« حقیقت را نباید خواست ، بلکه با ضد حقیقت باید پیکار کرد »


« آنچه در گوهر هر چیزی هست ، پدیدار میشود ، ولی‌ نیروئی پنهانی‌ نیز هست که نمی‌گذارد گوهر پدیدار شود. در برابرِ نیروی افشاننده و گسترانده و گشاینده و افزاینده ، نیروی پنهان سازنده و تاریک سازنده و پوشنده هست. اراده به رسیدن به حقیقت. اراده به رسیدن به آنچیزیست که بسته ، تاریک و پنهان و پوشیده ساخته شده است. باید قدرتهای تاریک سازنده و پوشنده و واژگونه سازنده را شناخت ، و با آن پیکار کرد. نیروهای پوشنده ، همیشه « افشانندگی گوهر هر انسانی‌ ، هر کتابی و نوشته‌ای ، هر اثر هنری » را بازمیدارند ، و واژگونه میسازند. مسئله انسان ، یافتنِ  « پدیدارسازندگان حقیقت » نیست ، چون هر چیزی بنا بر گوهرش ، خودفشانست ، راست است. مسئله انسان ، پیکار با نیروهای گمنام و ناپیدائیست که میپوشانند و می‌‌بندند. حقیقت ، آن به آن ، ناپیدا و تاریک و پنهان و واژگونه ساخته میشود ، و هیچکسی نیست که بتواند این روند را باز دارد. اگر با این نیروهای پرتکاپو ، که همیشه میپوشند و تاریک میسازند و درست با روشنی ، راه دیدن را سد میکنند ، پیکار کنیم ، حقیقت به خودی خود ، فرا افشانیده میشود. حقیقت را نباید جست ، و نباید به کسی‌ آموخت ، بلکه باید « نیروهای ضد پیدایش حقیقت » را کوبید و پس راند ، تا حقیقت به خودی خودش افشانده شود. حقیقت ، نیاز به آموزگار و رهبر و پیشوا ندارد ، بلکه مسئله بنیادی ، پیکار مداوم با « نیروهای پوشاننده و بازدارنده از پیدایش » هست. حقیقت اگر به خودش گذاشته شود ، بی‌ هیچ واسطه‌ای ، لبریز میگردد ، و برای هر کسی‌ پدیدار میشود. مسئله ، پاره کردن پرده‌ها و به کنار راندن پرده بافان هست. هر حقیقتی ، بر ضد نیروهای پوشاننده ، در تکاپو برای پیدایش است. آنچه از حقیقت پیدا می‌‌شود ، در همان لحظه ناپیدا ساخته میشود. حقیقتی که « بطور مداوم پیدا بماند » ، نیست. حقیقت در همان آن که پیدا شد از اهریمن ناپیدا ساخته میشود.  »

منبع :

منوچهر جمالی ، بخشی از کتاب : تخمه ی خود زا یا صورت خدا ، انتشارات کورمالی ، لندن ، اکتبر ۱۹۹۶ ، ISBN 1 899167 85 4 . برگ ۴۲  از این کتاب را ببینید. برگرفته از وبگاه فرهنگشهر ، بخش کتابها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

« رابطه زندگی‌ و حقیقت »


« اینکه گفته میشود ، زندگی‌ ، جهاد برای عقیده است ، معنای واقعی‌اش این است که : زندگی‌ به خودی خودش ارزشی ندارد و فقط از حقیقت ، یا از عقیده و یا از ایده‌آلی‌ ، ارزشش را «می‌گیرد» ، و چون انسان به آسانی حقیقت و عقیده و ایده آلش را از دست میدهد (عقیده و حقیقت و ایده آلش متزلزل است ، و دیگران با انداختن بشک در آن یا عرضه حقیقت و عقیده دیگری ، حقیقت و ایده آلش را از او می‌ چاپند) باید صبح و شب برای «حفظ حقیقت یا عقیده و ایده آلش» بجنگد تا با «حفظ حقیقت یا عقیده یا ایده آلش» ، «حفظ ارزش زندگی‌» را بکند. ولی‌ درواقع رابطه زندگی‌ با حقیقت ( یا با عقیده یا با ایده و ایده آل ) را واژگونه ساخته ا‌ند. این زندگی‌ هست که به حقیقت ، به عقیده به ایده ال و ایده ، ارزش و معنا میدهد ، نه آنکه حقیقت و عقیده و ایده آل به زندگی‌ ، ارزش و معنا بدهند. و اگر منطقی‌ را که حقیقت و ایده آل و عقیده دارند و به خود حق میدهند ، همه چیز را برای خود قربانی سازند به «تقدم زندگی‌ بر حقیقت و ایده آل  وعقیده» انتقال دهیم باید گفت که این حقیقت و عقیده و ایده آل است که باید برای زندگی‌ ، قربانی ساخته شود. همه آنهایی که زندگانی‌اشان را برای عقیده اشان یا برای حقیقت و ایده آلشان فدا ساخته ا‌ند ، فخری ندارند (شهادت برای حقیقت و ایده آل و عقیده که درواقع  شهادت دادن به تقدم حقیقت و عقیده و ایده آل بر زندگی‌ است ، فخر نیست بلکه فخر شهادت دادن به تقدم زندگی‌ بر حقیقت و عقیده و ایده آل است) بلکه بزرگترین آسیب را نیز به زندگی‌ خود و دیگران زده ا‌ند ، که خود سرچشمه همه ارزش ها و معنا هاست. آنکه ادعا می‌کند که «زندگی‌ جهاد برای عقیده است» ، فکر اشتباهی ندارد ، بلکه بیمار است ، چون زندگی‌ میخواهد بزید و برترین ارزش را در همان زیستن میداند. بیماری ، زندگی‌  کردن را برای او عذاب مطلق ساخته است ، و این بیماری به جائی رسیده است که می‌ پندارد راه نجاتی جز «رها کردن خود زندگی‌»  یا «نابود ساختن خود زندگی‌» ندارد. با رها ساختن خود از دست این زندگی‌ که فقط عذاب محض است (سرچشمه ، عذاب است ، سرچشمه نفی همه ارزش ها و معنا هاست) او میخواهد به «زندگانی‌ دیگر» در جامعه ای دیگر یا در جهانی‌ دیگر برسد که در آن هیچگاه چنین بیماری عذاب آوری نخواهد داشت.

ولی‌ «بیماری» هم برای زیستن است. بیماری ، «اختلال نامرئی در زندگانی‌ فردی و اجتماعی» را مینماید ، تا به موقع آنرا رفع کرد و بیشتر و بهتر زیست. شهادت طلبی ، علامت پیدایش «بیماری مرگ» است ، بیماریی که فقط با مردن و خود را نابود ساختن چاره می‌ پذیرد. کسیکه مردم را خواهان شهادت می‌کند ، مردم را دچار «بیماری مرگ» می‌کند. عزاداری حسین در ایران ، شیوع دادن «بیماری مرگ» است. »

منبع:

منوچهر جمالی ، بخشی از کتاب : اندیشه‌هایی‌ که آبستن هستند ، انتشارات کورمالی ، لندن ، ۱۹۸۸. برگ  ۷۶  از این کتاب را ببینید ، برگرفته از وبگاه فرهنگشهر ، بخش کتاب ها.

 نوشته‌هایِ مرتبط: