مسئله جان (۱) – « تفکر ایرانی را نمیتوان از سوگ ، جدا ساخت »


« تفکر ایرانی ، پاد اندیش است. دو قطب متضاد در این تفکر ، از سوئی در تنش با همدیگر ، و از سوئی آمیزنده بهمند. و سوگواری ، تراوش مستقیم این شیوه تفکر است. سوگ با درد و رنج و اندوه ، تفاوت دارد. سوگ ، ویژه گوهری پاد اندیشی‌ است. زندگانی‌ جمشید ، سوگ آور است. در حینی که جمشید قهرمانیست که بر ضد هرگونه دردی در زندگانی‌ انسانها بر میخیزد و همه دردها را در جهان انسانی‌ میزداید (جمشید بر پایه عملی‌ که از انسان سرچشمه می‌گیرد ، شهر یا جهان ایده آلی خود را که جمکرد نامیده میشود ، می‌‌آفریند. بدینسان گفته میشود که انسان میتواند با خواست و خرد خود ، جهانی‌ تازه ،طبق ایده آلهای انسانی‌ ‌اش بسازد. جمشید ، پهلوانیست که جهانی‌ نو برپایه خرد و خواست انسان ، یعنی بر پایه عمل خود انسان بنا می‌کند) ، ولی‌ همین عمل او برای بی‌ درد سازی انسان بر پایه خرد و خواست انسانی‌ ، با یک جنبش ضدی گوهری ، کار دارد. بدون آنکه او بخواهد ، اوج روند رشد خرد و خواست در انسان ، فردیت میباشد ، که پیامدش پاره شدن از مردم و جهان است. اوج خرد و خواست ، اوج فردیت هم هست ، و اوج فردیت ، غربت و آوارگی و تبعید و گمشدگی می‌‌آورد. با عملی‌ که از خرد و خواست او سرچشمه می‌گیرد تا درد انسانها را بزداید و اوج مردمی را واقعیت ببخشد ، پارگی انسان ، « روی میدهد » که هدف او نبوده است و بر ضد هدف اوست ، ولی‌ پیامد ضروری همان عمل او بوده است ، در این رویداد ، دردی هست که بزرگترین درد‌ها هست.

تلاش خرد و خواست انسانی‌ برای بی‌ درد سازی زندگی‌ (برای بهتر زیستن ، برای شاد و جوان زیستن ، برای پیروزی بر طبیعت) که یک عمل انسانیست و از انسان سرچشمه می‌گیرد ، متلازم با یک رویداد است که او با عملش و خردش و خواستش نمیتواند در آن تغییری بدهد. رویداد ، سرنوشت است و تابع خدای زمان میباشد. جمشید ، همه مردم را از درد میرهاند ولی‌ خود ، گرفتار بزرگترین دردها میگردد که نتیجه مستقیم همان عمل اوست. در این عمل (که از او سرچشمه می‌گیرد) رویدادی نیز هست که او نمیشناسد و بر ضد آن عملست. عملی‌ انسانی‌ که نفی همه درد‌ها را می‌کند ، خود به دردی تازه به شکل یک رویداد می‌کشد. این سوگ انسانیست. پهلوان ، انسانیست که خود را محور و مرکز جهان و تاریخ و جامعه میداند. انسانیست که فقط روی پای خودش میایستد. و این پهلوان ، که یقین از عملش دارد که جوشیده از خواست و خرد خودش هست ، ناگهان دچار نتیجه‌ای از همان عملش میشود که برایش نامفهوم و خیره کننده و بر ضد خواستش هست ، و روی همین علت ، سوگ دارد.

در کنار پهلوان حماسی که رستم باشد ، پهلوانی قرار دارد که پرورده اوست و نامش سیاوش هست. رستم ، پهلوانیست که در صحنه‌های گوناگون (در صحنه هائی نیز مانند سیاوش ، در همین اضداد سوگی قرار می‌گیرد) ، پهلوان خالص حماسیست. بر عمل خود پشت می‌کند. او مرد عملست. عمل او در بستر رویداد و سرنوشت و زمان قرار ندارد. زمان ، در عمل او دست نمی‌‌اندازد. فقط در جنگ با سهراب و جنگ با اسفندیار است که عمل او آمیخته با سرنوشت و زمان میگردد. عمل او ، در این موارد ، رویداد هم هست. در آنچه می‌کند ، چیزیست که او نخواسته و بر ضد خواست خود می‌کند. برای پهلوان ، درک اینکه عمل او تابع زمانست ، سوگ آور است ، چون نفی پهلوانی او را می‌کند. یقین او را به خودش نابود میسازد. عملی‌ که از یقین او به خود برخاسته ، نفی خود او را می‌کند. او با دشمنی که زمان نام دارد ، روبروست که نمیتواند با او پیکار کند ، ولی‌ هیچگاه از عمل خود ، دست نمی‌‌کشد و علیرغم زمان ، عمل خود را پی‌ می‌کند.

در کنار رستم ، سیاوشی قرار دارد که طبق ایده آل پهلوانی رستم ، پرورده شده ، ولی‌ در سراسر زندگانی‌ او ، هر عمل او ، همیشه رویداد و سرنوشت هم هست. هر عملی‌ از او ، بر ضد خواست و خرد او ، رویدادی از سرنوشت میشود. این پهلوان سوگی است. سیاوش هم مانند جمشید ، شهر ایده آلی انسانی‌ را در فراز کوه ، در اثنای هجرت و تبعید خود در اوج درد‌های گوناگونش ، بر پایه خرد و خواست خود میسازد. علیرغم رویداد سرنوشتی ، خود ، چشمه عملست. سیاوشگرد ، همانند جمکرد ، یک شهر و مدنیّت اوجی انسانیست. پهلوان ، علیرغم زمان و سرنوشت ، یقین به عمل خود دارد [.] سیاوش علیرغم همه رویداد‌ها و درد‌ها ، جهانی‌ تازه و بدون درد میسازد. و همین عملش که آفرینش شهری نمونه و نوین برای انسان باشد (که تجسم ایده آل انسانست) به نیستی‌ نهائی او می‌کشد.

اوج آفرینش ، با سوگ همراهست. چون این سوگ که ریشه ژرف در فلسفه زندگانی‌ ایرانی دارد و چهره‌ای ضروری و ذاتی از شیوه تفکر ایرانیست ، با آمدن اسلام ، از بین نرفت ، بلکه ایرانیان اندیشیدند که سوگ سیاوشی ، سوگ جمشیدی ، سوگ رستمی را در قالبهای اسلامی گویا سازند.

از سوگ سیاوشی ، علیرغم آنکه تفکر اسلامی و عرب امکان پذیرش این پاد اندیشی‌ را نداشت ، سوگ حسینی را ساختند. البته در اثر فقدان اصطلاحات و قالبهائی که برای بیان این کشش و تنش اضدادی لازمست (و در اسطوره‌های ایرانی وجود داشت و در تفکر اسلامی و عرب نبود + از سوی دیگر باید به یاد آورد که اوستا هم ، دید برای پدیده سوگ ندارد و علیرغم موجودیت این تفکر در ملت و فرهنگ ایران ، آنرا نادیده می‌گیرد) ، بسیاری از جنبه‌های عالی‌ سوگ سیاوشی از بین رفت ، چون امکان عبارت پذیری نداشت. مقوله « پهلوان » یک دنیا با مقوله « شهید » فاصله دارد. « پهلوان سوگی » ، شهید نیست. پاد اندیشی‌ و سوگ ، همه در داستان حسین ، مسخ شد ، ولی‌ بجای ماند. مسئله ما آنست که چگونه باز سوگ سیاوش را شکلی‌ تازه بدهیم و به گوهر این سوگ که « سوگ انسانی‌ » است باز نزدیک شویم و آنرا از شکل « سوگ مذهبی‌ » ‌اش نجات بدهیم. تعزیه حسینی ، یک تاویل مذهبی‌ از « سوگ انسانی‌ ایرانی » بود و در این تاویل مذهبی‌ ، شفافیت و برجستگی « سوگ انسانی‌ » از بین رفته است. سوگ جمشید ، سوگ فریدون ، سوگ سیاوش ، سوگ رستم (در جنگ با سهراب و در جنگ با اسفندیار) ، زائیده از پاد اندیشی‌ ایرانیست.

ما بدون آشنائی دوباره با این پاد اندیشی‌ ، و زنده ساختن این اصطلاحات و مفاهیمی که روزگاری به اجبار و اکراه ، ترک کرده ایم ، مانند گنگ خواب دیده‌ای خواهیم بود که بهترین رویاهای خود را جز با ایما و اشاره نمیتوانیم بگوئیم. در جوهر مردمی این سوگ‌ها ، ارزش‌های پایدار فرهنگی‌ ایران نهفته است که فراز دین اسلام قرار می‌گیرد. با تهیه تاویل مذهبی‌ از این تفکر سوگی در تعزیه حسینی ، جوهر فرهنگ ایرانی بر شکل اسلامیشان چیره شده و در قالبهای اسلامی و عربی‌ که در آن گنجانیده شده بود ، درز و شکاف انداخت. ایرانی ، این شیوه « سوگ اندیشی‌ » را جوهر تفکر اسلامیش کرد. »

منبع:

منوچهر جمالی، بخشی از کتاب پشت به سئوالات محال ، ۱۸ آپریل ۱۹۹۱، انتشارات ارس ، لندن ، بخش ٦ ، آفرین به انسان ، برگرفته از وبگاه  سه اثر فلسفی از منوچهر جمالی ، برگ ۱۵۹ از این کتاب را ببینید.

نوشته‌هایِ مرتبط:

 

« ديو »


متن فارسی‌ بازوب نویسی شده از دانشنامه جهان اسلام، که ترجمه‌ای است از متن اصلی‌ انگلیسی‌ از دانشنامه ایرانیکا:

«ديو ، موجودى افسانه‌اى كه در برخى متون فارسى با جنّ و غول و شيطان يكسان دانسته شده است. شاهنامه فردوسى از كهن‌ترين متون ادبى است كه در آن از ديوهاى بسيار سخن گفته شده است. اصولا ديوهاى شاهنامه و ديگر آثار حماسى فارسى، «سياه» هستند (رجوع کنید به د. ايرانيكا، همانجا؛ نيز رجوع کنید به ادامۀ مقاله). نخستين ديو شاهنامه، ديوى سياه است كه سيامك، پسر گيومرث، را مي‌كشد (فردوسى، دفتر يكم، ص ۲۳) و فرزند اهرمن است (فردوسى، دفتر يكم، ص ۲۲). ديوها در شاهنامه گاه صفت «اهرمن» را دارند (همان، ص ۲۳؛ نيز رجوع کنید به همان، ص ۳۶). در سام‌نامه منسوب به خواجوى كرمانى نيز ديوها از تخم اهريمن‌اند (ج ۲، ص ۳۳۳) و ابرهاىْديو (همان، ص ۳۳۲) به ابليس سوگند مي‌خورد. در قصۀ اميرارسلان، از قصه‌هاى عاميانۀ دورۀ قاجار، نيز فولادزره‌ديو به روح ابليس سوگند ياد مي‌كند (نقيب‌الممالك شيرازى، ص ۳۱۲) و در جنگ با اميرارسلان از روح ابليس مدد مي‌خواهد (همان، ص ۳۱۹). در جايى از داستان (ص۳۱۰) نيز فولادزره‌ديو «اهرمن واژگون كردار» معرفى شده است.

صفت نرّه در تركيب «نرّه ديو» در شاهنامه (مثلا دفتر يكم، ص ۳۷) و سام‌نامه (مثلا ج ۱، ص ۱۱۹، ۳۱۲) براى ديوها به‌كار رفته است.

در شاهنامه ديوها جادوگرى و افسون مي‌دانند (رجوع کنید به فردوسى، دفتر يكم، ص ۳۷). در قصۀ اميرارسلان (ص ۴۵۲) نيز الهاك‌ديو در ساحرى قرينه‌اى ندارد. الهاك‌ديو، ملك شاپور، پسر پادشاه پريان، را با طلسم، «خواب‌بند» كرده است و تا كشته نشود، ملك شاپور از خواب بيدار نمي‌شود (نقيب‌الممالك شيرازى، ص ۴۳۶).

صفت ديگر ديو در شاهنامه، «وارونه» است (دفتر يكم، ص ۲۳). اميرارسلان نيز فولادزره‌ديو را «واژگون كردار» خطاب مي‌كند (نقيب‌الممالك شيرازى، ص ۳۱۸).

مطابق شاهنامه، طهمورث به خون‌خواهى پدرش (سيامك)، سپاه ديوها به پيشروى سياه ديو را درهم مي‌شكند و ديوهاى بسيارى را دربند مي‌كند و ديوها نوشتن نزديك به سى زبان را به طهمورث ياد مي‌دهند (دفتر يكم، ص ۳۷). از اين‌رو طهمورث، «ديوبند» لقب مي‌گيرد (فردوسى، دفتر يكم، ص ۴۱).

در شاهنامه، مازندران جايگاه ديوهاست (رجوع کنید به فردوسى، دفتر دوم، ص ۶). ديوهاى مازندران، ارزنگ، ديوسپيد، سَنجه، كولادغندى و بيد نام دارند (فردوسى، همان، ص۲۰، ۳۷؛ نيز رجوع کنید به فردوسى، دفتر چهارم، ص ۳۵۳ـ۳۵۴). در مازندران، ديوى به نام گُنارَنگ نگهبان سنگلاخ ديوان است (فردوسى، دفتر دوم، ص ۳۶). در رفتن كيكاووس به مازندران، ديوسپيد بر فراز سپاه ايران خود را به صورت ابرى سياه درمي‌آورد و بدين‌طريق همه آنان را نابينا مي‌كند (فردوسى، دفتر دوم، ص ۱۵؛ نيز رجوع کنید به ادامۀ مقاله، كه ابرهاي‌ديو در سام‌نامه نيز به شكل ابر درمي‌آيد). رستم در خوان هفتم به جنگ ديوسپيد مي‌رود، او را مي‌كشد و جگرش را درمي‌آورد و از خون آن چشم كيكاووس بينا مي‌شود (همان، ص ۴۳ـ۴۴). در شاهنامه هيئت و شكل ديوان، به‌ندرت وصف شده، اما دربارۀ ديوسپيد آمده است كه بدنش مانند كوه، رنگش سياه و موى سرش مانند برف سفيد بود (همان، ص ۴۲). كشتن ديوسپيد و ديگر ديوان مازندران از افتخارات رستم است (مثلا رجوع کنید به دفتر سوم، ص ۱۴۵، ۲۷۰؛ دفتر پنجم، ص ۳۴۱، ۳۴۸، ۳۵۳).

اكوان ديو، از ديگر ديوان مشهور شاهنامه، به شكل گورخرى ظاهر مي‌شود كه مانند خورشيد، طلايي‌رنگ است و خطى مشكين بر يال دارد (فردوسى، دفتر سوم، ص ۲۸۹، ۲۹۱). اكوان ديو زمينى را كه رستم در آن خوابيده بود به صورت گِرد مي‌بُرد و او را بر هوا بلند مي‌كند و از رستم مي‌پرسد كه او را به دريا بيندازد يا خشكى. رستم كه مي‌داند ديو وارونه‌كار است، مي‌گويد: «خشكى» و اكوان او را به دريا مي‌اندازد و رستم نجات مي‌يابد (فردوسى، دفتر سوم، ص ۲۹۲ـ۲۹۳). در روايات عاميانه، نام ديگر اكوان‌ديو «آلابرزنگى» است (انجوى شيرازى، ۱۳۵۴ش، ص ۶۲).

در روايات كهن، از جمله شاهنامه، ديوان از لحاظ ظاهر با آدميان تفاوت چندانى ندارند (متينى، ص ۱۳۲). آنچه از ديوان مازندران در كوش‌نامه، منظومه‌اى از قرن ششم، ذكر شده است، نشان مي‌دهد كه سنجه، شاه مازندران بوده است و ديوان مردمانى قوى و تنومند و سياه‌پوست بوده‌اند (رجوع کنید به متينى، ص۱۳۰)، چنان‌كه در سام‌نامه (ج ۲، ص ۳) تن ابرهاي‌ديو مانند نيل، سياه است. در داراب‌نامه طرسوسى (ج ۲، ص ۴۶۷) اسكندر در سفر به زنگبار با ديوهايى روبه‌رو مي‌شود كه رئيس آنها، مهكال، زنگى است و در جايى اسكندر او را «اى ملعون سياه» خطاب مي‌كند (طرسوسى، ج ۲، ص ۴۷۲). نام آلابرزنگى براى اكوان‌ديو نيز به ارتباط ديو بازنگ و زنگبار و رنگ سياه اشاره دارد.

در منظومه‌هاى حماسي‌اى كه به پيروى از شاهنامه سروده شده‌اند نيز ديوها حضور دارند و پهلوانان ايرانى دائم با آنها در ستيزند. مثلا، در گرشاسپ‌نامه (ص ۲۸۲ـ۲۸۳) گرشاسپ، مِنهرَاس‌ديو را مي‌كشد و سام در سام‌نامه، به ترتيب، مَكوكال ديو (ج ۱، ص ۱۲۴ـ۱۲۵)، ابرهاي‌ديو (ج ۲، ص ۳۳۳) و نَهَنكال‌ديو (ج ۲، ص ۳۵۶) را مي‌كشد. در سام‌نامه (ج ۱، ص ۲۳۶ـ۲۳۷) همچنين از موجودى ديوزاده به نام فرهنگ ياد شده است.

در گرشاسپ‌نامه، اندكى بيشتر از شاهنامه شكل ديو وصف شده است: پهناى منهراس‌ديو سه برابر آدمى و بلندي‌اش چهل اَرَش و تنش نيلگون است؛ با سنگى مي‌تواند كوه را با زمين هموار كند؛ هنگامي‌كه مي‌غرد، هوش و جان از شير مي‌بَرَد؛ از نَفَسَش ابر و از دندانش برقِ رعد پديد مي‌آيد؛ با جستى، عقاب را از آسمان و نهنگ را از قعر دريا مي‌گيرد و نهنگ را در برابر خورشيد بريان مي‌كند و مي‌خورد؛ در غار زندگى مي‌كند و اگر از دور كشتي‌اى ببيند مردم آن را مي‌گيرد و مي‌خورد (اسدى طوسى، ص ۲۷۳، ۲۸۱، ۲۸۳). وصف‌ديو در سام‌نامه از اين هم واضح‌تر است: نهنكال‌ديو شاخ دارد و مي‌خواهد شاخش را بر بدن سام فرو ببرد (ج ۲، ص ۳۵۶)، صورتِ ابرهاي‌ديو مانند آدمى و بدنش مانند نرّه ديو است، دو دندان پيشش مانند گراز و همۀ پيكرش مانند نيل سياه است (ج ۲، ص ۳) و به شكل ابر درمي‌آيد و پريدخت، معشوقۀ سام، را مي‌ربايد (ج ۱، ص ۴۳۲).

در قصه‌هاى عاميانه، شكل و هيئت و خصوصيات ديوان دقيق‌تر وصف شده است: ديوان در آب غوطه مي‌خورند و در هوا پرواز مي‌كنند (اسكندرنامه، ص ۳۷۸؛ طرسوسى، ج ۲، ص ۴۷۳؛ هفت لشكر، ص ۶۷)؛ هنگامي‌كه به هوا مي‌روند، تنوره مي‌كشند (هفت لشكر، ص ۶۸)؛ تنومند و كوه پيكرند (نقيب‌الممالك شيرازى، ص۴۷۰). مثلا، در اميرارسلان (ص ۴۷۱) در وصف كشته شدن الهاك‌ديو آمده است كه پيكرش چون دو پارچه كوه بر زمين افتاد. در هفت لشكر، عرض و طول مَكوكال‌ديو نيم‌فرسنگ است و شاخهاى بلند از سرش به در رفته (هفت لشكر، ص ۶۷)، طول ديوسپيد از فرق سر تا پاشنۀ پا ۲۵۰ اَرَش است، شاخ بر سر دارد، از سر تا پا مثل شيرسفيد است و نقطه‌هاى رنگارنگ بر تن دارد (هفت لشكر، ص ۱۷۲؛ قس ديوسپيد در شاهنامه، كه سياه‌رنگ است). ديوى ديگر سرش مانند «گنبددوار» (چرخ، آسمان) است، شاخهاى بلندى بر سر دارد، «تنوره» (دامن) چرمين از چرم نهنگ (= تمساح) بر دور كمر و خلخالهاى طلا بر دست و پا و ميان شاخهاى خود دارد (هفت لشكر، ص ۳۰۹ـ۳۱۰). در قصه‌هاى عاميانه سلاح خاص ديوان، «دارشمشاد» (تنه درخت شمشاد) است كه گاه چند سنگ آسياب هم بر آن تعبيه شده است (مثلا رجوع کنید به نقيب‌الممالك شيرازى، ص ۳۱۴؛ هفت لشكر، ص ۱۷۳).

در برخى قصه‌هاى عاميانه ديو مانند اژدهاست. مثلا در داراب‌نامه طرسوسى (ج ۲، ص ۴۶۳ـ۴۶۴) ديو مانند مارى بال‌دار است كه آتش از دهانش مشتعل مي‌شود، كه مطابق با ويژگيهاى اژدهاست. يكى از بن‌مايه‌هاى قصه‌ها اين است كه اژدهايى دخترى را اسير مي‌كند و جوانى بيگانه به سرزمين دختر مي‌رود و اژدها را مي‌كشد و با دختر ازدواج مي‌كند (رجوع کنید به افشارى، ص ۳۸ـ۴۳). در بعضى قصه‌هاى عاميانۀ فارسى، به جاى اژدها، ديوى دخترى را مي‌ربايد و از او تمناى وصال دارد اما دختر، كه گاه پرى است، از ازدواج با ديو امتناع مي‌كند و جوانى از راه دور به نجات دختر مي‌رود و ديو را مي‌كشد و با دختر ازدواج مي‌كند (مثلا رجوع کنید به انجوى شيرازى، ۱۳۵۲ش، ج ۱، ص ۸۵ـ۸۶). در قصۀ اميرارسلان (ص ۳۲۸ـ۳۲۹) نيز فولادزره‌ديو، فرخ‌لقا (معشوقۀ اميرارسلان)، منظر بانو (دختر ملك شاهرخ‌پرى) و گوهرتاج (دختر ملك لعل‌شاه) را در شب عروسي‌اش با ملك فيروز (پسر اقبال شاه‌پرى) مي‌ربايد. الهاك‌ديو نيز ماه‌منير، همسر ملك شاپور، را مي‌دزدد و از او كام مي‌طلبد اما كامروا نمي‌شود (نقيب‌الممالك شيرازى، ص ۴۳۵ـ۴۳۶).

