« جشنِ زادروز عیسی، جشنِ پیدایشِ جمشید بوده است » – ریشه جشنِ یلدا


« این جشن ، از زندگانی‌ اجتماعی ما رخت بربسته است ، و ما جشنهای ماه دسامبر را که جشنهای ماه دی یا ماه خور ، و یا بالاخره « ماه خرّم » باشد ، به کلی‌ فراموش ساخته ایم ، و میانگاریم که این جشن ، مربوط به جهان مسیحیت است ، و پیش از آن نیز ، میان میترائیان متداول بوده است. مسیحی‌ها آنرا بنام زادروز عیسی ، جشن میگیرند ، و میترائیها ، آنرا بنام روز پیدایش میتراس  Mithras  ، جشن می‌گرفته اند. این جشن درحقیقت ، نه‌ از آن میترائیان ، و نه‌ از آن عیسویان بوده است ، بلکه جشن روز پیدایش جمشید از عشق ورزی پروین با هلال ماه بوده است که از بزرگترین جشنها در فرهنگ ایران بوده است. هر ملتی و فرهنگی‌ را که میخواهند « بی‌ هویت » سازند ، جشنهای او [و تراژدی های او] را از او میگیرند ، یا معانی‌ اصلی‌ آن جشنها را مغشوش و مسخ و تحریف میسازند.

جشن ، به مفهوم « روزِ تعطیل کار و استراحت از کار و رفع خستگی‌ِ کار » نبوده است. وارونه آن ، جشن ، به مفهوم « همکاری و هماندیشی و همآفرینی اجتماعی » و به معنای « شریک شدن همه اجتماع در شادی » بوده است. وحدت دادن و به هم بافتن اجتماع در شادی ، اصل جشن بوده است. امروزه کوشیده میشود که وحدت اجتماع را به « وحدت در منافع ملی‌ » یا « وحدت در ایمان به یک آموزه دینی یا ایدئولوژی » یا « وحدت حکومتی » برگردانند. درحالی‌که آنها میاندیشیدند که وحدت ، موقعی در اجتماعست که انسانها در همکاری و هماندیشی ، برای همه اجتماع بدون هیچ تبعیضی ، شادی بیافرینند ، و از این شادی ، همه اجتماع کام ببرند. شادی و شادکردن همه انسانها بدون تبعیض ، محور وحدت اجتماع و سیاست و اقتصاد بوده است. از این رو شاد ساختن همگان ، معنای پرستیدن داشته است. پرستیدن ، پرستاری کردن از همه انسانها ، تا بیشتر شاد باشند ، بوده است. خدا ، خوشه همه جانها است. کسی‌ خدا را می‌پرستد که همه جان‌ها را بدون تبعیض مذهبی‌ و قومی و ملی‌ و طبقاتی و جنسی‌ ، شاد میسازد. این بود که پیکار با جشن ، و مفهوم جشن ، یک پیکار سیاسی و دینی و اقتصادی بود. تصویر آنها از جشن ، بر ضد تئوریهای سیاسی و قدرت و تئوری اجتماعـ[ـی] و اقتصادی قدرتمندان و بنیادگذاران دین در این پنج هزاره بوده است.

از این رو پیکار با این تصویر جشن ، و فراموش سازی جشن‌ها و یا تغییر دادن معنای جشنها ، در نسبت دادن به این رهبر و آن خدا ، یکی‌ از بزرگترین میدانهای مبارزه قدرتها ، با فرهنگ اصیل ملت بوده است. وقتی‌ نمی‌شود جشنی را فراموش ساخت ، باید گرانیگاه آنرا جابه‌جا ساخت. مثلا از روز اول ماه دی (= دسامبر) تا روز هشتم دی ، جشن برابری ملت با حکومت ، و استوار بودن حکومت بر خواست ملت بوده است. هم روز اول ماه ، خرّم نامیده میشده است ، و هم روز هشتم خرّم نامیده میشده است. آنچه را امروز ما ، « حکومت اجتماعی و دموکراسی » مینامیم ، آنها « شهر خرّم » مینامیده اند. الهیون زرتشتی بر ضد این جشن بودند ، و آمدند روز مرگ یا شهادت زرتشت را ، درست به همین روز اول ماه دی که نامش خرّم بود انداختند ، و نام این روز را هم تبدیل به اهورامزدا کردند. عزاداری پیامبر خود را ، جانشین جشن همبستگی‌ ملت بر محور شادی کردند. ملت ، در اندیشیدن به شادیِ همه و در عمل برای شادی همه ، به هم می‌‌پیوست ، نه‌ در ایمان به زرتشت یا یک رهبر دینی دیگر ، و نه‌ در ایمان به یک آموزه یا یک کتاب. اصل این بود که انسان در کار و گفتار و اندیشه ، همه انسانها را شاد سازد ، حالا این انسان ، هر عقیده و دین و طبقه و نژاد و جنسی‌ که داشته باشد ، مهم نبود.

بدینسان الهیات زرتشتی ، سوگ و عزای یک شخص را ، جانشی شادی به عنوان محور همبستگی‌ اجتماعی ساخت. چنانکه امروزه نیز ملاها می‌کوشند ، نوروز را زادروز این امام یا فلان فتح پیامبر اسلام سازند. البته در هر روزی از سال ، صد‌ها چیز در تاریخ روی داده است و با برگزیدن یک واقعه ، می‌کوشند که معنای اصلی‌ جشن را جابجا سازند. همینطور میترائیها ، جشن روز پیدایش جمشید را که در پایان شب ۲۱ و در آغاز روز بیست و دوم این ماه بود ، تبدیل به روز پیدایش میتراس ، خدای خودشان کردند. جامعه ، بجای آنکه جشن پیدایش انسان را از عشق خدایان بگیرد ، جشن پیدایش یک خدا را میگرفت ، که در واقع خدای خشم بود ، نه‌ خدای مهر. میتراس ، خدای خشم بود که خود را خدای مهر میخواند. همانسان که یهوه و الله ، خدایان غصبی هستند که خود را خدایان رحم و محبت معرفی‌ میکنند. با چنین تحریفی ، اصالت را از انسان گرفتند ، و حق انسان را به ساختن اجتماع ، با هماندیشی و همپرسی و همکاری خودشان ، نابود ساختند.

و نام این « عشق ورزی خدایان » را که اصل زایش انسان بود ، « گناه » نامیدند. عشقی‌ که انسان را میآفریند ، نخستین گناه شد. انسان ، سرچشمه گناه و فساد شد ، و این اندیشه سپس به یهودیت و مسیحیت و اسلام رسید ، و با این اندیشه ، انسان ، اصالت ، و بستگی مستقیم خود را با خدایان از دست داد.

