خدا شدن


 .

می گفت خدا شدن ندانم – او نور و من ز استخوانم

گفتم که تو نور دیده هستی – در خویش اگر نظر ببستی

می گفت که او خلق مان کرد – ما هیچ و او هستمان کرد

گفتم که تو آفریده ای تو – هم او که آفرید تویی تو

برخیز و خداشدن خبر کن – از دانه برون آی و سفر کن

حق است هر آنچه می توانی – رود است هر آنچه می کشانی

نفرین بزرگ خریده ستی – با خویش اگر غریبه هستی

گیتی شدنت همان زمان است – خنده به لبت چو پهلوان است

.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s