در اسكندرنامه نسخۀ نفيسى (ص ۳۷۸ـ۳۷۹) ديوها يار پريان‌اند، اما در بيشتر قصه‌ها ديوها و پريان باهم دشمن‌اند و پريان براى رهايى از آزار ديوان، از آدميان يارى مي‌خواهند. مثلا، در داراب‌نامه طرسوسى (ج ۲، ص ۴۵۴) مَلِكِ پريان، براى رهايى از مهكال‌ديو و ديوان ديگر، از اسكندر يارى مي‌خواهد و در قصۀ حمزه (ج ۱، ص ۲۱۸ـ۲۲۳، ۲۳۱ـ۲۳۳) اميرالمؤمنين حمزه در كوه قاف به كمك پريان مي‌رود تا شهرستان آنها را از ديوان پس بگيرد. در داراب‌نامه طرسوسى (ج ۲، ص ۴۷۱) خضر* به اسكندر مي‌آموزد كه از خاك جايى كه پيامبر آخر زمان صلوات‌اللّه‌عليه متولد مي‌شود، مشتى خاك به چشم ديوان بپاشد تا كور شوند. در اسكندرنامه كبير (ج ۲، ص ۱۵۸)، هر ديوى كه كشته شود و خونش بر زمين بريزد، از هر قطره خون او ديوى ديگر پديد مي‌آيد؛ از اين‌رو، هنگامى كه قهرمان داستان بر ديو ضربه مي‌زند بايد مشتى خاك هم بر دهان ديو بيفكند تا ديو به جهنم واصل شود. اسكندر همچنين از اسم اعظم خدا (نامِ مِهين)، كه طهمورث ديوبند آن را مي‌دانست، آگاه بود. چنان‌كه طهمورث ديوبند به بركت آن، همۀ ديوها را تحت فرمان خود درآورد (طرسوسى، ج ۲، ص ۴۶۵).

ديو در بعضى از متون فارسى، از جمله در بعضى از ترجمه‌هاى كهن فارسى قرآن مجيد (رجوع کنید به فرهنگنامه قرآنى، ج ۲، ص ۶۲۲)، به معناى جنّ است. باب چهارم مرزبان‌نامه (ج ۱، ص ۱۴۷ـ۱۹۲) به مناظرۀ ديوِگاوْپاى و داناي‌نيكْ دين اختصاص دارد كه باتوجه به اينكه پاى اين ديو به سان پاى گاو است، مي‌بايست جنّ باشد (بعضى جنّها سمّ دارند؛ رجوع کنید به جنّ* ). چنان‌كه نويسندۀ كتاب نيز او را از «مَرَده عفاريت» معرفى مي‌كند (وراوينى، ج ۱، ص ۱۴۸) و عفريت نام ديگر جنّ است (رجوع کنید به جنّ*). همچنين اينكه در حكايتى از مرزبان‌نامه (ج ۱، ص ۱۰۱) ديوى در تن شاهزاده مي‌رود و در رگهاى او جارى مي‌شود و او را ديوانه يا مجنون مي‌كند، نشان مي‌دهد كه ديو در مرزبان‌نامه به‌معناى جنّ به‌كار رفته است (قس شميسا، ص ۱۲۸۱ـ۱۲۸۲، كه باب چهارم مرزبان‌نامه را مربوط به اختلاف آرياييان با مازندرانيان ديوپرست مي‌داند). در اسكندرنامه نيز ديو و جنّ يكسان دانسته شده‌اند، چنان كه اسكندر فرمان مي‌دهد تا همۀ فيلها را در آهن بگيرند، زيرا ديوان ــ مانند جنّها (رجوع کنید به جنّ)ــ از آهن بسيار مي‌ترسند (اسكندرنامه، ص ۳۷۸). در داراب‌نامه بيغمى (ج ۲، ص ۷۲۴، ۷۲۶) خناسِ جنّى، پسر شَطلاطِ جنّى، در كوه قاف پادشاه همۀ ديوان و پريان است. دختر او، مه‌لقا، پرى است. برادر خناس جنّى نيز ملك قبط‌پرى است و به اين ترتيب، جنّ و ديو و پرى يكسان‌اند.

در ادب فارسى ديو به معناى شيطان هم بسيار به‌كار رفته (مثلا سعدى، ص ۱۱۵؛ مولوى، دفتر اول، ص ۹۳؛ همان، دفتر دوم، ص ۱۱۴) و گذشته از تعبير «ديونفس»، ديو در متون اخلاقى و عرفانى مجازآ به معناى نفس اماره است (رجوع کنید به دهخدا، ذيل «ديو»).

منابع :