انسان ، دیگر فرزند مستقیم خدا نبود ، و بی‌ اصالتی انسان ، از همینجا آغاز شد. در این فرهنگ ، خدا و انسان با هم ، یک اصالت جدا ناپذیر از هم داشتند. آنها پنداشتند که همه اصالت را یکجا به خدا میدهند ، و انسان را از آن محروم میسازند. ولی‌ جائیکه انسان ، اصالت نداشته باشد ، خدا هم اصالت ندارد. انکار خدا و نفی خدا ، موقعی آغاز شد که خدا و انسان ، با هم یک اصالت نداشتند ، و تا روزیکه به این هم اصالتی باز نگردند ، خدا ، بیگانه و دور و بریده از انسانست. این عشقی که گناه و اصل فساد شد ، روز آبستن شدن انسان در آسمان بود. خوشه پروین که ثریا نام دارد و اهل فارس آنرا ارتا خوشت یا « خوشه ارتا » مینامیدند ، در روز بیست و دویّم ماه خرّم که ماه دی یا دسامبر باشد ، در زهدان هلال ماه قرار میگرفت ، و این رویداد بنام « مقارنه ماه و پروین » مشهور است.

و از اقتران یا زناشوئی و آمیزش خوشه پروین با هلال ماه که زهدان آسمانست ، انسان که همان خورشید است ، زائیده میشد. این به تصادف نیست که جمشید و خورشید نام‌های بسیار شبیه همند. خورشید ، به معنای خور ، فرزند شیت یعنی نی‌ است ، و سیمرغ ، نای نخستین بود. همچنین جمشید به معنای جم ، فرزند نای است. از این رو در یشتها ، جمشید ، خورشید چهره خوانده میشود. این بدان معنا نیست که قیافه ‌اش در جهان شعر ، همانندی با خورشید دارد ، بلکه چهره که چیترا باشد به معنای ذات و گوهر است.

پس جمشید از تبار و گوهر خورشید است. جمشید ، خورشیدیست که از ماه یا سیمرغ میزاید. نام دیگر ماه ، پیتا است که معنای نای را هم دارد ، و در بلوچی به خورشید ، پیتاب می‌گویند. خورشید ، چشمه ایست که از نای ماه ، روانست. زائیدن خورشید از نای آسمان که ماه باشد ، همان زائیدن انسان یا جمشید از سیمرغست. در بندهشن بخش پنجم (پاره ۳۸) کوشیده اند که آفرینش را از رپیتاوین به اهورامزدا انتقال دهند ، بدینسان که اهورامزدا در رپیتاوین ، که فقط به معنای « زمان نیمروز » گرفته میشود ، با یزش کردن ، همه آفریدگان را میآفریند. در حالیکه یزش ، در اصل به معنای نواختن نی‌ بوده است ، نه‌ دعا و مناجات کردن ، و رپیتاوین ، درست نام اقتران پروین و ماه است. رپه ، پیشوند رپتاوین که سپس تبدیل به واژه رب در عربی‌ شده است ، نام خوشه پروین است ، و پیتا ، نام ماه است ، و پسوند وین ، که همان بینی‌ و بینای امروزی باشد ، به معنای نای است.

و در همین بخش بندهشن می‌‌بینیم که ارتا واهیشت که ارتای خوشه ، یا پروین باشد ، همکار رپیتاوین شمرده میشود. پس آفریننده جهان ، همین اقتران و آمیزش خوشه پروین با هلال ماهست. و این اقتران پروین با ماه را ، ترکها قوناس می‌‌نامند که همان واژه گناه ما باشد. و این واژه در اصل ویناس بوده است ، و پیشوند « وی‌ » تبدیل به گاف شده است. ویناس ، مرکب از وین است که به معنای نای است ، و آس ، همان خوشه کاردوست که غله‌ای همانند گندمست. ردپای این تصاویر ، در اشعار مولوی بجای مانده است که می‌‌گوید ما انسانها از پروین به زمین افتاده ایم:

ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم – گوش خود بر دم شش نای طرب بنهادیم.

و همچنین ردپایش در غزل سعدی بجا مانده است که مئ‌گوید:

برآ ‌ای صبح مشتاقان اگر هنگام روز آمد – که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم.

همانسان که رپیتاوین ، جهان را با دم شش نایش میآفریند ، نام زهره هم که در لاتین « ونوس » باشد ، و همین واژه ایرانی « ویناس » است ، خدائیست که با نوای چنگ و نای میآفریند. این واژه ویناس یا گناه فارسی‌ در عربی‌ ، جناح شده است که همان جنحه و جنایت باشد. اینکه چرا عشق پروین به ماه که اصل عشق جهانست ، تبدیل به گناه و جنحه و جنایت شده است ، برای آن بود که خدایان تازه ، جهان را با تیغ برنده نور و امر میآفرینند. ولی‌ جناح ، معنای دیگری هم دارد که گواه بر همین خدای عشقند. چنانکه یک معنایش دست است. و اهل فارس (آثارالباقیه) خرّم را که همان دی باشد ، سه‌ بار در هر ماهی‌ ، دست مینامیدند. معنای دیگر جناح در عربی‌ ، به گلهای پیلگوش و نیلوفر و لوف اطلاق میشود. ما با شنیدن نام پیلگوش ، میانگاریم که این گٔل ، گوشی مانند فیل دارد.

ولی‌ گوش ، همان خوشه است ، و پیل همان فیلو در یونانیست که به معنای دوستی‌ و عشق است ، مثل واژه فیلسوف. چنانکه نام دیگر جناح ، که لوف باشد ، پیچه است که برترین نماد عشق است ، و در تنکابنی « لو » خوانده میشود که همان « لاو  Love » انگلیسی‌ است. پس جناح که همان گناه یا ویناس یا ونوس باشد ، به معنی‌ « خوشه عشق » است. معنای دیگر جناح ، ذات هرچیزیست. ذات همه چیزها ، عشق رپه یعنی رب ، به هلال ماه است که رام یا زهُره میباشد. این مقارنه پروین و ماه ، در روز ۲۲ ماه دسامبر یا دی ، صورت می‌گیرد که روز باد باشد.

باد ، خدای عشق است ، و باد در کردی به معنای پیچه است ، که همان لوف و لَو و لبلاب باشد ، و حتی شیخ جام آنرا « سن » مینامد که سیمرغ هست. جمشید ، در روز عشق ، پیدایش می‌‌یابد و نخستین تجلی‌ عشق خداست. و پنج روز پیش از روز باد ، پنج خدا هستند که با هم آمیخته اند و تخم انسان هستند ، و انسان از این تخم است که میروید ، و این تخمست که از ثریا به زمین افتاده است. این پنج خدا که تخم انسانند ، عبارتند از سروش و رشن و فروردین و بهرام و رام. در میان هستی‌ انسان ، فروردین است که نام اصلیش ارتافرورد است که روز ۱۹ ماه باشد ، و ارتافرورد همان سیمرغ گسترده پر یا فروهر است. انسان از خوشه این پنج خدا ، یعنی از عشق پنج خدا یا همپرسی و هماندیشی و همکاری به هم ، در روز بیست و دوم دسامبر یا دی پیدایش می‌‌یابد. انسان ، فرزند عشق ورزی خدایانِ عشق و اندازه و نظم و جویندگی و نوآوری به هم ، همان خورشید روشن است که از چاه تاریک یلدا میزاید. »

منبع:

منوچهر جمالی، مقاله‌ای از کتابِ  خرد شاد،  انتشاراتِ  کورمالی، شابک ۱۸۹۹۱۶۷۹۶x، برگرفته از فرهنگشهر، بخشِ  گنجِ  بادآورد. برگِ ۸۱ از این کتاب را ببینید.

نوشته‌هایِ مرتبط:

« حسادت و رقابت »


در خبر‌ها آمده بود که « وزیر علوم: از خروج نخبه‌ها سالی ۱۵۰ میلیارد دلار ضرر می‌کنیم » اینجا ، اینجا ، اینجا و اینجا را ببینید. نوشته‌ای از منوچهر جمالی ، تحت عنوان « حسادت و رقابت » ، در همین ارتباط در کورمالی مجدداً منتشر میشود. شاید که کمکی‌ کند به کاهش این ضرر و زیان ملی‌.

« غالباً در اخلاق ، حسادت ، نکوهیده میشود. اخلاقی‌ که حسادت را می‌‌نکوهد ، اخلاقیست که برای آنانکه « قدرت کافی‌ دارند تا در رقابت شرکت کنند » اندیشیده شده است. کسیکه نمیتواند رقابت کند ، حسادت را نه‌ تنها حق خود میداند ، بلکه عملی‌ نیک‌ هم میشمرد ، ولو آنکه در اجتماع برای آنکه حسادت کردن را می‌‌نکوهند (اجتماع ، در اینجا ارزشی را که مطلوب قدرتمندانست معتبر میداند) او نیز آنرا در ظاهر زشت میشمارد. حسادت و رقابت ، پشت و روی یک سکه اند. همه افراد ، از عهده شرکت در رقابت بر نمی‌‌آیند ، از این رو بسیاری از مردم ، حسادت می‌‌ورزند. رسیدن به یک منفعتی یا قدرتی‌ یا حیثیتی (نامی‌) وقتی‌ در معرض مسابقه گذاشته شد ، همه به یک اندازه نیرو ندارند که به آن برسند ، و کسانیکه زودتر به آن رسیدند ، آن منفعت یا قدرت یا حیثیت را تصرف میکنند و امکان دسترسی‌ دیگران را به آن ، می‌‌بندند ، و می‌کوشند که آنرا همیشه از آن خود سازند ، و حتی المقدور آنرا در خانواده خود به ارث بگذارند. و با کوتاه کردن دست دیگران از رقابت ، آتش به سائقه حسادت میزنند. طرح مسئله رقابت را از مسئله حسادت نمیتوان جدا ساخت. یکی‌ از راه‌های کاستن و زدودن حسادت آنست که یک مقام یا حیثیت را که موضوع حسادت شدید همه است ، منحصراً به یک فرد یا یک خانواده اختصاص دادن و ویژه گوهری یا الهی آن فرد یا خانواده دانستن تا حسادت از آن دامنه رخت بر بندد و به دامنه‌های دیگر انتقال داده شود (مثلا سلطنت و نبوّت و امامت و آخوندی را در یک خانواده منحصر می‌‌ساختند تا اساساً مورد رقابت و حسادت نباشد[)] ، چون مبارزات در این مورد ، برای جامعه یا امت ، خطر شدید داشت. از این رو نیز سلطنت در چنین اجتماعاتی که وحدت ملی‌ یا اجتماعی اش در خطر بود ، وراء رقابت قرار می‌گرفت تا وراء حسادت قرار بگیرد ، و موقعی در یک اجتماع (در یک ملت ، در یک طبقه ، در یک امت) رقابت ، میتواند آزاد بشود که این خطر ، در میان نباشد. از این رو جمهوریت (انتخاب رهبر سیاسی یا دینی موقعی امکان دارد که این خطر ، از بن رفته باشد) ، یکی‌ از راه‌های کاستنِ شدتِ حسادت ، همین گشودن همه امور به رقابت آزاد است. راه رقابت در قدرت و حیثیت و منفعت را باید بروی همه باز گذاشت. رقابت در کسب هر قدرتی‌ (چه ارتشی ، چه سیاسی ، چه دین) و حیثیتی و مالکیتی و عملی‌ برای همه بدون استثناء آزاد میشود. و جامعه‌ای که از رقابت آزاد برای تامین سودهای بیشتر برای اجتماعش استفاده میبرد ، باید زیانهائی را که حسادت متلازم با آن نیز می‌‌آورد ، قبول کند. در جامعه دموکراسی همانسان که راه رقابت باز کرده میشود ، امکان حسادت نیز زیاد میشود و تا یک گونه فرهنگ سیاسی موجود نباشد که هر کسی‌ و هر گروهی برای پیکار در کسب قدرت ، حد بشناسد ، حسادت که تمایل ذاتی به نابود ساختن رقیب دارد ، خطر برای آزادی رقابت میگردد. از سوئی ، در هر نبوغی ، عنصریست که با تلاش و کوشش و رنجِ تنها ، بدست آورده نمیشود ، از این رو همیشه حسادت را بر می‌‌انگیزاند. در نبوغ ، راه رقابت بکلی بسته است ، از این رو شدت حسادت در مورد نوابغ به اوجش می‌رسد ، چون علیرغم رنج و تلاش و پشت کار ، آنانکه فاقد نبوغند ، همیشه این ناتوانی‌ خود را ، درک و احساس میکنند. آزادی ، آزادی رقابت هست و طبعأ با آنانکه نبوغی خاص در کاری دارند ، حسادت در کار خواهد بود. در اجتماعی که این فرهنگ سیاسی نیست ، حسادتی که متلازم با رقابت پیدایش می‌‌یابد ، سبب نابود سازی همه نوابغ در اجتماع خواهد شد. در چنین اجتماعاتی ، در اثر همین حسادت متلازم با رقابت آزاد ، همه نوابغ از بین برده میشوند و چنین جامعه‌ای بجای آنکه در رقابت آزاد ، تولید نوابغ برای حل مسائلش کند ، همه نوابغش را نابود میسازد. رقابت آزاد ، موقعی ارزش دارد که مفید به پیدایش و پرورش نوابغ گردد. تساوی در رسیدن به هر قدرتی‌ ، برای آنانکه این نبوغ را دارند ، باز بودن راه است ، ولی‌ برای آنانکه این نبوغ را ندارند ، سدیست بزرگ. تا آنجا که کوشش و تلاش و پشتکارِ خالی‌ ، کفایت ، می‌کند ، این تساوی ، به همه پرکاران امکان پیشرفت میدهد. ولی‌ نبوغ در هر کاری را نمیتوان با پشت کار و تمرین و رنج بردن و کوشش مداوم و تحصیلات عالی‌ ، جبران ساخت. البته با طردِ افرادی که نبوغی دارند ، میتوان رقابت را آزادتر ساخت ، ولی‌ چنین اجتماعی ، درست رقابت را برای آن می‌پذیرد که چنین قوای استثنائی را کشف کند و در خدمت خود بکار اندازد. جامعه‌ای که امکان برای پروردن نوابغ ندارد ، نمی‌تواند دوام و بهزیستی و بلندی خود را تامین کند. همانطور که جامعه در فکر کشف چنین قوائیست و رقابت را بدینسان آزاد میسازد ، بسیاری از شرکت کنندگان در هر مسابقه اجتماعی و سیاسی و فکری …… فاقد نبوغ هستند ، و درست اینان می‌کوشند که آنانی را که نبوغی دارند از مسابقه و رقابت حذف کنند ، تا تساوی کوشندگان و رنجبران را تامین سازند. رقابت آزاد ، سبب حذف کسان معدود یا نادری میگردد که در اثر نبوغشان راه رقابت را به دیگران می‌‌بندند. جوامعی که همه نوابغ و نوادر خود را برای رقابت آزاد میان « پرکاران بی‌ نبوغ » از بین برده اند ، پی‌ به هدف رقابت آزاد ، برای دادن امکان به پیدایش نوابغ نبرده اند. مسئله ایران ، مسئله پیدایش نوابغ نبوده است بلکه مسئله نابود ساختن متوالی و متداوم [نوابغ] در اثر همین حسادت شدید بوده است. انتخاب ، با مسئله رقابت کار دارد و همزاد رقابت ، حسادتست و ملتی که در رقابت در دامنه سیاست و دین و ارتش و اقتصاد ، حد حسدورزیش را نمیشناسد ، قادر نخواهد بود دموکراسی را واقعیت ببخشد. حسد ، میل ذاتی به نبود ساختن رقیبی دارد که ناتوان در رقابت با اوست. مسئله ، مسئله نداشتن حسد نیست ، بلکه « حد گذاشتن برای حسد » است. در اثر وجود این حسادت شدید در رقابت ، ایران ، زیر سلطه اعراب و اسلام ماند و در اثر وجود همین حسادت در رقابت ، ایران محکوم قدرتهای غرب شد. »

منبع:

منوچهر جمالی ، بخشی از کتاب : همگام هنگام ، ۲۰ اکتبر ۱۹۹۱ . برگ  ۴۶ از این کتاب را ببینید. برگرفته از وبگاه فرهنگشهر ، بخش کتابها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

آرزو‌ها و پیشبینی‌‌هایِ خوب و بد پس از ج. ا.


داشتم به آینده می‌‌اندیشیدم که خدایانِ امرداد و خردادِ جانم در آینده چه خواهند دید؟ اگر بختکِ ج. ا. از ایران رخت بر بندد!

چندین انفجار را حدس می‌‌زنم:

زنانِ میهنم آزاد خواهند شد. و حجابِ اجباری برداشته خواهد شد.

روزنامه ها، رادیو و تلویزیون ها، مجلات، کتاب‌ها و رمان‌هایِ بسیاری خواهند آمد.

رقص و پایکوبی و دنسینگ و کاباره‌ها و سینماها و تئاتر‌هایِ زیادی خواهیم دید.

سواحل و دریاها آزاد خواهند شد و موجِ توریست‌ها سراسرِ کشور را در خواهد نوردید.

فیلم‌هایِ زیبا، موجِ جدیدی در موجِ نوِ سینمایِ ایران ایجاد خواهند کرد.

نقاشی، موسیقی‌، نگارگری، معماری و مجسمه سازی و در کلّ هنر رونق خواهد گرفت.

موجی از ایرانیانِ خارج، به ایران بر خواهند گشت.

اقتصاد آزاد و عادلانه خواهد شد.

مافیا‌ها محدود خواهند شد.

فرهنگ‌هایِ محلی و زبان‌هایِ محلی خواهند شکفت.

شعر از فضایِ رها شدن از ظلم به فضایِ چگونه بودن و چه چیزی را خواستن تغییرِ محتوا خواهد داد.

با همه مردمِ جهان رابطه ایرانیان بهتر و دوستانه تر خواهد شد.

عقاید و ادیانِ مختلف فرصتِ ابراز خواهند یافت. و پیروانِ آنها آزادانه فعالیت خواهند کرد.

زندانیِ سیاسی نخواهیم داشت. همه زندان‌هایِ سیاسی تعطیل خواهند شد.

مجلسی مردمی از نمایندگانِ حقیقی‌ِ مردم بر سرِ کار خواهد آمد.

ولایت و اسلامِ سیاسی به تاریخ سپرده خواهد شد.

امیدوارم که جنگِ قبیله‌ای و قومی پیش نیاید، و کشتاری صورت نگیرد.

حمله خارجی‌ پیش نیاید.

رابطه ایران و همسایگان بر اساسِ منافع و احترامِ متقابل و رشد و توسعه طرفین و حتا کمی‌ به سودِ همسایگان برقرار گردد. تا زمینه همبستگی‌ِ هرچه بیشتر فراهم شود، و نوعی اتحادیه کشور‌های دارای فرهنگِ ایرانی پی‌ریزی شود.

همه روشنفکرانِ ایرانی در داخل ایران سکونت گزینند.

پرده از جنایات رژیمِ ج. ا. ، با ایجادِ کمیته حقیقت یابِ ملی‌، برداشته شود. و خاطیان و جنایتکاران محاکمه عادلانه شوند، و احقاقِ حقوقِ آسیب دیدگان گردد.

جان مقدّس‌ترین امرِ انسانی‌ شود و همه در پاسداری از آن بکوشند، فرایِ جنس، قوم، قبیله، دسته سیاسی، …. و حکمِ اعدام و قصاص برایِ همیشه لغو خواهد شد.

نقاطِ دوردست و آسیب پذیرِ ایران که مهجور مانده بودند، آباد شوند. و از آنها دلجوئی شود.

دادگستریِ ایرانی گسترش یابد.

ارتباطات آزاد و انفجاری گسترش خواهد یافت.

خرد و شادی در همه کار‌ها نمود خواهد یافت.

کارناوال‌هایِ فرهنگی‌ – ملی‌ (چهار شنبه سوری، نوروز، …) و محلی گسترش خواهند یافت.

حقوق و دستمزد‌ها برایِ داشتنِ یک زندگی‌ِ شرافتمندانه و میزانِ متناسبِ رفاه اصلاح خواهند شد (دولتِ رفاه).

انواع و اقسامِ دستجات  و احزابِ سیاسی رشد خواهند کرد. و آزادی خواهد شکفت.

اووه ! چقدر کار خواهیم داشت تا انجام دهیم.

همه این‌ها ممکن است اگر ملتِ ایران بخواهد و بر ایرانی بودنِ خود پافشاری کند.

 در بخشِ دیدگاه‌ها شما نیز به ما بگویید چه می‌‌خواهید و چه چیزی را پیشبینی‌ می‌‌کنید (خوب و یا بد)؟

نوشته‌هایِ مرتبط:

« نفرت از قدرت »


« هزاره هاست که به مردم، درسِ کینه ورزی و نفرت به قدرت را داده اند، تا همیشه در فکرِ انتقام گرفتن از قدرت و مقتدرین باشند. با این حیله ، مردم را همیشه ضعیف نگاه داشته اند. قدرت، دوست داشتنی برایِ همه است و همه باید قدرت را دوست بدارند. کسیکه بقدرت در خارج (به یک مقتدر) کینه و نفرت می‌‌ورزد، خود را از قدرتمند شدن باز می‌‌دارد. سؤِ استفاده یک نفر از قدرت، نشانِ آنست که همه مردم قدرت ندارند و از قدرتِ خود استفاده نمی برند. قدرت بد است، چون در یکجا و در یک فرد، جمع و متمرکز شده است. هر کسی‌ در دموکراسی حق به داشتنِ قدرت دارد. باید همه را برعکس بسیج ساختن اخلاق بر ضدِّ قدرت، علاقمند به قدرت ساخت. علاقه همه به قدرتست که سببِ تقسیم کردنِ قدرت، و شرکتِ در قدرت می‌‌شود. حاکمیت ملی‌، شرکتِ ملت در ضعف نیست، بلکه شرکت همه افراد جامعه در قدرت است. دموکراسی، تقسیم قدرت و حکومت میان همه است.

دموکراسی، حکومتِ مشترک است که از مالکیت مشترک خیلی‌ مهمتر است.

برایِ آنکه کسی‌، سهمِ خود را از قدرت بگیرد، نباید قدرت را منفور بدارد. چون کسیکه به قدرت کینه و نفرت می‌‌ورزد، یا بکلی دست از سیاست می‌‌کشد و از مشارکت در امورِ حکومتی کناره گیری می‌‌کند یا آنکه قدرطلبیِ خویشتن را از خود و دیگران پنهان می‌‌سازد، بدینسان او فقط برایِ خدا، برایِ مردم، برایِ حقیقت ، برایِ خلق، قدرت می‌‌خواهد. او خودش، هیچ نیست. بدین ترتیب، اشتهایِ بی‌ حدِ خود را (در اثرِ فرو کوبیدنِ سائقه طبیعی قدرت، این سائقه شعله ور می‌‌گردد و ابعادِ بی‌ اندازه و بیمارگونه پیدا می‌‌کند، به همین علت نیز در فکرِ یافتنِ قدرتِ خدایی و قدرتِ خلق و توده و قدرتِ حقیقت می‌‌افتد) که قدرت دارد، با کینه و نفرتِ خود آگاهانه اش به قدرت، سازگار می‌‌سازد. کسیکه بیش از همه از قدرت نفرت دارد، بیش از همه آنرا دوست می‌‌دارد. همین افراد هستند که در جوامع و تاریخ به مردم درسِ کینه ورزی و نفرت به قدرت می‌‌دهند تا قدرت منفور شده را که مردم نمی‌‌گیرند، تصاحب کنند تا بر مردم برایِ مردم یا برایِ خدا حکومت کنند. »

منبع:

– منوچهر جمالی، از همه و از هیچ ، برگِ ۴۲، شرکتِ انتشاراتِ پارس، آمریکا، ۱۹۸۴، برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر، بخشِ کتابها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

ضرورتِ تاریخیِ رژیمِ خمینی


پیدایشِ رژیمِ اسلامیِ خمینی، یک حلقه ضروریِ تاریخی و سیاسی در ایران است. همه می‌‌پندارند که رژیمِ اسلامیِ خمینی «اتفاقی بود که هیچکس نمیخواست و هیچکس انتظارِ آن را نداشت و چون نمیخواستند، نمیبایست بشود» و در شگفتند که چرا شد. به نظرِ من این اتفاقیست که می‌بایست روی بدهد و یک ضرورتِ مسلمِ تاریخ سیاسی و دینیِ ایرانست. و ما بایستی‌ بجایِ اینکه به خمینی نفرین کنیم و لعن بفرستیم این ضرورت را بهتر بشناسیم و چاره این ضرورت را بکنیم.

در تاریخ و اجتماع، هیچ اتفاقی، بدونِ ضرورتِ ریشه دار، صورت نمی‌‌بندد. اینکه علیه انتظار و خواستِ ما بود نشانه آن است که ما خود آگاهی‌ِ صحیحی از تاریخِ دویست ساله اخیرِ خود نداشته ایم. تاریخِ دینی ما را از دوره صفویه تا به حال هیچگاه بطورِ عینی ننوشته اند و آنچه نوشته اند همه اش «تجلیل نامه است» و یا با دیدی بسیار تنگ میباشد و بسیاری از وقایعِ اصلی‌ را بکلی از آن حذف کرده اند.

«مبارزات علیه اسلام و علیه طبقه آخوندی» در این صد و پنجاه سال در ایران، نتایجِ خود را نداده است. این مبارزات، بسیار سطحی گرفته شده بود. این مبارزات، بر پایه آشناییِ عمیق با اسلام و افکارِ و احکامش نبود، بلکه بر پایه «وامِ اسلحه‌هایِ روشنفکران اروپایی که علیه مسیحیت بکار برده اند» بود. همانطور که شاه اسلحه وارد می‌‌کرد، روشنفکرانِ ایرانی نیز اسلحه‌های فکری و تاریخی از اروپایی‌ها وام می‌‌کردند تا علیه اسلام بجنگند.

ولی‌ اسلحه، همیشه بایستی‌ برپایه شناسایی دشمن و امکاناتِ دفاعی و تهاجمی اش باشد. اسلحه را بایستی‌ برطبق ایده‌های دشمن، ساخت. اسلحه بر ضّدِ طبقه آخوندی و بر ضّدِ اسلام را نمی‌شود از روشنفکرانِ اروپایی وام گرفت. در دوره پیش از انقلابِ فرانسه، مبارزات علیهِ دین، غلط فهمیده میشد. دین را با طبقه روحانی عینیت میدادند و فکر می‌‌کردند وقتی‌ علیهِ آخوند‌هایِ مسیحی‌ می‌جنگند، علیهِ مسیحیت جنگیده اند. اصاصا پدیده دین را خیلی‌ سطحی می‌گرفتند. این روشِ مبارزه، به روشنفکرانِ ایرانی به ارث رسید، ولی‌ این روش، برایِ مبارزه با اسلام کفایت نمیکرد.

روشنفکران بندرت با قرآن و تاریخِ اسلام و افکارِ قرآنی و قوانینِ اسلامی آشنایی کامل داشتند، بندرت در این زمینه تحقیقات می‌‌کردند و بندرت این تحقیقات را منتشر میکردند.

رژیمِ اسلامیِ خمینی میخواست که روشنفکرانِ ایرانی را وادارد که در یک جبهه‌ علنی، علی‌ اسلام بجنگند. رژیمِ اسلامیِ خمینی آنها را تحتِ فشار قرار داده است که از این ببعد درست با اسلام آشنا شوند و اسلحه را از دستِ خودِ اسلام بگیرند و با اسلام مبارزه کنند. ولی‌ هنوز این روشنفکرانِ تابحال جراتِ گرفتنِ چنین جبهه‌‌ای علنی را ندارند، نه‌ برایِ آنکه فقط از «عامه» می‌ترسند، بلکه چون به ضعفِ خود آگاهند. ضعفی که نتیجه عدمِ آشنایی با اسلام است.

در اثرِ همین ضعف، بسیاری از همین روشنفکران در صددِ گمنام ساختن و مشتبه ساختنِ جبهه‌ هستند. برایِ اینکه اسلحه‌ای علیه خمینی داشته باشند، متوصل به «اسلامِ راستین» میشوند که نمیدانند چیست و یا فقط یک تعارفِ دیپلماتیک میباشد. با گفتنِ اینکه خمینی مسلمان نیست یا خمینی پایبندِ «اسلامِ راستین» نیست، این خطِ مبارزه را نامعین میسازند. از مبارزه‌ای که هیچ راهِ گرریزی ندارند، گریز میزنند.

«ولایتِ فقیه» را که خمینی میخواهد، ادامه ایده «امامت» است و امامت چه در شکلِ تشیع اش چه در شکلِ خلافتِ (اهلِ تسنن) زائیده ایده خودِ اسلام است. اینها انحرافات از اسلام نیست. این ایده «ولایتِ فقیه» ایده‌ای ضّدِ اسلامی و ضّدِ شیعی نیست بلکه نتیجه مستقیمِ ‌شیعه و اسلام است. اینها خودِ اسلام است. اسلام، تنها در یک شکل ظهور نمیکند. اسلام میتواند صد شکلِ مختلف بخود بگیرد و در همه این شکل‌های مختلف همان اسلام میماند و ماهیتِ مشترکش را علیرغمِ همه این شکلهایِ متفاوتِ ظاهری نگاه میدارد. همانطور که کمونیسم تنها یک شکل در تحقق‌ ندارد. میتواند شکلهایِ مختلف داشته باشد باشد و همه این اشکال، در همان ایده کمونیسم نهفته است. اینکه پیروانِ هر مذهبی‌ ادعا میکنند فقط این شکل و این مذهب از همه آن مذاهب و اشکال، صحیح و حقیقی‌ است و مابقی همه ناحق و کاذب میباشند، حرفیست که در مشاجراتِ داخلی‌ِ میانِ دستجاتِ کمونیستی یا مذاهبِ اسلامی موردِ استفاده قرار می‌گیرد. هر دسته ای، دستجات غیرِ خودش را انحرافی و گمراه و دروغزن می‌شمارد. این فکر، از اعتقاد به «حقیقتِ واحد» می‌‌آید. ولی‌ از لحاظِ تاریخی و واقعیت همه این دستجات و مذاهب در ایده اسلام یا در ایده کمونیسم نهفته اند. اینها تراش‌هایِ مختلفِ یک کریستال هستند. اسلامِ خلفایِ راشدین، اسلامِ علوی، اسلامِ اموی، اسلامِ عباسی، اسلامِ صفوی، اسلامِ فاطمی (مصر)، اسلامِ عثمانی، اسلامِ مغولها در هند، اسلامِ خمینی و حتا همین اسلامِ راستینِ مجاهدینِ خلق، همه مظاهرِ مختلفِ یک ایده اند، همه تراش‌های مختلفِ یک کریستال هستند و با همه مشاجراتِ میانِ خودشان، وجه اشتراکشان بیش از وجه اختلافشان میباشد. از شدتِ مبارزه میانِ دو دستهِ اسلامی (مثلا خمینی و مجاهدین) نبایستی نتیجه گرفت که اختلافشان خیلی‌ زیاد است. در تاریخِ عقاید و در تاریخِ اسلام و در تاریخِ کمونیسم بنگرید و ببینید که بر سرِ چه اختلافاتِ بسیار مختصر چه جنگها و خونریزیها و چه کینه‌ها راه میفتاده است. از این رو از شدتِ اختلافِ میانِ مجاهدینِ خلق و رژیمِ خمینی نبایستی به این نتیجه فکری رسید که اختلافِ ایدئولوژیکی آنها نیز بهمان شدت و تفاوت است.

روشنفکران، در این صد و پنجاه سال همیشه از «جبهه‌ بستن در مقابلِ اسلام» گریز زده بودند. در همان قانونِ اساسی‌ راه را برایِ فعالیتِ ایدئولوژیکی علیه اسلام بستند.

خمینی بطورِ علنی همه را در یک جبهه‌ بمبارزه خواند ولی‌ هنوز روشنفکران از چنین جبهه‌ بندیِ علنی اجتناب می‌ورزند. ولی‌ این گریز ها، فقط این مبارزه را که میبایستی طبقِ ضرورتِ تاریخی صورت ببندد، به عقب میاندازد و دشمن را گستاختر و نیرومندتر می‌کند.

روشنفکران از همان «خلقی» که نام میبرند و خواستهای آن «خلقی» را که میخواهند تحقق‌ بدهند، می‌ترسند، چون هنوز این خلق، خلق (توده آگاه) نشده اند. چون اینها هنوز «عامه» هستند و در صفِ مخالفِ روشنفکران قرار دارند. «عامه» ، احتیاج به دین و آخوند دارد. تا «عامه» هست، روشنفکران نخواهند توانست علیه دین و آخوند جبهه‌ ببندند. «عامه» را نبایستی با «خلق» اشتباه کرد. در ایران، خلقی نیست که روشنفکران برایشان اینقدر حلقِ خود را پاره میکنند، اینها «عامه» هستند. تا از «عامه»، «خلق» بشود، زمان لازم دارد و تلاش باید کرد.

آنچه را که ما بنامِ آزادی میخواهیم تحویلِ «عامه» بدهیم، او لازم ندارد و آنها را نمیشناسد. و بدردش نمی‌خورد. تنها آزادی که «عامه» در مرحله نخستین لازم دارد، فقط یکنوع آزادی است. عامه بایستی‌ از «تقلیدِ از مراجعِ تقلید» رهانیده شود، تا بتواند به آزادی‌هایِ دیگرش آشنا گردد. تا در این «تقلید» گرفتار است، آزادیِ سیاسی و آزادیِ اجتماعی هیچ معنا و محتوایی برایِ او ندارد. «عامه»، نمیتواند از آزادیِ سیاسیِ خود استفاده ببرد و ارزشِ آزادیِ سیاسی را نمیداند، قدرتِ استفاده از آنرا ندارد، چون مقلّد است و تا تقلید هست، عامه، از لحاظِ سیاسی «صغیر» میباشد و قیّمش، همان آخوند است و ولایت اگر بطورِ رسمی‌ به آن شکلی‌ که خمینی میخواهد تحقق‌ نیابد، بطورِ غیرِ رسمی‌ ادامه خواهد یافت. این ولایتِ فقیه ، همیشه در ایران از دوره صفوی تا بحال بوده است. فقط مساله تحولِ این «ولایتِ فقیهِ غیرِ رسمی‌» به «ولایتِ فقیهِ رسمی‌» بود.

مبارزات، برایِ آزادیِ سیاسی و دموکراسی موقعی معنا و محتوا پیدا می‌کند که ما بتوانیم، عامه را از تقلید بیرون بکشیم. هنوز سخن به آزادی و دموکراسیِ اقتصادی و سیاسی نرسیده است. ما هنوز در خمِ کوچه اول گیریم. از آنچه که در اروپا در زمانِ لوتر صورت گرفته است، هنوز ما انجام نداده ایم. رژیمِ خمینی ما را تحتِ فشار قرار میدهد که این انقلاب را که چهار صد سالِ پیش در اروپا صورت گرفته است در آغاز جبران کنیم. آزادیِ فردی و سیاسی و اقتصادی، فقط بر پایه این «رهاییِ عامه از تقلید» امکان دارد.

تا این «رهایی عامه از تقلید» شکل بخود نگرفته است، همه تلاش‌هایِ ما نافرجام خواهند ماند. روشنفکران و سیاستمداران و طبقه متوسط این مساله را بایستی‌ در آغاز حل کنند. این برنامه‌هایِ عریض و طویل، هیچکدام، بدونِ چنین پایه ای، ساختنِ کاخ‌هایِ رویایی بر رویِ هواست. هر اصلاحی‌، هر نهضتی، هر انقلابی‌، تا این «عامه مقلد» بوده باشد، سر به نیست، خواهد شد. ما خلق‌ها نداریم ما عامه‌ها داریم. این پنداشتِ خام ولی‌ شیرینِ روشنفکران از «خلق ها» آنها را میفریبد. این کلماتِ قالب گرفتهِ اروپایی در موردِ «خلق» در ایران درباره «عامه» صادق نیست. عامه هنوز خلق نشده است. عامه نمیتواند بداند که «آزادیِ فردی» و » آزادیِ سیاسی» چیست و نه‌ «احساس و خود آگاهی‌ِ ملی‌» دارد.

جبهه‌ ملی‌، بدونِ «ملت» است. چون ملت، ملت نیست بلکه «عامه» هست نه‌ «ملت». عامه با ملت تفاوت دارد. ملت ، یکنوع خود آگاهی‌ِ نیرومندِ سیاسی و فرهنگی‌ است که عامه ندارد و نمیتواند داشته باشد تا از مراجعِ تقلید، تقلید می‌کند.

نبایستی فراموش ساخت که «نارضایتی‌ِ عامه» از دستِ یک مشت ملا، دلیلِ نفی  و طردِ مرجعیتِ آخوندی نیست. ما در ایران «عامه» داریم نه‌ «خلق» و نه‌ «ملت».

تا مرجعیتِ آخوندی اعتبارِ اجتماعیِ خود را دارد، «خود آگاهی‌ِ ملی‌» نمیتواند رشد بکند. اگر این خود آگاهی‌ِ ملی‌ نیرومند بود، آخوند‌ها نمیتوانستند دو ماه نیز حکومت کنند. «خود آگاهی‌ِ ملی‌» یعنی » تقدمِ بستگیِ ملی‌» به » بستگیِ دینی». یعنی «سودِ جامعه ملی‌» را در صدرِ سودهایِ دیگر قرار میدهد. ولی‌ اگر مردم چنین جدولی‌ از سود‌ها داشته باشند و سودِ ملی‌ پیش از سودِ دینی بیاید، روحانیون نفوذِ خود را به عامه از دست خواهند داد، چون او مرجع برایِ «سودِ ملی‌» او نیست.

این نکته را نیز باید تذکر داد که «ملیّتِ ناخود آگاهانه» در عامه قویست. فرهنگِ ایرانی در ضمیرِ او، نگهبانِ این ملیتِ بینام است. ولی‌ تا این ملیّت راه به خود آگاهی‌ پیدا نکرده است، «تقدمِ سودِ ملی‌» بر «بستگیِ دینی» غیرِ ممکن میباشد.

ما بایستی‌ یک «قیامِ ملی» ایجاد کنیم. قیامی که از ملیّتِ ما بجوشد. درست معنایِ ملیّت را با وطن فرق بگذارید. وطنپرستی کاملا ملیگرایی نیست. تایید را بر ملیّت باید گذاشت. از این رو بایستی‌ در همه مبارزات و راهپیمایی‌ها و تظاهرات، فقط از احساساتِ ملی‌ استفاده برد. بایستی‌ دست از «انقلابِ فتوایی» کشید. با فتوایِ چند آخوند مردم را به تظاهرات نبایستی دعوت کرد. آنچه مخالفین بایستی‌ در آینده، علیرغمِ همه ضعفشان از آن پرهیز کنند، اینست که مردم را با «فتوا‌هایِ علمأ» به خیابانها نکشند. اگر هزار نفر نیز بخاطرِ آزادی و ملیّت به خیابانها بیایند بهتر از یک میلیون عامه اند که برایِ تقلید از مرجعشان و اجرایِ فتوایش بیایند. «انقلابِ فتوایی»، «تظاهرات فتوایی»، » قیامهایِ فتوایی» مرجعیتِ آخوندی و تقلید را بیشتر تقویت می‌کند و بالطبع مانعِ بروزِ خود آگاهی‌ِ ملی‌ میگردد. لاس زدنِ دیپلماتیک با مراجعِ تقلید برایِ کمک گرفتن از آنها، بر ضّدِ هدف‌هایِ ملی‌ گرایان است. و عملا «ضابطه راهبری» و ابتکارِ عمل و استقلالِ در مبارزات را از دست میدهند.

هر تظاهری یا راهپیمایی بایستی‌ همین «خود آگاهی‌ِ ملی‌» و «آزادی» را علیرغمِ «بستگیِ دینی» بیدار سازد و درست » انقلاب و قیامِ فتوایی» برعکسِ این جریان است.

آن پنج ملیونی که رویِ فتوا به خیابان‌ها آمدند، آن انقلابی‌ را که دویست هزار نفر میبایستی کرده باشند، ورشکست ساختند. همین پیوستنِ عامه عامه مقلد بر طبقِ فتوا بود که انقلاب، مجبور به «سقطِ جنین» شد. کودکِ انقلاب مرده بدنیا آمد.

منبع:

مقاله نخست از کتابِ «آزادی، حقِ انتقادِ از اسلام است» ، انتشاراتِ کورمالی، لندن، ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۸، با عنوانِ «ضرورتِ تاریخیِ رژیمِ اسلامیِ خمینی«، برگِ ۵، اثرِ منوچهرِ جمالی، برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر، بخشِ کتابها، ۱۸ نوامبرِ ۱۹۸۱ .

نوشته‌هایِ مرتبط:

سعی‌ِ به هدر رفته – امپریالیسمِ داخلی‌ِ ایرانیان چه کسانی‌ هستند ؟


« سکولاریسم اینست که: سرمایه ملت ایران، « غنیمت = انفال » نیست، ونباید « خرج دوام وترویج شریعت اسلام » گردد، بلکه بایددر« تضمین نیرومندی ورفاه ملت ایران »، سرمایه گذاری شود. خمس وزکات واوقاف نیز، سرمایه ملت ایران محسوب میشوند. »

منوچهر جمالی

سر سختی، پافشاری و پایداریِ مصدق، موجبِ بیداریِ ایرانیان شد، و با ملی‌ کردنِ صنعتِ نفتِ کشور، با وجودِ همه کارشکنی‌هایِ داخلی‌ (آخوند ها) و خارجی‌ (امپریالیسم)، دستِ نیروهایِ خارجی‌ را از ثروت و سرمایه ایرانیان دور کرد. آن نیرو و خواستِ مردمِ ایران در بدست کرفتنِ سرنوشتِ خویش که با انقلابِ مشروطه جانی دوباره گرفته بود موجبِ سرکشیِ مردم و حمایت از مصدق شد. مجلسِ شورایِ ملی‌ که در بطنِ انقلابِ مشروطه قرار داشت، مکانیسمی فراهم کرد تا اراده مردم، به صورتِ یک نیرویِ تعیین کننده و کارا در آمده و برایِ چند صباحی، فرصتِ سخن گفتن و اثرگذاری بیابد.

مجلسِ شورایِ ملی‌ محلی است برایِ هم اندیشی‌ِ مردمِ ایران. یک مجلسِ آزاد ، مستقل، کار آمد و شجاع، تنها ابزارِ مردمِ ایران برایِ کوتاه کردنِ دستِ امپریالیسمِ داخلی‌ و خارجی‌، از ثروت‌هایِ ملی‌ِ ایرانیان است.

در اینجا منظور از امپریالیسمِ داخلی‌، نهاد ها، سازمان ها، نیرو‌هایی‌ هستند که به موازاتِ مجلس عمل می‌‌کنند، بدونِ اینکه شفافیتی در کارشان باشد و یا به مردم پاسخگو باشند.

آخوندها، با براه انداختنِ موقوفات و وجوهات و … با وعده بهشت، بدونِ کمترین مشکلی‌، درحالِ انباشتِ مافیاییِ ثروت برایِ خود و دستگاهِ عریض و طویلِ روحانیت (!) هستند. و همچون زالو به جانِ اقتصادِ ایران افتاده اند. اینان را براستی باید در زمره‌ امپریالیسمِ داخلی‌ِ ایران دانست. بدونِ قانون و کنترل برایِ خود بیزینس راه انداخته و در صرفِ این سرمایه‌ها نیز ذره‌ای شفافیت ندارند.

به نظرِ من کاری کارستان تر از ملی‌ کردنِ صنعتِ نفت باید صورت بگیرد ، تا این سرمایه‌هایِ مردمِ ایران را از چنگِ این کفتار‌ها و لاشخور‌ها خارج سازد و تحتِ نظارتِ مردمِ ایران قرار دهد.

ما به ملی‌ کردنِ موقوفات، خیریه، وجوهات، … بیشتر نیاز داریم تا ملی‌ کردنِ صنعتِ نفت.

کلیه وجوهاتِ دینیِ اسلامی باید ملی‌ شوند، و تصمیم گیری در خصوصِ آن به یک مجلسِ ملی‌ِ واقعی‌ سپرده شود. تا با اینکار این ثروتِ مردمِ ایران در راهِ گسترشِ فرهنگ و رفع درد و رنجِ مردم بکار برده شوند. نه‌ اینکه صرفِ گسترشِ ضّدِ دینِ اسلام و دستگاهِ مافیاییِ آخوندی شود.

امید که مردمِ ایران نیز به سرشت پلیدِ آخوند‌ها پی‌ ببرند و دست از معامله بهشت بردارند.

نوشته‌هایِ مرتبط: