهنامه است، که جزو حکایات اسکندرآورده شده است. اسکندرازراه بیابان به شهری میرسد که

همه بوم وبر باغ آباد بود
دل مردم ازخرّمی، شاد بود
بدین شهر، هرگرنیامد سپاه
نه هرگزشنیدست کس نام شاه

این شهر، که هیچگاه سپاه وشاه را ندیده ونمی شناسد، همان شهر آرمانی « خرّمدینان » است که همیشه ازخرّمی ، شاد است . دراین شهرِ بی‌شاه وبی سپاه ، آنچه شگفت انگیزاست ، «درخت دوبُن گشته جفت» است ، که هم اصل بینش درتاریکی وهم اصل بینش در روشنائیست .

درختیست ایدر، دوبن گشته جفت
که چون آن شگفتی نشایدنهفت
یکی ماده و دیگری ، نرّ اوی
سخن گوی وباشاخ و با رنگ وبوی
به شب، ماده گویا و بویا شود
چو روشن شود ، نرّ ، گویا شود

۳-  تصویر دیگرجفتی یا دیوی ، همان تصویرمشی ومشیانه دریزدانشناسی زرتشتی است. هرچند بنیاد آموزهِ زرتشت،برضد اندیشه « جفتی= همزادی= یوغی = سنگی» بود، ، و لی سراسر فرهنگ ایران ، استواربراین اندیشه بود ویزدانشناسی زرتشتی نیز به آسانی نمیتوانست ازآن یگریزد .  چنانچه خود زرتشت نیز همین اندیشه همزاد یا دوقلو را نگاه داشت ، وفقط این دوقلوی بهم پیوسته را ازهم جدا ساخته و آن دورا برضد هم ساخت . سراسرآموزهِ زرتشت از « برگزیدن » و « جهاد دینی ومفهوم دشمنی » ومفهوم « روشنی» و… پیآیندِ همین سراندیشه‌اش هست ، که درتضاد کامل با فرهنگ ایرانست . این دوجفت زرتشت ، دیگردرپیوند باهم نمی آفرینند، بلکه درهمان فطرت ، ازهم جدا و ضد هم هستند. این جدائی ، مفهوم روشنی را درآموزه زرتشت، معین میسازد . خوبی (= زندگی) و بدی ( =ضد زندگی) درهمان اصل، ازهم روشن هستند و انسان باید با خردش ، فقط برگزیند ، و دربرگزیدن یکی ازآنها ، موظف و مکلف بجنگیدن با ضدش هست که همان مفهوم جهاد میباشد.

دربندهش ( بخش نهم ) ، تخم کیومرث که به زمین ریخته شد ازآن ریباسی میروید که مهلی ومهلیانه ( نخستین جفت انسانی ) به هم چسبیده میباشند که هم بالا وهم دیسه ( همشکل) هستند. البته « ریواس » ، یک گیاه « نرماده‌ای » « دوبُن جفت گشته » یا « دیوی » یا « همزاد به هم چسبیده » است که یزدانشناسی زرتشتی  آنرا ناگفته میگذارد.

۳- درگرشاسپ نامه (یغمائی، ص ۳۲۲ ) داستانی ازگرشاسپ ( نیای رستم ) میآورد که در دیدارپادشاه روم رامشگری جفت می بیند . روم ، سبکشده واژه « هروم » هست که شهر« زنخدایان » باشد. شاه روم ( هروم ) :

بـُدش نغزرامشگری چنگزن
یکی نیمه مرد ویکی نیمه زن
سرهردو از تن بهم رسته بود
تنانشان بهم بازپیوسته بود
چنان کان زدی ، این زدی نیز رود
وران گفتی ، این نیزگفتی سرود
یکی گرشدی سیر ازخورد وچیز
بدی آن دگر همچنو سیر نیز
بفرمود تا هردو می خواستند
ره چنگ رومی بیاراستند
نواشان زخوشی همی بردهوش
فکند ازهوا مرغ را درخروش

پیآیند این پیوند وجفتی ودیوی  ، رامش و سرود ودستانیست که هوش هارا ازخوشی می برد و مرغ را درهوا ازشادی خروشان میکند .

۴- تصویر دیگراین جفت آفرینی یا « اصل آفرینندگی درپیوند»

ترکیب کردن بخشی ازحیوان با بخشی ازانسان هست . مانند سرانسان، با تن شیر درتخت جمشید، یا سرانسان با تن ماهی . نام دیگرماهی، سینا ( تحفه حکیم موءمن ) یعنی سیمرغست . یا سرانسان با تن گاو در مرزبان نامه ، و مینوی خرد ، یا نیمسپ که سرانسان وتن اسپ باشد درتصویر« مارفلک، تنین » دربندهش ، که نقطه انقلاب خزانیست . همانسان که سراین مار، « گوازچهره = جفت تخم » ، اصل انقلاب یا گشتگاه بهاریست . اینها نیازبه بررسی گسترده دارند . انقلاب ، درفرهنگ ایران، پیآیند « تراکم وتکاثف خشم‌های به هم انباشته» نیست . انقلابی که ازتکاثف خشم دراجتماع ( پرخاشگری، کینه توزی ، نفرت و دشمنی ) برمیخیزد سرانجام، ضد زندگی وخرد میشود . انقلابِ آفریننده درفرهنگ ایران ، همیشه متناظر با « انقلاب بهاری » است . بهار که « وَن – غره » باشد ، به معنای « نای به یا وای به » است . انقلاب، نسیمیست که با آهنگ دلنوازش، همه تخمه‌های نهفته را ازهم میگشاید .

۵- بُت‌های مفرغی که درلرستان یافته شده اند، همه برشالوده این اندیشه جفت آفرینی میباشند.

۶- سرستونهای تخت جمشید که همه بیان جفت آفرینی هستند و اندیشه ایست ضد آموزه زرتشت .

درست زرتشت ، این سراندیشه را که سراسرفرهنگ ایران برآن استواراست ، مورد تهاجم قرارداد . ولی فرهنگ ایران ، هیچگاه این اصل کیهانی را برغم چیرگی حکومتِ زرتشتی ، در دوره ساسانیان رها نکرد . همه خدایان ایران را که سپس یزدانشناسی زرتشتی  پذیرفت ، همه بدون استثناء « دیو» ، یعنی « جفت گوهر= پیوندی » بوده اند.  به همین علت ، زرتشت، « ییما» را که دراصل نام جمشید است ، بطور اصل کلیِ « همزاد = جفت »، مورد حمله قرارمیدهد . او این اصل را ، درهمین اصطلاح ، وارونه ساخت ، تا گرانیگاه فرهنگ ایران را ازهم بپاشد . از همزاد یا جفت یا یوغِ به هم چسبیده وهمآهنگ وهمروش وهمآفرین وهمبغ ، همزادِ یا جفتِ   ازهم جدا و متضاد باهم ساخت. با دگرگونه ساختن همین اصل ، کل آموزه زرتشت ، شکل می یابد .

۱- همزاد ازهم جدا ومشخص ، به معنای آنست که:

خیرو شر، درهمان اصل ، روشن هستند و انسان فقط با خردش باید یکی را برگزیند و بپذیرد . بدینسان « اولویت روشنی » ، سبب میشود که اهورامزدا را درجایگاه « روشنی بیکران و روشنی که پیدایش نمی یابد » قراربدهند .

۲- گزینش یکی از این جفت ، ضرورتا بلافاصله به « جنگ وجهاد با جفت دیگر» کشیده میشود . انسان بایستی ازهمان آنِ گزینشِ ، برضد آنچه برنگزیده است بجنگد و این همان جهاد مقدس است . ازاینجا مفهوم دشمنی ویژه‌ای پیدایش می یابد که فرهنگ ایران نمیشناخت .

«همزاد به هم پیوسته» درفرهنگ ایران ، معنای « مهروعشق » داشت. شرّی واهریمنی وگناهی نیزدراصل، وجود نداشت ، بلکه شرّوگناه ، فقط پیآیند به هم خوردن اندازه (ناهم آهنگی دوپله ترازو، ناهم آهنگی دو اسبی که گردونهِ جان یا جی را میکشند ) بود . اهریمن ، اصل ومفهوم دشمنیست که در همین تصویر همزاد زرتشت ریشه دارد . همین اندیشه « همزاد به هم پیوسته = جی = ژی » درفرهنگ اصیل ایران ، سپس درعرفان ازنوعبارتی تازه یافت .

« قدیم بودن عشق » درعرفان ، چیزی جزهمان اصل آفریننده پیوند یا دیوی درهرجانی نیست . درفرهنگ ایران ، اژی ( ضد زندگی = شرّ) مانند آموزه زرتشت، ضد « ژی » دراصل، وجود نداشت ، بلکه این « به هم خوردگی اندازه در ژی » ، سبب پیدایش « ا- ژی » میشد.

یزدانشناسی زرتشتی ، چاره‌ای جزاین نداشت که برضد همه مفاهیم واصطلاحات جفتی بجنگد ، و همه اصطلاحات و واژه هارا که بسیارفراوانند ، تحریف ومسخ و وارونه سازد ، واز راستا وسوی اصلی بگرداند . دراثر این مسخسازیها و تحریفات این واژه‌ها و اصطلاحات، واژه نامه‌های علمی ! ( مزدیسنان ) پیدایش یافته اند که همه تاریک سازنده و پوشاننده وخفه کننده فرهنگ اصیل ایران هستند. »

منبع:

منوچهر جمالی، بخشی از کتاب : خــرد سـرمـایهِ فلسفی ایـران – حقیقتِ زندگی، «رنگ» است – خـرد، رنگ‌اندیش است – جلد دویم ، ISBN 1  899167  97  8 ، انتشارات کورمالی ، لندن، آگوست ۲۰۰۹. برگ ۹۳ از این کتاب را ببینید. برگرفته از وبگاه فرهنگشهر، بخش یاداشت‌های روزانه. لینک ۲.

نوشته‌هایِ مرتبط:

« قدرت را نمیتوان از آزار و دروغ جدا ساخت »


« در شاهنامه ، اهریمن ، چهره قدرت ، در برابر فر‌ّ میشود. در واقع ، اهریمن ، خدای مقتدر است. و قدرت ، در آزردن (خونریزی و کشتار و تجاوز و خشونت) و دروغ و فریب (تجاوز را شکل مهر دادن ، بیداد را شکل داد دادن ، دروغ را شکل حقیقت دادن) ممکنست ، و دوامش در آزردن است ، و سپس همین آزردن را باید بکردار مهربانی و رحمت و احسان و عدل توجیه کند. قدرت ، کشتن را قربانی میسازد ، دروغش را شکل حقیقت و راستی‌ میدهد. خشترا (شهریور ، شهریاری که قدرت بر بنیاد جنگ و سپاهیگری بود) که در شاهنامه اصل متضاد با فر‌ است ، و در زرتشتیگری ، یکی‌ از امشاسپندان بوده است ، در شاهنامه ، کاملا با اهریمن ، عینیت پیدا می‌کند.

در حقیقت ، استوره ، ناآگاهانه با گسترش معنای اهریمن ، با الله عینیت می‌‌یابد ، که خداوند قدرتست. خداوند قدرتمند ، خداوند آزار است ، که آزارش را با دروغ ، شیرین و پسندیده میسازد. مثلا « امر به نکوکاری » می‌کند ، برای آنکه انسان ، نیکوئی بکند ، او را می‌‌آزارد ، و این آزار را ، سیمای رحمت الهی میدهد (نیکی‌ ، با زور ، کرده میشود ، و از بدی ، با زور باز داشته میشود. امر به معروف برای ایرانی ، بدترین گناه بود ، چون کسی‌ را برای آنکه نیکی‌ بکند ، آزردن ، گناهست. نیکی‌ از منش انسان سرچشمه می‌گرفت) مثلا خداوند قدرت ، مهر را فرع قدرت میسازد. اگر از خدا اطاعت کنی‌ ، او را دوست میدارد. مهر ، فقط از راه اطاعت و اکراه ممکنست. »

منبع :

منوچهر جمالی ، بخشی از کتاب : تخمه ی خود زا یا صورت خدا ، انتشارات کورمالی ، لندن ، اکتبر ۱۹۹۶ ، ISBN 1 899167 85 4 . برگ ۱۱۰  از این کتاب را ببینید. برگرفته از وبگاه فرهنگشهر ، بخش کتابها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

« در آغاز ، اهریمن ، سرچشمه جنبش بود »


« با انگیزندگی اهریمن ، تفکر فلسفی‌ آغاز میگردد »

« پیش از پیدایش زرتشت ، اهریمن (انگرامینو) منش جنبش و سرچشمه جنبش و طبعا آفرینش در هر چیزی بود. در تاختن و زدن به « گاو نخستین = سرچشمه زندگی‌ » سراسر آفرینش گیتی‌ ، آغاز میگردد. این بوجود آورنده جنبش ناگهانی ، محاسبه ناپذیر است. اصل جنبش ، با خود ، محاسبه ناپذیری را می‌‌آورد. مزدا که اصل ثبوت معرفت بود ، خواه ناخواه بر ضد جنبش و « تغییر معرفت » ، و تغییر هر چیزی بود ، چون با تغییر هر چیزی ، از نو باید آنرا دید و شناخت. تا روزی که « چشم خورشیدگونه » بنیاد بینش بود ، درست همین جنبش را می‌توانست ببیند. ماهی‌ دریای فراخکرت ، با چشمانش « جنبش لرزه گونه آب دریا [»] را در سدها فرسنگ فاصله میدید. چشمی که یک لرزه را در آب میدید ، جنبش را دوست میداشت. ولی‌ دانائی که استوار بر حافظه است ، نمیتواند کوچکترین دگرگونی را تاب بیاورد ، چون همه قواعدش را به هم میزند. برای دانش حافظه‌ای (یا آنچه در لوح محفوظ ثبت است) ، تغییر ، نادیدنی و محاسبه ناپذیر و غیر قابل پیش بینی‌ میشود. اینست که اهریمن که اصل جنبش است برای اهورامزدا ، اصل شرّ میگردد. ارزش اخلاقی‌ کاملا منفی‌ پیدا می‌کند. بدینسان زرتشت با مفهوم تازه اش از اهریمن ، به روند معرفت و تفکر ، بویژه تفکر فلسفی‌ ، ضربه‌ای کشنده وارد میسازد. اهریمن که منش جنبش در اندیشیدن بود ، در برابر اصل ثبوت و سکون در معرفت ، شرّ و فاسد و تباهکار میگردد. حرکت زنده فکری ، و انگیزنده تفکر ، شوم و شرّ میگردد. زرتشت با شرّ ساختن اهریمن ، راه تفکر فلسفی‌ را در ایران می‌‌بندد. اهریمن ، در آغاز ، اصل بیداری و جنبش بود. حتی در هفتخان رستم می‌‌بینیم که اژدها مانند رخش ، همیشه بیدار است ، در حالیکه این رستمست که به خواب میرود. در واقع در این خان دو اصل گوناگون بیدار و جنبش ، با هم رویارو میشوند. یکی‌ اصل بیداری و جنبش مثبت ، و دیگری اصل بیداری و جنبش منفی‌. و این در اثر آنسست که با منفی‌ ساختن اهریمن ، نیاز به اصل حرکت و بیداری باقی‌ بجای میماند. در داستان میترا نیز ، میترا خودش ، جانشین اهریمن ساخته میشود. میترا اصل حرکت است ، و با تاختن به گاو ، آفرینندگی در گیتی‌ براه میافتد. در واقع با زدن میترا ، آفرینندگی به حرکت ابدی میافتد. و آتش نیز این اصل حرکت و بیداری ، میگردد. پیدایش آتش ، در اثر زدن سنگ به سنگ دیگر ، در داستان هوشنگ در شاهنامه در برخورد با مار یا اژدهای سهمگین ، پیوستگی تنگاتنگ اهریمن با پهلوان را نشان میدهد. در اینجا ، پهلوان در رویاروئی با اهریمن (اژدها یا مار) و پیکار با اژدها ، به آتش دست می‌‌یابد. انسان در پیکار با اهریمنست که اصل حرکت و بیداری را می‌‌یابد. اصالت حرکت و بیداری از اهریمن به پهلوان انتقال می‌‌یابد. پهلوان ، انگیزنده میشود و سنگ را به زایش آتش میانگیزد. و در تفکرات زرتشت ، بجای « میترا و گاو » ، « اهورامزدا و بهمن » می‌نشیند. اهورامزدا ، که روشنائیست ، جای میترای آتشین را می‌گیرد و وهومن ، خویشاوند همان گاو است ، و پیوند مستقیم با گاو دارد. در واقع ، اهورامزدا با روشنائیش ، مستقیماً وهومن را به آفرینندگی میانگیزد. سر اندیشه بنیادی ، برغم تغییرات ، بجای میماند و فقط جابجا میشود. »

منبع :

منوچهر جمالی ، بخشی از کتاب : تخمه ی خود زا یا صورت خدا ، انتشارات کورمالی ، لندن ، اکتبر ۱۹۹۶ ، ISBN 1 899167 85 4 . برگ ۷۲  از این کتاب را ببینید. برگرفته از وبگاه فرهنگشهر ، بخش کتابها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

« سیمرغ گسترده پر – « رستم » – پیش گفتار »


« اسطوره ، نه‌ تاریخی است ناقص و نه‌ تاریخی است که در اثر فراموشی و تصرف ، مسخ شده باشد.
اسطوره که در زبان فارسی‌ همان داستان است ، ماهیتی غیر از تاریخ دارد. رابطه اسطوره با تاریخ مسئله ایست دراز و پیچیده و مهم که من در کتاب «خودزائی ، نیرومندیست» در مقاله « حافظه تاریخی و یاد داستانی‌ » تا اندازه‌ای روشن ساخته ام. اسطوره ، خرافات و تعصبات نیست. انسان ، اساساً اسطوره ساز است. ما باید بفهمیم که چرا انسان اسطوره میسازد و رابطه اسطوره سازی را با بحرانها و تنگناهای اجتماعی و سیاسی و دینی بشناسیم. رابطه اسطوره با جنبش‌های اجتماعی و سیاسی و دینی و نظامی کدامست ؟! اسطوره ، چه رابطه‌ای با بافت پایدار روانی‌ یک ملت یا جامعه دارد ؟ مسئله اسطوره سازی ، مسئله انسان‌های ماقبل تاریخ و بدوی نبوده است. ما هم اسطوره میسازیم و با اسطوره‌ها زندگی‌ می‌‌کنیم و با اسطوره‌ها ، رستاخیز اجتماعی و سیاسی و دینی و فکری شروع میشود. حتی به بسیاری چیز‌ها که ما امروزه نام علم و حقیقت و معرفت عینی و علّی‌ میدهیم ، چیزی جز اسطوره نیست ، تفاوت اندکی‌ باید با آن فاصله تاریخی و روانی‌ و فکری پیدا کرد تا متوجه شد که آنها علم و حقیقت و معرفت عینی نبودند ، بلکه اسطوره بودند. خود همین استحاله «اسطوره به علم و حقیقت» و یا بازگشت «علم و حقیقت به اسطوره» ، یک نوسان روانی‌ انسانی‌ و اجتماعی است. جریان اسطوره سازی به یک جریان اسطوره زدایی می‌‌انجامد. این جریان اسطوره زدایی که به اعتلا ارزش عقل در جامعه و سیاست و اقتصاد می‌‌کشد ، باز به خودی خودش سبب رستاخیز اسطوره‌های پیشین یا اسطوره سازی نوین میگردد که در باطنشان چیزی جز همان اسطوره‌های پیشین در شکلی‌ دیگر نیستند. آنکه اسطوره‌های اجتماعی را می‌‌زداید ، مردم را به ساختن اسطوره‌های تازه می‌‌انگیزد.
مبارزه با دین ، وقتی‌ دین را با اسطوره‌ها یکی‌ گرفت و تلاش برای زدودن (بی‌ معنا ساختن) اسطوره هایی کرد که هر دینی خود را در آنها عبارت بندی می‌کند ، اژدهای خفته اسطوره سازی را به نفع دین بیدار میسازد.
انسان نمی‌‌تواند بدون اسطوره و اسطوره سازی زندگی‌ کند.
از این رو باید بفهمیم چرا انسان‌ها و جوامع علیرغم واقعیات تاریخی و سیاسی و دینی ، اسطوره میسازند.
نیم بیشتری از شاهنامه ، اسطوره‌های ملت ایران میباشد و برعکس آنچه بسیار می‌‌انگارند و به غلط مشهور شده است ، شاهنامه در زیر مقوله حماسه نمی‌‌گنجد. شاهنامه بیش از اسطوره‌های حماسی است. ما اسطوره یا داستان آفرینش داریم و داستان پهلوانی داریم و داستان سوگ آور داریم. داستان سوگ آور ، همان تراژدی است. در شاهنامه تراژدی یا داستان‌های سوگ آور فراوان است.
برای توضیح مختصری درباره شکاف و تضاد میان «واقعیت تاریخی» و «داستان» ، شاید اشاره به همان نخستین داستان شاهنامه که داستان کیومرث باشد ، روشنی بخش باشد. این داستان در اصل ، یک داستان آفرینش بوده است. داستان کیومرث ، داستان انسان نخستین ، یا بیان تصویر انسان به طور کلی‌ بوده است. این داستان آفرینش ، در استحاله به داستان پهلوانی ، به داستان «نخستین قدرتمند» تحول داده شده است. قسمت دوم این داستان کوتاه (سرکشی اهریمن در برابر کیومرث) آن طور که در شاهنامه موجود است ، استوار بر یک «واقعیت تاریخی – سیاسی» است که همیشه روی داده است و هنوز نیز تکرار میشود. در پشت این اسطوره ، «واقعیت تاریخی و سیاسی قدرت ربایی در کودتا‌ها و انقلاباتِ درون درباری» نهفته است که چگونه یک قدرتمند تازه قدرت را از قدرتمند پیشین می‌‌ربوده و به یغما می‌‌برده است. چگونه برای ربودن قدرت در دستگاه موجود قدرت به صاحبان قدرت نزدیک میشوند و جلب اطمینان او را می‌‌کنند و با «چنگ وارونه زدن» (با تظاهر به هدفها و ایده آلهایِ خلق پسند) کسب اطمینان می‌‌کنند و سپس قدرت را در حکومت می‌‌ربایند. این داستان که بر واقعیات مکرر تاریخی و سیاسی بنا شده است ، داستانی‌ است که مردم بر ضد «قدرت ربایی» به طور کلی‌ ساخته اند. هر کسی‌ که قدرت را ربوده است و می‌‌رباید و خواهد ربود ، از طرف مردم ناپذیرفتنی است و حقانیت ندارد و یا به عبارت شاهنامه ، فرّ ندارد. و در همین داستان ، اصل حقانیت قدرت بیان میشود ، چه کسی‌ حق به قدرت دارد و نشان داده میشود که سرچشمه این حقانیت دادن ، مردم هستند. داستان ، استوار بر واقعیات مکرر تاریخی و سیاسی ولی‌ علیرغم واقعیات برای بیان ایده آلی و امید مردم است و منطقِ واقعیات تاریخی و سیاسی را نمی‌‌پذیرد و حقانیت را هم از قدرتمندی که روزی بدون کسب حقانیت به قدرت رسیده است و هم از قدرت ربای کنونی ، سلب می‌کند.
داستان‌های سوگ آور (تراژدی) در شاهنامه ، ژرف روان ایرانی را که در هزاره‌ها پایدار مانده است به بهترین شکلی‌ نمودار میسازد. از جمله این داستانهای سوگ آور :
۱ – داستان سوگ آور فریدون و ایرج و برادرانش سلم و تور است. در این داستان سوگ آور ، تنش میان مهر و داد که بزرگترین مسئله انسانی‌ است تاره میگردد. ایران در این داستان سوگ آور ، نقش مهر را بازی می‌کند و ایرج ، نماد حکومت ایران و ملت ایران است. برقراری داد علیرغم مهر خواهی ایرج ، به نابودی همه برادران می‌کشد و فریدون در این تنش میان داد و مهر همه سه‌ پسرانش را از دست میدهد و به این نتیجه می‌رسد که نه‌ داد بدون مهر ، پاسخ به مسائل انسانی‌ است و نه‌ مهر بدون داد. و آمیختگی داد و مهر سرلوحه حکومت ایران و آرمان ملت ایران میشود.
۲ – ایده آل انسان در داستان سوگ آور سیاوش ، بهترین و برترین چهره خود را پیدا می‌کند و همین داستان سوگ آور است که تبدیل به «عزاداری حسین» میشود و ماهیت اسلام کنونی ایران را معین میسازد. همه تفکرات اسلامی ایران به دور محور این سوگ می‌‌چرخد. همه عناصر تفکرات نخستین ایران پیش از زرتشت در این داستان سوگ آور با آنکه تبدیل به عزاداری حسین شده است ، باقی‌ مانده است. و تغییر نامها و صحنه ، به ساختار اصلی‌ اسطوره تغییری نداده است.
۳ – و داستانهای پهلوانی شاهنامه با «داستان سوگ آور رستم و اسفندیار» ایران داستانی‌ به پایان می‌رسد. در این داستان ، دو پهلوان ایرانی که یکی‌ برای حقیقت دین و ایدئولوژیش می‌‌جنگد (اسفندیار) و دیگری برای مهر و داد ، رویاروی هم می‌‌ایستند. یکی‌ پیروزی عقیده و حقیقت و ایدئولوژی را می‌‌خواهد و یکی‌ استواری مهر و داد را. در واقع در این جا زرتشت در برابر سیمرغ قرار می‌‌گیرد.
سیمرغ که آئین مادری باشد و تجسم همان ایده آل مهر در ایرج باشد در مقابل زرتشت و اهورامزدا قرار می‌گیرد. و سیمرغی را که اسفندیار پیش از برخورد با رستم در هفتخوانش کشته بود ، باز از سر در این صحنه نبرد زنده است و در کنار رستم میباشد. و همین رویارو شدن «حقیقت» با «مهر و داد» یا تضاد «عقیده» با «حقوق بشر» فاجعه نهایی ایران داستانی‌ است و هم اسفندیار و هم رستم در اثر گرفتاری در این فاجعه نابود میشوند. و درست ما در ایران کنونی گرفتار همین فاجعه هستیم.
برای برخورد صحیح با داستانهای پهلوانی باید متوجه این بود که قهرمان اسطوره‌ای ، شخصیت تاریخی نیست. اساساً قهرمان اسطوره‌ای ، انسان به معنای یک شخصیت خاص و جداگانه و ممتاز و بی‌ نظیر نیست. پهلوان و شاه داستانی‌ ، پهلوان و شاه به معنای تاریخی که ما داریم نیست. درباره مفهوم تساوی و رابطه آن با مفهوم خاصی‌ از قهرمان ، مقاله‌ای در کتاب «خودزایی ، نیرومندیست» نوشته‌ام که برای ایجاد تساوی ، نیاز به داشتن مفهوم خاصی‌ از قهرمان هست و درست همین گونه قهرمان در داستان‌های پهلوانی و سوگ آور شاهنامه هستند.
وقتی‌ شاهنامه فردوسی داستان بزرگترین قهرمان داد را که فریدون باشد به پایان می‌رساند همین نتیجه را می‌‌گیرد که :

فریدون فرح ، فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
بداد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن ، فریدون تویی

پس اگر ما هم داد و دهش کنیم و اگر استوار بر مهر و داد باشیم و اگر بر ضد هر حکومتی که استوار بر مهر و داد و خرد و هنر نیست اعتراض کنیم ، دارای فر فریدونی یا ایرجی یا سیاوشی یا رستمی خواهیم بود. »

منبع:

منوچهر جمالی ، پیش گفتارِ کتابِ سیمرغ گسترده پرّ – « رستم » ، برگ ۱ از این کتاب را ببینید ، انتشارات کورمالی ، لندن ، مارچ ۱۹۸۸ ، برگرفته از وبگاه فرهنگشهر ، بخش کتابها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

« دیو بندی »


« اندیشه بنیادی دیو بندی ، آن بود که نباید فقط درپی آن بود که دیوها (اهریمن) آزار نرسانند ، بلکه باید در فکر آن بود که چگونه دیوها را می‌‌توان به کار سودمند گماشت و از آنها بهره‌مند شد. جمشید ، با دیو بندی ، شهر سازی (معماری) کرد ، یعنی مدنیّت بوجود آورد (دیوار ، جزو اساسی‌ ساختمان است. از خود کلمه دیوار می‌‌توان دید که پیشوند دیو دارد) و با بستن دیو به گردونه اش ، به آسمان پرواز کرد و طهمورث از دیوها خط آموخت و اهریمن را هم به شکل گاو و هم به شکل ا‌سپ درآورد و بر پشت او ، دور جهان پرواز کرد. آیا خودپرستی ، رشگ ، بیش از اندازه خواهی [،] دیوهایی نیستند که از بند کردنشان (نه‌ از نابود ساختنشان) میتوان اقتصاد و سیاست را بار آور ساخت ؟ این رابطه با اهریمن و دیو ، چرا با آمدن زرتشت از بین رفت ؟ و چرا زرتشت خواست که روزی از تاریخ ، اهریمن را نابود سازد ؟ »

منبع:

منوچهر جمالی، تجربیات گمشده ، انتشاراتِ کورمالی، لندن، ۹ فوریه ۱۹۹۲ . برگِ ۲۳۶  از این کتاب را ببینید، برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر، بخشِ کتابها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

مسخ سازی‌هایِ علمی‌، مدرن، منطقی‌ و روحانی .. ! (۰) – طرح مسئله


هیاهو، سرپوشی است بر بی‌ ریشه بودنِ  دستگاه‌هایِ  قدرت  ، چه مذهبی‌، چه اقتصادی و چه نظامی ‌. فرهنگ با هرگونه دستگاهِ  قدرت (و نه‌ خواست و طلبِ قدرت ۳۴) ، از بُن، در گیر است، و سرِ  ناسازگاری دارد.

«استبداد ، فرهنگ ندارد، بلکه ضد فرهنگست. قهر و تجاوزخواهی و تهدید و وحشت انگیزی ، فرهنگ نیست ، بلکه ضد فرهنگست. هنرِعبدسازی وبَرده سازی و بنده سازی از انسانها فرهنگ نیست ، بلکه ضد فرهنگ است. خباثت و خیانت و خدعه گری و خردآزاری و دروغگوئی ، ولو برای غالب سازی هر حقیقتی و هر خدائی باشد فرهنگ نیست ، بلکه ضد فرهنگ است. هر« ضد فرهنگی»، خود را بنام « فرهنگ» میفروشد ۸

گوشِ  همه پر شده است از شنیدنِ  این کلیشه‌ها که مردمِ  ایران چنین است و چنان است. آنها که تندرو تر هستند: عیب هرچه هست در این مردم و فرهنگشان است. اما این مردمِ  شریف و زحمتکش و رنج دیده در کناری ایستاده و به این آشفته بازارِ  مکاره و از همه رنگِ  این دستگاه‌هایِ  قدرت می‌‌نگرد، تا راهی‌ برایِ  زندگی‌ِ  خویش بیابد و از هیاهوی آنان بدور بماند. چرا که تنها چیزی که برایِ  این آقایان مهم نیست زندگی‌ِ  مردمِ  ایران بوده و هست.  شگفت آن که علتِ  پایداری و دوامِ  مردمِ  ایران در درازایِ  هزاره ها، هنوز بر کسی‌ به درستی‌ روشن نیست. با این وجود یک اصلِ  ساده می‌‌گوید، آنجا که پول، مقام، خوش گذرانی‌، مفت خوری و راحت طلبی است، سر و کله همه گونه قدرت و مذهب پیدا می‌‌شود، و نقشِ  فرهنگِ  مردمی، بواسطه دستمالی و مسخ سازی‌هایِ  آنان مخدوش و کم‌رنگ می‌‌گردد. فرهنگِ  مردمیِ  ایران نیز جدا از این دستبرد‌ها نبوده است.

«یکی،  تاریخ  را  برای  تجلیل دین  و ایدئولوژیش و دفاع  از آن، مسخ  می کند، یکی تاریخ را برای تجلیل ملتش و دفاع از آن مسخ می کند، یکی تاریخ را برای تجلیل طبقه اش و دفاع از آن مسخ  می کند، و یکی، تاریخ را برای تجلیل نژادش و دفاع از آن، مسخ می کند، و «چنین آگاهبودِ تاریخی» است، که علم و حقیقت شمرده می شود. پس حقیقت و علم، دانشهای مسخ شده اند.» ۲   «میان « تاریخ ایران » و « فرهنگ ایران »، ورطه ای ژرف هست . میان تاریخ، که میدان گلاویری قدرتهای دینی و سیاسی و اجتماعی بوده است، و فرهنگ ایران که ازهمان آغاز، « ضد قدرت و قهرو تجاوزخواهی » بوده است ، نه تنها تنش فراوان ، بلکه تضاد همیشگیست . جامعه ایران، که سرچشمهِ « فرهنگِ ضد قهری» بوده است ، متضاد با همه حکومتها و قدرتهای حاکمه دینی بوده است و هنوز نیز هست .» ۵

بی‌ گمان، برایِ  شناختِ  فرهنگِ  ایران، می‌‌بایست، به آنجا‌هایی‌ سفر کرد، که زندگی‌ ساده و راحت نباشد. آنجا که خوش گذرانی‌ نباشد، مناطقِ  دوردست و سخت. فلاتِ  ایران پر است از این جاهایِ  دنج. کوهستانهایی دوردست، در کنارِ  چشمه‌ای روشن، و یا کویری خشک و سخت در کنارِ  چشمه و یا قناتی حیات بخش. در اینجا دیگر از مفت خوری خبری نیست. باید کار کرد، آن هم کارِ  سنگین، تا توانست چرخِ  زندگی‌ را چرخاند. سختی زندگی‌ با شیرینی‌ِ  نیرومندی در گذرانِ  آن به کمکِ  تلاش و کوششِ  خستگی‌ ناپذیر همراه است. از اینرو انسان در بن خود زمانی‌ (سکولار) می‌‌اندیشد. هیچ راهزنی و نیرویِ  نظامی‌ای تمایل ندارد اینجاها پیدایش شود. آخر چیزی گیرش نمی‌‌آید.

بازیگران و ناظرانِ  زیادی در طولِ  تاریخ در این فلات بوده و هستند، که شناختِ  آنها شاید، بر بحثِ  ما کور سویی بتاباند. در اینجا به صورتِ  جداگانه در موردِ  هریک مختصری اشاره می‌‌کنم. هر کدام از این‌ها مثبت/منفی بر فرهنگِ  ایران اثر گذاشته و می‌‌گذارند، و رازِ  نجاتِ  فرهنگِ  مردمیِ  ایران در گذشته، حال و آینده به درکِ  درست از این ناظران و بازیگران بر می‌‌گردد. این نکته را نیز ناگفته نمی‌‌توان گذاشت که، «این مهم نیست که حرفهای خوب بزنند، این مهمست که آیا میتوان به آنهائی که حرف خوب می زنند، اعتماد کرد یا نه. واعتماد، نیاز به آزمودن در زمان دارد.»۱۰شاید واکاوی و تلاش در شناختِ این نیروها و نحوه عملکردشان، با رجوعِ به تاریخ و بازشناسیِ آنها، راهگشایِ آینده باشد و بسی‌ آموزنده.

الف: بازیگر (ناظرِ)  یکم، مردمِ  ایران

«فرهنگ ایران، برضد اندیشیدن با «عـقـل تابـع » هست و آنرا کـوری می داند. عـقـل تـابـع ، عـصـای کــورانـست. روشن شدن از خود، گوهر خرد در فرهنگ ارتائی ایرانست.» ۹

بازیگرِ  اصلی‌ِ  این سرزمین، همانا مردمِ  ایران هستند. از ۷۰ هزار سالِ  پیش که انسانِ  هوموساپین توانست از آفریقا پا بیرون بگذارد ۱۱، تا کنون مداوم و بی‌ خستگی‌، در جهتِ  توسعه فرهنگِ  بشر کوشیده است. او با مشقّتِ  بسیار ابتدا به بیابان‌هایِ  یمن، جنوبِ  عربستان، و سپس به جلگه خلیجِ  فارس، که در آن زمان به دلیلِ  عصرِ  یخبندان، جلگه بود تا خلیج، نقلِ  مکان کرد. بی‌خود نیست که باستانشناسانِ  امروز بدنبالِ  تمدن‌هایِ  اولیه، که قدیمی‌تر از سومر و جیرف هستند، در اعماق خلیجِ  فارس می‌‌گردند۱۲، ۱۳، ۱۴. قدمتِ  این تمدن‌ها به نظرِ  من چیزی بینِ  ۳۰ – ۴۰ هزار سال تا ۱۰ هزار سالِ  پیش است. و به گمانِ  من پایه‌ای زنخدایی داشته اند. کشفِ  آتش، دامداری و کشاورزی و ترکِ  شکار از جمله کشفیاتِ  این تمدن‌ها می‌‌تواند باشد. شیوه کوچ نشینی که هنوز هم در میان قبایلِ  بختیاریِ  ایران رواج دارد از بازمانده‌هایِ  دورانِ  کشفِ  دامداری در این مناطق است. چه آنکه این کوچ‌ها امروزه در تابستان در دامنه‌هایِ  زاگرس قرار میگیرند و در زمستان به جلگه‌هایِ  پست و گرمِ  خلیجِ  فارس ختم می‌‌شوند.

به دلیلِ  ساختارِ  ساده و زندگی‌ِ  سخت، در اینگونه جمعیت‌ها نوعی دموکراسیِ  اولیه، بنگرید به ۳۵، حاکم بوده است ۱۵ ، کما اینکه هنوز هم در دهاتِ  دور افتاده ایران چنین است. اکثرِ  مشکلاتِ  جامعه به دستِ  ریش سفیدان و همپرسی همه حل و فصل می‌‌شده اند و می‌‌شوند. از قدرت و قدرتمندان خبری نیست، انباشتِ  سرمایه اقتصادی که باعثِ  جلبِ  قدرتمندان شود در اینگونه زندگی‌ کم بوده است ۱۶ . هرچند، اولین دستگاه‌هایِ  قدرتِ  مبتنی‌ بر مذهب در اواخر این دوران در این گونه جامعه‌ها شکل میگیرند ۱۵ .

مردمِ  ایران همواره در پی‌ِ  گسترشِ  زندگی‌ و یافتنِ  راه‌هایی‌ در رفعِ  درد و رنجِ  زندگی‌ِ  مشقّت بارِ  خود بوده اند. هنوز هم در جوامعِ  روستاییِ  ایران جنسِ  ماده حیوانات ارزشِ  بسیار زیادی دارد، به دلیلِ  قدرتِ  باروری و زایندگیِ  این حیوانات. همچنین آب و کشاورزی نقش محوری در تداومِ  زندگی‌ بازی می‌‌کنند. چرا که اکثرِ  این روستا‌ها در مناطقِ  صعب العبور و یا کویر‌هایِ  خشک واقع شده اند. به بیانِ  دیگر برایِ  فرار از دستِ  نابود کنندگان و غارت گران، به این مناطق پناه آورده اند. دینِ  این مردمان، چیزی نیست جز همان روش‌هایِ  گسترش و پاسداری از زندگی‌ و دوری از جنگ و گشتار و غارت. در اینگونه محیط‌ها چیزی کن فیکونی نیست. بلکه برایِ  هر چیز باید زحمت کشید و عرق ریخت، گذرانِ  زندگی‌ گاوِ  نر می‌‌خواهد و مردِ  کهن. همه‌چیز از یک دانه و یا یک نطفه و همخوابگیِ  نر و ماده آغاز می‌‌شود، و آرام آرام می‌‌روید و رشد می‌‌کند. و به این صورت است که آفرینش روی می‌‌دهد. باید صبر و حوصله داشت تا چیزی، خرمنی، … بدست آورد.

پایداری در حفظِ  چنین زندگی‌‌ای موجبِ  رویش و توسعهِ  فرهنگی‌ خاص در ایران شده است که اثراتِ  آن هنوز در ایران ملموس است و زنده. فرهنگی‌ صلح‌جو، فعال، کوشا، انسان دوست، کاری، نو آور، لطیف، زیبا، … . ادبیات و داستان‌هایِ  ایران پر است از بنمایه‌هایِ  فلسفی‌ِ  چنین فرهنگی‌، که به راستی‌ می‌‌توان آن را فرهنگِ  اصیلِ  ایران نامید.

«آیا خرد یک ایرانی ، حق ندارد فرهنگی را کشف کند که … آنرا تحریف کرده اند و سوخته اند و پوشانیده اند و به صلیب زده اند و مسخ کرده اند.» ۱۹

یکی‌ از دست آورد‌هایِ  بازمانده از این فرهنگ ، به روایتِ  بیرونی، گاهشماری است که به گاهشماریِ  هزاره برّه مشهور است ۱۷. بر اساسِ  این تقویم، و بر پایه محاسباتِ  منوچهرِ  آرین، سالِ  ۱۳۹۱ معادل است با سالِ  ۱۲۷۸۱ هزاره برّه !

یکی‌ دیگر از دست آورد‌هایِ  این فرهنگ به اوج رساندنِ  نقشاندیشی ۲۳ در فرآیندِ  تولید و گسترشِ  آگاهی‌ در تمدنِ  بشری است. مردمِ  اولیه در آفریقا و پیش از خروج از آفریقا، اولین نمونه‌هایِ  ثبتِ  صورِ  خیال را ایجاد نموده بودند ۲۴.(تصویرِ  زیر)

سر تیرهای دو وجهیِ  سنگی‌ (برای کمان)(بالا – چپ و راست تصویر)، حکّاکی (یکی‌ از نخستین نقش (سمبل)‌های کشف شده از بشر) بر رویِ  گل به رنگِ  اخری (قطعه مکعب – مستطیلِ  وسط تصویر)، و چند ابزارِ  استخوانی (پایینِ  تصویر). کشف شده از غارِ  بلومبوس در آفریقایِ  جنوبی. مربوط به   ۰۰۰، ۷۵   تا   ۸۰،۰۰۰   سالِ  پیش. ۲۴

با وجودِ  اختراعِ  اینگونه نگارگری در آفریقا، دو کاستی در آنها دیده می‌‌شود. نخست آنکه مضمونِ  اینگونه نقش‌ها بیشتر در هول و هوشِ  شکار و گذرانِ  زندگی‌ِ  روزمره می‌‌گذارد و اثری از کشاورزی و دامداری در آنها نیست. دویّم این است که عنصرِ  زبان و خط در آنها غایب است. البته این به معنیِ  ردِ  وجودِ  زبان نیست. صرفِ  وجودِ  اینگونه شواهد نشان از آن دارد که اندیشیدنِ  بشر سابقه‌ای بس دراز دارد. البته می‌‌بایست منتظرِ  نتایجِ  تحقیقاتِ  آینده در خصوصِ  تمدن‌هایِ  اولیه در آفریقا و پیش از ۲۰ تا ۳۰ هزار سالِ  پیش، ماند. منظور تمدن‌هایی‌ است که، مستقلِ  از تمدن‌هایِ  توسعه یافته به دستِ  انسان‌هایِ  خارج شده از آفریقا، و به وسیله آفریقایی‌هایِ  اولیه در آن قاره به وجود آمده باشند. هنوز چنین مطالعاتی یا انجام نشده است و یا مدرکی‌ دالِ  بر وجودِ  اینگونه تمدن‌ها در آفریقا یافت نشده است. (چنانچه خوانندگانِ  گرامی‌ اطلاعی از وجودِ  اینگونه تمدن‌ها (دارایِ  خط، زبان و کشاورزی و دامداری) در آفریقا دارند، خوشحال خواهم شد که اینجانب را در جریان بگذارند.) گرچه که شواهدی اندک از وجودِ  اینگونه تمدن‌ها در آفریقا مربوط به ۱۰ تا ۱۵ هزار سالِ  پیش یافت شده است ۳۰ . اما این احتمال می‌‌رود که اینگونه شواهد به نوعی الهام گرفته از توسعه فرهنگی‌ِ  رخداده در یمن و جلگه ی خلیجِ  فارس، که به دستِ  هوموساپینهایِ  خارج شده از آفریقا صورت گرفته، باشند.

با خروجِ  بشر از آفریقا، هم کشاورزی و دامداری اختراع می‌‌شوند و هم زبان و خط پدید می‌‌آیند. البته این خطِ  اولیه فاقدِ  الفبایِ  معمول است و بیشتر خطی‌ تصویری است، مشابهِ  نمونه کشف شده از تمدنِ  جیرفت در کرمانِ  ایران ۲۵ (تصویرِ  زیر).

لوحه ی گلی منقش به خطِ  تصویری، یکی‌ از قدیمی‌‌ترین نوشته‌های کشف شده تا کنون. تمدنِ  جیرفت، کرمان، ایران، ۵ تا ۶ هزار سالِ  پیش ۲۵.

از جمله نمونه‌هایِ  دیگر می‌‌توان به خطِ  سومری ۲۶ و عیلامی ۲۷ اشاره کرد. برایِ  خلاصه‌ای از تاریخِ  پیدایشِ  خط ، ۲۸ را ببینید.

هدف ۳۱   از آوردنِ  اینگونه شواهد، باستانشناسی نیست، بلکه این است که نشان داده شود: « انديشيدن در تاريخ  ، با « مفاهيم» ، آغاز نشده است ، بلكه انديشيدن ، پيش از تاريخ ، با « تصاوير» ، آغاز شده است . هرتصویری ، پیکریابی اندیشه است . شکستن صورتها ، شکستن اندیشه هاست . ضدیت با تصویر، ضدیت با اندیشه است . توخالی دانستن تصویر، نابود ساختن اندیشه است . مردمان ، هزاره ها در تصاویر اندیشیده اند .  و تجربيات مستقيم و نو ، بستگى به شرائط بى نظير و تكرار ناپذير دارند . هر تجربه مستقيمى ، نو است ، چون تكرارناپذير است ، وآن تجربه ، هميشه نو ميماند  .تجربيات مستقيم ، هميشه اصالت خود را نگاه ميدارند ، و هميشه انگيزنده به نو آفرينى هستند . هر روز ، همه انسانها ، امكان كردن تجربه مستقيم و نو ندارند .  از اين رواين تجربيات مستقيم  ، چه از مردمان پيش از تاريخ در تصاوير و اسطورها وداستانها باشند ، چه از مردمان دوره هاى تاريخى، در مكاتب فلسفى و اديان ، ارزش دارند . هر تجربه مستقيمى ، انسان را بدان ميخواند و ميانگيزد كه هر انسانى ، به خودى خودش تواناست  تجربه اى  مستقيم و نو بكند . انسانها پيش از تاريخ ، تجربيات مستقيم و پـُرمايه و بى نظيرى داشته اند ،كه همانقدر با ارزشند ، كه تجربيات مستقيم و بى نظير انسانها در ادوار تاريخى درمفاهیم . هرچند كه ما امروزه بيشتر خوگرفته ايم كه تجربيات و خواستها و نيازهاى خود را در مفاهيم ، بيان كنيم ، ولى غافل از آنيم كه تصاوير ، هنوز نيز ، قدرت فوق العاده بر« نا آگاهبود » ما دارند . و تصوير نيز، گام نخست در انتزاع كردنست ، و انديشيدن ، گام دوم در انتزاع كردن . انتزاعى كردن يك تجربه دريك تصوير ، تجربه مستقيم فوق العاده غنى انسان است . چون  هر انتزاعى كردنى ، گونه اى گسستن و بريدن است، كه نماد  نخستين تجربه آزادى است . تنها راه گسستن ، شك كردن به چيزى نيست ، بلكه يكى ديگر از راههاى گسستن ، انتزاعى كردن  پديده ها و واقعيات است .

به همين علت ،  نقاشى و تخيل و صورتگرى و موسيقى و رقص ، يكى از مهمترين گامهاى انسان در « گسستن » از طبيعت است . از اين رو هست كه آزادى نقاش و هنرمند و صورتگر در اجتماع ، سرآغاز انقلابات انديشگى يا اجتماعى و سياسى و دينى است . آزادى تخيل ، آزادى طرح روءياهاى اجتماعى و سياسى و … است ، كه اهميتى برتر از « علوم اجتماعى  و سياسى » دارد ، چون  راه انسان را براى گسستن از « هر نظام موجودى » باز ميكند . در اجتماعى كه مردم آزادى ندارند، روءياهاى تازه براى دستگاه حكومتى و اجتماع و سياست و دين و اقتصاد طرح كنند ، در آن اجتماع ، آزادى نيست » ۲۹.

فرهنگِ  مردمیِ  ایران نقشِ  تعیین کننده و کلیدی در توسعه و گسترش و پروراندنِ  اینگونه نگاه به توسعه و گسترشِ  آگاهی‌ِ  انسان داشته و دارد.

نکته‌ای که از اهمیتِ  بسیار برخوردار است ، نقش اندیشی‌ِ  مردم است. مردم تنها با فلسفه زندگی‌ نمی‌‌کنند بلکه با تصاویر و داستان هایی‌، که بیان کننده ی این تصاویر هستند، نیز می‌‌اندیشند. تصویر و نقش و داستان است که شکل دهنده ی زندگی‌ مردم است. تأثیرِ  ژرفِ  نقش اندیشی‌ هنوز هم در فرهنگِ  مردمی بسیار برجسته است. گرافیک و نماد‌ها نقشِ  بسیاری در اندیشه ورزیِ  انسانِ  مدرن دارند. به علائمِ  راهنمایی‌ و رانندگی‌ و ریاضیات دقت کنید. بدونِ  حضورِ  نقش و نماد زندگی‌ِ  جدیدِ  انسان مختل می‌‌شود. همینگونه است تجربیاتِ  دینی و معنویِ  انسان. اکثرِ  فلسفه‌هایِ  مدرن و همچنین ادیانِ  مختلف بر پایه پذیرشِ  اصولی که در داستان‌ها بیان شده و می‌‌شوند ، بنا شده اند. اما تفاوتِ  اصلی‌ و اصیلِ  نقش اندیشی‌ با یک فلسفه و یا دینِ  خاص در این است که ، تصویر و نقش پویاست و زنده و هر کسی‌ می‌‌تواند به فراخورِ  خردِ  خود آن را درک و گسترش دهد، اما در مذاهب این تصویر‌ها به گونه‌ای منجمد شده اند، و اینجاست که نخستین مسخ سازی‌ها از فرهنگِ  اصیل و مردمی به نفعِ  دستگاه‌هایِ  قدرت، صورت پذیرفته اند. در بخش‌های بعدی به نحوه و چگونگی‌ این مسخ سازی‌ها اشاره خواهد شد.

حکومتِ  هخامنشیان، رگه‌هایِ  بسیار مشخصی‌ از این فرهنگِ  اصیل را در خود دارد، هرچند که این همزمان شده است با حضورِ  موبدانِ  میترائی و زرتشتی و رقابت و تلاشِ  آنها در تصاحبِ  ارکانِ  حکومتِ  مردمی و مسخ سازیِ  پایه‌هایِ  انسانی‌ آن در اجتماع ایرانی آن زمان.

از چهره‌هایِ  بارزِ  این فرهنگ، ضّدِ  خشم بودنِ  آن و مقابله با هرگونه آزارِ  جان است.

ناگفته نماند که این فرهنگ مختصِ  ایران نبوده و در اکثرِ  تمدن‌هایِ  جهان دیده می‌‌شود. برایِ  نمونه به فرهنگِ  زنخداییِ  اروپا در ۱۸ اشاره شده است.

شاید به ضرسِ  قاطع بتوان کلیتِ  دوره‌هایِ  تاریخی و پیشا تاریخیِ  بشر را در نبردِ  دو نیرو در برابر یکدیگر خلاصه کرد ! ، یکی‌ مردمی (و سازنده) و دیگری مخرب، مسخ کننده و قدرت طلبِ  معطوفِ  به چیرگی. نیرویِ  اول اندیشه‌های نابِ  بشری را در قالبِ  تصاویر، هنر ها، فرهنگ ها و فلسفه‌ها توسعه داده و گروهِ  دویّم با زشت سازی، دست کاری، مسخ سازی و در هم ریختنِ  عناصرِ  بنمایه‌ای این تصاویر ، در پی‌ِ  چیرگی و بهره کشی‌ از مردمِ  دسته نخست بوده اند ! ۱۶ هدف از این نوشتارِ  کوتاه اشاره‌ای هرچند اندک به این نیروهایِ  مخرب و چگونگی‌ِ  عملکردِ  آنها در فرهنگِ  ایران است.

ب: بازیگر (ناظرِ) دویّم، موبدانِ  میترائی و زرتشتی

«روشنفکر زرتشتی، ازنور اهورامزدا و گاتا روشن می شود و عقلش تابع اهورامزدا و گاتاست.» ۹

فرهنگِ  اصیلِ  ایران پس از گذشتِ  هزاره‌ها و جان گرفتنِ  آن، لقمه چرب و نربی برایِ  مفتخور‌ها و بیکاران، علافان، تنبلان، زبان بازان، سفسطه گران، … پدید آورد. از جمله اولینِ  آنها راه زنانِ  سوارِ  بر پشتِ  اسب بودند. که جسته و گریخته به اجتماعاتِ  آنها حمله ور می‌‌شدند، و بدونِ  کار کردن دست به چپاولِ  آنها می‌‌زدند.

شاید این دلیلی‌ باشد بر پیدایشِ  مذاهبِ  اولیه. آنها می‌‌خواستند از ترسِ  مردم استفاده کرده و مردم را گردِ  خود جمع کنند، تا از این ترس برایِ  خود متاعی بی‌ کار و تلاش بیابند. شاید بتوان گفت اینان اولین مسخ کنندگانِ  فرهنگِ  اصیلِ  ایران بوده اند. بجایِ  دین‌هایِ  اولیه مبتنی‌ بر زن، و آفرینش و تلاش ، با مسخ سازی‌هایِ  خود آن را به ضّدِ  دینهایی ، که خود دین می‌‌نامیدند، تبدیل کردند. زروان، میترا و زرتشت را می‌‌توان از این قماش نام برد. در جای جایِ  سخنانِ  منوچهرِ  جمالی به مسخ سازی‌هایِ  اینان از فرهنگِ  اصیلِ  ایران اشاره شده است.

آخوند‌هایِ  زرتشتی و خودِ  زرتشت (پس از میتراس) را می‌‌توان در زمرهٔ‌ نخستین مسخ ساز‌هایِ  فرهنگِ  اصیلِ  ایران برشمرد، که به گونه‌ای سیستماتیک با جعل و گسترشِ  نگاهِ  علمی‌ و عقلی (خردِ  زرتشتی همسنگِ  عقلِ  اسلامی است) دست به کار شده و ضرباتِ  سنگینی‌ بر فرهنگِ  اصیلِ  ایران وارد آورده اند و می‌‌آورند. بنمایه‌هایِ  فرهنگِ  اصیلِ  ایران به گونه‌ای ماهرانه و مزوّرانه توسطِ  این علم‌ها دست کاری و دیگرگون شده اند. این کار به دو صورتِ  اساسی‌ به طورِ  مداوم در طی‌ِ  هزاره‌ها پیگیری شده است. نخست با ایجادِ  بریدگی در بنداده‌هایِ  فرهنگِ  اصیلِ  ایران و دویّم با گسترش و جعلِ  معنیِ  تازه برایِ  مفاهیم و لغات. و بنا بر اینگونه دست مایه‌ها علمِ  خاصِ  خود را نیز گسترش داده اند. قدرتِ  علمی‌ِ  اینان را در نفوذِ  تفسیر و نگرشِ  به مفاهیم در لغتنامه‌هایِ  علمی‌شان می‌‌توان دید. این نفوذ به قدری قدرتمند است که اکنون اگر شخص بخواهد معنیِ  جعلی و دستِ  دومِ  لغات را که بجایِ  معنیِ  اصیل نشسته است به چالش بگیرد، از سویِ  این عالمان به ناجوانمردانه‌ترین شکل مورد حمله قرار خواهد گرفت. (به مباحثاتِ  من (سیمرغ) و دوش العرب (doshalarab) در وبگاهِ  آزادگی مراجعه کنید. اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا، اینجا و اینجا)

برایِ  هریک از اینها نمونه‌ای می‌‌آورم تا برایِ  خواننده روشنتر شود.

از جمله مهمترین پارگی‌هایی‌ که در یکی‌ از تصاویرِ  فرهنگِ  اصیلِ  ایران از انسان صورت پذیرفته است، جدا سازیِ  گرمی‌ (مهر) از نور در آتش و تاکیدِ  بیش از حد بر نور و به اینوسیله از اصالت انداختنِ  آتش بوده است. با انجامِ  این برش ، انسان از خود زایی و خود آفرینی به زیر کشیده شده است. با این طرفند آگاهی‌ و دانشِ  بشری که سرشتی همه زمانی‌ (در ۲۴ ساعت)۲۳ دارد به دانشِ  مطلق در نیمروز و در نورِ  مطلق کاسته شده است، نامِ  آن را هم علم گذاشته اند. و بنا بر آن این خرافه جعل شده است که اگر در پی‌ِ  رستگاری هستید به دنبال ِ نورِ  مطلق (اهورمزدا ی زرتشتی و جانشینانِ  برحقش موبدان) باشید.

با وجودِ همه این دستکاری ها، ردِّ پایِ همزادیِ مهر، عشق، گرمی‌، نور و آتش را که هنوز زنده است می‌‌توان در این اشعار دید:

جامی – هفت اورنگ – سبحة‌الابرار- بخش ۱۹ – در عشق:

ای دلت شاه سراپرده‌ی عشق
جان تو زخم بلاخورده‌ی عشق
عشق پروانه‌ی شمع ازل است
داغ پروانگی‌اش لم یزل است
بیقراری سپهر از عشق است
گرم رفتاری مهر از عشق است

خاک یک جرعه از آن جام گرفت
که درین دایره آرام گرفت
دل بی‌عشق، تن بی‌جان است
جان از او زنده‌ی جاویدان است
گوهر زندگی از عشق طلب!
گنج پایندگی از عشق طلب!
عشق هر جا بود اکسیر گرست
مس ز خاصیت اکسیر، زرست
عشق نه کار جهان ساختن است
بلکه نقد دو جهان باختن است
عشق نه دلق بقا دوختن است
بلکه با داغ فنا سوختن است
عاشق آن دان که ز خود بازرهد!
نغمه‌ی ترک خودی سازدهد
نه ره دولت دنیا سپرد
نه سوی نعمت عقبا نگرد
قبله‌ی همت او دوست بود
هر چه جز دوست همه پوست بود
آنچه با دوست دهد پیوندش
شود از فرط محبت بندش
ترک خشنودی اغیار کند
به رضای دل او کار کند
هر دم‌اش حیرت دیگر زاید
هر نفس شوق دگر افزاید

و یا خواجوی کرمانی – غزلیات – غزل شمارهٔ ۳۲۵:

اسیر قید محبت ز جان نیندیشد
قتیل ضربت عشق از سنان نیندیشد
غریق بحر مودت ز سیل نگریزد
حریق آتش مهر از دخان نیندیشد

و یا حافظ – غزلیات – غزل شمارهٔ ۲۹۴:

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

و یا خاقانی – دیوان اشعار – غزلیات – غزل شمارهٔ ۲۶۳:

و یا اوحدی – دیوان اشعار – غزلیات – غزل شمارهٔ ۱۱۸:

سر عشق و راز مهر و کار حسن آرای تو
هیچ کس را حل نمی‌گردد، ز دشواری که هست

و یا اوحدی – دیوان اشعار – غزلیات – غزل شمارهٔ ۶۰۴:

این نفس گرم را ز آتش عشقی شناس
تا نبود در ضمیر چون گذرد بر لسان؟

و یا مولوی – دیوان شمس – غزلیات – غزل شمارهٔ ۸۶۲:

قومی که بر براق بصیرت سفر کنند
بی ابر و بی‌غبار در آن مه نظر کنند
در دانه‌های شهوتی آتش زنند زود
وز دامگاه صعب به یک تک عبر کنند
از خارخار این گر طبع آن طرف روند
بزم و سرای گلشن جای دگر کنند
بر پای لولیان طبیعت نهند بند
شاهان روح زو سر از این کوی درکنند
پای خرد ببسته و اوباش نفس را
دستی چنین گشاده که تا شور و شر کنند
اجزای ما بمرده در این گورهای تن
کو صور عشق تا سر از این گور برکنند

مسیست شهوت تو و اکسیر نور عشق
از نور عشق مس وجود تو زر کنند

انصاف ده که با نفس گرم عشق او
سردا جماعتی که حدیث هنر کنند

چون صوفیان گرسنه در مطبخ خرد
آیند و زله‌های گران مایه جز کنند
زاغان طبع را تو ز مردار روزه ده
تا طوطیان شوند و شکار شکر کنند
در ظل میرآب حیات شکرمزاج
شاید که آتشان طبیعت شرر کنند
از رشک نورها است که عقل کمال را
از غیرت ملاحت او کور و کر کنند

جز حق اگر به دیدن او غمزه‌ای کند
آن دیده را به مهر ابد بی‌خبر کنند
فخر جهان و دیده تبریز شمس دین
کاجزای خاک از گذرش زیب و فر کنند
اندر فضای روح نیابند مثل او
گر صد هزار بارش زیر و زبر کنند
خالی مباد از سر خورشید سایه‌اش
تا روز را به دور حوادث سپر کنند

از جمله خطر‌هایی‌ که جداسازیِ گرمی‌ از آتش و مهر دارد، گسترش و پنداشتِ این خرافه است که دانش تنها در نورِ مطلق امکان پذیر است و نه‌ نورِ دیگری. این مساله بدقت در۲۳ موشکافی شده است.

«این خرافه ، برهمه اذهان چیره شده ، که آگاهی حقیقی ، فقط « آگاهی نیمروزی » است ، و سایر « آگاهشوی ها » ، باید خودرا تابع آگاهی نیمروزی سازند . سایر آگاهیها آنقدر، حقیقت دارند که با « آگاهی نیمروزی » ، سازگارباشند ، وگرنه ، باطل وبی اعتبارو پوچند. ولی انسان ، آگاهی سحری ، آگاهی سپیده دمی ، آگاهی پگاهی، آگاهی تنگ غروبی ، آگاهی سر ِشبی ، و آگاهی نیمه شبی هم دارد . … ما باید خود را ازاین « خرافه نوین » که امروزه همه گرفتارش هستند ، نجات بدهیم . ما با آگاهی نیمروزی خود ، حق نداریم به سراسر زندگیمان ، تجاوز به عنف بکنیم . هزاره ها ، ادیان نوری ، بنام قداست نور، تجاوز به عنف به سراسر زندگی انسان ،کرده اند . اکنون همین تجاوز به عنف را ، عقل وعلم ، به عهده گرفته اند .»۲۳

اهمیتِ دست کاری در اسطوره از آنجا روشن می‌‌شود که ما به کارکردِ اسطوره در ناخود آگاهِ خود پی‌ ببریم. یکی‌ از بهتریم مثال‌ها را می‌‌توان در نقدِ بهرامِ بیضایی از فیلم‌هایِ قدیمی‌ِ خودش دید، برایِ شنیدنِ سخنانِ او در این ارتباط مراجعه کنید به ۳۶.

از جمله مسخ سازی‌هایی‌ که با دستبردنِ  در معنیِ  لغات صورت گرفته است می‌‌توان به کلماتی چون آتش ، باد و آب اشاره کرد. آتشِ  گرمی‌ بخش و زندگی‌ بخش، سوزاننده شده است، بادِ  انگیزنده و بارور کننده ی صبا به توفان ساز تبدیل شده اند، و گشت و گذار در دریا‌ها (جمشید) به دچارِ  توفان شدن (نوح) بدل شده است. همانطور که می‌بینید این بازیِ  ظریف با تصاویرِ  فرهنگِ  اصیلِ  ایران، در تمامیِ  طولِ  تاریخ ادامه داشته است و هدف هم خالی‌ کردنِ  آنها از محتوایِ  اصیلِ  آن بوده است.

« اصطلاح « سنگ » ، که امروزه در زبان فارسی، ژرفا و اهمیت خود را به کلی از دست داده است ، پیآیند چیرگی آموزه زرتشت دردوره ساسانیست ، چون زرتشت، « اصل آفرینش ازپیوند یا مهر» را به کلی رد میکرد . اصطلاحات ۱- دیو و ۲- سنگ و ۳- مر= مار، و ۴= پاد و ۵- جود( جوت = جفت) و۶ – جم ( ییما= جفت باهم ) … همه مغضوب ومطرود شدند . » ۳۹

پ: بازیگر (ناظرِ)  سیّم، یونانی ها 

«روشنفکران لائیک، یا از نور مارکس و کاپیتال روشن می شوند و عقلشان تابع مارکس و کتابهایش، یا تابع فیلسوفی دیگر از غربند.» ۹

تمدنِ  یونان که باعثِ  رشد و شکوفاییِ  فرهنگِ  قرونِ  وسطایِ  اروپا در دورانِ  رنسانس شده است، نیز با فرهنگِ  ایران تفاوت‌هایِ  ظریف و بنیادین دارد. شاید سببِ  جنگ و درگیریِ  تمدنِ  ایران و یونان نیز همین باشد. وجودِ  عناصری در فرهنگِ  یونان به هیچ وجه در فرهنگِ  اصیلِ  ایران پذیرفتنی نبوده و نیست. یکی‌ از بارز‌ترینِ  آنها می‌‌تواند برده داری باشد. مالکیتِ  انسان بر انسان، چیزی است که فرهنگِ  مردمیِ  ایران با آن سرِ  سازگاری نداشته و ندارد. ولی‌ حتا در دورانِ  شکوفاییِ  یونان و عصرِ  دموکراسیِ  آتن، شاهد ِ برده داری هستیم. این جنگِ  مداوم از پسِ  هزاره‌ها هنوز در جریان است. کسانی‌ (روشنفکرانِ  کورِ  ایران) که می‌‌پندارند با دنباله روی و ترجمه فرهنگِ  یونان ، می‌‌شود برایِ  امروزِ  روزِ  ایران نسخه پیچید سخت در اشتباه هستند.

دامنه نفوذِ  برده داریِ  یونان در فرهنگِ  غرب، تا بدان حد بوده که حتا پس از رنسانس، برده داری به اوجِ  خود در طولِ  تاریخ رسید، و به شکلِ  نوینش در استعمار و امپریالیسم نمود پیدا کرده است.

ت: بازیگر (ناظرِ)  چهارم، مسلمانانِ  تازی

«روشنفکردینی، ازنورالله و قرآن روشن میشود وعقلش تابع آنهاست.» ۹

فرهنگِ  اعراب و کفارِ  مکه و شبهه جزیره‌ عربستان، در دورانِ  پیش از اسلام ، به فرهنگِ  اصیلِ  ایران شباهت‌هایِ  بسیاری داشته و دارد. پولِ  کلانی که از تجارتِ  اعراب با رومیان ، که در آن زمان با ایران در جنگ بودند و این امر مسیرِ  جاده ابریشم را بسته بود، نسیبِ  بخشی از آنها کرد (خدیجه همسرِ  محمد یکی‌ از بزرگترین تجارِ  این سوداگری بود) و موجب شد تا تمرکزِ  قدرت برخی‌ از اعراب را به این فکر بیندازد تا با سرکوبِ  سایرِ  قبایل و یکپارچه کردنِ  عربستان، به سایرِ  سرزمین‌ها نیز دست اندازی کنند. در ابتدا این کفارِ  مکه و فرهنگِ  اصیل و مردمیِ  عربستان بود که نابود گردید ! و یا بهتر است گفته شود به شدت سرکوب گردید، ولی‌ هنوز از بین نرفته است. موسیقی‌، رقصِ  عربی‌، سفر در بیابانها، شعر ، … که از جلوه‌هایِ  این فرهنگِ  اصیل هستند، و علاوه بر آن معانی عمیقِ  لغاتِ  عربی‌ و داستان‌هایِ  آنها، آثارِ  باستانیِ  کشف شده، … از جلوه‌هایِ  این فرهنگِ  اصیل و مردمی هستند.

از جمله مسخ سازی‌هایِ  اسلامی از فرهنگِ  اصیل و مردمیِ  عرب می‌‌توان به این‌ها اشاره کرد: تبدیلِ  شعر و موسیقی‌ِ  عرب به خواندنِ  قر آن با صوت و در دستگاه‌هایِ  موسیقایی، حج، تبدیلِ  نیایشگاه و بت کده ی کعبه به خانه الله، … .

فرهنگِ  اصیلِ  ایران با خوانشِ  اسلامیِ  اعراب سرِ  ناسازگاری داشته و دارد. این امر پس از مصیبتِ  ۱۳۵۷ که به نظرِ  من قادسیه سوم بود (قادسیه اول همان است که تاریخ ثبت کرده و قادسیه دوم شیعه کردنِ  ایرانیان در زمانِ  صفویه است) بر هر ایرانی آشکار شده است. چرا که بصورتِ  روزمرّه اثراتِ  ویرانگرِ  آن را با گوشت و پوست و استخوانِ  خود تجربه می‌‌کند.

« دین اسلام، چون گوهرش، قدرتخواهیست، فطرتا برضدِ ارزشهای اخلاقیست. زندگی در ایران، زندگی در کشوریست که دینش، برضد اخلاقست، و همه ارزشهای اخلاقی را بنام دین، نابود ساخته و نابود میسازد. دستگاه قدرت، چه دینی و چه سیاسی و چه اقتصادی و چه قضائی باشد، برای «بقای قدرت خود»، همه ارزشهای اخلاقی را نابود میسازد، ولو آنکه حقانیتش را از «سرچشمه اخلاق بودن» گرفته باشد. قدرت مطلقه، معدوم کننده اخلاقست. فرهنگ ایران، استوار، برتضاد آشتی ناپذیر قدرت با ارزشهای مردمیست. از این رو، سیاوش، که در زندگیش، استوار بر ارزشهای مردمی میماند، هم از پدرش و هم از افراسیاب، طرد میگردد، ولی او استوار ماندن بر ارزشهای مردمی را، ترجیح برمصالحه باقدرت دوست و دشمن میدهد. این اندیشه بزرگ فرهنگ ایران، سپس در اسطوره حسین که برای رسیدن به قدرت، خود را به خطر میاندازد، کاملا مسخ و تحریف کرده میشود. رستاخیز اندیشه سیاوش، و پشت کردن به اسطوره حسین،برای قیام برضدِ هر قدرتی، به عنوان خطر برای ارزشهای مردمی، ضروریست. »۲۳

ث: بازیگر (ناظرِ)  پنجم، افلاطون و ارسطو در شکلِ  ملاصدرا

«روشنفکردینی، ازنورالله و قرآن روشن میشود وعقلش تابع آنهاست. روشنفکران لائیک، یا ازنورمارکس و کاپیتال روشن میشوند وعقلشان تابع مارکس وکتابهایش، یا تابع فیلسوفی دیگرازغربند.» ۹

شاید سومین اسلام‌هایِ  راستین ساز‌ را بشود با آنچه به فلسفه اسلامی (که وجودِ  خارجی‌ ندارد و بیشتر کلام است) مشهور شده و فیلسوفانِ  (متکلمانِ ) آن شناخت. اینان از اعقابِ  سروش‌هایِ  زمانِ  ما هستند.

اولین راستین سازِ  واقعی‌ در اسلام ، همانا محمد بنِ  عبد الله است ! البته پس از رفتنِ  ایشان به یثرب (مدینه) در سالِ  صفرمِ  هجری.

تا حدی خلفایِ  اولیه اسلامی (۴ خلیفه اول) و بعد فقهایِ  سنیِ  حنفی، شافعی، مالکی، حنبلی و زیدی (البته دستِ  موبدانِ  زرتشتیِ  ایرانی در پسِ  اینها نیز شایسته ی یاد آوری است) و امام جعفرِ  صادقِ  شیعه را، از جمله  دومین اسلام ساز‌هایِ  راستین ، باید به قلم آورد.

از بحث اصلی که اسلام‌هایِ  راستین سازِ  سوم هستند خارج نشویم. اینان با التفاتِ  خاصه به علوِ  درجاتِ  الهی، و تحصیلِ  علم ! در پی‌ِ  آن بر آمدند تا الله را عقلی کنند و ذاتِ  واجب الوجود ش را به اثبات برسانند ! خیال‌هایِ  خامی پخته و اوراقی پاک را به فنا داده و خردِ  خود را بر با د داده ، دیدند که با علمِ  تنها اسلامی چنین کار نیاید و نتوانست کردن ! آخر چیزی در آن نبود که بتوان کرد. لاجرم به سراغ شرکایِ  تجاریِ  همسرِ  رسولِ  خود، خدیجه، یعنی رومیان و یونانیان رفتند ، و دستِ  بر قضا‌ به جنابِ  ارسطو و افلاطون برخورد کردند، شاید هم به واسطه ایرانیان که از قبل با آنها آشنایی داشتند، به این آشنایی رسیدند. البته فراموش کردند ببینند سقراط چه می‌‌گوید.

آنچه یافته بودند را در دیگِ  کلّه خود ریخته به ترکیب و پختنِ  آن با کاهِ  شریعتِ  اسلام خود پرداختند ، و اسلامی علمی‌، راستین و عقلی تر ! ساختند ، که هنوز در مدارسِ  علمیه به عنوانِ  فلسفه اسلامی ! به طلابِ  اسلام حقنه می‌‌شود.

گاهی‌ چنین می‌‌اندیشم که باید دید دیگران چه می‌‌کنند، نه‌ از این بابت که چاره‌ای بر دردِ  خود بیابم، بلکه بدانم که چه نبایستی انجام داد، که خطاست !

ج: بازیگر (ناظرِ)  ششم، مدرنها، مترجمانِ  عقیم

« روشنفكران ، چون پيوند با مايه هاى اصيل فرهنگ ندارند ، نميتوانند انديشه هاى غرب را در ايران ، رويا و شكوفا سازند . هر انديشه تازه اى را ( حتا پست مدرنيسم را كه پيش از پيدايشش در غرب ، من در ايران در آثارم ، بنياد گذارده ام ) بايد در زمين فرهنگ خود كاشت ، تا از روان و خرد و فروهر خود ، برويد . » ۶

رنسانسِ  اروپا، و تحصیل در دانشگاه‌هایِ  آن ، آن هم با پولِ  این ملتِ  زجر کشیده، نشئه بسیاری را پرانده و خرد و هوش را از آنان دور ساخته و یک دل‌ نه‌ سد دل‌ شیفته ی واردات‌شان کرده است. فرهنگِ  خود ناشناخته بدنبالِ  فلان فیلسوف و بهمان اینتلکتوالِ  غربی به راه افتاده اند تا مردمِ  ایران را مدرن و با فرهنگِ  پیشرفته کنند !

حضورِ  اینان قابل تحمل است ولی‌ خراب کاری، پریشانی و اغتشاشِ  فکری‌ای که در خود و جامعه ایجاد می‌‌کنند، قابل تحمل نیست. با این وجود مردمِ  ایران را وامدارِ  خود نیز می‌‌دانند. در بهترین حالت آنان را پراگماتیست‌هایِ  ایده‌آل، می‌‌توان در نظر گرفت. کوششِ  این دسته را، در بهترین حالت، می‌‌توان در زمرهٔ‌ برندگانِ  زیره به کرمان و یا مخترعینِ  دوباره چرخ، دانست.

این که از اغتشاشِ فکری سخن به میان آمد، حملِ بر خواست‌هایِ شخصی‌ نباید گذاشت. مسئله بسیار ساده است. برایِ آشنا کردنِ مردمِ ایران با مدرنیسم، نیاز به ترجمه است. ولی‌ ترجمه به درکِ درست و عمیق از فرهنگِ ایران، که به آن باید ترجمه کرد، نیاز دارد. در غیرِ اینصورت، موجبِ اغتشاشِ فکری و سردرگمیِ خواننده و خود خواهیم شد !

این امر در خصوصِ  مترجمانِ  آثارِ  یونانیِ  قدیم و نیز سومین اسلام‌هایِ  راستین ساز نیز صادق است. آنهائی که مفاهیم و واژه‌هایِ  عربی‌ِ  قر آن را به فارسی‌ ترجمه کرده اند.

اینان، دانسته و یا شاید ندانسته، تیشه به ریشه فرهنگِ  اصیل و مردمیِ  ایران زده و می‌‌زنند. زیرا مفهوم را از قر آن می‌‌گیرند و واژه را از فرهنگِ  اصیلِ  ایران، و در نتیجه هم واژه را به لعنتِ  خدا می‌‌سپارند، و هم فرهنگِ  اصیلِ  ایران را با مفاهیمِ  اسلامی ، که بر ضّد آن است، مسخ می‌‌کنند. من خود به شخصه باور دارم که آنها دانسته اینکاره اند، چرا که ترجمه‌هایی‌ اینچنین پس از مصیبتِ  ۱۳۵۷ به شدت در ایران گسترش یافته است.

برایِ  اینکه بحث روشنتر بشود چند مثال می‌‌آورم، اکثرِ  این مثال‌ها را از منوچهرِ  جمالی گرفته ام. اگر می‌‌خواهید فرهنگِ  اصیلِ  ایران را مسخ و نابود کنید، واژه الله را به خدا، عقل را به خرد، خلقت را به آفرینش، رحمان را به بخشنده، رحیم را به مهربان، عدل را به داد و …، ترجمه کنید. از این دست یک چند جینِ  دیگر هم می‌‌شود مثال آورد.

 چ: بازیگر (ناظرِ)  هفتم، آخوند ( روحانی‌ ! ) هایِ  شیعه و سنّی

آخوند های ِ شیعه، در حالِ حاضر، و سنّی، در دورانِ پیش از امپراطوریِ صفویه، از بزرگترین دشمنانِ فرهنگِ اصیلِ ایران و عرب هستند. شاید بتوان نسبشان را به موبدانِ زرتشتیِ ساسانی و پیش از آن به میترائی رساند. داستانِ دیوِ سپید، نبردِ رستم و اسفندیار و ضحاک در شاهنامه بیانِ اسطوره‌ای (بندهشیِ ) نبردِ فرهنگِ مردمیِ ایران با اینان است. (به تحلیل‌هایِ جمالی در این مورد رجوع کنید.)

غریب تر، خونخوار تر، بی‌ رحم تر، دغلکار تر، مفتخور تر، بیعار تر، سفسطه گر تر، خدعه گر تر و … تر از اینان، در تاریخ وجود نداشته است و ندارد ! اینان مردمِ ایران را به این واداشته اند تا با الاهانِ مقدّسشان به نبرد بپردازند. و گاهی‌ این نبرد هزاره‌ای به درازاکشیده است. برایِ مثال مردمِ ایران، ۱۰۰۰ سال با آخوند‌هایِ سنّی، ۵۰۰ سال با موبدانِ زرتشتی در دوره امپراطوری ساسانی ، ۱۰۰۰ سال با میترائی (میتراس = شیر = ضحاک) و ۵۰۰ سال با آخوند‌هایِ شیعه، با تمامِ توان جنگیده است، تا آنان را از الاه بودن بیندازد. در برخی‌ پیروز گشته، چون زرتشتی و میترائی و سنّی، و در برخی‌ هنوز مشغولِ نبرد است، چون آخوند‌هایِ شیعه و الله.

ردِ  بندهش‌هایِ  پیشین و زشت سازیِ  آنها تحتِ  عنوانِ  اساطیر الاوّلین ، دلیلی‌ بر ضعفِ  فکری و فلسفی‌ِ  اسلام است. آخوندِ  شیعه و سنی ضعفِ  فکریِ  خود دربرابرِ  موبدانِ  زرتشتی را با شمشیر جبران کرده اند. شکستِ  ساسانیان از اعراب دلیلِ  محکمی بر این مدعا است. اسلام در خصوصِ  محتوایِ  فکری بسیار ضعیف تر از زرتشتی است، اما با به اوج رساندنِ  جهاد و زورِ  شمشیر، و کشتارِ  مخالفان ، خود را غالب می‌‌کند. اگر موبدان با مسخِ  فرهنگِ  اصیلِ  ایران به جنگِ  مردم رفته بودند، اینان با شمشیرِ  برّان خود را تحمیل کرده و می‌‌کنند. در بهترین حالت، آخوند‌هایِ  سنی و بیشتر شیعه را باید نوعی متخصص در ترکیبِ  کاهِ  شریعتِ  خویش با فرهنگِ  اصیلِ  ایران دانست و نه‌ بیش از آن. روشِ  مسخ سازی این شیادان از نقطه قوتِ  فکریِ  بالایی‌ برخوردار نیست، بلکه این رعب و وحشت انگیزی و ارهاب و ترور است که وسیله اصلی‌ِ  آنان است. از پر نفوذ‌ترین محصولاتی که این جماعت با ترکیبِ  کاهِ  شریعتِ  خویش با فرهنگِ  اصیلِ  ایران بافته و پرداخته اند می‌‌توان به اینها اشاره کرد:

ترکیبِ  کاهِ  شریعتِ  حسین با بندهش (=اسطوره) سیاوش، و تولیدِ  داستانِ  کربلا، که هنوز که هنوز است یکی‌ از با نفوذ‌ترین کلاشی‌هایی‌ است که اینان ساخته اند. محتوایِ  داستانِ  سیاوش را از فرهنگِ  اصیلِ  ایران گرفته اند و آن را با کاهِ  حسینِ  قدرت خواه و کودتاچی مخلوط کرده اند. با این کار هم داستانِ  سیاوش را از محتوا خالی‌ کرده اند و هم حسین را به باورمندان حقنه کرده اند.

از دیگر فریبکاری‌هایِ  این جماعت می‌‌توان به تصاحبِ  مسجد‌ها اشاره کرد. این سنتِ  اسلام است که هرجا را که با زور و شمشیر تصاحب کرد، بر خرابه‌هایِ  اماکنِ  مقدسِ  مردمِ  شکست خورده بنایی‌ به اسمِ  مسجد بسازند، مثلِ  مسجدِ  استانبول، کعبه، مسجد الاقصی، و اکثرِ  امامزاده‌هایِ  ایران (که در اصل آتشکده بوده اند)، و یا تصاحبِ  آن مکانِ  مقدس و تغییرِ  کاربریِ  آن به مسجد. مثلا، در فرهنگِ  اصیلِ  ایران چشمه (در کوه ها) و قنات (در بیابان) بسیار مقدس بوده اند و مردم در مظهرِ  قنات آتشکده‌ای داشته اند، این آخوند‌ها این بنا‌ها را گرفته و آنها را به مسجد و امام زاده تغییرِ  کاربری داده اند.  اگر به کویرِ  ایران سری زده باشید می‌‌توانید این امر را به خوبی‌ با چشمانِ  خود ببینید، که مسجد‌ها در مظهرِ  قنات ساخته شده اند. برخی‌ از این قنات‌ها بیش از ۲ هزار سال قدمت دارند. قنات از این جهت مهم است که در فرهنگِ  اصیلِ  ایران فرهنگ همان قنات است، یعنی زندگی‌ بخش، هر انسانی‌ خود قناتی در درونِ  خویش دارد، یا چشمه‌ای زاینده است.

مصادره ی مفاهیمی چون روحانی و معنویت ، که ریشه‌ای بسیار ژرف در فرهنگِ  اصیلِ  ایران دارند ، از دیگر تبهکاری‌هایِ  این آخوند‌ها است. آنچه زمینی‌، زمانی‌ و سکولار بوده و به عنوانِ  معنویات شناخته می‌‌شده است را مسخ کرده و به تبهکاری‌هایِ  خود و شریعتِ  ضّدِ  زندگی‌‌شان نسبت می‌‌دهند.

««سگ» نماد مهر، جستجوگری و نگهبان «زندگی» است. اینستکه از نخست همراه و یار انسان بوده است. در ایران هزاره‌ها،  سگ و اسب و جغد، همواره نماد بینش و دیدن در تاریکی‌ها بوده‌اند.  پس از غلبه شریعت‌ خونریز اسلام است که سگ «نجس» و زشت می‌گردد چون با آنچه سگ نمایندگی می‌کرده، دشمنی می‌کرده‌اند. سگ با بوئیدن، پرسه‌زدن، وپارس‌کردن، می‌خواهد که با جستجو و شناخت، دشمن را بیابد تا از دوستش نگهبانی و پاسداری نماید.»۴

روشِ ترکیبِ کاهِ شریعتِ اسلام با فرهنگِ اصیلِ ایران، این ایده برایِ اولین بار در ۳۷ مطرح شده بود، توسطِ این آخوندها را شاید بتوان با یک نمونه روشن‌تر کرد. اسطوره همچون پازل از اجزا، واحد‌ها و المانهایِ خردتری تشکیل شده است. این امر در تصویر و نقاشی بخوبی قابلِ لمس است. حال یک روش برایِ مسخ سازیِ تصویرِ اولیه این است که بجایِ تلاش در تغییرِ تصویرِ اولیه، دست به جابجایی‌ِ هریک از المان‌ها زد، و در این بین چند پازلی هم خود به آن افزود. این امر با تغییرِ جزعی‌ و یا کلی‌ِ ریختِ هر المانِ خرد می‌‌تواند تکمیلتر شود. برایِ نمونه به داستانِ امامِ زمان توجه کنید. امام، غیبت، زمان، چاه و … المان‌هایِ این داستان هستند. در تصویرِ اولیه زمان نقشِ محوری در شکلدهی به اسطوره دارد. مفهومِ زمان که نقشِ زندگی‌ و جریانِ آن در حیاتِ هر انسانی‌ را بازی می‌‌کند امری به هم پیوسته بوده است، و نه‌ بریده. از این نظر زمان را می‌‌توان همسنگِ مفهومِ سکولاریتهِ مدرن قرار داد. زندگی‌ نیز در تاریکی و فراز و نشیب‌ و رویش و بالشِ مداوم است که بیشباهت به جوششِ آب از یک چشمه، یا چاه و یا قنات نیست. اصولا همه این‌ها با مسالهِ یافتنِ راهی‌ در تاریکی اینهمانی دارند، این مساله نخستِ زندگی‌ِ زمانی‌ (سکولار) است. که برایِ هر موجودِ زنده‌ای مجموعه‌ای از مقدس‌ترین امور بحساب می‌‌آیند. حال این المان‌هایِ اولیه را آخونِد شیعه گرفته است و با دست کاری در چیدمانِ آنها، امامِ زمانی‌ ساخته است که از چاه به آسمان رفته و ناپیدا شده است. می‌‌توان این را به این صورت معنی کرد که امکان و خواستِ زندگی‌ِ سکولار به ناکجا آباد تبعید شده است. و حقِ زندگی‌ِ زمانی‌ و این زمینی‌ از انسان سلب شده است.

ح: بازیگر (ناظرِ)  هشتم، سازندگانِ  اسلام‌هایِ  راستین و روحانی

« آخوندها متوجه شده اند که روشنفکران ژرفای فلسفی همه اصطلاحات مدرنی را که بکارمی برند و عَلم می کنند، نمیفهمند ، چون آنها را از ژرفای فرهنگی خود، تجربه نکرده اند. از این رو این اصطلاحات را با کاه شریعت، قاطی کرده و ازآن اسلامهای راستین طبق مد روز، می سازند و به خورد خود روشنفکران و مردم میدهند. اینست که ازمشروطه، شبه مشروطه ، ازدموکراسی، شبه دموکراسی، ازجمهوری، شبه جمهوری، ازآزادی ، شبه آزادی ، از مدرنیزاسیون ، شبه مدرنیزاسیون، از امپریالیسم، شبه امپریالیسم درمی آورند. » ۲۰

همکاریِ  کرسی‌هایِ  اسلام شناسی‌ِ  دانشگاه‌هایِ  مغرب زمین، مجاهدینِ  سرخورده ایران ، بخصوص پس از مصیبتِ  ۱۳۵۷ و فرصت طلبانی که بیش از مردم ایران به فکرِ  نجات و ماله کشی‌ به شریعتِ  دژخیمِ  اسلامی هستند، معجونی پدید آورده است به نامِ  روشنفکر ِ دینی. تجربه سهمگین و زجر آورِ  مردمِ  ایران از برقراریِ  حکومتِ  اسلام در ایران ، تلنگری سنگین به ریشه‌هایِ  اسلامیِ  افکارِ  آنان وارد ساخته است. این شتر – گاو – پلنگ‌هایِ  دینیِ  اسلامی (روشنفکرِ  دینی) دوباره ، و به کمکِ  استعمارِ  نوین که همیشه بر ضّدِ  مردمِ  ایران عمل کرده است ، بر آن شده اند تا چهره ی پلیدِ  شریعتِ  آدمکش را روحانی (!) و بزک کنند و دوباره به خوردِ  ملتِ  ایران دهند. آخوند‌هایِ  کرواتی و شیک و پیک، صادره از و دارایِ  کرسی‌هایِ  اسلام شناسی‌ در دانشگاه‌هایِ  مغرب زمین، در پی‌ِ  دسیسه‌ای دیگر هستند. شعار‌هایِ  الله اکبر و یا حسین میرحسین ، تنها از تنبانِ  این خبیث‌ها بیرون می‌‌آید. و تمام قد در برابرِ  شعارِ  مردمیِ  جنبشِ  سبزِ  ایران ، استقلال آزادی، جمهوریِ  ایرانی، ایستاده است. تمامیِ  امکاناتِ  رسانه‌ایِ  استعمارگران، بی‌‌بی‌سی، صدایِ  آمریکا، … در خدمتِ  این نابکاران است.

این فرهیختگانِ  اسلام شناس همچون اسلافِ  روحانی سازشان، گویِ  سبقت را از آخوند‌ها ربوده اند و مجهز به علمِ  مدرن، در پی‌ِ  ساختنِ  اسلامِ  راستینِ  دیگری هستند تا به کمکِ  آن جان و مالِ  مردمِ  ایران را دوباره غارت کنند. اینان را درزمره چهارمین اسلامِ  راستین ساز‌ها باید درنظر گرفت. کسانی‌ که در به قدرت رساندنِ  خمینی و برقراریِ  دستگاهِ  دژخیمی او در ابتدایِ  مصیبتِ  ۱۳۵۷ نقشِ  اساسی‌ داشته اند، با شکستِ  پروژه جمهوریِ  اسلامی، در پی‌ِ  بازسازیِ  افکارِ  پوسیده خود در شکل و قالبِ  مردم فریبِ  دیگری هستند. دم از آزادی و حقوقِ  بشر می‌‌زنند، اما بر گورِ  حسین می‌‌گریند و عیدِ  قربان را گرامی‌ می‌‌دارند. روزِ  قیامت را حقیقت می‌‌شمرند و الله را رحمان و روحانی می‌‌خوانند. روباهان، شغال‌ها و گرگانی هستند در جلدِ  گوسفند، با ساختاری مافیایی و دست در دستِ  پشتیبانانِ  استعمار گرشان.

خ: بازیگر (ناظرِ)  نهم، نظامیان

از همان ابتدایِ  کشفِ  فلز، نخست مس، بعد مفرغ و پس از آن آهن، مفاهیمِ  اسطوره‌ای آنها دچارِ  حمله و مسخ سازی شده است. تصویرِ  به هم پیوند دهنده و ممزوج کننده سنگ و فلز، دستخوشِ  دیگرگونیِ  بنیادی گردیده است. بجایِ  اینکه فلز در خدمتِ  رشد و توسعه ی فرهنگِ  بشر و حفاظت از جانِ  انسان‌ها قرار گیرد، از آن برایِ  ساخت و توسعه ی سلاح و ابزارِ  کشنده استفاده شده است. در زمینه اسطوره نیز این تغییرِ  کارکرد مسخ شده است. سنگِ  پیوند دهنده (سنگ = سگ = مهر و دوستی‌) وفلزِ  آلیاژ ساز به یکباره به غلاف و ساز و برگ و لباسِ  آهنین تبدیل می‌‌شوند، و انسان را در بر خود می‌‌گیرند. از درونِ  این تخمِ  فلزی قدرتِ  نابودگرِ  دیگری متولد می‌‌شود که در کنارِ  آخوند ، در ضربه زدن به فرهنگِ  انسانی‌ و مردمیِ  ایران، قرار می‌‌گیرد، و با به خدمت حکومتهایِ  محلی و قبیله ای درامدن، موجبِ  پارگیِ  اقوام و ملت‌ها از یکدیگر می‌‌شود. اکنون کشتن و کشته شدن برایِ  قوم و قبیله ارزش شده است !

ردّ این نحوه نگاه به حکومت تا جنونِ  کامل در زمانِ  ما ادامه دارد. زایشِ  چندین هزار کلاهکِ  هسته‌ای ، که برایِ  نابود کردن تمدن بشر برایِ  چندین بار کفایت می‌‌کند، از نتایجِ  این جنونِ  آهنین و فلزی است.

علاوه بر آن ارتش‌هایِ  محلی و مرز بندی‌هایِ  ملی‌ِ  مدرن که ریشه در تمدنِ  مغرب و نژاد پرستی‌ نیز دارد، موجبِ  چندین جنگِ  جهانی‌ و کشتارِ  میلیون‌ها نفر شده است.

در کشور‌هایِ  ضعیفتر، این ارتش‌های محلی، بیشتر در خدمتِ  استعمار گران قرار گرفته اند. و با دامن زدن به درگیری و جنگِ  داخلی‌، دربرابرِ  استقرارِ  حکومت‌هایِ  مردمی ایستاده اند. بودجه کلانِ  این ساز و برگ‌ها نیز بر گرده مردم سنگینی‌ کرده و بجای خدمت به رفعِ  درد و رنجِ  بشری صرفِ  جنگ‌هایِ  بیهوده و فرسایشی شده اند. جنگِ  ایران و عراق از جمله اینگونه نبرد‌هایِ  بیهوده است.

چنانچه ارتش و نیروهایِ  نظامی وظیفه‌ای بجز پاسداری از جانِ  انسان را به عهده بگیرند، در جهتِ  تخریبِ  فرهنگِ  مردمی راه خواهند پیمود. و نتنها به حلِ  مشکلِ  انسان کمک نمی‌‌کنند، بلکه به آنها خواهند افزود.

د: بازیگر (ناظرِ)  یازدهم، امپریالیسمِ  قرنِ  ۲۰ و ۲۱

« در داستان فریدون ، داد ، به معنای پخش کردن زمین است . اساسا مفهوم « داد » در تقسیم کردن زمین میان مردم در اجتماع ، پیدایش یافته است . ولی در این داستان به بخش زمین در داخل ده و شهر و … نمیپردازد ، بلکه داد ، گستره جهانی ( سراسر روی زمین ) پیدا میکند . در این داستان ، رابطه داد، یا قانون و حق و عدالت میان ملل و فرهنگها طرح میگردد . فریدون ، شاه همه جهان ( سراسر روی زمین ) است ، نه شاه ایران .  فریدون ، سراسر جهان را میان سه پسرش : سلم و تور و ایرج ، تقسیم میکند . سلم ، پسر بزرگنر است و ایرج ، پسر کهتر .  در فرهنگ زنخدائی ، حکومت ، همیشه به جوانترین فرزند میرسد . در فرهنگ نرخدائی ، حکومت به فرزند مهتر میرسد . همینکه ایرج که جوانترین فرزند است ، شاه ایران میشود ، نماد همین پیوند است که ایران  با این فرهنگ داشته است . البته  در دوره گذز از زنخدائی به نرخدائی ، اینکه حق حکومترانی، که بهره کهتر است یا مهتر ، پر از تنش و کشمکش بوده است . تقسیم سراسر روی زمین  میان سه برادر برپایه داد ، نخست این معنارا داشته است که سراسر روی زمین ، تا بع یک معیار داد ( قانون و حق و عدالت ) است . واین همان سر اندیشه حقوق بشر و حقوق بین الملل است . به عبارت دیگر ، جای خالی از قانون و حق و عدالت ، در سراسر جهان نیست . جائی در سراسر زمین نیست که بتوان بدون مواخذه ، کشت و چاپید و غارت کرد و غنیمت را ( عادلانه! ) میان خودیها تقسیم کرد . این بکلی برضد تقسیم جهان به دارالحرب و دار السلام در اسلامست . در همه جای جهان ، داد فریدونی بطور یکنواخت هست، که فقط بر پایه معیار « قداست جان همه » استوار است ، چون فریدون که اصل داد میشود ، کسیست که اصل دفاع از قداست جان است . پیکار او باضحاک ، مسئله دفاع از قداست جان است . در همه جا بطور یکنواخت ، از داد فریدونی – یعنی قانون و حق و عدالت – پُر است . سراسر کولونیالیسم غرب بر پایه همین فضای تهی از داد بود، که فراسوی خطی که در روی زمین کشیده شده بود ، وجود داشت . در روی زمین ، فراسوی این خط ، هیچکدام از کشورهای مقتدر اروپا ، خودرا تابع هیچ قانونی نمیدانستند . فراسوی این خط ، فضای خالی از داد بود . وپایه این خط کشی ، از اندیشه پاپ الکساندر ششم در چهارم ماه مای ۱۴۹۴در بیانیهاینتر  کأترا  دیوینأ برای تقسیم حق تبلیغ مسیحیت سرچشمه گرفته بود .  اینکه فریدون جهان را بر پایه یک معیار بخش میکند ، به معنای آنست که همه ملل ، تابع یک داد هستند . از این رو ایرانیان ملل دیگر را فریدونی یا فریدونیان مینامیدند .  روابط میان همه ملل و اقوام و گروهها ، یک داد است ، یک قانون و حق و عدالت است .  این اندیشه در تاریخ تحولات اندیشه‌های سیاسی و حقوقی ، یکی از بزرگترین شاهکارهای فرهنگ ایرانست که به مراتب ژرفتر و مردمی تر و گسترده تر از منشور کوروش میباشد . مطلبی که در آغاز داستان، نا گسترده میماند ، مفهوم « برادری همه ملل جهان » است  که به معنای « همبستگی ملل باهم » است . فریدون ، داد میکند ، یعنی زمین را بخش میکند، چون همه ملل از یک خانواده اند و این بخش کردن برای آنست که همه خانواده بشری در آشتی باهم زندگی کنند .  در ایرج ، این مفهوم « برادری »  با اصطلاح « مهر » معنا و مفهوم تازه پیدا میکند، و بسیار تعالی می یابد . مهر ، در فرهنگ ایران تنها محبت و عشق فرد به فرد نیست و معنای  محبت را در مسیحیت و عرفان و در فلسفه افلاطون را ندارد ، بلکه همچنان معنای « همبستگی میان اقوام و میان احزاب و میان طبقات و میان ملل و فرهنگها » را نیز دارد . در اثر این اختلاف معنا بود که افلاطون ، جامعه آرمانی خود را فقط بر پایه« داد» استوار میکند ، در حالیکه فرهنگ ایران ، جامعه آرمانی خود را بر پایه « مهر و داد » .» ۳۲ ، ۳۳

نوشته فوق به خودیِ خود گویاست. بحث تنها بر سرِ نحوه فرشگرد (تکامل) و یا فرگشتِ شیوه‌هایِ مختلفِ استعماری است، که با گسترشِ آگاهی‌ِ مردم پیچیده تر نیز شده اند. اما همیشه بر این اصلِ ساده استوار بوده اند که کدخدا را ببین و ده‌ را بچاپ. کشفِ روش‌هایِ این کدخدا دیدن و چاپیدن یکی‌ از دغدغه‌هایِ یک جامعهِ زنده است. به دو دلیل، نخست رهانیدنِ خود و سپس عدمِ بکار گیریِ آنها در قبالِ دیگران.

ذ: بازیگر (ناظرِ)  دوازدهم، سازندگانِ  مکتبِ  ایرانیِ  آخوندی

شکستِ آخوندها (!) در جریانِ تجربه مصیبتِ ۱۳۵۷ و سی‌ و چند سالِ پس از آن، آنها را واداشته تا به هر خس و خاشاکی دست اندازند، تا شاید چند صباحی بیشتر بر قدرت مانده و بچاپند. و با اینکار فرهنگِ ایرانیِ بیدار شده در ذهنِ ایرانیان را بلکه بتوانند منحرف کنند. از اینرو دست به کارِ اساسی‌ ! زده و جریانی جدید ، مکتب ایرانی۳۸ ، براه انداخته اند تا مجددا کاهِ شریعت و سیاستِ خود را با فرهنگِ ایرانی مخلوط کنند. احمدی‌نژاد و دار و دسته‌اش تدارکاتچی‌هایِ این نیتِ پلیدِ آخوندی هستند. که در این ۸ سال اثراتِ ویرانگرِ آن را مردمِ ایران به عینه درک کرده اند.

« اسلام میتواند صد شکلِ مختلف بخود بگیرد و در همه این شکل‌های مختلف همان اسلام میماند و ماهیتِ مشترکش را علیرغمِ همه این شکلهایِ متفاوتِ ظاهری نگاه میدارد. همانطور که کمونیسم تنها یک شکل در تحقق‌ ندارد. میتواند شکلهایِ مختلف داشته باشد و همه این اشکال، در همان ایده کمونیسم نهفته است. اینکه پیروانِ هر مذهبی‌ ادعا میکنند فقط این شکل و این مذهب از همه آن مذاهب و اشکال، صحیح و حقیقی‌ است و مابقی همه ناحق و کاذب میباشند، حرفیست که در مشاجراتِ داخلی‌ِ میانِ دستجاتِ کمونیستی یا مذاهبِ اسلامی موردِ استفاده قرار می‌گیرد. هر دسته ای، دستجات غیرِ خودش را انحرافی و گمراه و دروغزن می‌شمارد. این فکر، از اعتقاد به «حقیقتِ واحد» می‌‌آید. ولی‌ از لحاظِ تاریخی و واقعیت همه این دستجات و مذاهب در ایده اسلام یا در ایده کمونیسم نهفته اند. اینها تراش‌هایِ مختلفِ یک کریستال هستند. اسلامِ خلفایِ راشدین، اسلامِ علوی، اسلامِ اموی، اسلامِ عباسی، اسلامِ صفوی، اسلامِ فاطمی (مصر)، اسلامِ عثمانی، اسلامِ مغولها در هند، اسلامِ خمینی و حتا همین اسلامِ راستینِ مجاهدینِ خلق، همه مظاهرِ مختلفِ یک ایده اند، همه تراش‌های مختلفِ یک کریستال هستند و با همه مشاجراتِ میانِ خودشان، وجه اشتراکشان بیش از وجه اختلافشان میباشد. از شدتِ مبارزه میانِ دو دستهِ اسلامی (مثلا خمینی و مجاهدین) نبایستی نتیجه گرفت که اختلافشان خیلی‌ زیاد است. در تاریخِ عقاید و در تاریخِ اسلام و در تاریخِ کمونیسم بنگرید و ببینید که بر سرِ چه اختلافاتِ بسیار مختصر چه جنگها و خونریزیها و چه کینه‌ها راه میفتاده است. »۴۰

*****

این داستان سرِ دراز دارد  –  از تو به یک اشاره، از ما به سر دویدن

« بیرون آوردن حقیقت ، ازآنچه با ریختن هزاران ناپاکی وچرکی بر رویش، نهفته و پوشیده شده است ، نیازبه شکیبائی و دلیری در کاویدن دارد . چه بسا آنچه روی اینها ، ریخته شده است ، همان مقدسات ماست ، که ازما ، حق دست زدن به خود را گرفته اند . این رُستم ، درگوهرما، هست که باید با این دیوهای سپید، بجنگد ، تا بتوانیم توتیای چشم را ازسر پیداکنیم ، تا پرده مقدسات را، از روی حقیقتی که ، تبدیل به افسانه و اسطوره وجاهلیت ساخته شده ، ازهم پاره کنیم.

رستم ، در چاه تاریک درون هرایرانی ، افکنده و زندانی ساخته شده است ، و منتظرزندگی یافتن ازنو هست . رستم ، هرگزدرما نمی میرد . زندگی نوین درما ، آنگاه آغازمیشود ، که این رستم ما با رخشش، ازچاه وجود ما، بیرون آیند . رُستم ، هنگامی دوباره ازما زاده میشود ، که سیمـرغ دایـه ، یا « ارتـای خوشه » ، خدائی که خوشه آزادیست ، مـامـای ما بـشود۱

« تغییر ِشکل دادن به موم ، تغییری درخود ِ موم نمیدهد . گوهر ِ « شکل ناپذیرحقیقت»، سبب میشود که همه شکلهائی که به آن داده میشوند ، پوستهائی هستند، که به آسانی، ازحقیقت، جدائی پذیرند. حقیقت، آبیست که درریختن درکوزه ومشک وجام وسبو، به کوزه و مشک وجام وسبو، نمیکاهد . حقیقت را هرچه هم تحریف و مسخ وواژگونه بکنند، گوهرآن حقیقت، دراین مسخ ساخته ها وواژگونه شده ها ، به شیوه ای باقی میماند. شناخت حقیقت، همیشه ، « هنر ِ پاکسازی آن، ازآلودگیها و کژ وکـوله سازیها » ویا « هنر واگردانی، هنرواپـیـچـی، هنروا کـجـیـدن ، هنروا تابیدن » است.

فهم هرچیزی ، همانسان که « طبق فهم خود درآوردن مطلبی است » که درعمل، چیزی جزدستکاری کردن آن نیست ، همانسان نیز، روند زدودن سوءتفاهمات ( فهم دیگران ازآن مطلب ) است . فهمیدن ، یا دیدن ، یا خواندن ، هنراست . تا ما با هنرفهمیدن ، هنر دیدن ، هنرخواندن ، آشنا نشده ایم ، ازهمه چیزها « سوء تفاهم » داریم . هرفهمیدنی، کج کردن یک بینش، درراستای فهم خوداست . فهمیدن هراندیشه ای، کج شدن آن اندیشه دردرون ماست. روند ِ زدودن همیشگی سوءتفاهمات، برای رسیدن به توافق ، بنیادِ « جامعه تفاهمی » است . هـنـر ِ توافق اجتماعی ، در روند « همدیگر را فهمـیـدن، یا هَـمـفـهـمـی »، جانشین ایمان به یک شریعت ، یا « اعتقاد داشتن به یک آموزه وایدئولوژی » میگردد. » ۳

« یافتن و بسیج فرهنگ مردمی ایران، نیاز به خیره‌گشتن و خواندن انتقادی و کشف از نو واژه‌ها و مفاهیم دارد. با پرسش‌های از نو، ما راه‌ به دور انداختن معانی تحمیلی به واژه‌ها و مفاهیم که قدرت‌ورزان و دشمنان در زمان‌های طولانی کرده‌اند، می‌یابیم. نباید فراموش کرد که پیش از اسلام، میترائیان و سپس زرتشیتگری، دست به مسخ‌سازی و سرکوبی این فرهنگ مردمی زده‌اند. »۴

« اصل و  حقیقت چیزها ، که روانند و طبعا نمیتوان آنهارا تسخیر و تصرف کرد و بدام انداخت واسیر خود ساخت ، بنام « خرافـه » ، زشت و بدنام شده اند ، تا همه ، پشت به « اصل و حقیقت و جان چیزها » بکنند۷ « آنچه از بُن و گوهرو نهاد و فطرت ، میزاید و میتراود و میجوشد ، پاک است، ولی بزودی ، از تنفیذ اغراض و منافع شخصی و گروهی و طبقاتی …. آلوده و مخلوط میشود، و اصالتش را از دست میدهد. اگر درآغاز ناآگاهبودانه ، از بُن، جوشید ه است ، و پاک بوده است ، ولی با تنفیذ آگاهبودانه اغراض و منافع و خودخواهی گروهها وخانواده ها و اشخاص و اقوام …. ازآن « حق بنیادی و اصیل » ، ، قوانینی جعل و ساخته میشود، که همه آن حق بنیادی را تحریف میکنند ومسخ میسازند با این «چنگ واژگونه زدن یا مکرو تزویرو خدعه‌ها ، میکوشند که ، خواستها و منافع و اغراض خود را ، نهادی و بنیادی و گوهری و چهره‌ای و فطری بنامند و – بسازند – تا آنها را کارآ سازد . بدینسان ، کارجعل کردن ، جانشین فطرت ونهاد و گوهر میشود . فطرت ساختگی و جعلی ، جانشین فطرت و طبیعت و گوهر و بُن میگردد . روندِ « بنیادسازی» ، « فطری سازی» ، « نهادینه سازی » ، « اصلی سازی » ، همیشه در تاریخ درکار بوده است ، تا آنچه فطری و گوهری و نهادی نیست ، جانشین ، نهادی ، یا فطری یا اصل یا بُن بشود . اساسا واژه « دُشمنی ، که دوژ + منیک » ، باشد به معنای « اندیشیدن برای گول زدن و مکرورزیدن » هست، چون « دوژ» ، این معنا را هم دارد . پس دشمن، کسیست که میاندیشد ، چگونه دیگری را گول بزند و با مکر و خدعه ، اورا بیازارد ، و حق فطری اورا ، بنام حق فطری ، ازاو سلب کند . دشمن ، کسی است که « اندیشه‌ای ساختگی و جعلی » را جانشین « اندیشه گوهری و بُنی » میسازد . این کاریست که اسلام در تئوری فطرتش کرده است و اسلامهای راستین ، کارشان فقط همین « آشفته سازی » اذهان است . هر اندیشه پاکی را آلوده میکنند ومیگنداند و متعفن و آلوده میسازند . پس « بُن و گوهر و نهاد انسان» ، غیر ازآنچه از گذشته بنام «عُرف و عادت و رسوم و قوانین » آمده است ، میباشد . »۲۲

« بد بینی و نفرت  و دشمنی با فرهنگ ایران ، چند علت دارد . یا اینکه برپایه « اصالتی که امروزه به تاریخ، و آگاهبود تاریخی میدهند » ، ، میخواهند « فرهنگ ایران » را در لابلای تاریخ ایران ، بجویندو بیابند، و طبعا جزگلاویزی قدرتها ، چیزی نمی یابند .  دیگر آنکه با « مفاهیم و مقولات رایج »، به سراغ درک «اصطلاحات کهن» میروند، و نا آگانه این مفاهیم ومقولات رایج را ، چیره بر درک آن اصطلاحات کهن میسازند . مثلا ، « دروغ » ، معنای دیگری داشته است که ما امروزه ازآن داریم . مثلا « جُـفـت، که همان واژه یوغ ویوج و یوش » است ، ودرمعنا، اینهمانی با واژه های « سنگ وهمزاد» داشته، اصطلاح کلیدی فرهنگ ایران است ، و « اصل آفرینندگی را درجهان هستی ، درپیوند یابی باهم » بیان میکرده است. «آفرینش بطورکلی درسراسرجهان هستی که شامل خدایان هم میشود ، از« پـیـونـد »، سرچشمه میگیرد ، نه ازیک « الاه ِ خالق ».

میان « تاریخ ایران » و « فرهنگ ایران »، ورطه ای ژرف هست. میان تاریخ، که میدان گلاویری قدرتهای دینی و سیاسی و اجتماعی بوده است، و فرهنگ ایران که ازهمان آغاز، « ضد قدرت و قهرو تجاوزخواهی » بوده است ، نه تنها تنش فراوان ، بلکه تضاد همیشگیست . جامعه ایران، که سرچشمهِ « فرهنگِ ضد قهری» بوده است ، متضاد با همه حکومتها و قدرتهای حاکمه دینی بوده است و هنوز نیز هست.

همانطور که حافظ ، از پیکریابی های فرهنگ ایران است ، نه ابواسحاق متعصب و خونخوارکه شاه معاصرش هست ، یا همانطور که فردوسی ، ازپیکریابی های فرهنگ ایران است ، نه سلطان محمود متعصب، یا همانطور که مزدک وبزرگمهر، از پیکریابی های فرهنگ ایرانست ، نه شاهان ساسانی وموبدان زرتشتی ، این تضاد ، همیشه میان « تاریخ ایران »  و « فرهنگ ایران» بوده است . « فرهنگ » ، که نام « کاریز ِ دریای حقیقت (خدا )  به درون « هرانسانی» است ، گواه بر پیوند مستقیم هرانسانی با حقیقت است، که ایستادن رویاروی هرقدرت دینی و سیاسی را، حق مسلم هرفردی میداند . خردبهمنی ، یا به سخنی دیگر، خرد ضد خشم ( ضد قهرو تجاوزخواهی و غلبه خواهی و جان آزاری ) که بُن هرانسانی بوده است، بنیاد این فرهنگست که ازخود ِجامعه فرامیجوشد ، و درست ، درتاریخ ، آنچه که مانده ، چیزی جز قهرو خشونت و جان آزاری و خرد آزاری و قاهریت ( غلبه خواهی)، و بالاخره ، ضدیت با این اصالت انسان نیست.

بد بینی و نفرت و دشمنی با فرهنگ ایران، نیز ازآنجا میآید که ما « مفاهیم حاکم بر ذهن جامعه و رایج و متداول را » ، معیارومیزان پژوهشها قرارمیدهیم ، و با معانی این اصطلاحات ، به سراغ شناخت فرهنگ ایران میرویم و طبعا سراسر فرهنگ خود را ، بطور روشی( متدیک ) مسخ و تحریف میکنیم ، و آنرا، « علمی » هم میشماریم.

درگذشته ، با معیار قراردادن مفاهیم اسلامی ، به شاهنامه یا آثارحافظ ومولوی و عطارمی نگریستیم وبدینسان ، همه را مسخ و تحریف میکردیم ، و اکنون ، با معیار قرار دادن « مفاهیم زرتشتی » که دراین اواخر، با« فرهنگ ایران» اینهمانی داده میشود ، یا با مقولاتی که ازفلسفه آمریکا یا اروپا وام میکنیم ، فرهنگ خود را نظم وسامان میدهیم ، و بدینسان ، مسخ میکنیم ومی پنداریم که با دید علمی بدانها نگریسته ایم . یزدانشناسی ( الهیات ) زرتشتی، غیرازفرهنگ ایرانست . معانی که یزدانشناسی زرتشتی به این واژه ها و اصطلاحات میدهد ، معانی اصلی نیستند که فرهنگ ایران به این واژه ها میداده است . « بهمن » در الهیات زرتشتی ، با « بهمن » نه تنها باهم متفاوتند، بلکه باهم متضادند.  خرد، در الهیات زرتشتی ، با خرد در فرهنگ ایران ،دو پدیده متفاوتند .« ایزد » در الهیات زرتشتی ، با ایزد ( یزدان ) در فرهنگ ایران ، فرق کلی دارد . ایزد، درفرهنگ ایران « جشن سازومطرب و نی نواز» است.  همه جشن های ایران، جشن های زنخدائی- خرّمدینی بوده اند ، نه جشنهای زرتشتی ، ازاین رو، پذیرش این جشنها از زرتشتیان، با طرد معانی و محتویات اصیل این جشن ها همراه بوده است . نام بزرگترین خدای ایران ، «جشن ساز» میباشد . به عبارت دیگر، غایت زندگی درگیتی ، جشن است، که اینهمانی با مفهوم « جامعه گشوده » دارد . با شرکت کردن درجشنهای زندگی است که هرفردی ، عضو جامعه میگردد . به عبارت دیگر، جشن، جامعه میسازد ، نه ایمان به دینی ومسلکی و ایدئولوژی . این گرانیگاه فرهنگ ایران ، در الهیات زرتشتی ، نابود ساخته شده است.

ازسوی دیگر، معیارقراردادن اصطلاحات و مقولات روانکاوی و جامعه شناسی وانسان شناسی غرب ، منش ِ ویژه فرهنگ ایران را از بین میبرد . فرهنگ ایران ، ویژگیهای استثنائی و بی نظیرخود را داشته است ، و «این استثناء بودن ها» ست که « منش فرهنگ ایران » را مشخص میسازد. فشردن و چپاندن پدیده های فرهنگ ایران درمفاهیم و مقولات و اصطلاحات علوم انسانی غرب،که چیزی جزگسترش تفکر فلسفی هرکدام از آنها نیست ، بریدن و دور ریختن همین « استثنا بودن ها » است. » ۵

« « هــومـنـى » نه « انسان گرائى » نه « خليفه الله » ونـه «هومنيسم HUMANISM ».  نوزائى فرهنگ ايران ، و بسيج ساختن تصوير انسانش ، بايد در چهار جبهه گوناگون بجنگد : 1- در برابر تحريفات و سركوبى اسلام ٢- در برابر مسخسازى و تحريفات موبدان زرتشتى ٣- در جبهه » هومنسيم يونانى « كه در همه كتابهاى ترجمه شده از غرب ، نامرئى حاضرند ۴-با روشنفكران ايرانى ، كه« انسان گرائى» برايشان يك پديده بى ريشه ميباشد ، و برضد فرهنگ ايرانند. » ۶

« آیا خرد یک ایرانی ، حق ندارد فرهنگی را کشف کند که سه هزارسال  موبدان زرتشتی که نیای همین آخوندهای امروزه اند ،و خود زرتشت، آنرا تحریف کرده اند و سوخته اند و پوشانیده اند و به صلیب زده اند و مسخ کرده اند. و دانشمندان غرب، همین تحریفات را بنام علم در دانشنامه ها، باز به خورد ما میدهند و مارا ازنوزائی و باززائی بازمیدارند ! آیا خرد ایرانی ، حق ندارد فرهنگی را که ازژرفای دل ایرانیان تراویده و نامش سیمرغ وهما وعنقا وسمندر بوده است و سراسر ادبیات ما ازآن انباشته است ( و دراین ادبیات بندرت نامی از هـُرمزو اهورامزدا برده میشود ) ، برضد این تحریفات درمتون زرتشتی بازیابد. این الهیات زرتشتی که فرهنگ والای سیمرغی را نابودساخته ، علت العلل همه تباهیهای روزگارماست و این درست پاسخ به این شعرفردوسی است:

که گیتی به آغاز، چون داشتند
که ایدر به ما خواربگزاشتند
»۱۹

« جامعه ایران به مدد چنین روشنفکرانی ۲۸ [۳۴] سال است که در یک سیکل بسته گذشته نگری گرفتار مانده است. هنر نیروهای سیاسی و روشنفکران جامعه در خارج و داخل کشور فقط صرف تحليل، تفسير و توجیه وقایع گذشته شده است نه پیدا کردن راهی برای بیرون آمدن از این سيكل بسته : شکست ، تحلیل و تفسیر شکست جنبش‌های اجتماعی گذشته مردم ایران. … اثر بخش نبودن چنین تحلیل‌ها و تلاشهای روشنفکران را در تکرار اشتباهات گذشتگان توسط نسل‌های بعدی شاهد هستیم.

در هیچیک از جنبش‌های ۱۵۰ ساله اخیر ایران ، مردم ایران به عنوان نیروی تعیین کننده در محاسبات و سياست هاي نيروهاي سياسي مطرح نبوده اند و همیشه به عنوان نيروي تابع و سیاهی لشکر نیروهای طرفدار کسب قدرت عمل کرده اند و به همين دليل بلافاصله پس از شکست به دنبال زندگی نباتی خود رفته اند و روشنفکران جامعه نیز به درون گرایی وصوفی گری گراییده اند.

علت شكست جنبش هاي سياسي ، اجتماعي مردم ايران در ۱۵۰ سال گذشته: 

۱ – الگو برداري مكانيكي و دنباله روي از مدل هاي مختلف انقلابات در كشورهاي ديگر (انقلاب فرانسه ، انقلاب روسيه ، انقلاب كوبا ، انقلاب چين ،‌ آلباني و … ) توسط نيروهاي سياسي فعال در آن مقطع (‌نيروها چپ ). نسلي كه در سال ۵۷ وارد عرصه فعاليت هاي سياسي شده بود در متابعت از رهبران سياسي خود آنقدر كه راجع به منشويك‌ها ،‌ كائوتسكي مرتد، ‌نارودنيك‌ها و تاريخ انقلاب روسيه و چين و … مي دانست ، در باره پايگاه ارتجاع در كشور خود آگاهي تاريخي نداشت.

۲ – عدم آشنايي نيروهاي سياسي و روشنفكران جامعه با تاريخ و فرهنگ كهن و اصيل ايران زمين ( فرهنگ سيمرغي ) . فرهنگي كه هزاران سال توسط دكانداران دين اعم از موبدان زرتشتي و آخوندهاي اسلامي در راستاي قدرت سلاطين مسخ و تحريف شده است.

۳ – تفكرات حاكم بر نيروهاي مذهبي مخالف سلطنت در رابطه با جستجوي مدل ايده آل حكومت از طريق بازگشت به بنياد هاي اسلام راستين در مخالفت با طيف روشنفكران چپ و لاييك . (مدرس ، شريعتي ،‌مجاهدين خلق،‌ مهندس بازرگان و سحابي و … )

۴ – عدم اعتقاد و باور به مردم به عنوان نيروي تعيين كننده تغيير و تحولات اجتماعي و در مقابل باور و اعتقاد به حمايت‌ها و تضادهاي كشورهاي خارجي ( همچون آمريكا ، شوروي و انگليس ) در پيروزي تغيير و تحولات اجتماعي ايران.

۵ – ساختار اقتصادي عقب افتاده اقتصادي كشور بنا به علل تاريخي ( استعمار و نو استعمار)

عدم آشنايي روشنفكران و مردم با تاريخ و فرهنگ كهن و اصيل ايراني ( فرهنگ سيمرغي ) و سر انديشه هاي انقلابي آن بيشترين و موثر ترين نقش را در شكست جنبش هاي ۱۵۰ سال اخير ايفا كرده است.» ۲۱

……………………………………….

منابع:

۱ – منوچهر جمالی، خـوشــه‌ای از تـُخـمـه هـای آزادی ، « پیدایشِ  مفهوم آزادی درفرهنگ ایران » ، تضادِ  گـوهریِ « همه حکومـتها درایـران » با « فـرهـنگِ ایـران » و چرا حکومت درایران ، همیشه فرهنگ ایران را مسخ وتحریف میکند ؟ ، بر گرفته از وبگاهِ  منوچهرِ  جمالی ، بخشِ  زال زر و مـا ، مسائل کنونی ما ، مسائل هزاره‌های ایرانست .

۲ – منوچهر جمالی ، «آگاهبودِ تاریخی» … حقیقت و علم، دانشهای مسخ شده اند ، برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر، بخشِ  چاشنی‌‌های اندیشه.

۳ – منوچهرِ جمالی ، « داسـتـان » ، چـیـسـت ؟ ، برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر، بخشِ  خردِ  سرپیچ.

۴ – رضا ایرانی، چرا «سگ» نماد مهر، زشت ساخته شده است؟ ، برگرفته از وبگاهِ  ارتایِ  خوشه (سیمرغ)، نوشته شده در: ۰۲/۱۲/۲۰۱۱ .

۵ – منوچهرِ جمالی، درفرهنگ ایران « خدا»،«اصلِ گیتی» هست ،نه خالقِ گیتی. آوردن سکولاریته به ایران، مانند آوردن زیره به کرمانست. ، متنِ  سخنرانیِ  جمالی، برگرفته از وبگاهِ  فرهنگشهر.

۶ – منوچهرِ جمالی ، « هــومـنـى » ، نه « انسان گرائى » نه « خليفه الله » و نـه «هومنيسم HUMANISM» ، مقاله‌ای از کتابِ  : شهـرخــرد بـجاى شهـر ايمان ، برگرفته از وبگاهِ  فرهنگشهر، بخشِ  گـنـج بـاد آورد .

۷ – منوچهرِ جمالی، معنایِ « جـان »، درغـزلـیـات مولوی و رابطه‌اش با فرهنگ سیمرغی ، از وبگاهِ  فرهنگشهر ، عرفانِ  سکولارِ  ایران.

۸ – منوچهر جمالی ، هر« ضد فرهنگی» ، خود را بنام « فرهنگ» میفروشد ، برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر، بخشِ  چاشنی‌‌های اندیشه.

۹ – منوچهرِ  جمالی، عـقـل تـابـع ، عـصـای کــورانـست ، برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر، بخشِ  چاشنی‌‌های اندیشه.

۱۰ – منوچهرِ  جمالی،  اعتماد به آنهائی که حرف خوب میزنند  ، برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر، بخشِ  چاشنی‌‌های اندیشه.

11 – The Incredible Human Journey: Season 1, Episode 1, Out of Africa  (10 May 2009), TV Episode  –  60 min  –  Documentary, Director: David Stewart,  Writer: Michael J. Mosley (series originated), Stars:  Alice Roberts, Kyle Brown and Raj Ramesar.

۱۲ – مصطفی کریمی‌، جزیره‌ای به بزرگی بریتانیا در اعماق خلیج فارس مدفون است ، برگرفته از وبگاهِ  مطالعاتیِ  خلیجِ  فارس، ۱۳۹۱/۰۴/۲۳.

13 – Dan Vergano, Archeologist: Persian Gulf sites hint at prehistoric people, from Science Fair, 2010-12-09, originaly from USA Today.

14 – Jeffrey I. Rose. New Light on Human Prehistory in the Arabo-Persian Gulf Oasis. Current Anthropology, 2010; 51: 6 DOI: 10.1086/657397.

۱۵ – جلال الدین آشتیانی ، گفتگوی فرامرز دادرس با جلال الدین آشتیانی ، برگرفته از وبگاهِ  فرهنگِ  ایران، ۰۷ – شهریور – ۱۳۸۶.

۱۶ – رضا مرادی غیاث آبادی، درآمدی بر شکل‌گیری مناسبات مدنی جوامع باستان و غلبه سلطه‌گری, برگرفته از وبگاهِ  پژوهش‌هایِ  ایرانی، ۰۶ – اسفند – ۱۳۸۹.

۱۷ – منوچهرِ  آرین، گاهشماریِ  آغازِ  هزاره برّه، برگرفته از وبگاهِ  جامِ  جمشید، ۲۶ – ۱ – ۱۲۷۷۳ هزاره برّه، یا ۲۶ – ۱ – ۱۳۸۳ هجریِ  خورشیدی، یا ۱۴ – ۴ – ۲۰۰۴ میلادی.

18 – Ebrahim Soufiyani, The Lost Key, Publisher: AuthorHouseUK (October 31, 2012) , ISBN-10: 147723926X , ISBN-13: 978-1477239261.

۱۹ – منوچهرِ  جمالی، آیا خرد ایرانی ، حق ندارد فرهنگی را که ازژرفای دل ایرانیان تراویده … کشف کند [؟] ، برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر، بخشِ  چاشنی‌‌های اندیشه.

۲۰ – منوچهر جمالی ، آخوندها، روشنفکران، اصطلاحات مدرن و اسلامهای راستین ، برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر، بخشِ  چاشنی‌‌های اندیشه.

۲۱ – پیروز شریف ، از نگرش گذشته نگر روشنفكران ايران تا ضرورت هاي امروز جنبش دمكراسي خواهي ايران ، برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر، ۱۳۸۵ ، ۰۲-۰۲-۲۰۰۷ .

۲۲ – منوچهرِ  جمالی ، فرهنگ ایران وحقوق بشر, برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر ، بخشِ مولوی و شاهِ  پریان و پریزاده.

۲۳ – منوچهر جمالی ، از نـقـشـانـدیـشـی ، ۷ دسامبر ۲۰۰۶، برگرفته از وبگاه فرهنگشهر، بازنشر شده در کورمالی با عنوانِ  : کورمالی کردن در تاریکی (۳) – «آگاهی نیمروزی» ؟ در برابر «کورمالی در سحر و سپیده دم و پگاه و بامداد و نیمروز و غروب و سرشب و نیمه شب و خوابگاه» ؟ ، ۲۴ دسامبر ۲۰۱۲.

24 – Blombos Cave, from Wikipedia, the free encyclopedia,  page was last modified on 7 November 2012.

25 – Jiroft Civilization, from wikimapia.

26 – Sumerian, from weblog of ancient scripts, Lawrence Lo.

27 – Elamite, from weblog of ancient scripts, Lawrence Lo.

28 – Timeline for ancient scripts, from weblog of ancient scripts, Lawrence Lo.

۲۹ – منوچهر جمالی، گامى از اسطوره بسوى فلسفه، ديالكتيك خيال وخرد، مقاله‌ای از کتابِ  خرد شاد،  انتشاراتِ  کورمالی، شابک ۱۸۹۹۱۶۷۹۶x، برگرفته از فرهنگشهر، بخشِ  گنجِ  بادآورد. بازنشر شده در کورمالی، ۰۱ ، ژانویه ، ۲۰۱۳.

30 – History of Africa , from Wikipedia, the free encyclopedia, page was last modified on 17 December 2012. Part: Prehistory, Sections: Paleolithic, Emergence of agriculture, Metallurgy.

۳۱ – سیمرغِ  گسترده پر، هیچیک از نوشته‌هایِ سیمرغِ گسترده پر نبایستی دستمایه‌ای برایِ کینه توزی و دشمنی با دیگر فرهنگ‌ها قرار گیرند ، کورمالی، ۱۳ دسامبر ۲۰۱۲.

۳۲ – منوچهر جمالی، تراژدی مهر و داد یا تراژدی ایرج و فریدون ، برگرفته از فرهنگشهر، کتابِ : جمهوریِ ایرانی یا چگونه ملت سیمرغ می‌‌شود،  ۱ ، ۲.

۳۳ – سخنرانیِ منوچهرِ جمالی درباره جمهوریِ ایرانی، شماره ۲۳، برگرفته از فرهنگشهر. جمهوری ایرانی ، برضد تاریخ شاهان ایران ولی پیآیند فرهنگ اصیل ایرانست که خرد بهمنی را که خرد شاد اداره کننده گیتی است، درهمه انسانها پخش شده میداند . داد، پخش حاکمیت برپایه خردیست که درفطرت همه ملت، پخش است. ما وارث تاریخ قدرتمندان ایران نیستیم . ما سرچشمه فرهنگ ایرانیم. آیا کوروش تاریخی درفرهنگ ایران مهمتراست یا ایرج داستانی ؟

۳۴ – منوچهر جمالی، بخشی از کتابِ  از همه و از هیچ ، برگِ ۴۲، شرکتِ انتشاراتِ پارس، آمریکا، ۱۹۸۴، برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر، بخشِ کتابها. بازنشر شده در کورمالی، تحتِ عنوانِ نفرت از قدرت، ۲۱ – ۰۲ – ۲۰۱۳.

۳۵ – گفتگوی فرشید پژاوند و منوچهر جمالی، نقل از فرشید در برگه‌ فیسبوکِ اندیشه‌هایی‌ از فرهنگِ ایران، ۲۷ سپتامبر ۲۰۱۲، باز نشر شده به دستِ یک‌نفر با عنوانِ ریشه ی پدیده ی دموکراسی در ایران، ۲۲ – ۰۲ -۲۰۱۳.

۳۶ – بهرام بیضایی، استوره در کارهای بهرام بیضایی, سخنرانی در دوم دسامبر ۲۰۱۲ ، دانشگاه UCLA، لس‌آنجلس آمریکا. بازنشر شده در کورمالی، اینجا را ببینید و سخنرانی را بشنوید.

۳۷ – سیمرغ گسترده پر،‌ ای مردمِ ایران … ! خود را به دستِ خود به هلاکت نیافکنید !، کورمالی، ۲۶ نوامبر ۲۰۱۲.

۳۸ – اخبارِ روز، ارتجاع علیه ارتجاع ! ، آتش تازه‌ای که اسفندیار رحیم مشایی به پا کرد ، آدينه  ۱۵ مرداد ۱٣٨۹ –  ۶ اوت ۲۰۱۰ .

۳۹ – منوچهرجمالی ، محـور(وَردَنهِ) زندگی درجهان هستی – « بـِهـی » ، مقاله‌ای از کتابِ خرد، سـرمـایـه فلـسفـی ایـران ، جلد ۷ ، برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر ، بخشِ مقالاتِ تازه، ۲۰-۰۲-۱۳۹۰.

۴۰ – منوچهرِ جمالی، مقاله نخست از کتابِ آزادی، حقِ انتقادِ از اسلام است ، انتشاراتِ کورمالی، لندن، ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۸، با عنوانِ ضرورتِ تاریخیِ رژیمِ اسلامیِ خمینی، برگِ ۵، برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر، بخشِ کتابها، ۱۸ نوامبرِ ۱۹۸۱ . بازوبنویسی / تایپ شده در کورمالی.

*****

نوشته‌هایِ مرتبط:

خرد ، سرمایه فلسفی ایران – جلد سوّم – جـمهـوری ایـرانی


خرد ، سرمایه فلسفی ایران

خرد ، شهرساز ، وشهرآراست

« جلد سوّم »

جـمهـوری ایـرانی

منوچهرجمالی

ISBN 1 899167 08 0, KURMALI PRESS LONDON, JANUARY 2010

« خــرد ِگـُسـتـاخ »

  • چگونه با گستاخی ، درفرهنگ ایران « مهـر»، بر« ایمان »، اولوّیت یافت
  • درفرهنگ ایران ، حکومت وجامعه برپـایـه ِ «اولویت مهربرایمان » ، بنا میشود

جان ِ خرد افروز ِانسان فراسوی ُکفروایمانست

  • درفرهنگ ایران (دردین مردمی) فطرتِ انسان، فراسوی کفروایمانست
  • در« دین مردمی » آتش جان ، که خود را درخرد هرانسانی میافروزد اولویت برهرگونه « ایمانی = کفروایمان » دارد

درجمهوری ایرانی هرانسانی، مرجع هست

  • انسان ِفراخ وگستاخ وفرّخ یا انسان ِمرجع=انسانِ خودافروز=فرّخ
  • چگونه خدایان ِروشنی زندگی را درهمین گیتی، دوزخ میسازند
  • دوزخ،باز داشتن ِهسته ِزندگی(اخو) از«مرجع شدن= خودافروزشدن»هست
  • چراخدا ئیکه روشنائی به انسان وام میهد، وجود انسان را ، دوزخ میسازد؟

جمهوری ایرانی برپـایـه انسان ِگستاخ وفرّخ وفراخ وطـردِ انسان ِهبوطی وکـنود ومطیع

  • درفرهنگ ایران طبیعت انسان، گستاخ وفرّخ وفراخست

جمهوری ایرانی بـرتـصـویـرِ « انـسـان ِ کـلـیـدی » بـنیـاد میشود

  • انسان، کلیدِهمه بندها ست

درجمهوری ایرانی زندگی ، عـاریـتی نیست

  • « خرد » درفرهنگ ایران ننگ ازروشنی ِعاریتی دارد
  • ولی « الله » ، جهانی واجتماعی خلق میکند که همه چیزش، عاریتی است زندگی وعقل وروشنی وبینش انسان، همه،عاریتی است
  • انسان، دراسلام ، چون وجودی عاریتی است ، حق به خودش و بینش ازخودش وشادی ازخودش ندارد
  • ودراین اجتماع ،آنکه، به حدِ کمال ، روشنی وبینش ِعاریتی دارد مرجع ِاجتماع وحکومت میگردد

گـُستـاخـی یا اعـتماد ، به «جان وخرد ِ خود» درتحولات زمان ( روزگار)

  • از خدای ِزمان وزندگی ( رام ) درایران تا صاحب الزمان ، و اعتماد به او ومحوِاعتمادازخود(زشت شدن گستاخی)

جمهـوری ایـرانی و عـوام ِ سـکـولار !

  • روستائی احمق وشهری عاقل عــوام وبینش ِزمانی- حسی(سکولار)
  • هنگامی « خرد، برپایه حواس انسان» میاندیشد ، به « بینش زمانی، یا سکولار،یا  اَوامی » میرسد
  • چرا« بینش زمانی» را که « بینش حسّی » باشد به «عوام ، یا به روستائیان ودهقانان » نسبت دادند؟
  • زرتشتیان به خرّمدینان، اوامیگان(عوامی) میگفتند
  • با تحقیر« عـوام » ،« خرد انسان »، تحقیرمیشد که از« بینشهای حسی –زمانی، یا سکولار » پیدایش می یابد
  • حاشا که خلق، کار برای خدا کنند تعظیم مصحف( قران) ، ازپی ِنقش طلاکنند این جامه حریرکه مخصوص کعبه است پوشند اگر به دیـر،     به او اقتدا کنند مصحف ( قران) به زیرپای گذارند ازغرور دستارعقل ، ازسر جبریل ، واکنند صائب

جمهوری ایرانی و مسئله « امام زمان »

  • «امام زمان» و«سکولاریته» پشت وروی ِ یک سکه
  • اصطلاحات گوناگون درفرهنگ ایران برای «سکولار»
  • سکولار=  زمانی ، زمانیان سکولار= اَوامی ، اَوامیگان ( عامی ، عوامی ) سکولار= سپنجی
  • درایران ، زرتشتیان( بهـدیـنان) برضدِ « خرّمدینان ِسکولار» بودند

جمهـوری ایـرانی و« مسـئله ضحاک »

  • ضحاک ، وجود ِجاندوستی که برای دست یافتن ِبه قدرت،جان آزار شد
  • چگونه خدا،اهریمن میشود ؟
  • چگونه« خوبی » ، دگردیسی به« بدی» می یابد ؟
  • چگونه مِهر، خـَشم (قهرودرشتی وتهدید) میشود؟
  • چگونه زندگی( ژی) ، ضد زندگی ( اژی، اژدها) میشود؟
  • چگونه «حکومتِ مهر» تبدیل به«حکومت قهروتهدید» میشود؟
  • چراهرقدرتی،خودرا«فراسوی تغییر» قرارمیدهد؟

افسانهِ مهر و واقعیتِ شـمشیر اسـطورهِ مهر و عِـلم ِشمشیر « دین ِمردمی »

  • چگونه فرهنگ ایران ، « سیاست» را، « جهان آرائی » میکند؟
  • ایرج ، نخستین شاه ایران ، که نماد « آرمان حکومت ایرانی» است یک تنه وبی سلاح وسپاه ، رویاروی سپاه کینه خواه ومسلح میایستد

چرا رنگ ســبـز ناگهان آتشفشانی ازاندیشه های مردمی را برانگیخت ؟

  • با « جمهوری ایرانی » فرهنگ ایرانی ، جانشین ِ« شریعت اسلامی» میشود
  • «ایرانی»، فرهنگِ جهانی ِمردمیست نه « ناسیونالیسم »
  • چگونه مسئله سکولاریته ، سه هزارسال پیش ، درایران طرح شد وچه فاجعه بزرگی را درایران به وجود آورد ؟

مقاومت وسرپیچی ِملت برشالودهِ خـردش

  • « چرا ، کاوه ، همه ملت میباشد ؟ »
  • این خرد انسانست که حقانیت به سرپیچی ازهرقدرتی را میدهد .
  • سرپیچی ازقدرت ، برپایه مشروعیت دینی، نابود سازنده ِ اصالت خرد درانسانست.

جنبش ِ « همیشه ازنـو، سـبزشـوی »

خود جوشی و به هم جوشی

  • دربه هم جوشی ، جامعه ، خود جوش میشود وروشنی (=بینش ) ، ازخود ِجامعه میجوشد وجامعه ، خودش ، راه ِ خودش را میگشاید ودرمی یابد که نیازی به رهبری ندارد
  • « بازگشت مرجعیت وحاکمیت، به خود ِ جامعه » در« خود جوشی »

درجمهوری ایرانی انسان، « حق ، هست »

  • آزادی ، پیدایش ِ« حق » ازانسان و زدودن « تکلیف » ازاوست
  • درفرهنگ ایران حق، چگونه ازانسان، پیدایش مییابد

فرهنگ ایران بنیاد گذار« دین مردمی »

  • خرد بهمنی ، درهرانسانی ، واکنشی، رفتارنمیکند ، بلکه خودش، سرچشمه ِ نیکی میشود
  • انسان، ساخته واکنشها یش نیست بلکه از«آزادی درابتکاراتش»، پیدایش می یابد

« دیـن ِ مـردمـی » « هومانیسم ِایرانی »

  • فرهنگ ایران بنیادگذارِ« دین ِمردمی »است
  • « نباشد به جز مردمی ، دین ما »

جمهوری ایرانی، برشالوده ِخرد ِهنگام انـدیـش

  • خردِ هنگام اندیش ،خردِ خودجـوش است که برضد « خردِ پیشدان » میباشد

خاموشی و هـنگام

  • هنگام ،دهانهِ آتشفشان ِسیمرغ ِآزادی
  • هنگام ِازسرسبزوتازه شدن یافرشگرد
  • چرا « فیروزه » نشان پیروزی وفرشگرداست ؟

شهـر ِخُـرّم یا جمهوری

  • Res-publica
  • Ram = Publica
  • خُرّم ( hu-ram)، به معنای جامعه ایست که شادی وبینش، ازخردِبهمنی همه مردم، پیدایش یافته است
  • جشن دموکراسی درایران = جشن خرّم
  • « رَم » به معنای « همگانی وعموم ِمردم =  publica»  است
  • خرّم یا «هو+رم»، به معنایِ«  publica-res » جمهوری هست

جمهوری ایرانی برپایه « خردِ شاد ِ انسان »

  • باازهم جداساختن خردازشادی حکومتِ انسان بـرانسان ازبین برده میشود
  • چوشادی بکاهد ، بکاهد روان خرد گردد اندرمیان ، ناتوان فردوسی

جمهوری ایرانی برشالودهِ « خـرد شـاد»

  • خـردِ شاد ، خـردِ نیرومند هست
  • خرد ِ خود جوش درانسان، بُن حکومت
  • خردی که ازآن شادی وروشنی میجوشد
  • خرد ِخود جوش انسان، یا « آسن خرد »
  • بهمن، که « شهرایـزد- خرد » است هم معمار ِشهر(شهرساز) و هم موءسس حکومت( شهرآرا) هست پس : خردبهمنی درهرانسانی هم اجتماعسازوهم« شهرآرا»هست

جمهوری ایرانی بر چگونه بینشی ازانسان پیدایش می یابد ؟ شناخت « هنگام » درتاریخ

  • برترین شناخت ، شناخت دگرگونه شدنیهاست
  • برترین شناخت ، شناخت ِ چیزهائیست که تغییرمی یابند
  • هرزمانی، هنگام تحول دادن گذشه به آینده است

حقوق بشروسکولاریته وآزادی فردی وجمهوریت را میتوان برتصویرانسان درفرهنگ ایران به دست آورد

  • اندیشیدن با خندیدن آغاز میشود
  • هستی یافتن ِدرگیتی، خندیدنست
  • پیوندِ شناخت وشادی درگوهرانسان

نوشته‌هایِ مرتبط:

در ۲۰۰ سالِ گذشته، آخوند‌ها همواره در رختخوابِ ایرانیان حضور بهم رسانده اند !


نیک‌ اگر بنگرید و چنانچه به دنبالِ  شکستِ  حرکتهایِ  آزادی خواهانِ  ایران در ۲۰۰ سالِ  گذشته باشید، هیچ دشمنی را موفق تر از آخوند‌هایِ  شیعه ایران نمی‌‌یابید. آنان که به دنبالِ  علتِ  دیگری می‌‌گردند، وقتشان را تلف کرده و می‌‌کنند. به این موارد بنگرید، همیشه دستِ  آخوند را چه در ظاهر و چه پشتِ  پرده در کار می‌‌یابید.

کشتارِ  بابیان و بهاییان، جنبشِ  تنباکو، کشتنِ  میرزا آقاخانِ  کرمانی، امیر کبیر، مشروطه، ملی‌ شدنِ  نفت، کودتایِ  ۲۸ مرداد و مصدق، انقلابِ  ایران، … .

در همه اینها آخوند‌ها حضورِ  فعّال و چشمگیری داشته و دارند. نیروهایِ  خارجی‌ هم از این پاشنه آشیلِ  مردمِ  ایران و سردرگمیِ  آنها در تمایزِ  اسلام و ایران نهایتِ  بهره برداری را نموده اند. دشمنِ  واقعی‌ِ  مردمِ  ایران آخوند‌ها هستند و بس. آخوند‌ها بنا بر آنچه فرهنگِ  ایران می‌‌گوید، نمونه بارزِ  چنگِ  وارونه هستند. جمالی در خصوصِ  دشمن و چنگِ  وارونه زدن او نوشته‌ای نغز دارد.

» آنچه از بُن و گوهرو نهاد و فطرت ، میزاید و میتراود و میجوشد ، پاک است، ولی بزودی ، از تنفیذ اغراض و منافع شخصی و گروهی و طبقاتی …. آلوده و مخلوط میشود، و اصالتش را از دست میدهد. اگر درآغاز ناآگاهبودانه ، از بُن، جوشید ه است ، و پاک بوده است ، ولی با تنفیذ آگاهبودانه اغراض و منافع و خودخواهی گروهها وخانواده ها و اشخاص و اقوام …. ازآن « حق بنیادی و اصیل » ، ، قوانینی جعل و ساخته میشود، که همه آن حق بنیادی را تحریف میکنند ومسخ میسازند با این «چنگ واژگونه زدن یا مکرو تزویرو خدعه‌ها ، میکوشند که ، خواستها و منافع و اغراض خود را ، نهادی و بنیادی و گوهری و چهره‌ای و فطری بنامند و – بسازند – تا آنها را کارآ سازد . بدینسان ، کارجعل کردن ، جانشین فطرت ونهاد و گوهر میشود . فطرت ساختگی و جعلی ، جانشین فطرت و طبیعت و گوهر و بُن میگردد . روندِ « بنیادسازی» ، « فطری سازی» ، « نهادینه سازی » ، « اصلی سازی » ، همیشه در تاریخ درکار بوده است ، تا آنچه فطری و گوهری و نهادی نیست ، جانشین ، نهادی ، یا فطری یا اصل یا بُن بشود . اساسا واژه « دُشمنی ، که دوژ + منیک » ، باشد به معنای « اندیشیدن برای گول زدن و مکرورزیدن » هست، چون « دوژ» ، این معنا را هم دارد . پس دشمن، کسیست که میاندیشد ، چگونه دیگری را گول بزند و با مکر و خدعه ، اورا بیازارد ، و حق فطری اورا ، بنام حق فطری ، ازاو سلب کند . دشمن ، کسی است که « اندیشه‌ای ساختگی و جعلی » را جانشین « اندیشه گوهری و بُنی » میسازد . این کاریست که اسلام در تئوری فطرتش کرده است و اسلامهای راستین ، کارشان فقط همین « آشفته سازی » اذهان است . هر اندیشه پاکی را آلوده میکنند ومیگنداند و متعفن و آلوده میسازند . پس « بُن و گوهر و نهاد انسان» ، غیر ازآنچه از گذشته بنام «عُرف و عادت و رسوم و قوانین » آمده است ، میباشد .» ۱

جایی‌ روشنفکرانِ  ایران می‌‌بایست از این خوابِ  خرگوشی برخیزند، و ریشه همه شر را به چالش بگیرند. نحوه نگرشِ  آنها به آخوند در حدِ  آخوندِ  ۲ زاری است، و از آخوند بیشتر از آن را به جدّ نمی‌‌گیرند. ریشه بدبختیِ  ما این است. آخوند قویتر از اینها است. این ساده اندیشی‌ است که یک عدّه‌ای فکر کنند، چون آخوند‌ها به اسلام می‌‌پردازند، احمق هم هستند ! به هیچ وجه چنین نیست. آنها بسیار زیرکتر از روشنفکرانِ  ایرانی هستند. مردم و روشنفکرانِ  ایرانی، با و به هرچه می‌‌خواهند بیندیشند، ولی‌ باید از راه دادنِ  آخوند‌ها ، چه خوب و چه بد، در رختخوابِ  خود جلوگیری کنند. این آخوند‌ها از هر قماشی میتوانند، باشند، مسیحی‌، یهودی، زرتشتی، سنّی، شیعه، … . دیگر خامِ  این دشمنان نباید شد ، وگرنه‌ با چنگِ  وارونه زدن دوباره پشتِ  ما را به خاک میمالند.

منابع:

۱ –  منوچهرِ  جمالی ، فرهنگ ایران وحقوق بشر, برگرفته از وبگاهِ  جمالی: فرهنگشهر ، بخشِ مولوی و شاهِ  پریان و پریزاده.

نوشته‌هایِ مرتبط:

دین از دیدگاه فردوسی چیست؟


خیلی مهم است که ما این را بدانیم !!!!
فردوسی بزرگ میگوید که همه این پیغمبرها بر ضد دین هستند. چرا؟
چون میخواهند آنچه همه را به هم میپیوندد را از هم پاره سازند. همه ادیان ضد دین حقیقی هستند ولی هر کدام گوشه ای از دین را در دست دارند و فقط در تلاش برای پاره کردن آن از کل دین سرگرم می باشند. کرباس در این اشعار فردوسی همان دین است.
دگر آنک دیدی ز کرباس نغز … گرفته و را چار پاکیزه مغز
چنان چارسو از پی پاس را … کشیدند زانگونه کرپاس را
نه کرباس نغز از کشیدن درید  … نه آمد ستوه آنک او را کشید
میگوید اینها به ستوه نیامدند. این پیامبران دائماً این کرباس را میکشند.
تو کرباس را دین یزدان شناس … کشنده چهار آیدت از بهر پاس
البته اینجا میگوید که تو این کرباس را دین بشناس. آن چهار کشنده (پیغرمبران) فقط بهر پاس داشتن مذهب خود هستند که دین حقیقی را دارند از هم میدرّند، پاره میکنند. همانطوریکه پاره کردند و اینهمه جنگ بر پا کردند.
یکی دین دهقان آتش‌پرست … که بر واژ برسم بگیرد بدست
میدانید که برسم همان چوبی است که زرتشتیها بر دست میگرفتند و برای مالیات جمع کردن به این خانه و آن خانه میرفتند.
دگر دین موسی که خوانی جهود … که گوید جز آن را نشاید ستود
دگر دین یونانی آن پارسا … که داد آورد در دل پادشا
چهارم ز تازی یکی دین پاک … سر هوشمندان برآرد ز خاک
نکته تیز فردوسی را ببینید: میگوید تازی یا مسلمانها سر هشمندان و یا اندیشمندان را در خاک میکند. خیلی مهم است که ما این را بدانیم.
همی برکشند دین از آن، آن از این … شوند آن زمان دشمن از بهر دین
هیچ عارفی با این چنین روشی دم از پیوند دیالتیک دینهای تاریخی و دین حقیقی که از تصرف پذیری امتناع میورزد، نزده است.
براستی بر روی این سراندیشه بُزرگ فردوسی میشود شالوده یک فلسفه بُزرگ دینی را نهاد. بر روی یک چنین فکری میتوان شالوده یک حکومت فراسوی ادیان و عقاید گذاشت. این معنی سکولاریته است، نه آن کتابهای ترجمه شده سکولاریته غربی.
هنوز در میان ما ایرانیان این فکر حتی پذیرفته نشده است تا چه رسد به آنکه گسترده و پرورده شود. این درد ماست. درد ما این است که نمیدانیم چه داریم و نمیدانیم که چه کسی هستیم.
چون نیک بنگرید درد دنیای امروز ما نیز همین است. هر دین موجودی گوشه ای از دین حقیقی را چسبیده و فقط در اندیشه بلعیدن آن است. هر دین امروزه در پی محروم ساختن دیگران در شراکت بودن آن میباشد، از این رو در تلاش برای پاره کردن و بریدن دین حقیقی هستند.
چون نیک بنگرید در دین حقیقی نیروی پیوند دهنده ای است که علارغم همه این تلاشها پاره نمیشود.
بزرگی و عظمت فردوسی در بی طرفی و جهانبینی اوست. او حتی دین ایرانی را که دین زرتشتی باشد در همین تلاش و راستا میبیند. شما ببینید که فردوسی چه مرد بُزرگی بوده است.
هزار سال پیش مردی زندگی می کرد که چنین اندیشه بُزرگی را گفته است و امروزه هنوز متفکران ما حتی آن را نفهمیده اند. نتیجه اینکه واقعاً چه اندیشه های پریشان و بیمار و زهرآگینی در ما نفوذ و رسوخ کرده است که سخن روشن و زلال آین بزرگ مرد را درنمی یابیم.
فردوسی وقتی که پادشاهی را از دین جدا نمیداند گفتگو از چنین دین بُزرگی میکند. فردوسی از دین ارتائیان حکایت میکند، فردوسی از دین خرمدینان حکایت میکند که دنیا را به هم پیوند میداد. این ایده و اندیشه تنها محدود به مرزهای جغرافیایی ایران نبود.

فرشید پژاوند – اندیشه هایی از فرهنگ ایران

نوشته‌هایِ مرتبط:

عاشورای ِسیمرغی را به «حسین»، نسبت داده اند !


.

«عاشورا = آشورا = آشوری = آسوری = سوری

.

چهارشنبه سوری = جشن رستاخیز سیمرغ در نوروز

.

جامعه های سیمرغی،

سوری، آسوری، آشوری

خوانده می شدند. این جامعه ها، رستاخیز یا از سرسبز و تازه شدن همیشگی زندگی در گیتی را می خواستند»

منوچهرجمالی

.

برایِ  درکِ  ماندگاریِ  عاشورا، نیاز به بازبینیِ  نقش و یافتنِ  مسخ سازی‌هایِ  تراژدی/جشن (مرگ/زندگی‌) (سوگ/سوگ !)  در فرهنگِ  ایران داریم.

.

«چرا درسوگ سیامک ، همه طبیعت جامه فیروزه میپوشند ؟
خدای ایران، جان خودش را نثارمیکند
تا جان انسانها ، ازگزند رهائی یابند

… درفرهنگ ایران ، این خداهست که برای قداست جان و نگاهداشتن جان ازگزند ، خودش را فدا میکند . این داستان در دوره چیرگی یزدانشناسی زرتشتی و ورود تصویر اهریمن که درپیش نبود ، تغییر داده میشود،تا با اندیشه زرتشت سازگارساخته شود . اندیشه اصلی این بوده است که سیامک ، برغم کشته شدن ( خاکسترشدن ) خودش از خاکسترش برمیخیزد . این همان « فرشکرد » است . کسی حق کین توزی و انتقام گیری ندارد . ولی با پیدایش تصویر اهریمن به شکل « اصل شرّ » ، بایستی با او جنگید و ازاو کین گرفت .  اینست که در روایت اصلی ، همه طبیعت ، جامه پیروزه رنگ می پوشند . این نخستین سوگ درشاهنامه است . سوگ ، برای ما معنای ماتم دارد . ولی « سوگ = سوک » هم به معنای « خوشه گندم وجو » و هم به معنای « شعله آتش » است . با غرس کردن تخم های گندم  درخاک ، تخم می وخشد ( نمومیکند= شعله وزبانه میکشد ) . اینست که « سوک = سوگ » ، پیکریابی همان « فرشکرد » است . هر تخمی که به خاک سپرده میشود ، نمی میرد ، بلکه  کاشته میشود وازسرخواهد بالید و شعله خواهد کشید . واژه « سوختن » درعرفان ، ازهمین ریشه است . وقتی سپاه کیومرث خبر کشته شدن سیامک را میشنوند :

سپه سربسر زاروگریان شدند
برآن «آتش سوگ» بریان شدند
خروشی برآمد زلشگر بزار
کشیدند صف ، بر درشهریار
همه جامه ها کرده پیروزه رنگ
دوچشمان پرازخون ورخ، باده رنگ
دد و مرغ ونخجیر، گشته گروه
برفتند ویله کنان ، سوی کوه

البته تخم سیمرغ ( ارتای خوشه ) درهمه جانها هست،وبا آزردن هرجانی ، همه آزرده میشوند،وهمه چون همجانند، همدردند و همه باهم،علیه « آزار وستم » برمیخزند . درد و اندوه هرجانی ( ارتا ئی ) ، درد واندوه ، خوشه جانها ، جانان ( ارتای خوشه ) است . اینست که همه باهم  برمیخیزند تاستم وآزار را باز دارند . پیوند پدیده ِ « سوگواری باهم  » با « خیزش باهم برضد ستم وآزار» در تاریخ ایران ، همیشه باقی ماند،و هنوز نیز همه ستمکاران وقدرتمندان ، ازبرگذاری « سوگ » ، « باهم به سوگ ر نجدیده ای نشستن » میترسند  ، چون این ماتم ، بدنبال خود قیام را میآورد . درقیام  مردم ، آن ستمدیده ، زنده میشود . با منع این سوگ ، درد ، دست بدست میشود و هرگز درجامعه فراموش نمیشود ، تا روزی تحول به قیامی می یابد تا زندگی را گزند ناپذیر سازد . این فرشگرد ، ازنو تازه وسبزشوی زندگیست .  اینست که سیمرغ ( پیروز= فیروز) ، پیروز میشود .»

منوچهرجمالی

.

«حقیقت ، زبانه کشیدن ِآتش ، از گوهر ِانسانست

درفرهنگ ایران، خود، تخم آتش یا گوهرآتش ( فطرت انسان=آتش)  است و هنگامیکه بیفرو زد وشعله بکشد و به آسمان بیازد ، آنگاه «حقیقت ازگوهریا فطرت ِخود او» می بالد . « راستی» که «حقیقت» باشد ، شعله وتابش آتش است . خودی انسان باید زبانه بکشد و به فرازبیازد (فرا + آختن ) تا حقیقت وراستی بشود . فرهنگ ایران، تصویر دیگری از« آتش وقد برافراختن آن » دارد که محمد از« ابلیس ِ آتش گوهر» داشت . درست سربرافراختن آتش ازگوهرانسان ( خود ) ، راستی یا حقیقت بود . به عبارت دیگر، خدا ازفطرت انسان ، شعله ( الو= ال+ لاو= مهرسیمرغ ، درتبری ال- پر، بال زنخدای زایمان، سیمرغ ) میکشد .خدا شعله ایست که ازانسان، می تابد . خدا، شعله گرم یا تابش=taapishn از آتش جان است .خداشعله وگرمائی هست که ازفطرت وطبیعت انسان، میتابد و برافروخته میشود .

برای آنکه تا اندازه ای روشن شود که فرهنگ ایران، چه تصویری از« آتش» داشته است ، به آتشی که در داستان ویس ورامین برای سوگند خوردن به آن برپا میکنند تا حقیقت گفته شود ، نگاهی کوتاه می اندازیم . واژه سوگند ، دراوستا saokenta میباشد واساسا به معنای « شعله ور» میباشد ، چون saoka به معنای « شعله » هست و معنای دیگر saoka ، فرشته رویش هست . چون واژه « سوگ » درزبان فارسی که دراصل  به معنای خوشه گندم هست همان واژه « سوک = شعله » است . سوگواری هم به معنای غرس کردن تخم در زمین برای فراروئیدن یا شعله ورشدن ازنوبوده است و معنای مثبت وجشن  داشته است . موسم کِشتن تخم ، موسم جشن بوده است. ازاین روآئین سوگواری درایران ، به معنای عزاداری وماتم نبوده است ، بلکه « جشن برافروخته شدن ازنو همان گوهر» بوده است . نخستین سوگواری درشاهنامه برای سیامک ، نخستین خیزش یا قیام  سراسرطبیعت برضد اهریمن است ، وازاین روهست که دراین سوگواری ، همه جامه سبز میپوشند ( همه جامه ها کرده پیروزه رنگ ) . دراثرآنکه تخم با حبه آتش، اینهمانی داده میشد ،« وخشیدن» ، هم به معای روئیدن ونموکردن وهم به معنای شعله ورشدن وزبانه کشیدن بود . ارتا ، هم خوشه است ( ارتای خوشه ) وهم « کانون یا منقل آتش » ، یا به عبارت دیگر، حبه آتش ( xvarg=xvar) همان تخم ( xva) هست. رویش تخم وفروزش یا تابش آتش، هردو باهم نماد روند آفرینش، نماد راستی وحقیقت هستند . اینست شعله ورشدن آتش ، بیان روند آفرینش وپیدایش حقیقت یا گوهروفطرت بوده است .

زمیدان، آتش سوزان برآمد
که با گردون گردان، همبرآمد
چوزرین گنبدی برچرخ یازان
شده لرزان و ، زرّش ، پاک ریزان
بسان دلبری ، درلعل وملحم
گرازان وخروشان، مست وخرم
زچهره ، نور درگیتی فگنده
زنورش، باز تاریکی رمنده

اینکه چرا ایرانیان  پیش آتش ، سوگند میخوردند ، به این اندیشه بنیادی باز میگردد که ارتا که نخستین عنصرانسان باشد، تخم ، ارتای خوشه ( ارتا خوشت = ارتاواهیشت) است و ارتا ، هم « خوشه » وهم « کانون یا مجمرآتش » میباشد . هرتخمی ، اینهمانی با حبه یا اخگر( خوارگ ) آتش دارد . به عبارت دیگر درهر تخمی (axv = xva ) ، باد یا هوا ( asu=fraan praana=) هست که اصل آتش فروزیست . پس« ارتا خوشت«، با « وای= باد نیکو یا هوا  یا فرنبغ » ، اینهمانی می یابد . خوشه ، شعله آتش است . ازتن زنخدای ایران ( آذر) که دراستوانه کوچک ، درنزدیک کرمان یافته شده است ، نه خوشه میروید ( آذر= روز۹ ) و این خوشه ها همه به شکل شعله اند . دراصطلاح « انسان ، تخم آتش است » ، هم « تخم » هست وهم « آتش » هست . روئیدن و افروختن باهم اینهمانی دارند . چنانچه درپیش آمد ، واژه « وخشیدن » ، هم به معنای « روئیدن ونموکردن » است وهم به معنای « زبانه کشیدن وشعله ورشدن ودرخشیدن وروشن شدن » است . ازاینروهست که دربندهش، فطرت انسان از « سبزی وروشنی آسمان » میباشد، چون آسمان ، نقش خوشه درخت را داشت. اینکه دربندهش میآید که تخم انسان ، از « روشنی وسبزی آسمان » آفریده شد ، به این تصویربنیادی برمیگردد .»

منوچهرجمالی

.

نوشته‌هایِ مرتبط:

زال زر یا زرتشت یا خرافات موبدان


«زال زر یا زرتشت یا خرق خرافات سه هزاره موبدان زرتشتی که سراسرتاریخ و فرهنگ ایران را آلوده ومسخ و آشفته ساخته اند، و براین پایه ،« ایرانشناسی » بوجود آمده است، که کم وبیش، درهمان اندیشه ها،درجا میزنند، وراه به نوزائی ( رنسانس) ایران را بکلی بسته اند

زال زر ، انسان را « انـدازه ومیـزان هـمـه چـیـزهـا » مـیـدانـد .زرتشت ، بُـن ِ « اندازه و میزان بودن انسان » را درفرهنگ ایران ، ازبیخ میکند

فلسفه (= اشوزوشت= دوستِ اشه یا urt) ،که « اندیشیدن بنیادی » است با « اندازه بودن انسان »، آغازمیشود

بسیاری میانگارند که نزدیکی و آشنائی با اثری بزرگ ، یا با مردی بزرگ ، یا با اندیشه و آموزه ای بزرگ ، ویا بالاخره با گذشه ای بزرگ .. ، آنها را بزرگ خواهد کرد . ولی داستان آن روباه ( درمثنوی مولوی ) را فراموش میکنند که ، روباه از نزدیکی به شتر، و گره زدن دمب خود ، به شتربزرگ جثه ، نه تنها ، بزرگ نشد ، بلکه گرفتارعذاب بیشتر از حقارت خود نیز گردید ، وازدمبِ « بزرگی و اصالت » ، سربه نشیب ِ خِـفـّت وخواری فرو انداخته ، وازآن پس، آویخته میان آسمان و زمین شد . این ، نه تنها مسئله کسانی هست که خودرا به فرهنگ غرب و بزرگان غرب وجنبشهای غرب گره میزنند ، تا دراین پیوند دهی دُمها ، بزرگ شوند ، بلکه ، مسئله کسانی نیز هست که بوئی از « بزرگی فرهنگ ایران » برده اند ، وبا خـرد سترونشان، به مطالعات ِ فرهنگ ایران، پرداخته اند ، تا خود را بزرگ سازند .
چنین خـُردمنشانی، درمطالعاتشان (که هرچه بیشترمیخوانند ازنیروی اندیشیدنشان وآفریدنشان ، بیشتر میکاهد ) ، در بزرگان و اندیشه های گذشته ، خـُردی گوهر ِ خود، ونازائی خودشان را می یابند ، و آن را بنام « بزرگی » میستایند . چنین خـُردمنشانی درژرفای نارسیدنی گذشته و بزرگیش، اندیشه های سطحی و بی مایه خودرا می یابند ، و آن را بنام علم وپژوهش وفکر ، میستایند . چنین تارچشمانی، درحقایق گذشته ، نمیتوانند جزافسانه و خرافه و بدویـّت ببینند . چنین گذشته پرستانی ، در پرداختن به گذشته و بزرگیش ، « جعل کنندگان آن بزرگیها را درگذشته ، یا افسانه سازان ازحقایق دیروز و پریروز » را ، نمی توانند ببینند ، تا ازآنان سر بپیچند ، بلکه به آن دروغ پردازان مقدس ، یاری هم میدهند ، وپشتیبان دروغ و باطل هزاره ها ، و« پایدارسازنده دروغ و باطل در آینده » میگردند.

آنکه مطالعات گذشته را میکند ، و چشم آینده نگرو اندیشه آفریننده و تازه ندارد ، برغم نفس کشیدن ، خودش ، جزو مردگان بشمارمیرود ، وخودش را ، تخمه سوخته ای میسازد که نسیم هیچ بهاری ، آنرا رویا وشکوفا نمیسازد . چنین خـُردمنشان و سطحی اندیشانی ، در پرداختن به گذشته و گذشتگان ، نه تنها درگذشته ، هیچگاه ، نمیتوانند « تخم های رستاخیزنده و نوشونده » را بجویند و بیابــنـد وبرویانند ، بلکه ازجوانان ، سرمایه آینده سازی را نیز به یغما می برند، و امید یک ملت را به فرشگردی تازه ، پایمال میکنند .

********************

فرهنگ ، « گوهر رنگین کمانی » دارد . چیزهائی که باهم درهنگام پیدایششان در تضادند، هنگامی« فرهنگ » میشوند ، که ازاضداد ، تحول به « گوناگونی و رنگارنگی دریک طیف به هم پیوسته » بیابند . فرهنگ، نیروی آفریننده و دیگر گونه سازنده ایست که از« اضـداد» ، « گوناگونی رنگین کمان » را پدید میآورد . نوابغ ایران ، رنگین کمان فرهنگ ایران هستند، وهمه آنها ، پیوندهای نامرئی ، دراین رنگین کمان، باهم دارند . زال زر و زرتشت و کوروش و مـانی ومـزدک و سـعـدی و حـافـظ و فـردوسی و نـظـامی و عـطـارومـولـوی ، درپیوند باهم ، این « رنگین کمان آرش » ، یا « رنگین کمان بهمن ، خرد بنیادی وآفریننده ایران » هستند.

« آنچه » این رنگارنگی و گوناگونیهارا را به هم می پیوندد ، هرچند که درواقع ، نادیدنی و ناگرفتنی است ، ولی بیان گستره ِ سرشار ِضمیرنهفته ومعمائی ایرانی است، که در فرهنگش میجوشد ، و هرفردی، باید برای درک غنای خودش ، این فرهنگ را ، درگمان زنیها وکورمالیها ، همیشه ازنو بجوید و بیابد. تضادی که زرتشت و زال زر، در هنگام پیدایششان باهم داشتند ، درپایان، تحول به گوناگونی دراین رنگین کمان می یابد، و به هم می پیوندد . کشف فرهنگ ایران ، در برتری دادن یکی ازاین نوابغ بردیگری ، رفتن به بیراهه ، ومغشوش ساختن وفقیرساختن فرهنگ ایرانست . کشف فرهنگ ایران در درک آنها درتضاد نخستینشان ، وسپس تحولشان به گوناگونی دریک طیف ورنگین کمان ، همیشه ازنو، ممکن میگردد . درک آنها درتضاد، پاره کردن انها ازهمدیگربرای روشن کردن است ، ولی آنچه درآغاز، به شکل تضاد، چشمگیرمیشود، پس ازگذشت زمانی، شکل گوناگونی و رنگارنگی درطیف میگیرد، و« پارگی معرفت » ، تبدیل به « پیوستگی فرهنگی » میگردد . اندیشیدن فلسفی ، تحول دادن اندیشه هائیست که هرچند درآغاز، به تضاد ، کاسته ، و درضدیت آنها را ازهم پاره ساخته ، به اندیشه های طیفی است که باهم پیوند می یابند.»

از زنده یاد پهلوان منوچهرِ جمالی

نوشته‌هایِ  مرتبط:

دشمن کیست؟


دشمن کسیست که جان و خردِ انسانها و یا بطور کلی‌ جان و خرد را آزار میدهد،
دشمن کسیست که ناجوانمردی می‌‌کند،

دشمن کسیست که چنگِ وارونه می‌‌زند، یعنی در ظاهر خود را خوب جلوه میدهد ولی‌ در پنهان مکر و حیله و خدعه می‌‌کند،

دشمن کسیست که یا در درون یا در بیرونِ از خود ناهماهنگ است یا شده است،

دشمن کسیست که در یک یا چند جهت از اندازه خارج شده است،

دشمن کسیست که پیوندِ مهریِ انسانها را پاره می‌‌کند، یعنی دروغ میزند،

دشمن کسیست که پیمان شکن است،

دشمن کسیست که …

دشمن کسیست که خردش خفته است،

در فرهنگِ ایران دشمنی هم اندازه دارد،

«دشمنی کردن ، درفرهنگ ایران نیز، حد دارد .

سـرتاپای دشمن ، شرّ نیست .

با دشمن ، درهمه سوها، جنگیده نمیشود .

دشمن را ازهمه سو، زشت نمیکند وبدنام نمیسازد .

مفهوم « اهریمن »، که مخلوق ایزدشناسیِ زرتشتی است ، ربطی به فرهنگِ اصیل ایران ندارد .

حتا همان اهریمن در متون زرتشتی نیز، « مثل اعلای استوارماندن در پیمان خود تا به حد نیستی خود» هست . او، پیمان خود را به بهای نابودشدن همیشگی می پذیرد .

برای اهریمن در متون زرتشتی ،استوارماندن درپیمان ، ارزشی برتر از غلبه وپیروزی دارد .

این چنین مفهومی از دشمنی، ازارزشهای بزرگ فرهنگ ایرانست .

درمورد عرب نیزباید این فرهنگ متعالی را رعایت کرد .»

منوچهرجمالی