  • ابونصر علي‌بن احمد اسدى طوسى، گرشاسب‌نامه، چاپ حبيب يغمايى، تهران، ۱۳۵۴ش؛
  • اسكندرنامه (روايت فارسى كاليستنس دروغين)، چاپ ايرج افشار، تهران، ۱۳۴۳ش؛
  • اسكندرنامه كبير، تهران، چاپ سنگى ۱۳۱۷ش؛
  • مهران افشارى، تازه به تازه نو به نو، تهران ۱۳۸۵ش؛
  • ابوالقاسم انجوى شيرازى، مردم و شاهنامه، تهران ۱۳۵۴ش؛
  • همو، قصّه‌هاى ايرانى، تهران ۱۳۵۲ش؛
  • محمدبن احمد بيغمى، داراب‌نامه بيغمى، چاپ ذبيح‌اللّه صفا، تهران ۱۳۸۱ش؛
  • خواجوى كرمانى، سام‌نامه، چاپ اردشير بنشاهى (خاضع)، بمبئى ۱۳۱۹ش؛
  • دهخدا؛
  • مصلح‌الدين‌بن عبداللّه سعدى، بوستان (سعدي‌نامه)، چاپ غلامحسين يوسفى، تهران ۱۳۶۳ش؛
  • سيروش شميسا، «مرزبان‌نامه و خاطره شكست ديوان»، چيستا، سال اول، شماره ۱۰، خرداد ۱۳۶۱ش؛
  • ابوطاهر طرسوسى، داراب‌نامه طرسوسى، چاپ ذبيح‌اللّه صفا، تهران ۱۳۵۶ش؛
  • ابوالقاسم فردوسى، شاهنامه، چاپ جلال خالق مطلق، نيويورك ۱۳۶۶ش ـ ؛
  • فرهنگنامه قرآنى، زيرنظر محمدجعفر ياحقّى، مشهد ۱۳۷۴ش؛
  • قصّه حمزه (حمزه‌نامه)، چاپ جعفر شعار، تهران ۱۳۴۷ش؛
  • جلال متينى، «روايتى ديگر درباره ديوان مازندران»، ايران‌نامه، سال سوم، شماره ۱، پائيز ۱۳۶۳ش؛
  • جلال‌الدين محمد مولوى، مثنوى، چاپ محمد استعلامى، تهران ۱۳۶۹ـ۱۳۷۰ش؛
  • محمدعلى نقيب‌الممالك شيرازى، اميرارسلان، چاپ محمدجعفر محجوب، تهران ۱۳۴۰ش؛
  • سعدالدين وراوينى، مرزبان‌نامه، چاپ محمد روشن، تهران ۱۳۶۷ش؛
  • هفت لشكر (طومار جامع نقالان)، از كيومرث تا بهمن، چاپ مهران افشارى و مهدى مداينى، تهران ۱۳۷۷ش؛

Encyclopeddia Iranica, s.v. «DIV» (by Mahmoud Omidsalar), New York, Vol, VIII, 1996.

/ مهران افشارى /

تاریخ انتشار اینترنتی [در دانشنامه جهان اسلام] :  ۰۵/۰۳/۱۳۸۸ »

نوشته‌هایِ مرتبط:

 

« سیمرغ گسترده پر – « رستم » – پیش گفتار »


« اسطوره ، نه‌ تاریخی است ناقص و نه‌ تاریخی است که در اثر فراموشی و تصرف ، مسخ شده باشد.
اسطوره که در زبان فارسی‌ همان داستان است ، ماهیتی غیر از تاریخ دارد. رابطه اسطوره با تاریخ مسئله ایست دراز و پیچیده و مهم که من در کتاب «خودزائی ، نیرومندیست» در مقاله « حافظه تاریخی و یاد داستانی‌ » تا اندازه‌ای روشن ساخته ام. اسطوره ، خرافات و تعصبات نیست. انسان ، اساساً اسطوره ساز است. ما باید بفهمیم که چرا انسان اسطوره میسازد و رابطه اسطوره سازی را با بحرانها و تنگناهای اجتماعی و سیاسی و دینی بشناسیم. رابطه اسطوره با جنبش‌های اجتماعی و سیاسی و دینی و نظامی کدامست ؟! اسطوره ، چه رابطه‌ای با بافت پایدار روانی‌ یک ملت یا جامعه دارد ؟ مسئله اسطوره سازی ، مسئله انسان‌های ماقبل تاریخ و بدوی نبوده است. ما هم اسطوره میسازیم و با اسطوره‌ها زندگی‌ می‌‌کنیم و با اسطوره‌ها ، رستاخیز اجتماعی و سیاسی و دینی و فکری شروع میشود. حتی به بسیاری چیز‌ها که ما امروزه نام علم و حقیقت و معرفت عینی و علّی‌ میدهیم ، چیزی جز اسطوره نیست ، تفاوت اندکی‌ باید با آن فاصله تاریخی و روانی‌ و فکری پیدا کرد تا متوجه شد که آنها علم و حقیقت و معرفت عینی نبودند ، بلکه اسطوره بودند. خود همین استحاله «اسطوره به علم و حقیقت» و یا بازگشت «علم و حقیقت به اسطوره» ، یک نوسان روانی‌ انسانی‌ و اجتماعی است. جریان اسطوره سازی به یک جریان اسطوره زدایی می‌‌انجامد. این جریان اسطوره زدایی که به اعتلا ارزش عقل در جامعه و سیاست و اقتصاد می‌‌کشد ، باز به خودی خودش سبب رستاخیز اسطوره‌های پیشین یا اسطوره سازی نوین میگردد که در باطنشان چیزی جز همان اسطوره‌های پیشین در شکلی‌ دیگر نیستند. آنکه اسطوره‌های اجتماعی را می‌‌زداید ، مردم را به ساختن اسطوره‌های تازه می‌‌انگیزد.
مبارزه با دین ، وقتی‌ دین را با اسطوره‌ها یکی‌ گرفت و تلاش برای زدودن (بی‌ معنا ساختن) اسطوره هایی کرد که هر دینی خود را در آنها عبارت بندی می‌کند ، اژدهای خفته اسطوره سازی را به نفع دین بیدار میسازد.
انسان نمی‌‌تواند بدون اسطوره و اسطوره سازی زندگی‌ کند.
از این رو باید بفهمیم چرا انسان‌ها و جوامع علیرغم واقعیات تاریخی و سیاسی و دینی ، اسطوره میسازند.
نیم بیشتری از شاهنامه ، اسطوره‌های ملت ایران میباشد و برعکس آنچه بسیار می‌‌انگارند و به غلط مشهور شده است ، شاهنامه در زیر مقوله حماسه نمی‌‌گنجد. شاهنامه بیش از اسطوره‌های حماسی است. ما اسطوره یا داستان آفرینش داریم و داستان پهلوانی داریم و داستان سوگ آور داریم. داستان سوگ آور ، همان تراژدی است. در شاهنامه تراژدی یا داستان‌های سوگ آور فراوان است.
برای توضیح مختصری درباره شکاف و تضاد میان «واقعیت تاریخی» و «داستان» ، شاید اشاره به همان نخستین داستان شاهنامه که داستان کیومرث باشد ، روشنی بخش باشد. این داستان در اصل ، یک داستان آفرینش بوده است. داستان کیومرث ، داستان انسان نخستین ، یا بیان تصویر انسان به طور کلی‌ بوده است. این داستان آفرینش ، در استحاله به داستان پهلوانی ، به داستان «نخستین قدرتمند» تحول داده شده است. قسمت دوم این داستان کوتاه (سرکشی اهریمن در برابر کیومرث) آن طور که در شاهنامه موجود است ، استوار بر یک «واقعیت تاریخی – سیاسی» است که همیشه روی داده است و هنوز نیز تکرار میشود. در پشت این اسطوره ، «واقعیت تاریخی و سیاسی قدرت ربایی در کودتا‌ها و انقلاباتِ درون درباری» نهفته است که چگونه یک قدرتمند تازه قدرت را از قدرتمند پیشین می‌‌ربوده و به یغما می‌‌برده است. چگونه برای ربودن قدرت در دستگاه موجود قدرت به صاحبان قدرت نزدیک میشوند و جلب اطمینان او را می‌‌کنند و با «چنگ وارونه زدن» (با تظاهر به هدفها و ایده آلهایِ خلق پسند) کسب اطمینان می‌‌کنند و سپس قدرت را در حکومت می‌‌ربایند. این داستان که بر واقعیات مکرر تاریخی و سیاسی بنا شده است ، داستانی‌ است که مردم بر ضد «قدرت ربایی» به طور کلی‌ ساخته اند. هر کسی‌ که قدرت را ربوده است و می‌‌رباید و خواهد ربود ، از طرف مردم ناپذیرفتنی است و حقانیت ندارد و یا به عبارت شاهنامه ، فرّ ندارد. و در همین داستان ، اصل حقانیت قدرت بیان میشود ، چه کسی‌ حق به قدرت دارد و نشان داده میشود که سرچشمه این حقانیت دادن ، مردم هستند. داستان ، استوار بر واقعیات مکرر تاریخی و سیاسی ولی‌ علیرغم واقعیات برای بیان ایده آلی و امید مردم است و منطقِ واقعیات تاریخی و سیاسی را نمی‌‌پذیرد و حقانیت را هم از قدرتمندی که روزی بدون کسب حقانیت به قدرت رسیده است و هم از قدرت ربای کنونی ، سلب می‌کند.
داستان‌های سوگ آور (تراژدی) در شاهنامه ، ژرف روان ایرانی را که در هزاره‌ها پایدار مانده است به بهترین شکلی‌ نمودار میسازد. از جمله این داستانهای سوگ آور :
۱ – داستان سوگ آور فریدون و ایرج و برادرانش سلم و تور است. در این داستان سوگ آور ، تنش میان مهر و داد که بزرگترین مسئله انسانی‌ است تاره میگردد. ایران در این داستان سوگ آور ، نقش مهر را بازی می‌کند و ایرج ، نماد حکومت ایران و ملت ایران است. برقراری داد علیرغم مهر خواهی ایرج ، به نابودی همه برادران می‌کشد و فریدون در این تنش میان داد و مهر همه سه‌ پسرانش را از دست میدهد و به این نتیجه می‌رسد که نه‌ داد بدون مهر ، پاسخ به مسائل انسانی‌ است و نه‌ مهر بدون داد. و آمیختگی داد و مهر سرلوحه حکومت ایران و آرمان ملت ایران میشود.
۲ – ایده آل انسان در داستان سوگ آور سیاوش ، بهترین و برترین چهره خود را پیدا می‌کند و همین داستان سوگ آور است که تبدیل به «عزاداری حسین» میشود و ماهیت اسلام کنونی ایران را معین میسازد. همه تفکرات اسلامی ایران به دور محور این سوگ می‌‌چرخد. همه عناصر تفکرات نخستین ایران پیش از زرتشت در این داستان سوگ آور با آنکه تبدیل به عزاداری حسین شده است ، باقی‌ مانده است. و تغییر نامها و صحنه ، به ساختار اصلی‌ اسطوره تغییری نداده است.
۳ – و داستانهای پهلوانی شاهنامه با «داستان سوگ آور رستم و اسفندیار» ایران داستانی‌ به پایان می‌رسد. در این داستان ، دو پهلوان ایرانی که یکی‌ برای حقیقت دین و ایدئولوژیش می‌‌جنگد (اسفندیار) و دیگری برای مهر و داد ، رویاروی هم می‌‌ایستند. یکی‌ پیروزی عقیده و حقیقت و ایدئولوژی را می‌‌خواهد و یکی‌ استواری مهر و داد را. در واقع در این جا زرتشت در برابر سیمرغ قرار می‌‌گیرد.
سیمرغ که آئین مادری باشد و تجسم همان ایده آل مهر در ایرج باشد در مقابل زرتشت و اهورامزدا قرار می‌گیرد. و سیمرغی را که اسفندیار پیش از برخورد با رستم در هفتخوانش کشته بود ، باز از سر در این صحنه نبرد زنده است و در کنار رستم میباشد. و همین رویارو شدن «حقیقت» با «مهر و داد» یا تضاد «عقیده» با «حقوق بشر» فاجعه نهایی ایران داستانی‌ است و هم اسفندیار و هم رستم در اثر گرفتاری در این فاجعه نابود میشوند. و درست ما در ایران کنونی گرفتار همین فاجعه هستیم.
برای برخورد صحیح با داستانهای پهلوانی باید متوجه این بود که قهرمان اسطوره‌ای ، شخصیت تاریخی نیست. اساساً قهرمان اسطوره‌ای ، انسان به معنای یک شخصیت خاص و جداگانه و ممتاز و بی‌ نظیر نیست. پهلوان و شاه داستانی‌ ، پهلوان و شاه به معنای تاریخی که ما داریم نیست. درباره مفهوم تساوی و رابطه آن با مفهوم خاصی‌ از قهرمان ، مقاله‌ای در کتاب «خودزایی ، نیرومندیست» نوشته‌ام که برای ایجاد تساوی ، نیاز به داشتن مفهوم خاصی‌ از قهرمان هست و درست همین گونه قهرمان در داستان‌های پهلوانی و سوگ آور شاهنامه هستند.
وقتی‌ شاهنامه فردوسی داستان بزرگترین قهرمان داد را که فریدون باشد به پایان می‌رساند همین نتیجه را می‌‌گیرد که :

فریدون فرح ، فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
بداد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن ، فریدون تویی

پس اگر ما هم داد و دهش کنیم و اگر استوار بر مهر و داد باشیم و اگر بر ضد هر حکومتی که استوار بر مهر و داد و خرد و هنر نیست اعتراض کنیم ، دارای فر فریدونی یا ایرجی یا سیاوشی یا رستمی خواهیم بود. »

منبع:

منوچهر جمالی ، پیش گفتارِ کتابِ سیمرغ گسترده پرّ – « رستم » ، برگ ۱ از این کتاب را ببینید ، انتشارات کورمالی ، لندن ، مارچ ۱۹۸۸ ، برگرفته از وبگاه فرهنگشهر ، بخش کتابها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

« ارزش والای ضدّ انقلاب »


« انقلاب ، تنها یک نوع نیست که همیشه بطور مطلق خوب باشد. همانطور که تغییر ، تنها یک نوع نیست که هر تغییری را بطور مطلق بستاییم. موافقت با تغییر ، دلیل موافقت با هر تغییری و تحسین هرگونه تغییری نیست. تغییرهایی هستند که سکون بر آنها ترجیح دارد. انقلاب هم انواع مختلف دارد. کسیکه موافق با هر نوع انقلابی است ، پدیده انقلاب را نمی‌‌شناسد. با نابود ساختن یک نظم اجتماعی یا سیاسی ، نبایستی ناخود آگاهانه امید و اشتیاق آنرا که بطور خود کار نظمی را که ما می‌‌خواهیم ، ایجاد خواهد شد، داشت. موقعی بایستی‌ یک نظم اجتماعی و سیاسی را نابود ساخت که اطمینان کنترل شدنی و محاسبه پذیر برای ایجاد یک نظم اجتماعی و سیاسی و اقتصادی مطلوب باشد . ولی‌ بحسب معمول لذت از نابود ساختن یک نظم سیاسی یا اجتماعی و احساس قدرتی‌ که به ما می‌‌دهد، چندانست که درباره بعد از نابودی و عدم خودکاری و خودجوشی نظم تازه کوچکترین فکری نمی‌‌کنیم. نابود ساختن محض یک نظم ، بخودی خود انقلاب نیست ؛ بلکه تهیه امکانات پیدایش نظم تازه و محاسبه پذیر بودن آن نیز ، ارزش انقلاب را مشخص می‌‌کند ، وگرنه انقلاب ، بعد از مرحله نابود سازی از دست مردم خارج می‌‌شود ، چون در هنگام انقلاب ، مردم در تمامیتشان خود بخود نمی‌‌توانند « تصمیم مشترک » با هم بگیرند و آن که در این هنگام تصمیم می‌‌گیرد ، انقلاب را به نظمی می‌‌کشاند که می‌‌خواهد ، و آنچه خود می‌‌خواهد در دهان مردم می‌‌گذارد. از اینرو انقلاب یک ارزش ثابت و واحدی نیست که همیشه خوب شمرده شود و آنکه انقلابی‌ است ، خیر و خوب و عالی و ستودنی باشد و آنکه ضد انقلابی‌ است شر و بد و پست و نفرین کردنی باشد . انقلابات بد ، بیشتر از انقلابات خوب بوده است. و چه بسا که ضد انقلاب بودن ، خصوصیتی عالیتر و ارزشمندتر و ستودنی تر است. ما هر انقلابی‌ را نمی‌‌پذیریم و ضدّ انقلاب بودن را هم ارزشی والا و قهرمانی می‌‌دهیم ، و تنها انقلاب را برای اینکه انقلاب است نمی‌‌پذیریم. ما انقلابی‌ را که می‌‌خواهیم ، انقلاب ویژه ایست نه‌ هر انقلابی‌. برای کردن چنین انقلاب ویژه‌ای ، صبر و تحمل بایستی‌ داشت. »

ژانویه ۱۹۸۵

منبع:

منوچهر جمالی، بخشی از کتابِ بیراهه‌های اندیشه، پاریس، ژانویه ۱۹۸۵، برگِ ۱۱۸ از این کتاب را ببینید، برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر، بخش کتابها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

چرا ما برای هزاران نفری از بزرگمردان که «برای شک کردن به اسلام»، شهید شده اند و می شوند، سوگیادی برپا نمی کنیم؟


» اگر که روزگاری، چند نفر معدود، برای ایمانشان به اسلام، شهید شده اند، و سده هاست برایشان اینقدر سوگوار[ی] می کنند، پس چرا ما برای هزاران نفری از بزرگمردان که «برای شک کردن به اسلام»، شهید شده اند و می شوند، سوگیادی برپا نمی کنیم؟ آیا شک کردن به اسلام، عملی به مراتب قهرمانی تراز ایمان آوردن به اسلام نیست؟ چرا هنوز شک ورزی این بزرگمردان و شک ورزی به طورکلی، ارزش واقعی خودرا در اجتماع ما نیافته است؟ »

منوچهرجمالی

نوشته‌هایِ مرتبط: