« دریافت داستانی‌ ملّی »


« ملتی که خود را اسطوره‌ای (یا داستانی‌ به معنای اصیلش. داستان در زبان فارسی‌ کهن، همان اسطوره است، و سپس تعمیم داده شده است و ما باید از سر به معنای اصلی‌‌اش به کار ببریم) در نمی‌‌یابد و نمی‌‌یابد، تجربه‌های مایه‌ای را که با آنها میتواند سراسر تجربه‌ها و پدیده‌های اجتماعی و سیاسی و حقوقی و تاریخی خود را روشن و منظم سازد و از آنها بگسترد (چون همه این پدیده‌ها و رویداد‌های سیاسی – حقوقی – اجتماعی – تاریخی در آن تجربه‌های مایه‌ای ریشه دوانیده اند) در خود نابود ساخته است.

آگاهبود تاریخی، یا آگاهبود حقوقی و سیاسی، یا آگاهبود اجتماعی، جبران دریافت و یافت اسطوره‌ای (داستانی‌) ملت را نمیکند. برای اینکه ملتی را نابود ساخت، باید اسطوره‌های او را از او گرفت یا دریافتش را برایش غیر ممکن ساخت. شاهنامه، در ورودی دریافت و یافت اسطوره‌های ایران را برای ملت ایران باز می‌کند. شاهنامه، گوهر و هسته این یافت داستانی‌ را برای ایران، زنده نگاه داشته است. »

منبع:

منوچهر جمالی، بخشی از کتاب   ریشه در زمین تیره  ، ۲۴ ژانویه ۱۹۹۱ ، برگ ۱۶۶ از این کتاب را ببینید ، برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر، بخشِ کتابها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

کورمالی کردن در تاریکی (۷) – « کسانی‌ روشنائی را میستایند که نازا هستند »


« تاریکی، خاموشی، آرامش، راز، از ضروریات زندگانی‌ هر آفریننده‌ای هست. یک فکر یا یک جنبش سیاسی یا دینی یا حقوقی، در تاریکی‌ها به وجود می‌‌آیند و تا پدیدار نشده اند، راز و خاموشند و نیاز به آرامش دارند.

کسانی‌ که فقط روشنائی و گویائی و جنبندگی و آشکارائی را میزان ستایش خود ساخته اند، میانگارند که هرچه ضد این ویژگیها هستند، منفور و شوم و شرّ هستند. اینها کسانی‌ هستند که خود هیچگاه نیافریده اند یا جریان آفرینندگی را درنیافته اند. »

منبع:

منوچهر جمالی، بخشی از کتاب   ریشه در زمین تیره  ، ۲۴ ژانویه ۱۹۹۱ ، برگ ۱۶۰ از این کتاب را ببینید ، برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر، بخشِ کتابها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

 

«بخش یکم از رشته پژوهشهای واژه های «سام آریایی» واکهای «ر- ل / ار- آل»»


چگونه فریافتها، مینوها، چهره ها و فروزه های رنگارنگ خدا از بنِ نامواژه های خدا میرویند.

در این نامه به ریشه یابی یکی از مایه‌ور ترین واژه های ایرانی خواهیم پرداخت.

در این پژوهش روش کاوش و پیگیری ریشه ها بر بنیاد روش ِ ریشه یابی فلسفی و مینویِ خوشه ها و باز سازی نگاره های مینوی و فرزانیِ ریشه ها، که نخستین بار بدست روانشاد استاد منوچهر جمالی بکار گرفته شد، روش زبان شناسی پیش از تاریخ که بر اساس واک شناسی استوار است و از یافته های بیهمانند استاد ارجمندم کدبان احمد گردینی میباشد، و روش ریشه شناسی پیوندی یا ژنتیکی واژه ها و خوشه های مینوی آنها بر بنیادِ دگرگونیهای واکی و اینهمانیهای خوشه های مینوی و بازسازی نگاره های فلسفی ریشه ها در زبانهای «سام آریایی»(اورآسیایی- زبان آریاییان در زمان یکجانشینی و پیش از کوچیدن و پراکنده شدن) که برآیند پژوهشهای این کمترین میباشد، انجام میشود. این پژوهش نمونه ای از بکارگیری و بازدهیِ این سه روشِ کاوش و ریشه یابی واژه ها میباشد که امیدوارم در آینده بدست دوستداران این دانش شناخته و بکار گرفته شود.

آماج این رشته پژوهشهای رواکمند ساختن نگاه ِفراگیر ِمینوی به ریشه، خوشه، دانه های واژگانی و در نگر آوردن همه گستره های مینوی واژگان، بوِزه در زمینه ریشه شناسی و ردیابی مینو راستین واژگان میباشد. همچنین آماج همراه این پژوهش در زمینه واژه سازی و واژه سازی و واژه گزینی یا پالایش زبان پارسی، دوری از داوریهای کوته بینانه درباره ریختها و گویشهای واژگانی که با واکهای زبان اربی نوشته میشودند میباشد. چنانه امروزه بسیاری از واژه شناسان که دست اندرکار پالایش زبان پارسی و برارگذاری واژگن بیگانه میباشند، بی هیچ درنگ و ژرفکاری تنها بشوند اینکه ریختار واژه ای را اربی، مغولی، انگلیسی روسی یا هر زبان بیگانه میدانند دست به نابودی واژگان کهن و ریشه ای ایران میزنند و کوشش میکنند از توانایی واژه شازی زبان پارسی برای ساختن برابرهای نا آشنا بهره بگیرند. به باور این کمترین کوشش امروز ما در زمینه پالایش زبان پارسی باید بر بنیاد و مهورِ شناخت پرسون و داکینِ(دقیق) ریشه ها و بازسازی نگاره های فرزانی و مینوی واژه ها، و یافتن نمونه های گویشی اینهمان با ریشه ها و نگاره های فرزانی بازسازی شده باشد، تا بتوانیم با شناسایی درست و سازمندِ زبان و فرهنگ خود، هاتا اگر در جایی نیاز به واژه سازی و واژه گزینی پیدا کردیم، برای فریافتهای نیازیده(مورد نیاز) بهترین خوشه های مینوی و واژگانی را از ریشه های واژگانی زبانهای کهن برگزنیم . ولی به باور من اگر من نگرمندی(توجه) بایسته و ژرفی بر ریشه ها و مینوهای فرهنگ زبانهای باستانی خود داشته باشیم دست کم برای فریافتهای شناخته شده و رواکمند نیاز چندانی به ساختن واژه های ناآشنا نخواهیم داشت. از سوی دیگر تا میهن دربندمان بدست خودمان راهبری نشود و رسانه ها و سامان آموزش و پروش و فرهنگستان زبان و ادب بدست میهنخواهان و ایران دوستان راهبری نشود، هر کوششی برای ساختن و پرداختن واژه های تازه، بدون پشتیبانی نهادهای رسمی و کشوری مانند آب در هاورنگ کوبیدن است. چنانکه پس سی کوشش بسیاری از فرهیختگان ایرانی که جان و زندگی خود را برای اینکار هزینه کردند امروزه شاید یک دهم ایرانیان تازه دریافته اند بجای سلام درود بگویند و گمان بدارند که واژه سلام واژه ای بیگانه است.

بر پایه بنکاویِ واژه ها و یافتن بنواژه ها از راه ساوندیدن(تجزیه) آنها میتوانیم رد یک خوشه از مینوی واژه ها را گرفته و به سرشاخه آن برسیم و با یارمندی داتِ(قانون) دگرشِ واکها میتوانیم ریشه های اینهمانی که به شوند دگرشهای آوایی و پذیرفتنِ پایانوندها و پیشوندها از خود واژه هایی با ریختها و ماناهای دگرگونه ولی پیوسته با ریشه ساخته اند را شناسایی کنیم تا روندِ پیدایش و فلسفه و چرایی آنها را در بستر فرهنگ و اندیشه مردمان باستان بهتر دریابیم. به سخن دیگر روش این پژوهش از راه ساده سازی خوشه های ِ بهم پیوسته ی واژگانیِ و سجیدن(تجزیه) آنها در پی رسیدن به سرشاخه ها یا بنواژه های آنهاست.

پیش از درآمدن به جستار بایسته میدانم پیرامون داتهای دگرگونیهای گویشی واکها یا هرفها در زبانهای ایرانی نیگیختی کوتاه، برای دریافت بهتر ِدوستدارانی که کمتر با این رَزنها(قواعد) آشنایی دارند بیاروم.
شاید بتوان گفت که همه واکهای زبانی در روندِ رهسپاری در میان تبارها و کوچهای مردمان و دگرگونیهای دستگاه هنجره و آوایی مردمان توانایی دگریستن به یکدیگر را دارند ولی در این میان دسته هایی از واکها هستند ه به شوند یکسانی یا نزدیکی جای رپزاک(تلفظ) شان، آسان تر و بیشتر به یکدیگر دگرگون شده اند. این دسته ها اینگونه هستند:

«آ-ه-خ-س» – «س-ش-ث-ص» –»ز-ذ-ض-ظ-ر-د» – «د-ت-ط-ث» – «م-ب-پ-و-ف-ت-ث-س» – » ن- م – ل-ر-ز-ژ» – «ک –گ –خ – چ –ه- ح- ژ» – «آ – ه – ح – ع –و – ی» – «ج – ی –و –ع – ء – ئی – آ» – «آ – اَ – اِ – اُ – او – ای –ئی –ع -ء»

بنواژه ای که در پیوند با این نامه است «لی/ری-زی-ژِی-جی-گی-چی-حی-خی-هی-ای-شی-سی-تی/دی»(و گویشهای واکیِ دیگری که از آنها بر میاید) میباشد که نامِ بنیادین زنخدای ایران در فرهنگ سیمرغی ایران باستان در زمان یکجانشینی آریاییان کوچنده به سراسر گیتی بوده است. در اساس همه این واژه ها در آغاز به یک فریاب(مفهوم) که «گستره نامها و فروزه ها و دهشهای خدایی» باشد نمارش داشته و بر اساس دگرگونی گویشها و نیاز به کالبدهای تازه برای ریختن مینوهای به هم پیوسته ِفرزانی، واک(هرف) نخستین آن بر پایه ی داتهای دگرگونی واکها به یکدیگر دگریسته است و سپستر با دگرگونی واک سدادار و افزودن وندهای بی سدا از آنها فریافتهای زیرشاخه ای و پیوسته ی مینوی و فلسفی ساخته شده است. سپس از هر یک از این شاخه ها خوشه های مینوی در پیوند با نام، منش، چیستی و فروزها و دهشهای خدایی، واژگانی دگرگونه آفریده شده است. این آفرینش در روندِ گسترشِ اندیشه و شناخت مردمان و شناسایی فریافتها، پدیده ها، سهشها، تواناییها و فروزه های تازه و نیازمندی برای نامگذاری آنها و بکار بردنشان در درازای هزاران سال انجام شده و بر پایه ی شوندهای فلسفی و فرنودهای(استدلالهای) فرزانی و شناختاری استوار است. امروزه بسیاری مردمان گمان میکنند نامواژه ها از خود مانای ویژه ای ندارند و تنها همانند یک نشانه و دخشک(علامت یا کد) برای فریابهای ویژه، نشانه گذاری شده اند. ولی این اندیشه بسیار نادرست و تباه کننده است و سرانجام میخواهد مردمان را به پوچیِ فلسفی و شناختی راهبری نماید. هم از اینروست که بسیاری از دستگاه های دانش پراکنی بویژه در زمینه دانشهای پیشینه شناسی و مردم شناسی و فرهنگ شناسی، استوره شناسی … به سختی با روش واژه شناسی و بنکاویِ ریشه واژه ها پدیستاری(مخالفت و دشمنی) میورزند ولی دلباخته ی دانش زبانشانسی هستند و همواره غوته ور در ژرفای دستورها و دادهای زبانی و اینکه بدانند فلان واژه، گویشِ خوروَریست(غربی) یا خراسانی(شرقی) .

از آنجا که نشان دادن همه شاخه ها و خوشه های روییده از این بنواژه ی مایه‌ور و تنومند بسیار زمانبر خواهد بود و شاید از ویمند ِ(حد) شکیبایی خواننده بیرون باشد کوشش میشود کمترین نمونه ها درباره هر واژه آورده شود و در جستارهای دیگری به ژرفای هر یک از آنها دست بیازیم.

شایان یادآوریست همان گونه که روند آفرینش هستی از تخم و بنِ خدا آغاز گشته و به دهناد ِمهندینگی(به ترتیبِ اهمیت) دیگر آفریدگان پدیدار گشته و از بنِ یکدیگر زاییده و آفریده شده اند، روند پیدایش و دیسمندیِ (شکل گیری) واژه ها نیز درست از همین روش پیروی کرده و نخست از «نامواژه های بنیادین» یا «نامهای مهادین خدا» آفریده و سپستر در همدایش و آمایش(ترکیب) با تکواژها و دگرگونیِهای واکهای بی سدا بر پایه دات دگریستن واکهای به یکدیگر و افزایش وندها، شاخه ها و خوشه های برآمده از ریشه ها را ساخته اند.

فرهنگ کهن ایران همانند یک نگاره آراسته و زیبا که از آمایش ِسفالهای کوچک و رنگامیزی شده ای که در درازای زمان به دهناد در کنار هم چیده شده و نخش و نگاره های زیبای و ژرفی را در این نگاره چشمگیر از خود برجای گذاشته اند میباشد که در روند تازشهای آیینی، فلسفی، دینی، فرهنگی و دانشی، و رخدادها و گزندهای بومزادی همانند یخبندان، توفان، خیزش آبها، خشکسالی، آتشفشان، کمبود کانهایِ زیسمندی، جنگها و تازشهای دیگر مردمان در درازی هزاران سال دست خوش ویرانیها و تباهیهای و واژگونیهای فراوانی جای گرفته است و شوند کوچ و پراکندگی این مردم را در پهن دشت گیتی فراهم آورده. از اینرو امروزه به شوندِ رخدادهای یاد شده پس از ده ها هزار سال از این نگاره پر نخش و نگار چیزی برجای نمانده است جز خرده هایی از آن تکه سفالهای رنگامیزی شده که همانند برگهای خزان به همراه این مردمان کوچنده به این سو و آنسوی گیتی سپر کرده و در کالبدِ زبان، فرهنگ، بنداد و استوره های مردمی، در گوشه و کنار گیتی بر جای مانده است. در این رشته پژوهشها در گرد آوردن این تکه سفالهای شکسته ی فرهنگی، آیینی و فلسفی و بازسازی بخشهایی از آن نخشهای و دخشکهای فرزانیِ نخستین کوشش خواهد شد، که برآیند آن بدست آوردن برداشت و فرنمایی(طرح) روشن تر و آشکاتر از اندیشه و بینش و دانش نیاکان فرمندان در روند پیدایش اندیشه و فلسفه در کالبد واژه ها میباشد که به شناخت بیشتر ما از روندِ پیدایش واژه ها و اندیشه و بینش و منش و دین و آیین مهادین و آویژه (خالص) ایرانی که پشت آنها نهفته هستند خواهد انجامید.

درباره فریافتِ «خوشه» و «خوشه های مینوی»:

اگر واژه ها و مینوی ها آنها را همانند خوشه ی انگور انگارگری کنیم، دانه ها یا گله های آن خوشه واژه ها و مینوهایی هستند که از نگر ِفرزانی و فلسفی با هم در پیوند میباشند و هر دانه بخش یا چهره ای از آن مینوی هُلیک(کلی) و فراگیر ِ خوشه را در خود جای داده است. شوندِ پدیداری این همداد(سیستم) نیز نیازمندی برای وینمدیدن(تعیین کردن) فریافتهای باریک و جدا ساختن آنها از یکدیگر بوده است. چرا که اگر آن مینو یا واژه ی هُلیک را به تنهایی بکار میبردند، دیگر فریافتهای زیر شاخه ایِ آن در زمان گفتار و نوشتار برای خواننده و شنونده روشن و آشکار نمیگشت. شناسایی ِ خوشه های مینوی و فریفاتها و مینوها و واژه های زیر شاخه ای آن خوشه تنها راه بازسازی ماناهای درست و رسیدن به ریشه ی واژگان و روند پیدایشِ آن واژه است. هیچگاه نمیتوان یک واژه را جدا از خوشه اش نگاه کرد و کوشید تا برای آن واژه ریشه ای پیدا کرد. هر خوشه ی مینوی میتواند دارای «پادخوشه ی مینوی – پادمینو یا همزاد مینو» نیز باشد که آن پادخوشه برای خود دانه ها و گله هایی در پیوند با مینویِ پادینه ی خوشه و فریافتها و مینوهای زیر شاخه ه اش دارد که در روند این پژوهش فریافتِ پادخوشه و پادمینوی واژگان در کالبِ نمونه های واژگانی ِ هر خوشه ی مینوی باز خواهد شد.

» ری/لی-زی-دی-ژِی-جی-گی-کی-چی-حی-خی-هی-ای-سی-شی-تی-دی-بی-وی-می»

-ری/ره/را- لی-له-لا=ار-ال-آل:

واژه «ری» گویش دیگری از «زی» و نام زنخدا سیمرغ یا ارتا میباشد که در پیوند با خوشه های کلانِ مینوی این بنواژه ها و با دگرگونی واکهای آوایی و پذیرش وندها و پایانوندها بی سدا بخشها یا تکه هایی از فروزه ها و نامهای خدا را در گستره فرهنگیِ زبان و فرهنگ ایرانی خود پاسداشته است. چکیده خوشه های مینوی این بنواژه «خدا، زندگی، زایش، زهدان، آفرینش، پرورش، رستن، بزرگ شدن، برخاستن، نگاهداری، پاسداری، پیاله، نگاهدارنده(حفاظ)،پناه، زینهار، پوشش، جامه، جام، نام، اسم، ریخت، گاه- جای-زمان، سن و سال، پایندگی، ماندگارنی، جفتی، پیوند، اشغ، مهر، شاه، شهریاری، فرمانروایی، زمین، کوست(منطقه-شهر) دارندگی، دارشمندی، گانایی، فراوانی، جنبش،روش،ارکه، راه، جاده، ، زه، بند، تار، رشته، ریسمان، ریسه، ریشه، آب، مایه، اسل، بن، خنیا، موسیغی، رنگ، گونه، دیسه، چهره، روی، رخ، نما، شادی، خوشی، رامش، کام، روشنی، روناکی، رخشش، پرتو …» و مینویهای زیر شاخه ای آنها میباشد. همه دیگر گویشهای این نامواژه خدا(زی-ژی-ری- دی-دی-تی- سی-شی-چی-جی-حی-هی-خی-ای- کی-گی) داری این گستره های مینوی میباشند. واژه هایی که در پیوند با این بنواژه های گویشی گزراش میشوند همه دارای پادمینوهای وابسته در زبانهای یاد شده هستند که به شوندِ کوتاه نگاه داشتن نامه از آوردن آنها خودداری میشود و تنها به گزارش نمونه های دارای ارزش فرزانی و فلسفی بسنده خواهیم کرد.:

رَئُدِد= raoded رشد ـ رستن(نیروی زندگی و زیست=گیا-گیاه-گئو=گاو=جان-جانمند-جانور=ریش-ریس-ریسمان-رسن=دم=دفتن/نفس=نای-نی)

رَئُئیذیتَ= raoizita روئیده، بالیده، بزرگ شده، رستن ـ گسترش یافته (رئو-رئُذ-(reed) -رس-رستم-رستن-رشد از این ریشه است = نیروی زندگی و پروراننده خدا در هستی-ری-رئی-رو- روی=روییدن=رُخ-رخ دادن=پیکر یافتن=پدید آمدن=آفریده شدن)

{یکی از خوشه های مینوی این بنواژه(ری-لی) «جان، زندگی» است که از آن خوشه های مینوی «گیاه، درخت، جاندار، جانمند، آفریده، تنمند، رُستن، بالیدن» روییده است و نام بسیاری از جانداران، گیاهان، کوه ها، زمینها از این گستره مینوی برآمده اند. واژه «رشد» که آنرا اربی میدانیم از این بن است و واژه انگلیسی «leaf» به مانای «رویش، بالش، برگ، ورک(ورق)» نیز با دگرگونی واک «ر به ل» گویشی از واژه میباشد.(رئی-لئی)- همچنی واژه «reed» انگلیسی به مانای «نی» وابسته به خوشه مینوی «رویش، گیاه-جان-زایش، زهش، زهدان، آفرینش و خدا» از این ریشه است}

در سومری «میش، بره، گوسپند» را «لَهَر» میگفتند و از همین ریشه در انگلیسی » Lamb -ram» با این مانا بر جاست که همان «رم-رمه» ایرانی باشد که به «دام» و جانداران رامزی و سودمند میگفتند. در پارسی به گوشت «لُخم» میگویند و در اربی «لحم» به مانای «گوشتِ رمه و دام» میگویند که هر دو از این ریشه هستند. همچنین در هزوارش گوشت را «لهم-لخم» مینویسند گویشی از «ری-ره-رگ-ریگ/لیگ،رغ» باشد و در سومری از این ریشه با دگرگونی «ر به ل» واژه های فراوانی در این گستره مینوی برجا مانده است

lahar [EWE] (1x: ED IIIb) wr. lahar; lahar2 «ewe; sheep» Akk. Lahru

در پارسی اینگونه برجاست : لر. [ ل ُ ] (اِ) بره و بچه گوسفند. (برهان ).

{واژه «لیغوان» که شهری در تبریز باشد به شوند داشتن دام و رمه های خوب و شیر فراوان نامور است که میتواند از این ریشه باشد(ری-ریگ-ریگ-ریغ-لیغ+وان). چنانکه «ریغ و راغ-رغه-ری» در زبانهای ایرانی مانای دشت و چراگاه و جای پر آب و الف و سرسبز دارد و «ری که نام بخشهایی بزرگی از ایران باستان بوده است در اوستایی «رغه-راغه-رگه» بوده که از این بنواژه برآمده است (رگ/رگه/ریگ/ریک/ری) و با نگر به خوشه های گسترده مینوی این بنواژه میتوان ماناهای فراوانی از «درخشش،شکوه، فراوانی تا جایگاه فرمانروانی و آبادانی و زمین و مانشگاه، زیستگاه، استان، شهر خوب» برای آن نامزد کرد.

بگونه «لاک-لَک» در سومری به ماناهای «بُزِ نر، جانوَر، ماهی، خوراک، گیاه» برجاست که روشن میسازد جاندارانی که خوراک مردمان بودند در زمان سومریان(۸ تا ۵هزار سال پیش) ورجاوند و خدایی(خداداد) به شمار میرفتند:

LAK20 [GOAT] (3x: ED IIIa, 1st millennium) wr. LAK20 «male goat»—

LAK262 [ANIMAL] (2x: ED IIIa) wr. LAK262 «an animal»

LAK262 [FISH] (1x: ED IIIa) wr. LAK262ku6 «a fish»

LAK384 [FOOD] wr. LAK384; NI-na-al «a food product

با دگرگونی واکهای «ر- ل» و پیشوند «ا» ساختارهایی بسان «ار-ال- لو-لی –رو-ری …» به مانای جانمندان و جانداران سپند و ستوده در سومری به چشم میخورد:

arina [FISH] (1x: ED IIIa) wr. erinx(|MUŠ&MUŠ|)-naku6 «a fish»

ارینه = ماهی –گونه ای ماهی (ماهی نماد شناوری هومان در دریای هستی و شناوری و غوته وری هومان در آگاهی و نیروی زندگی است. از اینرو از این ریشه در سومری با دگشهای واکی این مینو بسیار به چشم میخورد)

lub [FISH] (1x: ED IIIa) wr. lu-ub2ku6 «a salt-water fish»

لوب= ماهی

lu [FISH] (1x: ED IIIa) wr. lu2ku6 «a fish»

لو=ماهی

IL [FISH] (1x: Old Babylonian) wr. ILku6 «type of fish»

ایل = گونه ای ماهی

lum [ANIMAL] (1x: Old Babylonian) wr. lum3 «a spider or snail» Akk. Lummû

لوم-ماهی/اکدی=لومو

lulim [STAG] (182x: Old Akkadian, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, 1st millennium) wr. lulim; lu-lim «stag» Akk. aĝĝalu; lulīmu

لولیم =گوزن /اکدی=لولیمو

alim [BISON] (43x: ED IIIa, Ur III, Old Babylonian, 1st millennium) wr. alim; e-lum «bison; heavy; important» Akk. ditānu; kabtu; kusarikku

الیم = گاومیش، سنگین، مهند، ماتکور(مهم – با اهمیت)

lulu [MAN] (100x: ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. lu2-lu7; lu2-lu7lu «man; humanity» Akk. amēlu; lullû

لولو = مرد-هومان-زنده-جانمند(جان = خدا)

ili [MAN] (3x: Old Akkadian, Old Babylonian) wr. i3-li2 «man» Akk. Amēlu

ایلی = مرد- هومان – آدم

alu [RAM] (34x: Ur III) wr. a-lu «ram» Akk. Ālu

الو = بره – بز –گوسپند –رمه =رام

rig [SHEEPFOLD] (2x: Old Babylonian) wr. rig10 «sheepfold, animal stall» Akk. isru; tarbaşu

ریگ = جای نگاهداری دام

یکی از ماناهای مایه ایِ این خوشه که در پیوند با «زندگی، جان، جانمند، فرازروی، وخشش، بالش و شناخت و فرگرتاری(تحول یابی) » باشد «پرنده» است چنانکه زنخدای بزرگ ایران در پیکر «سیمرغ یا مرغ» که بن و مهادِ خرمی و فرودینی(تحول یابی) است رخ نشان میدهد و نگاره های گوی بالدار، خوشید بالدار، هومان و جاندار بالدار و فروهر و نماد اهورامزدا که در همه فرهنگهای کهن ایرانی (شهریگری ارته-ایلامی،مسری، سومری، اکدی، اشوری، بابلی،مینویی(مینوسی)، میتانی،آرامی، هندی، …) به چشم میخورد در پیوند با نگاره فرزانی «نیروی وخشش، فراپویی، بالایش و پروازِ آگاهی هومان به سوی بنِ و مادانِ هستی و آفرینش» میباشد. در این پیوند از این بنواژه در سومری واژه های زیر به مانای «هر جانمند و بویژه جانمندِ پران و بال دارد» برجاست:

rugu [WITHSTAND] (32x: ED IIIb, Lagash II, Ur III, Old Babylonian) wr. ru-gu2 «to withstand; to sail upstream» Akk. Mahāru

روگو = بال زدن – بادبان – پادسوی جریان پرواز کردن یا رفتن = کنشِ پرواز چیرگی در برابر نیروی کشش یا جریانِ رونده(لو-رو-ار-آل)

il [BIRD] (1x: ED IIIa) wr. il2mušen; alURUmušen «a bird»

ایل = گونه ای مرغ- پرنده

aramin [BIRD] (1x: Old Babylonian) wr. a12-ra2-min3mušen «a bird»

ارمین = گونه ای پرنده (ار-آل-آله –ایر -ارمن-آرمین=بالامند=سیمرغ=شاهین)

arabu [BIRD] (9x: Old Babylonian) wr. a12-ra2-bumušen; adabmušen; a2-tabmušen; udu-buadabmušen «a bird» Akk. arabû; usābu

اربو = گونه ای مرغ پرنده

arada [BIRD] (11x: Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. arad2-damušen «a bird» Akk. erullu; katīmatu

ارده = گونه ای پرنده(ارته –ارتا –آلتا –آل-آله –شاهین-سیمرغ)

arak [BIRD] (2x: Old Babylonian) wr. a-ra-akmušen; a-rakmušen; a-rig2mušen «a bird» Akk. Laqlaqqu

ارک = پرنده (ارت -ارک – هرک)

lalari [OWL] wr. la-la-rimušen «owl» Akk. Qadû

لرلری =جغد-بهمن(نماد خدا- نماد کورمالی- بنیش و سنجش و شناخت از راه کورمالی و ایستاده بر بن خود)

LAGAB [BIRD] (2x: ED IIIb) wr. LAGABmušen «a bird»

لگب = گونه ای پرنده

laĝa [BUTTERFLY] wr. la-ĝa2 «butterfly» Akk. kurmittu

لگا

la [HANG] (1399x: ED IIIa, ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. la2; la; lal2 «to supervise, check; to weigh, weigh (out), pay; to hang, balance, suspend, be suspended; to show, display; to bind; binding, (yoke-)team; to press, throttle; to winnow (grain); to carry» Akk. alālu; hanāqu; hiāţu; kamû; kasû; şimittu; kullumu; šaqālu; šuqalulu; zarû

له –لا –لالو = آویختگی، در هوا بودن، بالابودن پیوند، یوغ، دیدار، نمایاندن، میانگی، نگرنده/بازرس(بینش، شناخت، از بالا نگاه کردن)…

LAGABSAGGUNU [BIRD] (1x: ED IIIa) wr. |LAGAB.SAG@g|mušen «a bird»

لگب سگونو= گونه ای پرنده/مرغ(له/لگ/لگب =پرنده –سگ(در سومری به مانای خوب،گرانبها، نایاب) سگون=سگ=سه =سیمرغ-هومرغ-هومای)

lahama [BEING] (9x: Ur III, Old Babylonian) wr. la-ha-ma «a mythical being» Akk. lahmu

باشنده ای استوره ای

lalla [INSECT] (1x: unknown) wr. lal3-la2 «an insect» Akk. lallartu

خرفستر(پشه –مگس- حشره –جانداران زیر بالدار)

lili [BIRD] wr. li-limušen «a bird» Akk. liligû

لیلی= گونه ای پرنده /اکدی=لیلگو

lilibisig [STORK] (2x: Old Babylonian) wr. li-li-bi-sigmušen; lib-lib-bi-sigmušen; li-li-gi-sig7-sig7mušen «stork»

لیلی بیسیگ= لک لک(لی لی)

lulu [BIRD] (1x: ED IIIa) wr. lu7-lu7lu2mušen; lu7-lu2mušen «a bird» Akk. Awīlānu

لولو = گونه ای پرنده (لاولاو=لبلاب = اشغِ اشغ = اشغه= گوهر واسل اشغ =سیمرغ=زنخدای ایران که بدست دینهای مرخدایی به لولو خُرخُره فروکاسته شده است-بگونه گیاه نیز در اشغه(عشقه-پیچک) کاربرد دارد همان درخت زندگی یا کوندالینی شاکتی باشد)/اکدی =آوِلانو

لبلاب . [ ل َ / ل ِ ] (اِ) عشقه . ۞ بقلة الباردة. گیاه پیچک . (منتهی الارب ). حلباب . قسوس . عصبه . پیچه

rigi [BIRD] (2x: Ur III) wr. ri-gimušen «a bird»

ریگی = گونه ای پرنده

riĝeš [BIRD] (1x: Old Babylonian) wr. ri-ĝišmušen «a bird»

ریگِش = گونه ای پرنده

irsaĝ [PIGEON] (133x: ED IIIa, Ur III, Old Babylonian) wr. KASKALmušen; ir7-saĝmušen «pigeon» Akk. uršānu

ایرسگ = کبوتر

iriršita [BIRD] (1x: Old Babylonian) wr. ir-ir-šita4mušen «a bird»

ایریرشیته = گونه ای مرغ یا پرنده

irihulua [BIRD] (2x: Old Babylonian) wr. iri-hulu-amušen; iri-gulmušen; mušeniri-gul «a bird» Akk. Qadû

ایریهولوه= گونه ای پرنده

irkun [BIRD] (1x: Old Babylonian) wr. ir-kunmušen «a bird»

ایرکون= گونه ای پرنده

irani [BIRD] (2x: Ur III) wr. ir-nimušen; i-ra2-nimušen «a bird» Akk

ایرَنی = گونه ای پرنده(در اسل این نامهای گوناگون سیمرغ است که از ریشه آل-ار-لی-ری» بر مرغان و پرندگان گوناگون میگذاشتند چنانکه در یافته های شهریگری ارته از ۸٠٠٠ سال پیش تندیسهای فراوانی از سیمرغ یافت شده است که باورمندی این مردم را به زنخدا سیمرغ و سرشت مُرغی و پرانِ هومان – خدای را نشان میدهد که این باور نگاره و دیسه فروهر را در زمانهای پسین پدید آورد.)

arkab [BAT] (5x: ED IIIb, Old Babylonian) wr. arkab; arkabmušen; su-dinarkabx(|ARKAB2.IB|)mušen; su-dinarkabx(IB); arkabx(|ARKAB2.IB|) «a bird or bat» Akk. argabu

ارکب = شب پره – گونه ای پرنده که نماد بینش در تاریکی و بینش از خود میباشد که اینهمانی با جغد و بهمن دارد.

دیگر واژه ها در پیوند با مینوی «نیر,ی زندگی و رستن و بالش، نیروی زایش و جوانه زدن، گیاه- درخت، گیاهان خوراکی یا زیبا و درختان میوه دار و سودمند» که در فرهنگ ایران «گیا-گاو-گئو» به مانای «جان و پیکر جانمند خدا در گیتی» شناخته میشود، در سومری از این ریشه چنین هستند:

armanu [TREE] (1x: unknown) wr. ar-ma-nu «a tree» Akk. armannu; equals {ĝeš}hašhur kur-ra

ارمنو = گونه ای درخت

ir [TREE] (1x: Old Akkadian) wr. ir «type of tree» Akk. Armannu

ایر = گونه درخت (شاید نگر درخت زندگی یا خدا باشد)

irgilum [LOCUST] (1x: Old Babylonian) wr. ir-gi-lum «locust

ایریگلوم = درخت ازا (اقاقیا که دارای انگُم{صمغ} است)

rig [EAT] (7x: Ur III, Old Babylonian) wr. rig7 «to eat; to do something to barley; to pasture, tend; to drink; to sup» Akk. akālu; haţāpu; re’û; ڑatû; sarāpu

ریگ = چریدن در جای سبز و پرگیاه- خوردن، نوشیدن، نگهداری، گرایش(بسنجید با «رغ-ریغ-راغ ایرانی در اوستایی و پارسی»)

alla [OAK] wr. alla «oak; acorn; a suppository» Akk. Allānu

اله = درخت بلوت(بالا-والا-بلوت) و میوه آن – داوریی گیاهی که شاید از بلوت میگرفتند

آلش . [ ل ِ ] (اِ) نبع. بشجیر ۞ . نام درختی است جنگلی و چوب آن در نجاری بکار است و در قدیم از آن کمان کردندی.

الش . [ اَ ل َ ] (اِ) درختی است با پوست صاف ، و چوب آن بسیار محکم و شاخه های آن قابل خم شدن است.

illur [TREE] wr. ĝešil-lu-ur «a tree» Akk. Zanzaliqqu

ilur [TREE] (1x: Old Babylonian) wr. ĝešil-ur2 «a tree»

ایلو = گونه ای درخت

ildag [POPLAR] (65x: Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. ĝešildag2; ĝešildag4; ildag2; ĝešildag3; ĝešildag; ĝešildagx «a poplar» Akk. adāru; ildakku

ایلدگ = درخت سپندار(سپند= آل=خدا = ورجاوند+دار= درخت = سنوبر)

allanum [OAK] (11x: Ur III) wr. al-la-num2; ĝešal-la-nu-um; al-la-an «oak; acorn; acorn-shaped bead» Akk. Allānu

النوم = درخت بلوت- میوه بلوت –مهره ریخت داده شده

lam [FLOURISH] (47x: ED IIIa, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Old Babylonian) wr. lam; lamx(LUM) «to flourish; to make grow luxuriantly» Akk. ešēbu; uššubu

لم = شکوفا کردن، جوانه زدن، پرورش دادن و نگاهداری کردن-بزرگ کردن در شمار فروان (لم-رم-رمه-رام=)ram …

laldar [POMEGRANATE] wr. ĝešlal3-dar «pomegranate» Akk. Nurmû

للدر= انار – درخت زنخدا رام = نار-نر- مر- مهر=اشغ=رام

lam [SAPLING] (1x: ED IIIb) wr. ĝešlam «sapling; a tree» Akk. Lammu

لم = نهال – جوانه –زایش-آفرینش( = زهدان = خدا = تخمِ خودزا) / گونه ای درخت/ اکدی = لممو

li [BRANCH] (49x: Old Akkadian, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. li «branch, twig» Akk. Larû

لی = شاخه – شاخه درخت –ترکه / اکدی = لَرو

ribba [PLANT] (3x: Old Babylonian) wr. u2rib-ba «type of plant»

ریبا= گونه ای گیاه(ریباس = مهرگیاه- مردم گیاه – گیاهی که مشی و مشیانه از آن روییدند – مادر هومان=جان)

LAK175na [PLANT] wr. u2LAK175-na «a plant

لک = گونه ای درخت

ligiligi [GRASS] (2x: Old Babylonian) wr. li-gi4-li-gi4 «a grass»

لیگلیگ = الف-گیاه-خوراک دام

lam [TREE] (12x: Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. ĝešlam; ĝešlam7 «a nut-bearing tree» Akk. lammu; lūku; šiqdu

لم-لمو-لوکو = گونه درخت که دانه های روغنی سودمند مانند فندوک-گردو-بادام دارد

ligi [PLANT] (1x: Old Babylonian) wr. u2li-gi4 «a plant»

لیگی –گونه ای درخت

ligidba [PLANT] (5x: Old Babylonian, unknown) wr. ligidba «a medicinal plant» Akk. Nikiptu

لیگیدبه = گیاهی با ویژگیهای درمانی، دارویی

ligima [SHOOT] (7x: Old Babylonian) wr. ĝešligima «shoot, sapling» Akk. ligimû; niplu; ziqpu

لیگیمه = نهال و جوانه( =جان=رویش=رستن)بیرون ریختن- بیرون آمدن(رویش-پیدایش)/اکدی=لیگمو

LALDU [WEED] wr. u2LAL2.DU «weed»)

الف-گیاه-رُستنی

li [JUNIPER] (11x: Old Babylonian) wr. ĝešli; liĝeš «juniper» Akk. Burāšu

درخت سرو کوهی(=نماد سیمرغ-درخت خدا-سرو سهی- نماد رادی و آزادگی-نشستگاه سیمرغ)

lilangi [PLANT] (1x: Old Babylonian) wr. u2li-la-an-gi4; ĝešla-la-an-gi4; li-la-gi; x-li-gi «a plant»

لیلنگی = گونه گیاه(=گیا=گی=جی=ژی-زی=جان=خدا)

lili [PLANT] (1x: Old Babylonian) wr. u2li-li «a plant»

لیلی = گونه ای گیاه

lub [TURNIP] (146x: ED IIIa, ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III) wr. lusar; lu-ub2sar; lu-sarsar «turnip» Akk. Laptu

لوب، لوسر=لوب+سر = شلغم- چغندر= لبو/ اکدی =لپوت

lilibizida [PLANT] wr. u2li-li-bi-zi-da «a thorny plant» Akk. Dadaru

لیلی بیزیده =گیاهی خاردار /اکدی=دَدَرو=دار=دارو

lugal [PLANT] (1x: Old Babylonian) wr. gilugal «a plant»

لوگَل = گونه ای گیاه

lillan [GRAIN] (7x: Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. lillan; šelillan «ripe grain» Akk. Lilliannu

لیلَن =دانه های خوراکی- یوین -غله

LUHIA [TREE] wr. ĝešLU.HI.A «a tree»

لوهیا =گونه ای درخت

arzana [GROATS] (134x: Old Akkadian, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. ar-za-na «groats» Akk. Arsānu

ارزنه = ارزن – گونه دانه خوراکی

arzig [MILLET] wr. ar-zig «a millet» Akk. arsikku

ارزیگ = ارزن – بنشن – دانه خوراکی(دانه دارای «ارزش» خوراکی)

lum [FRUIT] (107x: ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. lum «(to be) full, replete, satisfied (with); (to be) grown (tall); to fruit; (to be) fructified; to shine» Akk. enēbu; unnubu; namāru; šebû; šihu

لوم= میوه-بار-بهر دادن، باردهی-پر-سرشار-گانی، خرسند، درخشش(لو-الو-آلو)

در سنسکریت نیز از این ریشه واژه ه «لَوَ» ه ماناهای زیر برجاست که با پیشوند «آ» در زبانهای ایرانی بگونه «آلو» و مانای درختان زیبا و سودمند کاربرد دارد:

लव       lava      n.         nutmeg درخت جوز هندی

लव       lava      n.         root of vetiver grass      ریشه گیاهی به نام وِتیوِر که از آن برای بوی خوشش بهره میبردند

लव       lava      m.        reaping [ of crop ] درو کردن و برداشت چینه ها و خوشه ها گندم

लव       lava      m.        mowing   درو کردن کاشته ها

लव       lava      m.        plucking   برداشت و چیدن بار و میوه

{از آنجا که گیاه نمودی از «نی-ساکه(ساقه)-رگ(رئی-ره-را-آبراه) بوده است و گیاه از راه این رگها و آبراه ها از زمین نیروی زیست و بالش میگیرد، چنانکه دیده شد همه واژه های سومری در پیوند با گیاه و درخت و رستنی در اساس با دگرگونی «ر به ل» همان «ری-رگ/لگ» هستند. همین نمود نیز در جانداران دیگر بگونه ی «نی ، نای» نگاره پردازی شده است که از راه «نای/ناو/ناف –ره- ری-ریه(اندامی که هوا را به تن میرساند از همین بنواژه است-ری-ره-رگ-ریه) -زه-ریسه-رگ-ره-راهِ دم و دفتن(تنفس) و دمیدن» و کشیدن هوا یا وای(زنخدا رام) که نیروی زندگی و بالش و آگاهیِ روان و زنده ی خدا در هستی باشد، زنده هستند، رخ نشان میدهد. زندگی و جان نزد شناختاران روزگار کهن «یک دم» (همین دمِ کنونی که نفس میاید) شناخته میشد در اسل همین «یک دمان» بوده است. از اینرو وابسته مینوی «زمان-دمان» (زمان=دم برآوردن و زنده بودن=توانایی ِ رفتار در جای و گاه) و کوتاهی «کنون –هال-زمانِ هال» واژه «لحظه» به مانای «دم-دمان-زمان کوتاهی به اندازه یک دم که برابر با زمان هال» باشد از این ریشه برجاست که در بر دارنده نگاره در هال و دمان زیستن و بودن باشد. همه ارفان ایرانی و کلید راز آفرینش و هستی نزد شناختاران کهن همین بودن در این «دم –دمان-هال» و غوته وری در آن و شناخت آن است. از اینرو «دم» با «ذان» که همان ذهن باشد اینهمان است که با مهار آن و نگاهداشتن نیروی ذان در ژرفای هر دم و یوغیدن دم با ذان، با هر دم و بازدم در نیروی زندگی و آگاهی روان خدا درهستی شناور شدن باشد. این واژه از این ریشه در زبانهای ایرانی بگونه «له-لَت-لَته-لَخت-لَخته-لنگه» به ماناهای «ریز، خرد، کوچک، کوتاه، دم، دمان، کم در زمان و در جای، تکه، پاره، بخش، تکه کردن، بخش کردن، لایه، دهنه، بار(دفعه)، رتبه، رده، رج…» برجاست که گویش «لخت» در اربی با دگرگونی واک «ت –ط/ظ» و «خ به ح» به ریخت «لحظه» و ما بهتر است همان گویش «لَخت، لَخته، لت، لته» را بکار بگیریم. این واژه در سنسکریت بگونه «لَوَ» با ماناهای «دم، دمان(ثانیه)، لخته، بخش، تکه،داکه(=تِکه = دقه= دقیقه)…» برجاست. این واژه یک نمود و کاربرد روزانه و رواکمند دارد که «تکه، بخش،خرده، ریزه» باشد و یک نمود فرزانی و فلسفی که به «دم، دمان،لختی از دمان(کسری از ثانیه)، زندگی، زه، زی، خدا» نمارش دارد. چنانکه «له» که گویشی از «لت، لخت،اته، لخته، لحظه» باشد در «له له زدن»(نفس نفس زدن به تندی) درست به مانای «دم، زه، نفس» کاربرد دارد و همچنین به مانای «خواستن، دوست داشتن، شیفته چیزی بودن، با همه جان چیزی را خواستن» برجاست چنانکه در اربی از این بن واژه «لغا» به مانای خواهندگی، شیفتگی فراوان برجاست}:

لغاً. [ ل َ غَن ْ ] (ع مص ) شیفتگی کردن به چیزی و آزمند آن شدن . || بسیار خوردن آب را و سیر نشدن . || آواز کردن کسی را. (منتهی الارب )

یک لحظه . [ ی َ / ی ِ ل َ ظَ / ظِ ] (ق مرکب ) یک دم . یک نفس . لحظه ای . || یک باره . یک دفعه . بالمره . یک جا :

लव       lava      m.        section بخش- تکه

लव       lava      m.        moment [ fraction of a second ] دم، دمان، داکه(دقیقه)، لتی از دم

लव       lava      m.        minute division of time   ردگان ِزمانیِ یک داکه

लव       lava      m.        half a second   نیمی از یک دمان

लव       lava      m.        degree رجه –درجه

در پیوند با مانای «زندگی، بودن، جان، زیستن» واژه های زیر در زبانهای سام آریایی(اپاختری و اورآسیایی) و دیگر زبانهای کهن از این ریشه برجاست:

در اپاختری بگونه «هل-ئلا-ئل-ئیل-ایل-هیل-ئلی-الی-لو» و گویشهای زیر شاخه ای با مانای «بودن، زندگی، زیست، ماندن، آسودگی، زادن، فرزند …» مانده است:

{از آنجا که این واژه(ری-ره-را- لی-آل-ار» مانند گویش دیگرش که «زی-زه» باشد مانای «زندگی، تندرستی، پایندگی، دیرزیوی» داشته است بگونه «ریگ-ریک» در پارسی و مانای «زنده باد-آفرین-زهباد-زه-زهی» برای شورانگیزی و دلگرمی دادن برجاست:

ریگ . (صوت ) ریک . کلمه ٔ تحسین . یعنی ای نیکبخت . (ناظم الاطباء) (از برهان ). در برهان گفته به معنی نیک بخت باشد که در عربی ویحک گویند و این کاف عجمی است ظن غالب آن است که واو را راء گمان کرده ویک مخفف ویحک است . (انجمن آرا) (آنندراج ). رجوع به ریک شود.}

Borean (approx.) : HVLV

Meaning : to be, live

Eurasiatic : *ʔelA

Afroasiatic : *ʔal-/*ʔil-; *hVl(w) ‹to exist, be, stand› (Sem., Berb., Cush.); also Sem. *ħill- ‹stay, live›

Sino-Caucasian : *=V̆́ʎwV̆

Austric : PAA *(rǝ)lu ‹rest› (or PAA *lǝ:j ‹lazy›, PAN *belay ‹tire(d), weary›)

Amerind (misc.) : *ʔali ‹to bear; child› (R 121) (for «lazy» cf. R 422 *hilak?)

Reference : ND 769, 2578.

در سام آریایی بگونه های «ئلا، اِل، ایل،الا، لهِ»به ماناهای «زندگی، بودن، وشتاک(وجود)، زیستن، شدن، ایستادن، ایل(تبار-کلان-همه-هم-جم(جمع)، نزدیکی، زیستگاه یا کشور، مردم، جایگاه، خانه،مانایی، سکانی=سکون» برجاست. واژه ی «ویل» ایرانی به مانای «شهر، جایگاه مانش و زندگی، و » villa -village» اروپایی با همین مانا با دگرگونی پیشوند «آ-ا» به «و» از این ریشه پدید آمدند در زبانهای اسکاندیناوی بگونه » vila» به مانای «آسودگی، آرامش» کاربرد دارد :

Eurasiatic: *ʔelA

Meaning: to be, live

Altaic: *ēlV; + *ilV ‹to stand, become›÷

Uralic: *elä-; *le (476)

Kartvelian: *el- people, country; to be

Dravidian: *il- house

References: МССНЯ 332, 341; ОСНЯ 1, 267-268. [Dolg. Ndr 25 *ʔel̄V ‹clan, tribe›, as well as 2578 [χ]elA ‹to dwell, live›, also adding some pronominal parallels meaning ‹all›; there’s also 27 *ʔil[a] ‹place to stay, stand› where Dolgopolski attaches Drav. il- and some locative morphemes in various languages; 769 *hil̄[U] ‹stand, be, exist› – in general, a lot of confusion].

همچنین در پیوند با این خوشه واژه سومری «ایلدوم» به ماناهای زیر برجاست که خود از مینوی «پیوند، جفت، سنگ» برخاسته است:

ildum [BAND] (4x: Old Babylonian) wr. ildum2; ildum «clan; band, cohorts, troops, reinforcements, help, caravan; dog pack» Akk. illātu; illatşâbi; piqittişâbi; illat kalbi

ایلدوم = کلان- تبار- کابیل (قبیله-قبله –نیایش سوی –آرامنشهر-خانه-خانه خدا)- گروه – دسته (سنگ- سیم-سن -سم -سام -هم -هام -جم=جمع)-نیروبخشی- یاری دهی- کاروان / اکدی = ایلاتو –ایلَت –کلبی (کلب = سگ = سم = هم = جم = سکستان = سام = سامی = هامی = حامی = حمایت = یاری)

در اورالی با گویشهای بسیار گسترده همچون «اِلا، اِرا،اول،یل،یلِو،ایلت،ایلیند،ییل/جیل/جیر، » و مانای «زندگی،تندرستی، درمان، دوباره زنده ساختن، خود(تخم،بن)، شدن، بهرمندی، » مانده است، واژه های اروپایی » live، leben،liver» (زندگی، زیست، جگر=پیوندگاه-میانگاه-کبد) از این بنواژه هستند که در آریایی کهن بگونه «lep-leip» به مانای «زندگی-جرگ/جگر/اسپرز(تهال/طحال)» مانده است. همچنین پادمنیو این فریافت در اروپایی «ill, illness» به مانای«دیو، شیتان، بدخواه، بد کنش، بدخیمی، تباهی، گزند، آفند، بیماری،بدبیاری…» که در واژه نامه ریشه شناسی انگلیسی ریشه اش ناشناخته گزارش شده از این بن هستند چنانکه از همیشه بن با دگرگونی واک «ل – ر» در سومری واژه واژه «ایری» با مانای بیماری برجاست:

iri [DISEASE] wr. iri8 «a disease» Akk. Rapādu

ایری = بیماری ( = ایل – ill)

rah [DISEASE] (1x: Old Babylonian) wr. ra-ah «a disease»

ره = بیماری (ره-له –ال-ایل-ار-ایر)

ari [DISEASE] wr. ari2; uru4 «a disease» Akk. Maškadu

اری = گونه ای بیماری

aria [DISEASE] (1x: Old Babylonian) wr. a-ri-a «a disease»

اریه = گونه ای بیماری(در سومری همه این واژه به مانای «گونه ای بیماری» برگردان شده است ولی از به شوند اینهمانی ریشه ای آنها و نزدیکی گویشی واکها گمان نمیرود همه این گویشهای(ایری-ایل-ره-اری-اریه) نامهای چندگونه بیماری باشد و گرایند اینکه واژه هایی با مانای «بیماری – شوند، فرنود، آیند، روَن، انگیزه بیماری» باشند بیشتر است که پادمینوی خوشه «تندرستی، درود، بهزیوی» باشند)

Proto-IE: *lep-r-

Meaning: liver

Armenian: leard `Leber›

Germanic: *libr-ṓ f.

Russ. meaning: печень

References: WP I 205 f

Eurasiatic: *lVṗV ?

Meaning: spleen

Indo-European: *lepr-

Altaic: *li̯ap`V

Uralic: *läppV

References: ND 1310 *l[ä]ṗA ‹spleen›.

این واژه در سومری به با ریختار «لیپیش-لیب» و مانای « درون بدن-وندهای درون بدن- دل-خشم- کینه» برجاست:

lipiš [INNARDS] (40x: ED IIIb, Old Babylonian) wr. lipiš; lipišx(|AB2.ŠA3|) «inner body; heart; anger, rage» Akk. libbu; uzzu; şurru

lib [HEART] (3x: ED IIIa) wr. lib «inner body; heart» Akk. Libbu

{لیب در سومری مانای اشغ و دوست داشتن هم دارد و لیبی به مانای دوست و دلخواه است. از اینرو مانای «دل» دارد که جای اشغ و مهر باشد و گیراست که واژه «لیب»(لاو-لاب) جرمانی به مانای «اشغ» درست با لیب سومری همانند و همریشه است}

Proto Uralic:: *elä-

English meaning: to live

German meaning:

Finnish: elä- ‹leben; wohnen›

Estonian: ela-

Saam (Lapp): ælle- ǣl- (N), iellē-, ǟllē- (L), jielle- (jea-) (T), ieille- (Kld.)

Mordovian: eŕa-, äŕa- (E), eŕa- (M) ‹leben, wohnen› ??

Mari (Cheremis): ǝle- (KB), ile- (U B)

Udmurt (Votyak): ul- (S), ulị̑- (G) ‹leben; sein›

Komi (Zyrian): ol- (S), ov- (P), o.l- (PO)

Khanty (Ostyak): jel (V) ‹Quellader›, jilpȧlǝ- (O) ‹(von einer Krankheit) genesen›, jilpǝt- (O) ‹wiederbeleben›, jĕlǝw (V) ‹neu, frisch›, jĕtǝp (DN), jilǝp (O)

Mansi (Vogul): ilt- (TJ), jält- (KU P), jalt- (So.) ‹gesund od. geheilt werden›

Hungarian: él- ‹leben; genießen, gebrauchen›

Nenets (Yurak): jīĺe- (O) ‹leben; wohnen›

Enets (Yen): iði- (Ch.), jire- (B) ‹leben›

Nganasan (Tawgi): ńile-

Selkup: ilá- (Ta. Ke.), īla- (Tur.), ela- (Ty.)

Kamass: ʒ́ilī- ‹wieder aufleben›, ʒ́ili ‹lebendig›

Janhunen’s version: (27) *elä-

Sammalahti’s version: *elä-

Addenda: Taig. ilinde

  1. Reshetnikov’s notes: Contrary to Rédei, OU *jĭlǝp ‹new, fresh› doesn’t belong here – it has other parallels (see the next etymology, URAET 135).

References: FUV; SKES; КЭСКЯ; Budenz MUSz. 773; EtSz.; SzófSz.; MSzFgrE; TESz.; Paas. Beitr. 38; ИВПЯ 92

در آلتایی بگونه «ال، الدین، الگن، الکه،ارکه، اکه،» و مانای «سلاو-سُله(سلح)، آشتی، خویشاوندی، کشور، آرامش، خموشی و سکوت» برجاست:

{الدنگ نیز به مانای «بلند بالا، خوش رفتار …» از این گویش برجاست که امروزه وارونه ساخته شده است}

Proto-Altaic: *ḗlV

Meaning: peace

Russian meaning: мир

Turkic: *ēlil-    1 peace 2 people, country

Mongolian: *el – eldin-elgen -1 peaceful 2 relatives

Tungus-Manchu: *elke – erke – eke – peaceful, silent

Comments: EAS 145, KW 118, Poppe 76, ОСНЯ 1, 268, Rozycki 68. A Western isogloss (in fact, basically Turk.-Tung., since Mong. may be < Turk., see TMN 2, 200; Clark 1980, 43 on Mong. elči < Turk. ēl-či).

در آفروآسیایی بگونه « ئل، ئیل» و مانای «بودن، شدن، وشتاک» مانده است:

Proto-Afro-Asiatic: *ʔal-/*ʔil-

Meaning: be

Berber: *ʔil- ‹be, become›

Central Chadic: *ʔal- āli, li ‹be›

East Chadic: *ʔal- ‹exist›

Low East Cushitic: *ʔal-/*ʔil-aal, -iil ‹be›

در سیناکافکازی و زیر شاخه هایش بگونه « اوی/اوغ، او،لی/لج، ئئلبت، اُله» و ماناهای «آسودن، راهتی، خموشی، سکوت، میانه رو، مهربان، آشتی خواه، بردباری، شکیبایی» به چشم میخورد:

Proto-Sino-Caucasian: *=V̆́ʎwV̆

Meaning: to rest; quiet, silent

North Caucasian: *=uʎ_wV

Sino-Tibetan: *l[ɨ̆]j – be easy, not difficult –

Yenisseian: *ʔaʔl-bǝt (~x-)– quietly (not loudly)

Basque: *oɫhe– meek, mild, gentle, peaceful 2 meekly, mildly, etc.

در سیناتبتی نیز بگونه «لج، لوَج، لوی،تلی،لبه/لبا » و مانای «آسانی، راهتی، خوبی، آرامی» برجاست:

Proto-Sino-Tibetan: *l[ɨ̆]j

Meaning: easy

Chinese: 夷 *lǝj easy; be at rest; pacify, peaceful.

Burmese: lwaj be easy, not difficult.

Kachin: loi2 easy.

Lushai: tlei be good, be quiet; not cry.

Kiranti: *lè-bä

در پیوند با گستره مینوی «جای، گاه، خانه، پناه، نگاهدارنده، زمین، سرزمین، مردم یا آفریدگان، …» به بگونه های «ئارَم، ئارمون، ئارام/آرام، ئرم، رم،رام» در آفروآسیایی و میانرودانی و زیر شاخه هایشان به ماناهای «خانه، دژ، پردیس، دژ یا کاله(قلعه) نیرومند و پاساده(حفاظت شده)، خانه، سازه، ساختمان، روستا، شهر، کوست، اتاک(اتاق)…» از این بنواژه برجا هستند:

Proto-Semitic: *ʔaram-

Meaning: ‹fortified palace›

Hebrew: ʔarm-ōn-

Notes: Cf. a derivative in Hbr ʔarmōn ‹fortress, palace›

Proto-Afro-Asiatic: *(ʔa-)ram-

Meaning: enclosed, fortified dwelling area

Semitic: *ʔaram- ‹fortified palace›

Western Chadic: *ram- ‹village, town› 1, ‹place› 2

Central Chadic: *ʔV-rVm- ‹house›, ‹build (a wall)› 2

Proto-WChadic: *ram-

Meaning: ‹village, town› 1, ‹place› 2

Sha: ràm 1 [JgR]

Kulere: ràm 1, 2 [JgR]

Notes: cp. Miya lum ‹room› [SkNb]; l- < -r- is possible.

Proto-CChadic: *ʔV-rVm-

Meaning: ‹house›, ‹build (a wall)› 2

Ngwaxi: ǝrǝ́ma [?]

Mafa=Matakam: rám 2 [BMaf]

Notes: cp. Msg tạ́lạm ‹house› [CLR: 203] < tV-lam < *tV-ram?

واژه «لان-لانه» پارسی، «land» انگلیسی به مانای جایگاه، سرزمین، خانه که هممان «لانه»(آل-ار-آلا-آرا) ایرانی باشد و «room» به مانای جایگاهِ سرپوشیده و دارای سکف(سک=سقف-نگاهداری شده و امن) نیز با واژه های بالا از این ریشه و بن هستند. در سومری نیز واژه های زیر از این بن به مانای «زمین، کوست(منطقه)، سرزمین، لانه، کشاوری، جایگاه بلند، سرزمین بلند و کوهستانی» از این بُن برجاست:

aria [STEPPE] (26x: Ur III, Old Babylonian) wr. a-ri-a «steppe» Akk. harbu; namû

اریه = زمین، جلگه، فراخه، استپ

alal [CULTIVATION] wr. alal4; alal3 «cultivation; field; district, land» Akk. mēreštu; qerbetu

الَل = کشاورزی –کشت کردن، زمین، فرخه، گستره، کوست، سرزمین، لانه

arali [EARTH] (3x: ED IIIb, Ur III, Old Babylonian) wr. a-ra-li; arali; aralix(|URU×GAL|) «earth, land; underworld» Akk. Erşetu

ارَلی = زمین، سرزمین، لان، جهان بالا،جهان مردگان(ارل=آرال =آرارات =آل-ار =ارت=ارد- این واژه را به نادرست به «جهان زیرین» برگردادند. چرا که مردگان را زیر زمین خاک میکردند و این واژه مانای زمین هم داشته است. ولی در اساس مانای این واژه «بالا» است و نگر از جهان مردگان چهان زیر زمین نبوده است که جهان پس از مرگ و زندگی در جهان بالا بوده است. چنانکه در واژه های پسین میبینیم که «ایر» مانای بالا دارد.)

irigal [UNDERWORLD] (19x: Old Babylonian) wr. irigal; iri-gal; urugal2 «earth, land; underworld; grave» Akk. erşetu; qabru

ایریگل = زمین، سرزمین، لانه، گور، جهانِ پس از مرگ( که زیر زمین نیست و جای و جایگاه کاری ندارد. به سخنی دیگر فراتر از دوراک{ُبعد} جای و جایگاه است).

iribad [CITY] (4x: Old Babylonian) wr. iri-bad3; uru2-bad3 «high city»

ایریبد = شهر یا سرزمین بلند(نگر کوهستانها زاگرس و مانشگاه نخستین سومریان بوده که پس از کوچ به میانرودان و نبودن بلندی و کوهستان برای آیینهای نیایشی دست به ساختن زیگوراتهای بلند میزنند همچنین در مسر ارمهای/هرمهای سه گانه را میسازند)

iribala [CITY] (2x: Old Babylonian) wr. iri-bala «rebel town»

ایری‌بَلَه = شهر شورشیها (واژه بله در سومری ماناهای فراوانی دارد که یکی از آن آنها شور و جوشش و جوشاندن باشد، خود واژه از ریشه «ال-آل» است با گرگونیِ «ا- ب» که مانای «بالا- و به سو بالا کشیدن و بلندن کردن دارد و … در بخش بررسی این بنواژه با گویش «ب- با- بی» به این واژه پرداخته خواهد شد.)

iri [CITY] (2070x: ED IIIb, Ebla, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. iri; iriki; uru2; uru11; iri11 «city» Akk. Ālu

ایری = شهر، سرزمین (ایران- آرام-ارمن-ارم-ارماییل-ایلام-ایلوم-ایرون- آلان-آران –آرارات-آرتا/آلتا-ارَته-ایرلند-ایروان-ایراک-آراک)

irituš [CITY] (4x: Old Babylonian) wr. iri-tuš «populated city» Akk. ?

ایری‌توش = شهر = سرزمین – شهریگری = شهر آراسته = شهری با مردم پرشمار= ایران-ارته(شهریگری ارته در کرانه هلیل رود)

iri [HIGH] wr. i-ri «(to be) high» Akk. šaqûm

ایری = بلند

در پیوند با خوشه ی مینویِ «روشنی، رخشش، تابتاکی، پاکی، آویژگی، نابی، گرما، آتش، اشغ، سپندی، ورجاوندی، شناخت، بینش، آگاهی» واژه های زیر در اوستایی برجاست:

رَئُذَ= raoza روی، رو، چهره، رخ، رخسار، سورت( در پیوند با مینوی روشنی، بینش، دیدار است و واژه «روی و رخ» پارسی از آن برجاست)

رَیَ= raya درخشان، تابان، پرفروغ، تابنده، نورانی، پاک، ورجاوند، (نام خورشید)

رَئُچ= raoch روشن شدن، درخشیدن، افروختن
رَئُچاو= raochãv روشنایی ـ فروغ ـ نور آسمانی، نور بیکران
رَئُچَس پَئیریشتَ= raochas pairishta آتش خوب
رَئُچَسْ چَئِشمَن= raochas chaeshman روشن چشم، نام یکی از یاران سوشیانت
رَئُچَنَ= raochana ـ 1ـ روز، روزنه، پنجره
رَئُچَنگْهْ= raochangh روشنی، درخشندگی، نور، فروغ، تابش
رَئُچَنگْهَ= raochangha درخشان، نورانی، فروزنده، روشنگر
رَئُچُنگْهْ وَنت= raochangh vant درخشان، نورانی، فروزنده، روشنگر، شکوهمند
رَئُچَنگْهیم= raochanghim روشنایی
رَئُچَهینَ= raochahina ـ 1ـ درخشان، نورانی، فروزنده، روشنگر- تابش، فروغ، فروزش، نور، روشنی، روشنایی، درخشش، درخشندگی
رَئُچینَ= raochina ـ 1ـ تابش، فروغ، فروزش، نور، روشنی، روشنایی، درخشش، درخشندگی، شکوه، شکوهمندی 2ـ روز
رَئُچینَوَنت= raochinavant ـ 1ـ درخشان، نورانی، فروزنده، روشنگر، منور، باشکوه، شکوهمند 2ـ روز
رَئُخشْنَ= raoxshna زن یا ماده سفید رو ـ درخشان ـ درخشنده ـ روشن ـ روشنگر ـ نورانی
رَئُخشنِم= raoxshnem مرد یا نر سفید رو ـ درخشان ـ درخشنده ـ روشن ـ روشنگر ـ نورانی
رَئُخشنو= raoxshnu تابش، تابندگی، فروغ، فروزش، نور، روشنی، روشنایی، درخشش، درخشندگی
رَئُخشْنی= raoxshni ـ 1ـ تابش، تابندگی، فروغ، فروزش، نور، روشنی، روشنایی، درخشش، درخشندگی 2ـ درخشان، درخشنده، فروزان، فروزنده، روشن، روشنگر، نورانی ، تابان، تابنده
رَئُخشْ نِماو= raoxsh nemãv مرد یا نر سفید رو ـ درخشان ـ درخشنده ـ روشن ـ روشنگر ـ روناکی، نورانی
رَئُخشْنی خْشْنوتَ= raoxshni xshnuta راه راست(صراط مستقیم)، راه خدا، را هاگ(حق)
رَئِخِنَنگْهْ= raexanengh ـ 1ـ بخشش، بخشایش(صدقه، انفاق) ـ چیز گرانبها، ارزشمند 3ـ دارش، سروت(ثروت) 4ـ ریختن(شاری، ساری، روان ساختن)

رَئُغْنَ= raoqna روغن(در پیوند با مینوی روشنی و شیره و اسره{عصاره} و درونمایه)

رَئِوَنت= raevant ـ 1ـ درخشان، تابان، باشکوه،ـ دارا، سروتمند، پولدار، سرمایه دار؛ گانی(غنی)، ریوند، نام کوهی در نیشابور که آتشکده ای به نام آذر برزین مهر روی آن بوده است.

{واژه روناک کردی از این ریشه در اری «رونق» شده است. از گویش «روز و روزی» به مانای «دارش، هیر-خیر»(مال، درآمد) در اربی واژه «رزق» با همین مانا برجاست که گویشی از «روزه-روزک» باشد. در پارسی نیز «رزق و روزی با هم بکار میروند که باید «رزک،رزغ یا رزوک» بگوییم. به مانای زیبا رویی، خوشرویی، جوانی، دوست داشتنی درپهلوی بگونه «ریدک» و در پارسی بگونه «ریکا» برجاست. آز آنچه مانای «فرزند و زاده» نیز دارد به مانای «پسر، پسر خوش چهر و زیبا» نیز کاربرد دارد و ریکا در تبری به مانای»پسر» میباشد.}

در پیوند با مانای «درخشش، رخشش، روشنی، نور، اشئه، پرتو، خورشید، بینش، دیدن، نگاه، آفتاب، گرما، اشغ، خدا» در زبانهای آریایی واژه های فروانی از این بنواژه برجاست. واژه «روز-روچ-روژ» در زبانهای ایرانی و واژه های «luster-luxe-luxury» به مانای روشنایی، شکوه، درخشش، خواست و گرایش، هوس و رسمندی(لذت)، کامجویی، تن آمیزی، انگیزندگی، گیرایی …» در انگلیسی و فرانسه و ایتالیایی بگونه «jour» مانده است. در اروپایی واژه های «light- illuminate- illumine- elegant- legger- lume- luce- lamp- lumière- lueur-…» از این بن برجاست. آماج فرزانی از خوشه مینوی «روشنی و نور» در این واژه در اسل «بینش، آگاهی، شناختِ رازمان(قانون پنهان) هستی و آفرینش از بن و سرشت ِ خود و از راه سهیدن(حس کردن و آمیختن) و شناوری و آروینیدن(تجربه کردن) چیزها و پدیده ها میباشد که در پیوند با خوشه مینوی «آب» که اینهمانی با » شناخت، آگاهی، نور، روشنیِ از خود» دارد میباشد:

یکی مینوهای بنیادین این واژه » اشغ» است که در اسل از مانای «جفتی، همزادی، پیوند، دوسش، دوستی و یوغ/یوگ» برمیاید. از این خوشه مینوی در زبانهای اروپایی واژه «love» به مانای «دوستی، گرایش، خواهندگی، دلداگی، خوشی، کام…» برجاست که گویشی از «لب و لُپ» ایرانی باشد. لب به مانای جفتی و دوتایی و پیوند است. از این و واژه با دگرگونی گویشی «لاف» نیز برجا مانده که به سخنِ بی پشتوانه و «تنها تکان خوردن لبها» باشد نمارش دارد.

love (n.)

Old English lufu «love, affection, friendliness,» from Proto-Germanic *lubo (cognates: Old High German liubi «joy,» German Liebe «love;» Old Norse, Old Frisian, Dutch lof; German Lob «praise;» Old Saxon liof, Old Frisian liaf, Dutch lief, Old High German liob, German lieb, Gothic liufs «dear, beloved»).

The Germanic words are from PIE *leubh- «to care, desire, love» (cognates: Latin lubet, later libet «pleases;» Sanskrit lubhyati «desires;» Old Church Slavonic l’ubu «dear, beloved;» Lithuanian liaupse «song of praise»)

گویشهای دیگر این بنواژه با این واته(مانا) در سنکسریت با دگرگونیهای اینگونه هستند:

रति       rati       m.        love راد-رات-لات

राग       rAga     m.        love   راگ-راغ-رگ-رغ

रस        rasa      m.        love     لس-رس-لذ-رز

रथ        ratha    m.        love   رته-رثه- رفه

रिधम    ridhama           love   رئی-رئذ-رئد-راد-رعد

री         rI          m.        love     ری-رئی-لی-لیل-لیلا

र          ra         m.        love     را-ری-رئی-رئو

रङ्ग       raGga   m.        love   رنگ-رنج-رگ-رغ

लालित  lAlita    n.         love لا-را-لال-لاله-لیلی-لیلت(شیتان- همسر و جفت آدم)

हार्द       hArda  n.         love    آرته-آرده-هارده

रसयति { रस् }   rasayati { ras } verb     love     رست-لست-لذت

वासयति { वस् } vAsayati { vas }           verb     love       با دگرگونی واک»ر/ز به و»

در سومری نیز به «دلخواه، دلدار و دلپسند» یا اوسیده(دوسیده-عزیز) «لبی » گفته اند که گویشی از «لاو-لاب-لب» باشد، همچنین به «دل» که جای اشغ است در سومری و اکدی «لیب، لیپیش» گفتند، اینهمانی گویشی این وآژه های با نمونه جرمانی کهنشان بسیار چشمگیر است(lubo- liubi- Liebe» واژه » Libido» به مانای شور و گرایش اشغ خواهی نیز از ریشه است:

labi [DEAR] (2x: Old Babylonian) wr. la-bi «a term of endearment, dear»

lib [HEART] (3x: ED IIIa) wr. lib «inner body; heart» Akk. Libbu

lipiš [INNARDS] (40x: ED IIIb, Old Babylonian) wr. lipiš; lipišx(|AB2.ŠA3|) «inner body; heart

این بنواژه با دگرگونیِ واک «ر به ل» بگونه «لس و لئوک/لوک» در آریایی کهن به مانای درخشش و نگاه کردن مانده است. واژه «look» به مانای نگاه کردن از این بن است که پادمینوی «کوری، تاریکی، کم نوری» را نیز در خود دارد:

Proto-IE: *las-

Meaning: to shine, to look

Old Indian: lasati `to shine, flash, glitter›

Old Greek: láō (hHom) `sehen›, ipv. 2 pl. láete `skopêite, blépete› (Hsch.); a-laó- `blind›

Russ. meaning: светить, смотреть

Proto-IE: *leuk-

Meaning: to shine; light, white

Hittite: laluk(k)es- (I) ‹hell werden›, lalukki- ‹hell›, lalukkima- c. ‹Erleuchtung›, luk(k)- (I) ‹hell werden, tagen› (Friedrich 126, 130)

Tokharian: A, B luk- ‹light up, be illuminated, illuminate› (Adams 556); B lyūke ‹light, splendor› (567)

Old Indian: rocate `to shine, be bright›; rocaná- `bright, shining›, roká- m. `light, lustre›, roci- f. `light, beam, ray›, rocá- `shining, radiant›, rucá- `bright, radiant›, rúci-, rucí- f. `light, splendour›, rukmá- m. n. `ornament of gold›, rúkmant- `possessed of brightness, shining›; rócas-, rocís- n. `light, lustre, brightness›; {rukṣá- `glänzend›}

Avestan: raočant- `leuchtend›; raočah- n. `Licht, Leuchte, bes. des Himmels›, raoxšna- `glänzend›, f. `Licht›

Other Iranian: OPers raučah- n. `Licht, Leuchte, bes. des Himmels›

Armenian: lois `Licht›, lusin `Mond›, lusn `weisser Fleck im Auge›, luchanem `zünde an, brenne›, aor. luchi

Old Greek: leu̯kó- `hell, klar, weiss›, léu̯kǟ f. `der weisse Ausschlag; Weisspappel›; lôu̯sso-n n. `weisser Kern im Tannenholz›, amphi-lǘkǟ nǘks `half light, morning twilight›, lükó-phōs, -ōtos n. ‹twilight›, mormo-lü̆́kǟ `bogey, hobgoblin›, lüká-bās, -antos m. Zeitangabe unsicherer Bed., gewöhnlich als `Jahr› erklärt, lǘkhno-s, pl. -oi̯/-a m. `(tragbare) Leuchte, Lampe›

Slavic: *lūčь, *lūčjā; *lūnā

Baltic: *laũk-a- adj.

Germanic: *liux=, *laug-í- c., *log-án, *líux-r=, *líux-m-an- m., *liux-s-n-a- adj., *liux-s-a- m., n., *líux-ad-a- n., *lux-t= etc.

Latin: lūx, -cis f. (OLat. m.) `Licht, Glanz; Tages-, Augenlicht; Leben, Heil, Ruhm›, lūceo, -ēre, lūxī `leuchten, hell sein›, pollūceō, -ēre, -lūxī, -lūctum `auf die Tafel setzen›; lūcidus, -a `lichtvoll, hell›; lūculentus, -a `glänzend, stattlich, ansehnlich›, lūcor, -ōris m. `Glanz›; lucerna f. `Leuchte, Lampe›, lūcubrāre `bei Licht oder Nacht arbeiten›, lūmen, -inis n. (OLat loumen) `Licht, Lichtkorper, Leuchte; Tageslicht, Tag; Augenlicht, Auge›, lūna f. `Mond, Mondgöttin, mondförmige Figur›, lūstrum, -ī n. `das alle fünf Jahre abgehaltene Sühneopfer; Zeitraum von fünf Jahren›; lūstrāre `reinige, sühne›, illūstris `hell erleuchtet in dia Augen fallend, berühmt›, lucubrum `Dämmerung›

Other Italic: Osk Lúvkis, Lūcetius `Beiname des Iuppiter›, Lūcetia `Beiname der Iuno›; Umbr Vuvc̨is `Lūcius›, Vuc̨iia-per `prō Lūciā›, Praenest Losna `mond›

Russ. meaning: светить

References: WP II 408 f, Buck 55, 60

در پیوند با مینوی روشنی و سپیدی که اینهمان «آب و مایه، افشره و شیره، که «ژد و انگم» باشد و به راستی و اسل و سرشت چیزها مینمارد در میانروادنی از این ریشه واژه «لبن، لبنو، لابان، لبون، لون، لیبنون» به مانای «سپیدی و روشنی، رنگ، پرتو و شیر خوراکی» برجاست. واژه «لبنان» نیز که بخشی از پهلستان(فلستین) مانشگاه باستانی کردهای ایرانی تبار باشد از این ریشه است و بیگمان به شوند ارجگزاری به دین و آیین سیمرغی نام این خدا را بر جایگاه مانش و زیست خود گذاشتند. گذشته از آن جایگاه بلند کوهستانی به شوند اینکه خانه و نشیمنگاه سیمرغ شناخته میشد برای مردمان ورجاوند بوده است و نامهای بزرگ و مهادینِ خدا را روی کوه های بلند میگذاشتند . از گویش «لابان» که همان «لبان،لوان،لاوان و لاو» باشد که میتوان مانای باستانی این شهر را «شهر اشغمندان یا سرزمین دلدادگان» گرفت. چرا که مردم لبنان هنوز هم به شادی و رامشگری، خوشی، خنیاگری و رخس و اشغ که آیین خرم دینی ایران باشند زبانزد هستند و از همینروست که لاشخوران جهانی همه کوشش خود را برای گسترش اسلام پلید و جان آزار در این سامان بکار برده انده. شوند دیگر این نام گذاری بلندی و کوهستانی بودن لبنان و دریاکناری لبنان است، چرا که از زیباترین کرانه های دریا در این زمین میباشد که در پیوند با مینویهای مهادین بنواژه آماژیده( مورد سخن) «آب و روشنی- بینش، شناخت و آگاهی» است.

در میانرودانی این واژه بگونه «لبن» به مانای سپید و روشن و همچنین بگونه «لَم، لمت، لمچ»(lam(a)t_̣lam(a)č-) به مانای «لکه یا دانه های سپید روی پوست» گزارش شده است:

Proto-Semitic: *lVban-

Meaning: ‹white›

Ugaritic: lbn, labanu

Phoenician: lbn

Hebrew: lābān

Mehri: lbōn

Jibbali: lūn

Soqotri: libn-on

در پیوند با این واژه در سنسکریت واژه «لَوَنا» به مانای «زیبایی، پرتومندی، فروغمندی، درخشانی، نورانی،مهر، بخشش، چراغ، روشنایی، آراستگی، افسونگری …» برجاست. که در اربی «لون و الوان» به مانای «پرتو، رخشش، فروزش، رنگ» کاربرد دارند، همچنین واژه «رامه» که گویشی از این بنواژه و نامواژه خدا باشد به مانای «سپید» گزارش شده است اینهمانی مینوِ با «بام-سپیده» دیگر نام این زنخدا دارد :

लवण    lavaNa n.         lustre

लवण    lavaNa n.         charm

लवण    lavaNa n.         grace

लवण    lavaNa n.         beauty

लवण    lavaNa adj.      beautiful

लवण    lavaNa adj.      tasteful

राम       rAma   adj.      white

در پی این مانا در سنسکریت گویشی دیگر از این واژه بگونه «لُبهَنه» به ماناهای «گیرایی، کِشندگی، فریبندگی، زیبایی، هوشربایی، دلربایی، فریبایی، زر، تلا، فریفتن …» برجا مانده است:

लोभन   lobhana            adj.      alluring

लोभन   lobhana            adj.      attracting

लोभन   lobhana            adj.      enticing

लोभन   lobhana            n.         gold

लोभन   lobhana            n.         temptation

लोभन   lobhana            n.         enticement

लोभन   lobhana            n.         allurement

در سومری نیز از این خوشه مینوی که «روشنی، فروغ، آتش، آگاهی، بینش و آتشِ جان، سرکشی، آزادی، رهایی، شور، وشت(وجد) …» (وه فرن –هوفریان –شاه پریان = آتش جان =پرِ سیمرغ) باشد واژه های زیر برجاست:

li [OIL] wr. li2 «oil; fat; cream» Akk. Šamnu

لی = روغن – چربی – چیز سوختنی و افروزختنی =آتش (oil انگلیسی نیز همان «آل-الو =آتش» ایرانی است)

lu [FLARE] (2x: Old Babylonian) wr. lu9 «to flare up» Akk. napāhulib [DAZED] (8x: Old Babylonian) wr. lib «dazed silence; (to be) dazed» Akk. Šaqummatu

لو = افروختن، فروزان کردن، آتش به پا کردن-خیره نگاه کردن…

ilim [RADIANCE] (8x: Old Babylonian) wr. i-lim «radiance; deathly silence» Akk. šalummatu; šaqummatu

ایلیم = ریوندی(رخشه –اشئه – ری – فروغ – تابش – تیزپای –فراخ روند)، شکوه- خموشی و سکوت مرگبار

{واژه «لیان» نیز در ایرانی به مانای روشنی و فروغ بی «لی-لو» سومری همریشه است همچنین واژه های انگلیسی «falme – flear flow» به مانای «شله، رخشه، پرتو و فروزه آتش و سریان و جریان» با دگرگونی واک «ا به و-ف» در از ریشه «آل –الو» ایرانی هستند چنانکه «لیان» به مانی روشی و درخشش است}:

لیان . [ ل َ / ل ِ ] (ص ) درخشان و تابان . (برهان ). تابش دهنده و درخشان و بافروغ بود. (صحاح الفرس ). مُضی ٔ. روشنائی و فروغی که از پی یکدیگر بدرخشد. (برهان ). فروغ آینه بود و تیغ و چیزهای روشن . آتش دمنده و فروزان ، چنانکه از پس یکدیگر همی درخشد با روشنائی . (نسخه ای از لغت نامه ٔ اسدی )

جمشید کیانی نه که خورشید لیانی

کز نور عیانی همه رخ عین سنائی

خاقانی

– لیان لیان ؛ مشعشع

و رجوع به مدخل های لی لی زدن و لیان لیان و لپان لپان شود.

لیان لیان  نشانه های اختصاری

لیان لیان . [ ل َ ل َ ] (ص مرکب ) مشعشع

گردون ز برق تیغ چو آتش لیان لیان

کوه از غریو کوس چو کشتی نوان نوان

این کلمه را فرهنگ سروری لپان لپان ضبط کرده است با «پ » فارسی بجای یاء. و رجوع به لیان و به لپان لپان شود

lunisub [ECSTATIC] (4x: Old Babylonian) wr. lu2-ni2-su-ub «an ecstatic» Akk. mahhû; zabbu

lu’alede [ECSTATIC] wr. lu2-al-ed2-de3 «an ecstatic»

luguba [ECSTATIC] (4x: Old Babylonian) wr. lu2-gub-ba «ecstatic» Akk. mahhû

لونیسوب-لئَلد-لوگوبه = شور و وشت آوردنده – فرورتارنده(متحول کننده) / اکدی = مَهو (مه-مذ-مای-می-مایه = آب =آگاهی= باده =فرورتارنده/اکدی = زَبو = زبایش=زبان-زبون-زبور = سرود = نیایش با زبان و سرود = مستی= مذ=می=مایه =آب )

LIL [KNOWLEDGE] (1x: Old Babylonian) wr. LIL2 «secret knowledge» Akk. kitimtu

لیل = دانش، آگاهی، دانش پنهان =راز=رز=رزن(دین- ارفان-شناخت- راه و روش رسیدن به شناخت و بینش)

این بنواژه «ری-لی…) با پیشوند «ا» در آریایی کهن بگونه «آلِو» به مانای «سرخی، زردی، آتش، روی(گونه ای توپال=zinc) ، گلچره، روشنی…» برجاست که نام سیمرغ یا ارتا زنخدای بزرگ ایران باشد:

یکی از نامهای سیمرغ «رنگ، آرنگ، ارنگ» است و در واژه «اورنگ که تخت شاهی و نشستگاه سیمرغ = شه = شاه = شاهباز» باشد رخ نشان داده است که نام بهرام و مهاد نرینه آفرینش و جفت و همزاد رام» است. پیر شناختار شیراز در زنده ساختن یادواره های آیین سیمرغی ایرانیان اینگونه از اسل اشغی و همزادی این خدایان یاد میکند:

اورنگ کو گلچهر کو نخش و وفا و مهر کو هالی من در عاشقی داو تمامی میزنم

پیر فرزانه شیراز به این سخن آشکارا از دلسپرگی اش به فرهنگ و آیین سیمرغی ایران میگوید و با داو(ادعا) بی پرده ی اشغش به خدایان راستین ایران جام خرد و روان خود را نزد شاختاران و دوستدارانش از ننگ اندیشه های اسلامی پالوده میسازد.

اورنگ بهرام است و گلچهر رام یا سیمرغ مهاد مادینه و آفریینده گیتیست که آفرینش از جفتی و همزادی و اشغ و پیوند میان این خدایان پدید میاید. نامهای دیگر آنها «وهپا»(پایِ به=وفا=بهرام) و مهر(اسل اشغ و انگیز=رام=نمودِ اشغی و شورانگیز و جوانِ سیمرغ) میباشد. خواجوی کرمانی در غزلی شورانگیز که بر واژگونیِ اورنگ شاهی سیمرغ و آیین فرخی ایران نزد مردم سویه دارد چنین میگوید:

قصه غصه فرهاد بشیرین که برد

نامه ویس گلندام برامین که برد

خضر را شربتی از چشمهٔ هیوان که دهد

مرغ را آگهی از لاله و نسرین که برد

خبر انده اورنگ جدا گشته ز تخت

به سراپردهٔ گلچهر خور آئین که برد

گر چه بفزود حرارت ز شکر خسرو را

از شرش شور شکر خنده شیرین که برد

مرغ دل باز چو شد صید سر زلف کژش

گفت جان این نفس از چنگل شاهین که برد

ناز آن سرو قد افراخته چندین که کشد

جور آن شمع دل افروخته چندین که برد

می چون زنگ اگر دست نگیرد خواجو

زنگ غم ز آینهٔ خاطر غمگین که برد

و در غزلی دیگر که باز هم گلچهر را «خورآیین» یا «خورشیدی-سیمرغی»( = خوری، سوری، هوری، اوری= آتشی=سیمرغی=خدایی) میخواند در ریشخند گرفتن آیین واژگون ساخته شده ایرانی بدست اسلام پلید و جان آزار چنین میگوید:

عطر مجنون همه از سنبل لیلی سودند

کام خسرو همه از شکر شیرین دادند

سوز پروانه دگر در دل شمع افکندند

مهر اورنگ بگلچهر خور آئین دادند

خضر را آگهی از آب حیان آوردند

نامهٔ ویس گلندام برامین دادند

پر سیمرغ که اینهمانی با «نور و پرتو، رنگ، رخشه، اشئه، هوا و دم» دارد بن همه رنگها و رخشه ها و پرتوها میباشد. واژه رنگ نیز به مانای «پرتو، رخشه، اشئه، روشنی و نور» از ریشه «ری، رئو، رئن، رن، رنگ» میباشد که در اساس به سرخی و زردی، کبودی و همه ردگانِ رنگی که رخشه ی خورشید در آسمان میپراکند نمارش دارد. «آل، آلو، آله» که نامهای سیمرغ باشند به مانای گلچهری، زیبایی، سرخی، زردی و رنگ است. در پهلوی واژه های «کولنگ» که نام مرغی کبود رنگ است، «رشتن، روشتن» به مانای «رنگیدن و رنگین ساختن» و «رُین» که «نام گیاهی رنگدار» بوده از این خوشه مینوی واژه»ری» برجا مانده است:

Proto-IE: *Alǝw-

Meaning: tin; light-yellow

Old Indian: aruṇá- `reddish-brown, tawny, red, ruddy›, aruṣá- `red, reddish›

Avestan: auruša- ‹weiss›

Slavic: *olovo; *olvь > Rus dial. (Бобр. Ворон., Лебед. Тамб.) ловь `олово› СРНГ

Baltic: *al̂w-a-s (2) m., *al̂w-ā̂ (2) f.

Germanic: *ilw-a- adj.

Russ. meaning: металл (олово) ~ светло-желтый

References: WP I 159

کولَنگ= kulang کلنگ (مرغ)، پرنده ای دراز گردن و کبود رنگ و بزرگ تر از لک لک

رَشتَن= raŝtan رنگ کردن

روشتَن= ruŝtan رنگ کردن

رُین= royan روناس (گیاهی که با آن رنگ کنند)

واژه های اروپایی «red- röd- rot- rouge- rua- russet- russus- rose…» که هم مانای «سرخی، زردی، نارنجی، زرینی، تلایی، گل، گلچهری، روی، رخسار، دیدار» دارند از این نواژه هستند. همچینین واژه «روت، رُت» پهلوی به مانای «رود- روده» از خوشه ی روانی و شاری بودن، زه- نی، آب، آبراه- رنگ، پرتو، تاب، تار،رشته، شکران(نوسان) از این ریشه میباشد:

{شکریدن به مانای بریدن، شکستن و دوتا کردن در پهلوی، ریشه واژه «شک» است که امروز اربی دانسته میشود که مانای «دوگانگی و دودلی» دارد. واژه «ریب» در اربی به مانای «گمانمندی و شک» نیز از ریشه ی آماژیده(ری- لی) میباشد که مانای «جفتی، دوتایی، ارکه ی کراری»(= ارکه ی رفت و برگشتی = جنبش و ارکه = ری/لی/ار=لرزش) و دوتایی یا لرزشی دارد.

رُت= rot رود، رودخانه – روده، شکمبه ـ وادیا (= رود/لوت/lute/Flute/اود/عود= ابزار خنیاگری و موسیغی=نی=رگ=زه=دم-دمیدن){واژه انگلیسی river نیز از این بن است}

{در پیوند با این خوشه مینوی در پارسی واژه «لگام-لجام» که «بند و ریسمانی» برای بستن به دهان اسب و مهار کردن و فرمان دادن به آن است برجاست}

در پیوند با خنیا، موسیغی و رود و ابزار خنیاگری(تار=رشته-رود-روده=ابزار خنایگری از راه نواختن – نی= ابزار هونواکی از راه دمیدن با این بنواژه در پیوند هستند) سومری از این بن(لی-ری-ال-ار)، واژه ی زیر در سومری برجاست، مانای فراگیر «چیز، ساخته، ابزار، دستاویز(وسیله-شیء)» نیز در ریشه این واژه هست:

alĝar [INSTRUMENT] (12x: Old Babylonian) wr. ĝešal-ĝar; al-gar «a musical instrument» Akk.

arahi [INSTRUMENT] (2x: Old Babylonian) wr. a-ra-hi «musical instrument»

luzanaru [MUSICIAN] wr. lu2-za-na-ru; lu2-za-na-ru12; lu2-za-ra-lu2 «a musician»

arahi [INSTRUMENT] (2x: Old Babylonian) wr. a-ra-hi «musical instrument»

lugididak [MUSICIAN] (8x: Ur III, Old Babylonian) wr. lu2-gi-di-da «a type of musician»

lilis [INSTRUMENT] (8x: Old Babylonian) wr. li-li-is3; li-li-is3zabar; li-li-is2; liliz «a musical instrument, kettledrum» Akk. Lilisu

ellulillum [SONG] wr. e-el-lu-lil2-lum «type of song» Akk. alālima

ellum [SONG] (11x: Old Babylonian) wr. e-el-lu; e-el-lum «a work song» Akk. alālu

elulam [SONG] (1x: Old Babylonian) wr. e-lu-lam «a song»

illalum [SONG] (2x: Old Babylonian) wr. il-la-lum «a song»

illu [SONG] wr. il-lu «a song»

ilulamma [SONG] (6x: Old Babylonian) wr. i-lu-lam-ma; i3-lu-lam-ma «a song»

ilulu [SONG] (1x: Ur III) wr. i-lu-lu «a song»

ilum [SONG] (13x: ED IIIb, Old Akkadian, Ur III) wr. i3-lum «a song»

ilu [SONG] (114x: Old Babylonian) wr. i-lu «joyful song; lament» Akk. niûtu; qubû

ilalum [SONG] wr. i3-la-lum «a song»

ala [DRUM] (27x: Ur III, Old Babylonian) wr. kuša2-la2; kuša-la; kušala «a wooden drum» Akk. Alû

{واژه همریشه سومری بالا نان میدهند که «خنیا، نوا، آهنگ، هماهنگی، موسیغی، سروده، ترانه» و هر آنچه که با خنیا و موسیغی کار دارد نزد سومریان در پیوند مانای «خدا- شناخت-ارفان» بوده است، چنانکه هومان نخستین ترانه و سرود و اهنگها را برای سخن گفتن با هستی، آفرینش، خدا و «درخواست، زبایش، نیایش، ستایش» آفریینده بکار برده است}

همچنین واژه اروپای » lyric» به مانای ترانه، آهنگ، نوای هماهنگ موسیغایی و سرود از این ریشه است.

در سنسکریت که گستره ای فراخ از خوشه های مینوی این بنواژه را در خود پاسداشته است بگونه » ranjita-rAga-rAgin-ranga-راگَ/راگه/راگین،رنگه» و ماناهای «رنگ، رانگامیزی، سرخی، ردگانِ رنگی(رنج و گستره و طیف رنگی)، هماهنگی، ساز کردن(کوک کردن ابزار موسیغی یا رجه/درجه ی رنگی یا سدایی/آوایی/موسیغایی)، آهنگ و نوا(آهنگ اینهمانی با رنگ دارد که موسیغی منغاز سیمرغ باشد=نی، نییدن)، زیبایی، رنگرزی، …» برجاست:

{blow-flow به مانای دمیدن و دفتن، شریان، ساری، جریان گویشی از این بنواژه هستند که با پیشوند «آ» و دگرگونی آن به «ب، ف، و، ی» در زبانهای گونان واژه هایی که همین ریختار و مانا را ساخته اند}

राग       rAga     m.        Redness     سرخی

राग       rAga     m.        Dyeرنگ

राग       rAga     m.        dyeing رنگامیزی

राग       rAga     m.        Hue   رنگ

राग       rAga     m.        red colour   سرخ

राग       rAga     m.        melody     آوا- نوا- آهنگ(رنگ=هنگ=سنگ)

राग       rAga     m.        Harmony- beauty زیبایی – هماهنگی- همخوانی

राग       rAga     m.        color رنگ

राग       rAga     m.        colour     رنگ

राग       rAga     m.        act of colouring or dyeing     رنگ زدن

राग       rAga     m.        tune ساز کردن/کوک کردن

نکته:{بنا بر داده های بالا روشن میشود نگر از واژه «رنگیدن/رنجیدن» نزد باستانیان نه تنها این فریافتِ بسیار رویه ایِ امروزین بوده، که در اساس به مانای «پرتو، رخشه، اشئه ی اندیشه، منش، روش، رفتار و کنشِ مردمان بوده است» که در برخورد با یکدیگر » از رنگ یا هنایشِ آن پرتوها و رخشه های منشی، بینشی، باوری، و خواستیِ یکدیگر هنایش میپذیرفتند و به این کنش «رنجیدن/رنگیدن» گفته اند. از اینراه پیدا میشود که «رنج» از خود مینوی کاهنده و نایی(منفی) نداشته است ولی از آنجا که هنایش کسان بر روی پیرامونیان بیشتر بگونه نایی(منفی) بوده است رفته رفته این واژه بارِ نایی و کاهنده پذیرفته است، چنانکه امروزه هنگامیکه میخواهند بگویند سر کی کلاه رفته میگویند «فلانی را رنگ کرده اند»(رنجانده اند). ولی این «رنگ کردن در اسل همان آمیختن پرتوها و رخشه های اندیشه و بینش و منش و خواست مردمان با یکدیگر است که اگر خوب هناک باشد خوب است و اگر بد هناک باشد بد است، ولی از خود نه خوب و نه بد است.}

بگونه «اِرکو» در آریایی کهن و مانای «افروختن، فروغ،روشنی ساختن، شکوه داد و از چیزی آواز خواندن…» برجاست:

Proto-IE: *erkʷ- <PIH *e->

Meaning: to light up; to glorify, to sing of

Hittite: arkuwai- (I) ‹beten ~ se défendre, s’excuser ~ antworten ~ die eigenen Verdienste hervorheben› (Tischler 61)

Tokharian: A yärk, B yarke ‹Verehrung›; yärk- ‹to honor› (Adams 484)

Old Indian: árcati `to shine; to praise, sing›, arká- m. `ray, flash; religious ceremony, praise, hymn, song; singer›; r̥c- f. `praise, verse›, ŕ̥kvan-, r̥kvá- `praising›

Armenian: erg `Lied›

Russ. meaning: освещать; воспевать

References: WP I 147

پادمینوی این واژه بگونه «تاریکی، گرگ و میش اوار(غروب) در واژه آریایی کهن «رِگو-ارگو» به چشم میخورد گه پیوندی با «رفه-رپه-رپیتوینگاه»(نیمه روز=زهر – نیمروز=جای گرم و روشن و خوب=جنوب):

Proto-IE: *(e)regʷ-

Meaning: darkness, twilight

Tokharian: A arkant-, B erkent- ‹black› (PT *erkent-) (Adams 95); A orkäm, B ork(a)mo ‹darkness, dark› (PT *orkmo) (123)

Old Indian: rájas- n. `sphere of vapour or mist, region of clouds, atmosphere; vapour, mist, clouds, gloom, darkness›

Armenian: erek, erekoy `Abend›

Old Greek: érebos n. `Dunkel der Unterwelt, Totengrund›

Germanic: *rikw-iz-, *rikw-az- n.

Russ. meaning: темнота, сумерки

در پیوند با خوشه مینوی «روشنایی، نور، درخشش، پرتو» خوشه ی دیگر مینوی این واژه «سبکی، تندی، تیزی، شتابانی، سبکبالی، پرانی، تیزپایی، چستی و چالاکی، رنگ» میباشد که فروزه های نور و رخشش میباشد و به تندی، تیزی، برندگی، شتابانیِ نور و رخشش، اشئه، ری، و شتابِ جنبش و رفتار نور نمارش دارد، این خوشه در واژه های اوستایی زیر برجاست:

رِنج= renj زرنگ ـ سبک ـ چالاک ـ چابک بودن (نگاه کنید به واژه ی ranger در انگلیسی)
ترکیب:
ــ فْرَرِنج= زرنگ ـ سبک ـ چالاک ـ چابک ـ تیز بودن
رِنجَت اَسپَ= renjat aspa اسب تیزرو
رِنجَنت= renjant ـ 1ـ چابک، چالاک، زرنگ 2ـ شتاب، سرهت (سرعت)
رِنجْیَ= renjya سبک، آسان، جابجا شدنی –ترابردنی(قابل حمل)

این واژه در آریایی کهن با دگرگونی «ر به ل» بگونه «lengwh-elengwh»(لنگوه-النگوه-لاغو، راگو، الاخو، لنگو …) به مانای «سبک، تیزرو، شتابان،کوچک و ریز (در پی مانای کوچکی ریزی به مانای ناتوانی و کم توانی نیز در آمده)،سرهت، بادپایی،

Proto-IE: *(e)lengʷh-

Meaning: light (not heavy)

Tokharian: B lankŭtse ‹light› (not heavy) (Adams 544)

Old Indian: laghú-, raghú- `light, quick, swift›, r̥hánt- `small, weak, powerless›; laṅghati, laṅghayati ‹to leap over›, ráṃhati, raṅghate `to hasten, speed, run›

Avestan: ragu-, f. rǝvī ‹flink›; rǝnǯaiti, rǝnǯayeiti ‹macht leicht, flink, lässt sich bewegen›

Old Greek: elakhǘ-, élakho- `klein›; elaphró- `leicht, behend, schnell, gering›

Slavic: *lьgъkъ(jь), *lьgā/*lьʒā, *lьgotā; *lę̄gātī, *lę̄gā

Baltic: *leñgw-a-, *leñgw-u- adj., *lañg=

Germanic: *linx-t-ia- adj.; *lung-iz-a- adj.; *lung-an- n., *lung-Vn=

Latin: levis, -e `leicht; schnell; sanft, leise; gering, unbedeutend; leichtsinnig›

Celtic: *lagjōs > OIr comp. laigiu (/ lugu) `kleiner, schlechter›, sup. lugimem, lugam; lagat `parvitas›; MCymr comp. llei `minor›, sup. lleiaf; NCymr comp. lai `minor›, Corn comp. le `minor›, OBret *comp. nahu-lei `nihilominus›, MBret lau `klein, schlecht›; OIr lingid ‹springt›, lēimm ‹Sprung›

Albanian: l’eh, l’éhεtε leicht

Russ. meaning: легкий

References: WP II 426 f

همچنین در سومری به «تیزی و برندگی» که یکی از گستره های مینوی برآمده از «نور، رخشش، روشنی» باشد «الکینه» میگفتند:

alkina [SHARPENED] wr. al-kin-a «sharpened»

الکینه = تیز شده – برنده

همچنین در پیوند با مینوی «رنگ، پرتو، رخشه، اشئه، سبکی، تیزپایی، شتابانی» واژه « لنگ» در آریایی کهن به مانای «پیچ و تاب، تابش، پیچش، جنبش، لرزش(ارکه ی رفت و بازگشتی و موجی- -رخشه ای/رعشه ای)، لیژانی(نوسانی)، که فروزه های جنبش و رفتار پرتوهای نور باشند برجا مانده است:

Proto-IE: *leng-

Meaning: to swing

Tokharian: A, B länk- ‹hang› (Adams 551)

Old Indian: laṅgati `to limp›, laṅga- `limping, lame›; raṅgati `to move to and fro, rock›

Baltic: *lan̂g-ā̂-, *lan̂g-ī̂- (2), *lang-ō̂-, *ling-ō̂-, *lung-ō̂- vb., *lin̂g-iā̃ f., *ling-s-t-i- c.

Germanic: *link-a- adj., *lank-iōn- f., *lank-ō- vb., *lunk-ō- vb., *slink-a- adj.

Russ. meaning: колебаться, раскачиваться

References: WP II 436, 7… ff

از خوشه مینوی «تابش، تافتن، بافتن، تنیدن، آمیختن، آمایش(ترکیب)» که وابسته به مینوی «زه، ریسه-ریسمان، تناب، تن، جایگاه، پناه، زهدان، نگاهداری …» باشد در سومری واژه های زیر برجاست:

lu [MIX] (130x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. lu; lu3 «to disturb, stir up; to cover completely; to mix» Akk. balālu; dalāhu; katāmu

لو= آمیختن، برهم زدن یا در هم آمیختن، پوشاندن / اکدی = بلالو(با پیش آ که به «ب-د» دگرگون شده)

lubalak [SPINNER] (1x: Old Babylonian) wr. lu2-ĝešbal-a «spinner»

lusura [SPINNER] wr. lu2-sur-ra «spinner»

لوبلَک –لوسوره = ریسنده، تابنده

lug [TWIST] (5x: Old Akkadian, Old Babylonian) wr. lu-gu2; lug; lum «to twist; (to be) crushed» Akk. zâru

لوگ = پیچاندن، تاباندن، خِرد کردن

liri [GRIP] wr. liri4; liri5 «to grip, twist» Akk. šapāşu

لیری = پیچاندن – گرفتن –دریافتن- اندریافتن- تنیدن -نگاهداشتن

این بنواژه یا نامواژه زنخدا در فرهنگ و آیین ایرانیان کوچنده به هند در پیکر نام ِزنخدا «لاکشمی» که خدای «اشغ، رامش، شادی، روشنی، فر، شکوه، شهریاری، آزادی، دارش، سروت، خواسته، هیر/خیر(مال-خوبی-نعمت)، زمین، آب، خوراک، رمه، پول، زر، سیم، مروارید و همه ماتکهای ارزشمند، سرشناسی، ناموری …» باشد برجا مانده است. در نسکهای کهن هند لاکشمی این‌گونه رخ نمایانده ‌است: {لاکشمی همرنگ تلا و نیلوفر و چون آفتاب تابناک درخشان است، و دارای چهره‌ای همچون نیلوفر، زیبا. چشمان درشت لاکشمی همچون گلبرگ نیلوفر است و هلغه‌ای از گل‌های نیلوفر به گردن دارد. لاشکمی بر نیلوفر می‌نشیند و نیلوفر به دست دارد. اینها همه نشانه اشغ لاکشمی به نیلوفر است.

پیراهن لاکشمی سپید و پاکیزه و به اتر(بوی) گلبرگ‌هاست. لاکشمی مادر همه است و نخستین مادر جهان. لاکشمی دوستدار کائنات است و هواخواهانش به هنگام نیایش، او را «آمریتا لاکشمی» می‌خوانند. زیرا «آمریتام» به مانای آب زندگانی، و مهر لاکشمی برای پرستندگانش به بسان آب زندگی بخش است.

به زبان سانسکریت، زبایشی(دعایی) ودایی به نام «شری سوکتا» به هنگام ستایش و نیایش لاکشمی به سدای بلند خوانده می‌شود.}

لاکشمی با «فیل» اینهمانی دارد. که فیل یکی از جاندارانِ سپند و ورجاوند ایرانیان باستان بوده است. شوندِ ورجاوندی این جاندار «آرامش و مهربانی، اشغمندی، هوشمندی، فروتنی، نیرومندی،بزرگی و تنومندی، فرمندی و شکوهمندی، دارشمندی و کرنها یا شاخهای زیبایش بوده است». در اساس نزد ایرانیان باستان چهارپایان رامزی(بی گزند و اهلی) ورجاوند بوده و نمادهای خدا در زمین شناخته میشدند، بویژه چهارپایان ِ سودمند(که از شیر خود خوراک کردمان فراهم میکردند و با نیروی کار خود مردم را در کشاورزی یاریگر بودند) و شاخدار. چراکه «شاخ» که همان»شاه» باشد نماد «نیرو، توان، زیبایی، دلیری، فر و شکوه، نیروی شهریاری و رامیاری» و همچنین نماد خدا و نیروهایی خدایی در زمین بوده است. از اینروست که جانداران ورجاوند ایران نزد تبارهای گوناگون بجز پرندگان و بالداران که نماد خدا، فرهی، وخشش بوده اند، «غوچ، بز، گوزن، گاو، کرگدن، الوان(فیل)» بودند. از اینروست که لاکشمی همواره سوار الوان/الفان(پیل/بیل/فیل) نگارگری میشود. فیل جاندارِ سپند و نماینده فروزه های خداییِ «رام-لات-لاکشمی» میباشد. واژه » elephant» از بنواژه «ال-آل- الف-ارف-ارپ-ارو-ارب» گویشی از نامواژه خدا «ری-را-ره-ار-ارت …» میباشد که در زبانهای گوناگون گویشهای این نامواژه خدا را در کالب فریافت «فیل» نگاهداشته است و در دنباله این پژوهش زمانهایی که به اینهمانی مینوی و واژگانی با این فریافت رسیدیم نمونه های وابسته به این مینو را نشان خواهیم داد. «فیل-گاو نر- گوزن-کرگدن» نزد باستانیان از نگر فلسفی و فرزانی اینهمان بوده اند. نخستین نشانه ی آوا نگاری نزد این مردمان بگونه «سر گاو نر با شاخهایش» در نماد نخستین «آوا یا واک» شناخته و بکارگرفته است که نام آن «الف-الیف» میباشد و در زبانهای اروپایی » Aleph»(الفبا- alphabet) گویش میشود که گویشی از همین بنواژه «ری-را-رپ-رف-ارف» باشد. این واک در جایگاه «نخستین گامه شناخت و بینش در روندِ نگاره پردازیهای فرزانی و بینشی و پدید آوردن دبیره و خت» بکار گرفته شده که پژوهشی دیگر به آن ویژه ساخته خواهد شد. این واژه در زبان اربی «با دگرگنی واک «آ-ا به ه-ح» و واک » ل به ر» بگونه «حرف» و با مانای «توانایی گفتار و واکها یا نشانه های دبیره و خت» برجا مانده است. در دنباله این پژوهش خواهیم دید که گویشهای دیگر بنواژه «ری» که «جی،چی،خی، هی/حی/ای، سی، زی، دی، تی …» باشند هر کدام بگونه خوشه مینویِ «گفتار، سخن، نیایش، زبایش، زبان، نیروی گفتار و سخن» را در خود نگاهداشته اند.

(واژه «علف/الف» نیز در اربی از این ریشه و به مانای گیاهان سودمند، گیاهان دارویی، خوراکِ جانداران سودمند، فراوانی و دهشِ خدا از این بنواژه میاید که مانای دیگر آن نیز «هرزگی- فراوانی، بی کرانگی، بی بند و باریست. در سومری به الف و گیاه «لادو» میگفتند که گویشی از همان «راد-راتو» باشد که مانای دهش، بخشش، ارزانی داشتن و … دارد):

LADU [WEED] wr. u2LAL2.DU «weed»)

نامواژ «لاکشمی» از بنواژه سنسکرین «لاکش-لکش/لکس» گویشی از «روز-لوس-لوکس» به مانای خدا، روشنی، شاه، سرور و همه فروزه های خدایی وابسته به زنخدا رام میباشد که گستره فراخ دامن آن را از زبان سنسکرین در زیر میخوانید:

लक्ष्मी    lakSmI f.          wealth  دارش-خواسته- هیر-خیر

लक्ष्मी    lakSmI f.          fortune بخت-بختامد(شانس)

लक्ष्मी    lakSmI f.          sign      نشانه-دخشه-نماد

लक्ष्मी    lakSmI f.          royal power     نیروی شهریاری و شاهنشانی

लक्ष्मी    lakSmI f.          grace    زیبایی، آراستگی، بخشش، دهش، مهر

लक्ष्मी    lakSmI f.          loveliness         دوشارمین- دوسینی

लक्ष्मी    lakSmI f.          mark    نشان

लक्ष्मी    lakSmI f.          dominion –realm کرانه و ویمندِ فرمانراوانی- کرانه و ویمندِ تابش و پرتو افکنی

लक्ष्मी    lakSmI f.          success کامیابی، کامرانی، پیروگزی

लक्ष्मी    lakSmI f.          happiness         شادی-شور

लक्ष्मी    lakSmI f.          good fortune    خوش بختی- خوش بیاری

लक्ष्मी    lakSmI f.          splendour         زرع و برغ، شکوه، اشئه، درخشش، رخشه، پرتو، ری

लक्ष्मी    lakSmI f.          pearl    دُر- مروارید

लक्ष्मी    lakSmI f.          glory    شکوه، بالش، وخشش، بزرگی، ستودن

लक्ष्मी    lakSmI f.          lustre    روشن، رخشان

लक्ष्मी    lakSmI f.          beauty  زیبایی

लक्ष्मी    lakSmI f.          prosperity           رفه-رپه-رفاه-دارشمندی، کامیابی، غنامندی

लक्ष्मी    lakSmI f.          riches   گانا-غنا-دارشمند-پُر، سرشار=کان-خان

लक्ष्मी    lakSmI f.          good sign         نشانه خوب

लक्ष्मी    lakSmI f.          majesty               بغان-آلا – بلند پایگاه

लक्ष्मी    lakSmI f.          charm  فسون-جاتوک/جادو-فریبنده

همه ماناهای یاد شده افزون بر گروهی از خوشه های مینوی در پیوند با «روشنی، بینش، شناخت، اندیشه، اندریافت(ادارک) در ریختهای دیگر این واژه از ریشه «لکش» سنسکریت برجاست و تنها واژه هایی از این نمونه آورده میشود که خوشه های مینوی آنها در بالا گزراش نشده باشد:

लक्षयति { लक्ष् } lakSayati { lakS }         know دانستن – دانش

लक्षयते { लक्ष् }  lakSayate { lakS }        sign      نشانه

लक्षयते { लक्ष् }  lakSayate { lakS }        observe               نگریستن

लक्षयते { लक्ष् }  lakSayate { lakS }        aim [ an arrow at any object ] آماج، رسیدن، دانستن، آماژه

लक्षयते { लक्ष् }  lakSayate { lakS }        characterize     روشن کردن، ویمندیدن(مشخص کردن)

लक्षयते { लक्ष् }  lakSayate { lakS }        see       دیدن

लक्षयते { लक्ष् }  lakSayate { lakS }        direct towards  سوی داشتن- به سویی رفتن

लक्षयति { लक्ष् } lakSayati { lakS }           understand   دریافتن

लक्षयति { लक्ष् } lakSayati { lakS }           view دیدار- نگاره

लक्षयति { लक्ष् } lakSayati { lakS }            have in view در نگر داشتن- در ذان(ذهن) داشتن

लक्षयति { लक्ष् } lakSayati { lakS }         recognise by   باز شناختن از

लक्षयति { लक्ष् } lakSayati { lakS }         sign      نشانه

लक्षयति { लक्ष् } lakSayati { lakS }         consider or regard anyone as   با پنداشتن، انگاشتن، در نگر داشتن، همانند ساختن

लक्षयति { लक्ष् } lakSayati { lakS }         perceive           اندریافت(ادراک)

लक्षते { लक्ष् }    lakSate { lakS }                        recognise

लक्षते { लक्ष् }    lakSate { lakS }                        perceive           باز شناختن

लक्ष्यते { लक्ष् }   lakSyate { lakS }         be perceived or seen    اندریافته و دیده شده

लक्ष्यते { लक्ष् }   lakSyate { lakS }          appear            نمایان

लक्ष्यते { लक्ष् }   lakSyate { lakS }         be marked        نشانگذاری شده

लक्ष्यते { लक्ष् }   lakSyate { lakS }          seem    به نگر آمدن –همانند بودن

लक्ष्यते { लक्ष् }   lakSyate { lakS }          be meant or intended on   هنگی و خواستمند بودن (ارادی)

लक्ष्यते { लक्ष् }   lakSyate { lakS }          look like          همانند به نگر آمدن

लक्ष्यते { लक्ष् }   lakSyate { lakS }          be named or called      نامگذاری شده(ویمندیده شده-کران نمایی شده)

लक्षयते { लक्ष् }  lakSayate { lakS }        define  ستایه-ارپیدن/ارفیدن(تعریف کردن)

लक्षयते { लक्ष् }  lakSayate { lakS }        view     نگاره -دیدار

लक्षयते { लक्ष् }  lakSayate { lakS }        have in view    در نگر داشتن- در چشم داشتن، در ذان بودن

लक्षयते { लक्ष् }  lakSayate { lakS }        indicate               نشان دادن- نمایش دادن

در پیوند با خوشه های مینوی بالا در تلگو(شاخه ای از دراویدی) واژه «آرَج » که گویشی دیگری از «لک-رک-رگ-رج» با پیشوند «آ» باشد، با ماناهای «اندیشیدن، در نگر داشتن، در زان داشتن، پژوهیدن، جستن، آزمودن، سنجیدن، دانستن، دیدن، نگریستن …» زیر برجاست:

Proto-Telugu : *ār-aj-

Meaning : to think, consider, search, examine, inquire into, know, see, observe

Telugu : ārayu

Dialectal forms (1) : arayu

Additional forms : Also arayika thinking, considering, knowing, understanding; (K) rācu to investigate, inquire; ārekũḍu a watchman

Number in DED : 377

{در پیوند با واژه «لک/لاک» که دیدیم در سنسکریت مانای «بینش وخرد، سنجش و آزمایش» دارد در پارسی واژه «اَلَک» برجای مانده که درست مانای «سنجش و بینش، آزمایش و خرد در گزینش و غربال» دارد که شوربختانه به شوند ناآگاهی مردمان از بن فرهنگ و واژه های خود امروزه بگونه وارونه ساخته شده به هر چیز بی ارزش و نسنجیده «الکی» میگوییم. واژه «لاک-لاک زدن» نیز به مانای روشنی و درخشش و همچنین پوشش و نگاهداری(حفاظ) در پیوند با این بنواژه کاربرد دارد.}

در پیوند با خوشه «جای، گاه، جنبش، ارکه، پویش، رفتار، راه، جاده، شریان، جریان، شاری، ساری، نی» که سامان آفرینش باشند واژه های زیر برجاست(ری-رو =روان- ره-رس/رز=راه/راز=روش-آیین-بنیش-گونه – راه-راس-راست-راستی-راها=رها= بودن در راه راست=درستی= هاگمندی(حق بودن- ویستاخو/گستاخ بودن- بر تخم وشتاکِ/وجود خود ایستادن)خودمنشی=خدامنشی= آمیغمند، راست کردار=راد=آزاد):

رَئیثْیَ= raisya راه، جاده ـ ارابه

رَئُرَثَ= raorasa ارابه سبک

راثِمَ= rãsema ـ 1ـ راه، جاده، سرَت(صراط) 2ـ راهنما، رهدان(هدایتگر) 3ـ دارایی، مال، هیر، سروت، سرمایه 4ـ پاداش دادن
راثْمَن= rãsman = راثم

راس= rãs رسیدن، پیوستن، جفت شدن، یوغیدن(وصل ـ متصل شدن) – رفتن ـ یاری کردن (کمک ـ مدد کردن)

رُبان= robãn روه،روان، فروهر، خودِ درونی(ضمیر، باطن) {ری-ره-رو-روه/روح-روان= راهِ شناختِ خدا وهستی، راه فراپویی، زمینه و جاده فراپوییِ آگاهی هومان- سرشت و خودِ رونده و بالندی هومان- پر=پری=فرِ هومان=خدا}

رَن= ran راندن، شوراندن، انگیزاندن ـ (تشویق ـ ترغیب کردن)- پادمینوها:(آشفته ـ بی سامان، بر هم زدن)

{واژه «run» در انگلیسی و «راندن و رانندگی» به مانای راهبری و رفتارمندی و جنبش یا نیروی رفتار و کنش از این ریشه است که در آریایی کهن بگونه «reie» به مانای «روان بودن، ساری بودن، رفتن، راندن، درخشش، پرتو، اشئه» برجاست . این واژه همچنین به مانای جنبش و رفتار نور، درخشش، روشنایی است که به آن پرتو یا ری میگفتند. در انگلیسی واژه های «ray- radiation-radius-radio- rayon» از این ریشه با مانای «پرتو، اشئه/خشئه(اشعه)» برجاست. واژه «رعش و رعشه» نیز که آنرا اربی میپنداریم گویشی از همین ریشه است که در زبانهای ایرانی «رخشه، رخشش» بوده و خوب است آنرا «رهشه، رخشه» گویش کنیم. در اربی از این وآژه «ارتعاشش، مرتعش، رعشه» ساخته شده است. این واژه در پارسی با ریخت کارواژه «لولیدن» به مانای «جنبش، رفتار، بالش، هرکت، رویش، روش» برجا مانده است}:

(لولیدن . [ دَ ] (مص ) جنبیدن چنانکه کرم در جای خویش . در تداول عامه ، جنبیدن چنانکه کرم خرد دراز سرخ در آب . جنبیدن چنانکه مار حلقه زده بر خود یا کرمهای بسیاری در جائی از خشکی یا آب . جنبیدن بر جای بی پیش رفتن . مخیدن . پیچان رفتن . جنبیدن چنانکه کرم در آب یا کیک در جامه . جنبیدن با جمع و گرد کردن خود و سپس یازیدن و بازشدن عده ٔ بسیاری . || مجازاً رفتن و آمدن به آهستگی . جنبیدن به آهستگی . || در تداول خانگی و زنان ، نمو کردن و بالیدن و بیشتر در کودکان ، کمی بزرگ شدن کودک چنانکه خود تواند رفتن . بالیدن و بار اول به راه افتادن کودک خردسال)

همچنین در پیوند با این خوشه واژه «ریغ» در پارسی به مانای «روان شده، ساری شدن، رفتن، به هرکت درآمدن، گریختن و رمیدن برجاست:

ریغ. (ع مص ) گریختن . رمیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج )

در پیوند با این مینوی که «رئی –ری-رگ»(پرتو- رخشه- اشئه- روانی و دور روی-راهروی) کار دارد در سومری واژه «ری» به مانای «دوری» برجاست:

ri [DISTANT] (6x: Old Babylonian) wr. ri «(to be) distant» Akk. nesû.

ری = دوری – بازه – فراخه

Proto-IE: *reyǝ-

Meaning: to flow, to run

Old Indian: riṇā́ti, rī́yate, impf. áriṇvan `to release, set free, let go›, rīṇa- `melted, dissolved›, rītí- f. `motion, course; stream, current›; raya- m. `stream of a river, current, quick motion, speed›, rétas n. `flow, stream; sperm›

Slavic: *rēkā; *rьjātī, *rējǭ; *rīnǭtī; *rojь

Baltic: *rī̂- vb. tr. (1), *raj-u- adj., *raj-ā̂ f., *rī̃-tl-iā̃ f. (1)

Germanic: *rī́-ɵ-a- m., *rī́ɵ-ō(n-) f.

Latin: rīvus, -ī m. `Bach, Wasserrinne, Wassergraben, Wasserlritung, Stollen›; dē-rīvāre `ableiten›

Celtic: Gaul Rhēnos `Rhein›; Ir rīan `Meer›; Cymr rhid `Same›; OIr riathor, Cymr rhaiadr, OCymr reatir `Wasserfall›

Russ. meaning: течь, бежать

References: WP I 136 f

واژه «رت، رس، ری، رد،رگ، رک …» با پیشوندِ هاتاری «آ» بگونه های «ار/آر-ال/آل/آلا- ارت-ارش(عرش)-ارک-ارگ، ارض، ارم، آران، آرام، ایلام، ایران(با دگونی واک ر به ل و م به ن» در آمده است که ماناهای، «خدا، شاه، سرور، جنبش، ارکه(هرکت)، کاخ، سامان، زمین، زمینه ی هرکت، گستره، فراخه، پهنه، بلندی، بالا، بلند جایگاه، رامش، شادی، اشغ، مهر، شور، گرایش و … دارند که پیشتر در نوشتاری به آنها پرداخته شده است :

در آریایی کهن، با پیشوند «اُ» که گویشی از «آ-اَ» باشد بگونه ی» اُرِی» به مانای «جنبش، ارکه، مویش، رفتار، بالاوری و فرازروی- روش، رفتار، منش، سپر(سفر-رهسپاریreizen-reis)… برجاست و در پهلوی نیز همین واژه بگونه «اُل/اول» مانده است. واژه «اَوَل» نیز که آنرا اربی میپنداریم در اساس همین واژه به مانای «بلند جایگاه ترین یا نخستین و درجه ی یک» میباشد که به جایگاه خدا که نخستین پدیده هستیست نمارش دارد. در پهلوی این واژه به مانای «نخست، یک، یکم، نخستین، فرتوم» کاربرد داشته است(فر-فرت-فرد-مفرد-فرید-فریده= پر= نخستین پدیده، یکتا، بیهمتا، بالاترین در ردیف شمار=اول=آل=یک . واژه فرتاش نیز به مانای «باشنده یا وشادِ یگانه» از ریشه «فر-فرد-فرت-فرتا-فرتاش(زاب کنشگر فرت) میباشد که در پهلوی با پسوند نامساز «وم» به «فرتوم» به مانای «یکمین، اولین، نخستین» کاربرد داشته است) . در انگلیسی این واژه بگونه «rise-arise» به مانای به بیرون و فراز رفتن، رخ دادن، برخاستن برجاست. واژه » rail» انگلیسی به مانای «راه، راه پیش ساخته و پیش پرداخته، جاده، جای نگاهدارنده ی رونده و رفتارمند» در انگلیسی از این بن(رئی-ری-رو-رف-رث-رفتن-روان) است . در سومری از این بن و با این مانا واژه «لگب» برجاست که گویشی از «ری-رئی-رگ-رغ» باشد:

lagab [RAIL] wr. lagab «rail, fence, side-wall» Akk. kutlu

Proto-IE: *(o)reyǝ-

Meaning: to move (tr.), to lift

Armenian: imp. ari `stehe auf›

Old Greek: orī́nō, lesb. orī́nō (nur Hdn. lesb. orínnō) `erregen, aufregen›

Baltic: *rei-t-ē̂- (*rei-t-a-) vb.; *rī̂-t-a- (2) c., -ā̂ f., *reî-t-ā̂ (1) f., -a- c.

Germanic: *rai-m-ia- vb., *rai-m-ia- m.

Latin: ir-rītare `erregen, reizen; hervorrufen›, pro-rītāre `hervorreizen, durch Reiz hervorbringen, anreizen, anlocken›

Celtic: MIr rīan `way, manner›

Russ. meaning: приводить в движение, поднимать

در پیوند با مینوی «راه، جنبش، پویش،ارکه، بالش …» در اوستایی از این بن واژه های فراوانی برجاست که همه از ریشه «ری-ره-رگ-رس-را» هستند، «را» در اوستایی ماناهای زیر را نگاهداشته است:

اَر= ar ارکیدن/هرکت کردن، رفتن، رسیدن – به دست آوردن، (کسب ـ تحصیل کردن) ـ فراهم ـ آماده ـ (مهیا ـ تهیه کردن، تدارک دیدن) – بزرگ داشتن، ارج نهادن ـ تک ـ آفند ـ تازش ـ (حمله کردن)، هجوم آوردن، یورش بردن ـ بخش ـ (تقسیم) کردن -بخشیدن، پیشکش کردن (عطا کردن) ـ بازماندن، ایستادن(متوقف شدن) ـ پیشگیری ـ (ممانعت) ـ سد ـ (منع) ـ نای(نهی) کردن ـ پیکار ـ ستیز ـ جنگ ـ نبرد ـ مبارزه کردن

آمایشها:

ــ اوسْ اَر= us ar برآمدن، دمیدن، برخاستن (طلوع) کردن (خورشید و ماه و ستارگان)

ــ پَئیتی اَر= paiti ar به پادرویی برخاستن، ستیزه ـ رویارویی کردن-پتیارگی ـ پایداری ـ (مقاومت) ـ ایستادگی ـ (استقامت) ـ پایمردی کردن ـ (بهتان ـ تهمت ـ افترا زدن)، بدنام ـ لکه دارکردن

ــ فْرَئَر= fra ar بیرون آندن، نمود یافتن ، نمایان ـ آشکار شدن ـ دادن، بخشیدن(عطا کردن) ـ یاد ـ (تعلیم) دادن، آموزاندن ـ نگرش ـ نگره ـ بینش ـ باور (عقیده ـ نظر) داشتن ـ ارج نهادن

اِرِ= ara آمدن ـ رفتن، هرکت کردن

اِرِ= ere آمدن ـ رفتن، هرکت کردن

در پیوند با مینوی «آب، روشنی، روانی، مایگی، شاری و ساری بودن» در زبان انگلیسی بگونه ی «irrigate-rain» به مانای باران و آبیاری «رئک، رگ» اوستایی و پارسی برجاست:

rain (n.)

Old English regn «rain,» from Proto-Germanic *regna- (cognates: Old Saxon regan, Old Frisian rein, Middle Dutch reghen, Dutch regen, German regen, Old Norse regn, Gothic rign«rain»), with no certain cognates outside Germanic, unless it is from a presumed PIE *reg- «moist, wet,» which may be the source of Latin rigare «to wet, moisten» (see irrigate).Rain dance is from 1867; rain date in listings for outdoor events is from 1948. To know enough to come in out of the rain (usually with a negative) is from 1590s. Rainshower is Old English renscur.

رَئِک= raek ریختن -واگذاشتن، واگذار ـ رها (در پیوند با مینوی آب، روانی و رفتن و رفتار، واژه ریختن نیز از این ریشه است)

رَگ = بند، رشته، تار، زه، نی – جایگاه روندگیِ خون یا هر مایه = زه –آبراه

در سومری در پیوند با خوشه «آب» واژه های زیر به مانیِ «ابزار آبیاری، سیل، رود، گریه، اشک» برجاست:

ala [IRRIGATION DEVICE] wr. ĝeša2-la2; ĝešu5-la «an irrigation device»

اله = ابزار آبیاری (اره-ره-رگ-ری-ریِن)

la [FLOODING] wr. la6 «flooding» Akk. nīlu

له/لا= ساری شدن، سیل، روان شدن /اکدی =نیلو(نی(پایین)+لو-لا(لو-رو-رود-روان = ساری و جاری شدن-روان شدن آب)= نیل=رود نیل

RI [CRY] wr. RI «to cry out» Akk. Şarāhu

ری = گریستن (ری-رئی –رو-رود-رین)

نام واژه ی»راین-رِین» به مانای «رود، آب، رودخانه، روانی، مایگی ، باران» در اروپایی نام رودی است که از کوه های «آلپ» سرچشمه میگرید و بگونه های » Rhine- Renos- Rhin-Rijn-Reno» در زبانهای اروپایی برجاست از این ریشه است. همچنین نامواژه «آلپ» از بنواژه ایرانی (آل، آر-ار-ارت،آرارات، الپ، الف، ارپه، ارفه- رپه-رفه» به مانای بلند و جایگاه سمیرغ، خدا میاید و واژه اربی «رفع-رافع-رفیع-مرتفع-ارتفاع» نیز از گویش «رپه-ارفه-ارفه-ارپه» میاید. گویش دیگر این واژه بگونه»ار-ال-ارم-الم-الموت»(آل-ار-هر-هرابرزئیتی-البرز) به مانای جایگاه بلند و پاساده (محافظت شده)،پردیس، دژ، کاله(قلعه-کله-سر-جای رهبری و فرماندهی=ذان=ذهن-جای آب -جای نگاهداری آب یا آگاهی) که جایگاه خدا باشد برجاست.

این واژه هم با مانای «آب و جایگاه آب، رود، روانی، روندگی و هم با مانای «دژ و کاله، پردیس» جای بلند و جای پاسبانی شده، جای دیه بانی(جای بینش و آگاهی) در نامواژه «راین» که بخشی از شهزستان بم در کرمان است برجاست. همچنین در در یمن(دریا کنار) که جایگاه آریاییان باستان بوده است بگونه «رعین» بر شهری گه داری کاله و دژ است مانده:

دهخدا:

راین . [ ی ِ ] (اِخ ) یکی از بخش های سه گانه ٔ شهرستان بم . این بخش در شمال باختری شهرستان بم واقعو حدود آن بدین شرح است : از سمت شمال و شمال خاوری به شهرستان کرمان ، از سوی خاور به بخش مرکزی بم ، از جنوب و جنوب باختری به شهرستان جیرفت ، از سوی باختر به بخش بردسیر از شهرستان سیرجان . این بخش سرزمینی است کوهستانی و هوای بخش در دهستانهای مرغک و مرکزی سردسیر است بطوری که بیشتر مردم بم در تابستان به دهستان مرغک ییلاق میروند ولی هوای دهستان تهرود گرم معتدل مالاریائی است . بلندترین کوههای استان کرمان در این بخش واقع شده و مرتفعترین قله ٔ آن قله ٔ کوه هزار است که 4545 گز ارتفاع دارد. مهمترین رودخانه ٔ بخش رودخانه ٔ تهرود است که از دره و دامنه ٔ کوه هزار و دامنه ٔ جنوبی کوه چوپار سرچشمه گرفته ، پس از عبور از جلگه ٔ راین و مشروب ساختن دیه های تهرود به رودخانه ٔ هزار متصل می گردد و مسیر آن از باختر ابارق و دارزین گذشته بسوی شهر بم سرازیر میشود. سایر رودخانه های این بخش آب دایم ندارند. بخش راین شهرستان بم از سه دهستان بدین شرح تشکیل شده است : 1- دهستان حومه ، 68 آبادی با 5500 تن جمعیت . 2- دهستان مرغک ، 65 آبادی با 5000 تن جمعیت . 3- دهستان تهرود، 20 آبادی با 1500 تن جمعیت . مرکز بخش ، قصبه ٔ راین دارای 3000 تن جمعیت میباشد. بنابر آمار فوق ، این بخش دارای 154 آبادی و 15000 تن جمعیت است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).

راین قلعه . [ ی ِ ق َ ع َ ] (اِخ ) دیه و مرکز دهستان مارز بخش کهنوج شهرستان جیرفت واقع در 150هزارگزی جنوب کهنوج ، سر راه مالرو بشاکرد – کهنوج . این ده در کوهستان قرار گرفته و دارای هوای گرمسیر و 100 تن سکنه است . آب آن از رودخانه تأمین میشود و محصول عمده ٔ آن خرما، و پیشه ٔ مردم کشاورزی است . راه مالرو دارد و ساکنین آن از طایفه ٔ سالاری هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).

رعین . [ رُ ع َ ] (اِخ )قلعه ای در یمن . (ناظم الاطباء) (از قاموس الاعلام ترکی ). نام کاخ محتشمی است در یمن . (از معجم البلدان ).

خوشه ماناییِ «زه-رگ، ره-راه، آبراه، زهدان، یا هر چیز نگاهدارنده ی و سوی دهنده ی راه و شریان، مانند «رگ، نی، کندال/کانال، زهکشی یا آوند و جام و پیاله=نگاهدارنده، پاسدارنده(حفاظ-ظرف) آب یا هر مایه» در فرهنگ ایران در نگاره فرزانی «نی» که فروزه مهادین زنخدا سیمرغ است، نهفته میباشد که همه این فریافتهای بسیار مهند که در پیوند با «آفرینش، زایش، پیدایش، رویش و بالش، تاریکی، تومی، تخم، تن، زهدان،کاواکی و میان تهیگی، پوشش، پناه و پاپندانی» بوده اند که در هر زهش و زایشی از ماتکوَرترین همبایستها(شرایط)میباشد. زیرا اگر تخم درون جای تاریک و خوید(تر=آبناک) و در پوشش و پناه نباشد هیچ بختی برای زنده مانند پرورش یافتن و رستن ندارد. همچنین نی به مانای «ریشه-ساکه-تنه- چوب – نی – نیزه(زه ساخته از نی) – زه-رشته-نای(راه دمیدن و دفتن) میباشد که از مایه‌ورترین نگاره های فرزانی در فرهنگ ایران میباشد. در پیوند با خوشه مینوی «نی» از این بنواژه ی گویشی واژه های زیر در زبانهای کهن برجاست:

در سومری به پرچین که هم «نگاهدارنده و پاسدارنده» است و هم از نی ساخته میشده «ال-الپینه» میگفتند و همچنین به آوند(زرف/ظرف) دم کردن و جوشاندن خوراک «ارب» میگفتند که با دگرگونی واک «ل به ر» همان «الپ-الب» باشد و به زهدان نیز «لگ»(=رگ=ری=رید=reed=نی) میگفتند که نمایانگر اینهمانی فریافت «نی» و زهدان است . همچنین واژه «لان و لانه» به مانای جایگاه و پناه، جای پناه گرفتن و مانش و واژه پهلوی «لِکا» به مانای «بوم، سرزمین، مانشگاه» از این ریشه است:

al [FENCING] wr. gial «reed fencing» Akk. kadaru

ال = پرچین ساخته شده از نی(نگاهدارنده-حفاظ)

alPIna [REED FENCE] (1x: Old Babylonian) wr. gial-PI-na «reed fence»

الپینه = پرچین از نی

arab [VESSEL] wr. duga-ra-ab «brewing vessel» Akk. nēlebu

ارب = جام، آوند، پیاله، زرف،رگ(ره-راه-ری-)، کشتی(نگاهدارنده از آب)

laga [VULVA] (3x: Old Babylonian) wr. la-ga «vulva» Akk. gurištu; laqlaqqu

لگه (رگه-رغه) = زهدان

lahhušu [BASE] (1x: Old Babylonian) wr. lahhušu; lahhušux(|SIG4.SIG4.ŠU2|) «base of a pot» Akk. šupat karpati

لهوشو= بن، کان، خان، کن، زن، مادان(معدن)، سرچشمه

illu [WATER] (65x: Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. illu «water; source, spring; waterlogging?; flood waters» Akk. mû; mīlu; namba’u; zâbu

ایلو = آب – مادان- چشمه-کان- خان – آب رونده و ساری- سریان آب- سیل

ILU [~IRRIGATION] (1x: Old Babylonian) wr. ĝešI.LU «an irrigation device»

ایلو = آبیاری –ابزار آبیاری(ایل-ایر-irrigation)

lalamu [BUTTOCKS] (66x: ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. la; la-la; a-la; la-la-mu «a stand, buttocks» Akk. šuhhu

للمو= بن- کان- نشستگاه- جای(واژه کُن اربی به مانای جای و کون ایرانی هر دو از ریشه «کن-خن-کان-خان-گان» به مانای «جایگاه، بنیاد، نهاد، اسل، مادان(معدن-منبع)، پشتوانه» است. واژه «للمو» در سومری همریشه «لم، لمیدن، لم دادن» به مانای «جایگاه استوار، پشتی، پشتوانه، مانشگاه، نشستگاه» است که با «زهدان» که «یون-یونی،یانه» باشد و مانای مهادین «جای و گاه، جای پناه و امن، جای پیدایش و آفرینش» دارد اینهمان است. این واژ به گویش»رک-رگ» در اربی در واژه ی «رکب، مرکب، رکاب» به مانای «بنگاه، نشستگاه، پشتوانه، جای امن و آرام، مانشگاه» برجاست.

arah [STOREHOUSE] (10x: Old Babylonian) wr. arah4; arah3; arahx(|UŠ.BU.DA|) «storehouse, granary, storeroom; storage vessel» Akk. arahhu; našpaku

اره = انبار – انبار غله – جای نگاهداری، پناه، آوند و زرف … /اکدی = ارهو

lagaš [STOREHOUSE] (1x: Old Babylonian) wr. lagaš «storehouse» Akk. nakamtu

لگس= انبار-جای نگاهداری چیزها(این واژه در پارسی بگونه «لگن» کاربرد دارد که هم بخش بنیادی ساختمان تن هومان است و هم هر آوند و زرف ِ نگاهدارنده آب و هر چیز آبکی و روان)

lahtan [VAT] (19x: ED IIIb, Ur III, Old Babylonian) wr. lahtan; lahtan4; lahtan3 «a beer vat» Akk. lahtanu

لهتن = دیگ آبجو سازی –جای نگهداری آبجو

lidga [VESSEL] (158x: ED IIIb, Old Akkadian) wr. lid2-ga; lid2-da-ga; li-id-ga; lid2; lidda; lidda2 «measuring vessel; a unit of capacity» Akk. litiktu; namaddu; parsiktu

لیدگه = آوند، جام، پیمانه، پیاله، کشتی،رگ(لگ/لک)

lal [SYRUP] (241x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. lal3 «syrup; honey» Akk. dišpu; matqu; ţābu

لَل = شربت- خوراک آبکی و روان =شیره- ژد – انگم – آب و افشره گیاهان و میوه ها

lalHAR [WATERS] (1x: Old Babylonian) wr. lal3-|HI×AŠ2|; lal3-gar «subterranean waters

lalHAR [WAX] (4x: Old Babylonian) wr. lal3-|HI×AŠ2| «wax» Akk. Iškūru

للهر = آبِ کنات و کاریز –آب چشمه (خانی-خان-کان-کانی-مادان-بن-زهدان-آبگاه)/ موم-انگم-ژد-مان-شیره-افشره

luh [CLEAN] (164x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Old Babylonian) wr. luh «to clean, wash» Akk. Mesû

لوه = پاک – پاکیزه – شسته – پاک کردن –شستن(با آب آمیختن)

ara [~MILK] (58x: ED IIIb, Ur III) wr. ara3 «designation of milk»

اره = شیر خوراکی

ara [~OIL] (7x: Ur III, Old Babylonian) wr. a-ra2 «designation of oil»

اره = روغن

در پارسی بگونه «لر» به مانای «جوی، آبراه- زه، سیلاب و آب روان» و «تخته سنگ و سخره»(یکی از خوشه های مینوی این واژه است در پیوند با «مهادِ جفتی، پیوند، دوسش» درفریافتِ سنگ که «اسل اشغ و مهر پیوند، پایداری،نگاهدارندگی، مانایی، نیرومندی، پابرجایی، سختی، سفتی، استواری» باشد برجاست:

لر. [ ل َ ] (اِ) جوی باشد اعم از آنکه سیلاب کنده باشد یا آدمی . (برهان ) (جهانگیری )-تخته سنگ-سخره :

لری کندند ناهموار در پیش

که باد ازوی سر آید در تک خویش .

همچنین در پیوند با مینوی «نگاهدارندگی، پاسدارندگی، پوشش، پوسته، آوند، پیالگی، جای دادن و پناه دادن، آب، کان، خان، بن، مادان، زهدان، سرچشمه» که از مینوهای مهادین این بنواژه است در سومری واژه های زیر به چشم میخورد:

بگونه «لَگَش» و به مانای «انبار، کان، جای نگاهداری، جای دادن، رجمند ساختن، به دهناد گذاشتن، ردیف کردین، سف بندی، پوشش و پناه دادن» در سومری گزارش شده است. این واژه در پارسی بگونه «لا-لای-لایه» به مانای «پوسته و پوشش، پوشش و لایه ی نازک، جای، تو و درونِ پوسته و پوشش و لایه» برجا مانده است و در انگلیسی و اروپایی به گونه های » let- lay- låg- leggen- leg-level- let- lease- lån- rent- allow- Leave-lodge» و ماناهای «جای دادن، گذاردن، خواباندن، پروانه دادن، واگذاردن-رها کردن-هلیدن(=الیدن=لی-لگ(، وام دادن » از این خوشه مینوی بنواژه «ری-لی-لا…» هستند:

lagaš [STOREHOUSE] (1x: Old Babylonian) wr. lagaš «storehouse» Akk. Nakamtu

بگونه «لهتن» در سومری و «لهتنو» در اکدی به مانای «دیگ آبجو» که آوند و پیاله و نگاهدارنده باشد برجاست:

lahtan [VAT] (19x: ED IIIb, Ur III, Old Babylonian) wr. lahtan; lahtan4; lahtan3 «a beer vat» Akk. Lahtanu

بگونه «لکبوم» در سومری و «لکبو» در اکدی به مانای « رگ، آوند یا کشتی» که ماناهای نگاهدارندگی و پیالگی و جام دارند برجاست:

lakbum [VESSEL] wr. dugla-ak-bu-um «a vessel» Akk. Lakbu

بگونه های «لگب،لَهَن،لوم» به ماناهای «آب، آب انبار، آوند، پیاله، جام، سراهی، آبدان(=آبگاه=زهدان)، بتری،رگ،کشتی» برجاست. گویشه «لهن» سومری به مانای «جام و آوند آب» نشان میدهد واژه ایرانی «لیوان»(لیو-لیف+آن-لیف=کیسه/کاسه) از این بنواژه برآمده است ولی دهخدا این واژه را برآمده از روستایی به نام «لوان» که در آنجا شیر گاو میدوشنمد گزارش کرده است. واژه «لواش،لباش» نیز به مانای نازک و پوسته ای و لایه ای از هیمن ریشه است که باز در دهخدا ترکی دانسته شده:

{ لیوان . [ لی ] (اِ) از کلمه ٔ «لوان گودوش » یعنی گاودوش لوان (لوان اسم دهکده ای از آذربایجان که در آنجا سفال نیک پزند) گرفته شده است . گیلاس . آب وند. آبخوری . کوزه ٔ نازک . آبخوری که در لیوان آذربایجان سازند و امروز تعمیم یافته و بر مطلق ظرف آبخوری که از سفال یا چینی یا بلور یا فلز سازند اطلاق میگردد. || جای مشورت و خیمه ٔ شاهی . (آنندراج ).به معنی دیوان یعنی محل حکومت پادشاهان و وکلای او و بر اطاق بلند و اطاق سایبان دار اطلاق شود. (شعوری )}

luĝa [SUBMERGE] wr. luĝ2 «to submerge oneself in water» Akk. šalû ša

لوگه = به مانای شناوری و غوته وری که شناخت هستی و خدا از راه آمیختن با آن باشد

LAGAB×Uĝ [~WATER] «a cistern or other source of water»

لگب = آبدان

lahan [FLASK] (1x: Old Babylonian) wr. dugla-ha-nu-um «flask» Akk. Lahannu

لهن = آوند دربسته نگاهداری آب = کُمکُه

lahan [BOTTLE] (1x: ED IIIb) wr. dugla-ha-an «a bottle» Akk.

Lahannu

لهن = آوندِ آب – جام در دار

lum [VESSEL] (4x: Old Babylonian) wr. duglum3; lum3; duglum «a small drinking vessel» Akk. Lummu

لوم = جام ، آوند ، آبره ، زه ، رگ، کشتی

lud [TABLEWARE] (7x: Old Babylonian) wr. lud «an item of tableware, a cup or bowl; a metal tool» Akk. luţţu; nalpatu

لود = کاسه و لیوان و افزارهای خوراک خوردن/اکدی = لوتو –نلپتو(نلبکی)

algameš [STONE] (7x: Old Babylonian) wr. algameš «a stone; a jug, can» Akk. algamišu; kûtu

الگمش = آوند، لیوان یا کُمکُمه سنگی (کُم =can=کن=کان=خن=خان=گان)

alliga [STONE] (3x: Old Babylonian) wr. na4al-li2-ga «stone»

الیگه = سنگ-آسن-آهن

arab [VESSEL] wr. duga-ra-ab «brewing vessel» Akk. Nēlebu

ارب = جام، آوند، نگاهدارنده، دیگ آبجو، کشتی، ناوچه

il [BASKET] wr. ĝešil2 «a basket

ایل = سبد -زنبیل

در زبان ارتایی(آلتایی) نیز از این خوشه بگونه «ارو-ارسو- ارکو… » به مانای «پوشش، پوشاک و پوست» برجاست:

Proto-Altaic: *ĕ̀rù ( ~ -ŕ-)

Meaning: skin

Mongolian: *ar[a]-su

Tungus-Manchu: *eruke-

Japanese: *ùrǝ̀kǝ̀ (/*i-; ~ -ua-)

Comments: The TM and Jpn. forms reflect a common derivative *ĕ̀rù-k`V (diminutive).

Proto-Tungus-Manchu: *eru-ke-

Meaning: upper coat

Even: irkenmi

Ulcha: eru(n), erue(n)

Oroch: erue

Comments: ТМС 1, 328, 2, 466.

در پیوند با مینوی «پوشش، لایه، نگاهدارنده(حفاظ)» از این ریشه «واژه «لبس» در اربی بکار میرود که «لباس، ملبوس، البسه، ملبس» از این واژه ساخته شده است. این همان واژه ای است واژه شناسنان قرآنی میگویند «ابلیس» از آن ساخته شده و از آنجا ریشه سه واکی این واژه در اربی «لبس» است (با اینکه وزن اپهیل(افعیل) در اساس کالبی ایرانی کهن است و در زبان اربی کاربرد چندانی ندارد و شمار بسیار اندکی از واژه ها بر اساس گویشهای کهن خود با این ریخت از زبان ابری به ابری آمده اند و در زبان پارسی کاربرد دارند) در کالب «اپهیل» همان «البیس» میشود نه «ابلیس» که نشان دهند ریشه ایرانی واژه «البیس» است که نام زنخدای بزرگ ایران باشد. در پارسی این واژه بگونه «لبه-لب» به مانای «زبانه، لیسه، پوسته، هر چیز نازک، لایه ای و پوشاننده» کاربرد دارد.(اگر ریشه «بلس» بود در این کالب واژه «ابلیس» ساخته میشد. از این ریشه با گویشی دیگر مانای «جامه و پوشاک و آراسته، زیبایی و نیکویی، فراوانی و دارشمندی، ارزانی داشتن و پر و موی مرغ» که «ریش» باشد در اربی در کالب واژه «ریاش» برجاست که گویشی از «ریاض» به مانای «پوشش و گیاه، سرسبز و مرغزار» است. «ریش و ریس-ریشه-ریسه» به مانای «روییدنی، روییده، زه، ریسمان، گیاه، موی، پر» وهر چیز رستنی و پوشش دهند میباشد که از بنواژه «رئی-ری- ریس-ریش» است. همچنین به شوند «خراشنده بودن «نی- زه – و خار و تیغ گیاهان» پادمینوی » برندگی، خراشندگی، خشنی و خستن…» نیز گرفته است. ریش گردن که همان رشته کردن و خراشیدن، بریدن … باشد نیز از این بنواژه است. از آنجا که مانای «بریدن و پاره کردن» که «دو تا کردن و شکستن باشد، در بن این پادمینو نهفته است واژه «ریا» به مانای «دو رویی و دوگانگی در رفتار، گویش، کردار» نیز از این مینو آفریده شده است ولی دهخدا آن را به مانای «رویه و نمایه کاری یا کار نمایشی آورده که که وابسته به مینوی «روشنی، روی، رخ، ریخت، رخت» میباشد که هر دوی این خوشه های مینوی میتواند پشت مانا و کاربرد این واژه نهفته باشد:

ریاش . [ رَ ] (ع اِ) جامه و لباس پاکیزه . (از ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). جامه ٔ نیکو. (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ). || حالت زیبا و نیکو. || مال . || معاش . || ارزانی . (از ناظم الاطباء). || ج ِ ریش . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). پر مرغ . (از دهار). ج ِ ریش به معنی پرمرغ . (آنندراج ). رجوع به ریش شود.)

در اساس «اپهیل»(افعیل) وزن و کالبی نیادین در زبانهای ایرانی است که با پذیرش پیشوند «دارندگی، رانندگی، هاتاری و باتاری(تایید، تاکیدی) «آ-ا» و دگرگونی آوایی واک «ب» در همه واژه های ایرانی رخ میدهد، پدید آمده. برای نمونه: سپید را در پهلوی «سپِت» میگفتند در اساس بسیاری از سداهای «ای» در پارسی امروزی در پهلوی «اِ» کشیده بوده است نه «ای». این واژه را امروزه «سپید» میگوییم و «اسپید» نیز گویش پهلوی آن «سپِتspēt-» بوده است. نمونه دیگر واژه «سک» ایرانی است که مانای «پوشش، پاسدارنده، لایه، پوسته» دارد، این واژه در اربی بگونه «سق و سقف» (کام دهان-بالای دهان و زبان و آسمانه/سغف) برجاست. در انگلیسی همین واژه «اسکین-سکین-skin» گویش میشود که بر آهنگ «اپهیل» است. اکنون اگر این دگرگش نیادین(طبیعی) گویشی را در جایگاه یک زرن(قاعده) و دات دستوری برای گردش کنشهای زبانی بگیریم میشود وزن یا کالب » اپهیل» که سد در سد ایرانی است. سیبویه نیز با نگر به نمونه های دگرشهای گویشی نهادین و نیادین واژه ها در زبانهای ایرانی وزنها و رزنهای دستوریِ زبانی ایرانی را برای سازمان دادن زبان اربی سامانمند و آیینمند ساخت. وگرنه همه این وزنها در زبانای باستانی ایرانی نمونه های گویشی دارند که در نوشتاری دیگر بگونه جداگانه به آنها پرداخته خواهد شد.

برای روشن سخن بالا پیرامون «واژه «لباس» در زبانهای آریایی کهن نمونه هایی چند از انبوه واژگانی از این ریشه و با این خوشه مینوی را نگاه میکنیم:

واژه «روگ» به گونه های « روگ، روک، روخت»(روی=رُخ=لای-لایه-پوسته-رخت=ریخت=ریختن=ریخت دادن=روان ساختن) در آریایی برجاست که در پارسی «رخت و ریخت» باشد. هر چیز پوشاننده، نگاهدارند، یک سویه ی مینوی دیگر نیز دارد که آن «ریخت، تنه، بدنه، پیکر، دیسه، نمود، روی، رخ، دیدار…» باشد و این خوشه های مینوی در هم تنیده هستند. چنانکه مانای «روشنی و نور، با روی، رخ» جفت و همزاد است، مانای «پوشش، جای، جای نگاهداری، جام، پیاله، جامه، لپاک/رپاک(لباس)، پوشاک» با خوشه مینوی «دیسه، ریخت، پیکر، تنه، اندام، هر چیز تنمند و دارای کرپه(پیکر) و مادتک(ماده)» جفت و همزاد است و یکی مهند ترین گستره های مینوی این ریشه را پدید آورده است .چنانکه در انگلیسی واژه «rig» به مانای «،رخت، جامه، پوشش، چیز(شیء)، ابزار، دستاویز، کارمایه،(وسیله)، بایستاک(لوازم)، زین افزار(اسلحه)، آماده شده= پوشیده و پاساده شدن،(مجهز شدن) و هر چیزی که برای کار و انجام کارهای روازنه نیاز بوده است» کاربرد دارد و در زبانهای ایرانی نیز به گونه «مرده ریگ» به مانای «چیزها و داراییهایی» که از درگذشتگان برجا میماند به جای مانده است که مانای «چیز»(شیء-وسیله-پیکره-بدنه- هر چز ساخته شده و آفریده شده) را در خود نگهاداشته است، چنانکه از این ریشه (ری-لی-ار-آل) در زبان اربی واژه «آل» با واک نامساز «ت» واژه «آلت» را به مانای «چیز، ابزار، دستاویز …» ساخته است همچنانکه «رخ-رخت» نمایاند مینوی «ریخت و دیسه» هستند واژه آلت نیز با دگرگونی «آ به ح» واژه شود. گویشی دیگری از این واژه «لش،لاش-لاشه» است که مانای «تن، پیکر، بدن» دارد و واژه «لشگر- لشگر» به مانای «تنکار٠بدنکار یا کسانی که از تن خود برای پدافند و رزم بهره میبرند» از آن برجاست. نگاره فلسفی نهفته در این خوشه میگوید هر انچه تنمند و پیکریافته است چه آفریده هومان باشد چه آفریده خدا، در اساس سرشت خدایی و جان دارد و نمودی از خدا میباشد. هم از اینروست که خوشه ای از خوشه های مینوی نام خدا «چیز، آلت، شی، تن، پیکره، رخ، ریخت، نما، فرنمود،روی، پوشش، پیاله، جام، جامه، نی، زهدان، نگاهدارنده، پاسدارنده» است. یکی از مینوهای این بنواژه «ماتک-آخشیج-اسل(عنصر)» است که در واژه انگلیسی «element» از این ریشه برجاست و نشان میدهد «آل-ال-ار-الم-ارم» به مانای «بن و مهاد و سرشت» هر چیز بوده است. همچنین در پیوند با این رخشه مینوی(طیف مانایی) واژه «رایت»(ری-رئی-روشنی-روی،رخ = نماد، نشان) در اربی به مانای «نشان، نماد، دیسه، پیکره، پرچم، دخشه، درفش» برجاست که گویشهای دیگر این واژه که «اَلَم و لوا»(علم) باشند نیز در پیوند با این بنواژه اند. واژه «اَلم» (علم)به مانای «دانش و آگاهی» نیز از همین بن و به مانای «روشنی، بینش، شناخت با پژوهش و کاوش» باشد و در زبان امروز پارسی باید با الف نوشته شود:

در پیوند با مانای «ابزار-آلت-سازه- چیز ساخته شده از نی، سنگ چوب» و در پی آن «در سومری واژه «الل » با این مانا برجاست:

alal [WOOD?] (3x: Old Babylonian) wr. a-lal3; e-le-el «a type of wood or a stone» Akk. Elallu

الل = چوب، سنگ(آسن-آهن) – چیز یا ابزار ساخته شده از سنگ و چوب و آهن (ال-الل+ واکوند نامساز ت =آلت)

illar [BALL] (1x: Old Babylonian) wr. ĝešillar; illar «wooden ball» Akk. Pukku

ایلر = گوی چوبین –توپ چوبی

arab [PIN] (3x: Ur III) wr. a-ra-ab «a metal pin»

ارب = میخ –سنجاک – سوزن آهنی

argibil [STRUCTURE] (4x: Old Babylonian) wr. ĝešar-gibil2; ĝešar-gibil; ar-gi-bil-luzabar; ar-ga-bi-nu «a wooden or bronze structure

ارگیبیل = سازه – ساختار- سازه چوبی با برنزی

rig [STICK] wr. rig3 «stick; weapon» Akk. Kakku

ریگ = تکه چوب یا نی – زین افزار(اسلحه)

riĝir [OBJECT] wr. ri2-gir2 «a metal object»

ریگیر = چیز – ابزار – دستاآویز(وسیله)

ir [PEG] (4x: Old Babylonian) wr. ĝešir «peg» Akk. Irru

ایر = میخ –مِخ – ابزار استوارکننده و بست کننده و پیوند دهنده سازه و ساختار(=مِخور – مهور = شالوده- بنیاد-قطب -اسل)

illar [WEAPON] (48x: Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. ĝešillar; illar «a weapon: bow? throwstick? javelin?; a geometric figure» Akk. Tilpānu

ایلیر = زین افزار- کمان –نیزه – دیسه ای هنتاچی/اندازی/همتازی(هندسی)

irpag [PLOT] (1x: Old Babylonian) wr. ir-pag «plot»

در پیوند با این خوشه ماناهای «نشانه، نماد، دیسه، دخشه، نشانه گذاری، نام گذاری، نماد گذاری، آگاشتن» در سومری برجاست:

ایرپگ = برنامه – نخشه – فرنمود -نیرنگ ریختن

iri [MAKE MANIFEST] (1x: Old Babylonian) wr. i-ri «to make manifest; to become» Akk. emû; šūpû

ایری =نمود یافتن، پدیدار گشتن، بیان شدن، پیکر پذیرفتن، شدن

iri’en [NOTATION] wr. iri-en «notation»

ایریئِن = نشانه گذاری -یادداشت- نمادگذاری، آگاشتن(در پیوند با مینوی «دیسه ، نگاره، نشانه، نام-سم-شم –اسم» است)

ligin [TABLET] (1x: Old Babylonian) wr. imli-gi4-in «tablet with excerpts, school text» Akk. Liginnu

لیگین = کیتو تا تپینی که گزیده ها نوشتار روی آن آگاشته میشده است(این واژه در پیوند با مینوی «نشانه گذاردن، آگاشتن» میباشد و در پیوند با خوشه مینوی «نام، واژه، هرف…» نیز هست که با واژه های انگلیسی «lay- log-login» به مانای «گذاردن، جای دادن، آگاشتن، پاداشتن{ضبط و ثبت} همریشه است )

رایت . [ ی َ ] (از ع ، اِ) رایة. رأیة. ازهری گفته است :عرب بدان همزه ندهد در صورتی که اسل آن همزه است ولی ابوعبید و اصمعی آنرا انکار کرده اند. (از اقرب الموارد). عَلَم . ج ، رایات . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از شعوری ج 2 ورق 3). علامت . بیرق . درفش . لوا. (ناظم الاطباء). علم خرد. (زمخشری ). علم لشکر. (منتخب اللغات ) (غیاث اللغات ) (از آنندراج ) (از فرهنگ نظام ). در مغرب علم سپاه را گویند و ام الحرب کنیه ٔ آن است و آن از لوا بلندتر و بزرگتر است . (از اقرب الموارد) (از المنجد). علم . (دهار) (مهذب الاسماء) :

یکی رایتی اژدهاپیکرش

بخورشیدرخشان رسیده سرش .

( دهخدا: اسپید. [ اِ ] (ص ) سفید. نقیض سیاه . (برهان ). اسفید. سپید (مخفف آن ). ابیض . بیضاء

دفتر سوفی سواد و هرف نیست

جز دل اسپید همچون برف نیست

رجوع به سفید شود. || بی نقش . (برهان ). اطلَس . بی لون . (برهان ). || ساده . بی ترشی : اسپیدبا.

(واژه اَسوَد در اربی به مانای سیاه پادمینوی واژه سپید ایرانی است –(سپت –اسپت –اسود –با دگرگونی «پ/ب/و – د/ت»)

Proto-IE: *rug(‹)-

Meaning: upper clothes

Germanic: *rukk-a- m.

Celtic: OIr rucht `tunica›

Russ. meaning: верхняя одежда

References: WP II 374

Proto-Germanic: *rukka-z

Meaning: upper dress

Old English: rocc, -es m. `upper garment›

Old Frisian: rock

Old Saxon: rok

Middle Dutch: rok m. `jas, mantel; vrouwenrok›

Dutch: rok m.

Middle Low German: rok

Old High German: roc `Obergewand, Kittel, Hemd› (9.Jh.)

Middle High German: roc (-ck-) st. m. ‹rock; membrane, rinde›

German: Rock m.

با گویشی دیگر که ریشه «لب-لبس» در اربی باشد بگونه «لپ،لوپا، لپیکه» و مانای «رخت، لپاک، پوشاک، رویه=پوشاک رویین = تن پوش- نمایه- پوشاک زیبا و آراسته» در آریایی برجاست که در بالتیک کهن به مانای «تکه و وسله، لایه» نیز کاربرد داشته است:

{واژه انگلیسی «robe» به مانای جامه و پوشاک نیز گویشی از این ریشه است که در دیگر زبانهای اروپایی «ربدوشامبر» از آن ساخته شده}

Proto-IE: *lāp-

Meaning: decorated clothes

Old Greek: lṓpǟ f. ‹covering, robe, mantle›

Slavic: *lāpъtь, *lāpīkъ, *lāpъt[ь]

Baltic: *lāp-a- c. (Lith CIRC / Lett AC 1), *lā̂p-ī̂- (1) vb. patch

Russ. meaning: украшенная одежда

References: Fraenkel 385 f

در آلتایی بگونه «لَک،جکو،دکو، لِکو» و مانای « جامه خز یا پوستی» به چشم میخورد که در انگلیسی «Jacket» شده است:

Proto-Altaic: *ĺak`V ( ~ -e-)

Meaning: fur clothes

Russian meaning: меховая одежда

Turkic: *jaku

Mongolian: *daku

Tungus-Manchu: *leKu (/ *laKu)

Comments: A Western isogloss. Mong. cannot be < Turk., despite Щербак 1997, 121.

واژه «leather» انگلیسی به مانای «پوست،پوشش، چرم» نیز گویشی از بنواژه است:

Proto-IE: *letr-

Meaning: leather

Germanic: *líɵr-a- n.

Celtic: OIr lethar `Leder›; Cymr lledr `Leder›, Bret llezr `Leder›

Russ. meaning: (выделанная) кожа

References: WP II 428

 پادمینوی این واژه در سام آریایی و آرتایی(آلتایی) بگونه های زیر و به مانای «رخت کندن و لخت شدن» مانده است چنانکه در پارسی خود واژه «لُخت» با دگرگونی «ر به ل»(لُخت=رخ-ریخت-رخت) از ریشه برجاست همچنین با گویش «لَخت و لخته» به مانای «تکه و پاره ای از هر چیز» برجا مانده است. این واژه با دگرگونی «واک ل/ر به ن» در آریایی «نوگ»» شده است و در انگلیسی و اروپایی «nake» شده است و در ژاپنی «نوک»:

Eurasiatic: *luku

Meaning: naked, take off clothes

Indo-European: *nogʷ- ( < *logʷ- with assimilations?)

Altaic: *lùku ( ~ *ĺ-, -o-, -k`-)

Proto-Altaic: *lùku ( ~ *ĺ-, -o-, -k`-)

Meaning: to take off (clothes)

Tungus-Manchu: *luK-

Japanese: *nùk-

در آریایی کهن با دگرش واکهای «ر/ل به «ن/م/ب/گ …» بگونه های زیر گزارش شده است:

Proto-IE: *nogʷ- ( < *logʷ- with assimilations?)

Meaning: naked

Hittite: nekumant- (nikumant-) ‹nackt, entkleidet› (Friedrich 150)

Old Indian: nagná- `naked›

Avestan: maɣna- ‹nackt›

Other Iranian: WOsset bäɣnäɣ nackt

Old Greek: gümnó- ‹naked› (with assimilation *nogʷno- > *gogʷno-); <lümnó->: lümnós = gümnós Hsch. (< *logʷno-)

Slavic: *nāgъ(jь)

Baltic: *nō̂g-a- (2) adj.

Germanic: *nakw-a-, *nakw-ad-a-, *nakw-id-a-, *nakw-n-a- adj.

Latin: nūdus, -a `bloss, nackt; leicht bekleidet›

Celtic: *nogtʷo-: OIr nocht `nackt›; Cymr noeth `nackt›; *logʷ-no- > *lummo- > OIr lomm `bloss, nackt›, lommar id., MIr lommraim `schäle›; Cymr llwm `bloss, nackt›

Russ. meaning: голый

References: WP II 339 f, 417 f

روند پیدایش پادمینو در این واژه روشن میشود. «لب-لپ-لایه» به مانای پوست در کارواژه به مانای «پوست کندن» بکار گرفته میشود و از اینراه این واژه ها که مانای «پوشش» داشتند درست مانای پادینه یاهمزاد و جفت(زد-ضد) خود را میگیرند. چنانکه همی ریشه در اپاختری به مانای «پوست کردن و لخت کردن» برجاست:

Borean (approx.) : LVKV

Meaning : to peel, naked

Eurasiatic : *luku

Austric : *lVk

در پیوند با خوشه مینوی «پوشش، نگاهدارنده، پاسدارنده، پناه» و در پی آن «پنهانی و ناپیدایی = ناپدیدی -نبودن» در سومری از این بنواژه نمونه های زیر برجاست:

lamahuš [GARMENT] wr. lamahuš «a garment; clothing» Akk. lamahuššû; lubuštum; raqqatu

لمَهوش= پوشاک، پوشش، لباس/اکدی =رغَتو ( = رخت/لَخت)

lubuštum [CLOTHING] (1x: Old Babylonian) wr. lu-bu-uš-tum «clothing» Akk. lubuštu

لوبوش توم = پوشاک، جامه، رخت، پوشش، پوسته/اکدی =لوبوش تو

lulubuna [CLOAK] wr. lu-lu-bu-na; li2-in-li2-bu-na; lu-lu-gu-na «a cloak»

rabatum [GARMENT] (2x: Ur III) wr. ra-ba-tum «a garment»

ربتوم = پوشاک (لب-لپ –رپ)

لولوبونه = جامه بلند – ردا(ردا واژه ای ایرانی ازهمین ریشه {ری-را-رت-رد-لی …} است و اربی نیست)- واژه «lee» انگلیسی به مانای «پوشش، نگاهدارنده، پناه، نیرومند، پایدار» که نام کارخانه شلواری آمریکایی نیز باشد از این ریشه است.(لولو –لی لی در زبانهای هن مانند سومری برای هایستن و برجسته ساختن مانای واژه یا نشان دادن رفتارمندی در کنش آنرا دوتایی میگفتند- در پارسی و زباهای کهن هم این رزن برجاست مانند: به به –له له – کم کم –کمکمه(قمقمه)- ور ور –هِرهر –کرکر-پچ پچ )

lilibu [OBJECT] wr. kušli-li-bu «a leather object» Akk. Lilibu

لی‌لی‌بو= چیز چرمی-پوستی /اکدی =لیلیبو

lubmartu [BAG] wr. kušlu-ub2-mar-tuki «a bag» Akk. Maškaru

lub [BAG] (25x: Old Babylonian) wr. lu-ub2 «a type of bag»

لوبمرتو/ لوب = کیسه(کاسه-لخت-پارچه -سَک=پوشش)/اکدی = مشکارو(مَشک-کُمبه-کُمکمه)

lu’ennuĝ [GUARD] wr. lu2-en-nu-uĝ3 «guard»

لوئِنوگ = پاسبان-هرسا(محافظ)-نگاهدار

lu’ešgid [SURVEYOR] wr. lu2-eš2-gid2 «surveyor»

لوئِشگید = نخشه بردار (نگاهداراند و آگاشتگر{ثبت کننده} نخشه)

luĝešed [DOORMAN] (4x: Old Babylonian) wr. lu2-ĝeš-ed2; lu2-ĝeš-ed3 «doorman» Akk. ša namzaqi

لوگِشِد = دربان-دروازه بان

luĝiadudu [NIGHT-WATCHMAN] (1x: Old Babylonian) wr. lu2-ĝi6-a-du-du; lu2-ĝi6-du-du «night-watchman» Akk. hā’iţu

لوگیَدودو = پاسبان شب

lu’imnak [ACCOUNTANT] wr. lu2-im-na4na «an accountant»

لوئیمنَک = مارشگر(حسابدار)

lu’inimak [WITNESS] wr. lu2-inim; lu2-inim-ma «witness»

لوئی نیمک = گواه –ببیننده (نگاهدارنده دادهها و رخدادها)

lu’inimgina [GUARANTOR] wr. lu2-inim-gi-na «guarantor» Akk. muqippu

لوئی‌نیمگینه = پایندا(ضامن)

luduna [WARD] (4x: ED IIIb, Ur III, Old Babylonian) wr. lu2-dun-a «ward, dependent» Akk. amēl qatāti

لودونه = نگاهبان، نگاهدارنده، پاسدارنده، وابسته …

arazum [CONTAINER] wr. duga-ra-zum «a container» Akk. Arasu

ارسو= نگاهدارنده، آوند، زرف

arhuš [WOMB] (45x: ED IIIb, Lagash II, Old Babylonian) wr. arhuš; arhuš2; arhuš5; arhuš6 «membrane; afterbirth; womb; compassion» Akk. ipu; rîmu

ارهوش = زهدان، جفت، رویان، ژنیده (جنین)، رامانی، مهر، دلسوزی

arina [ROOT] (42x: Ur III, Early Old Babylonian) wr. e-ri2-na; i3-ri2-na; erina8; ĝešarina; a-i3-ri2-na; ĝešarinax(|UR2×A|)na; a-ri2-na; a-ri8-na; e-ri8-na; i-ri8-na; ĝešarinax(|I.LU2@s.NA|); ĝešarinax(|LU2@s.NA|) «a root» Akk. šuršu

ارینه = ریشه(= نی-ریسه –ری –رگ –رو-روت/root)

ir’usa [ABSENT] wr. ir-us2-sa «(to be) absent»

ایرئوسه = نبود، ناپدید ، پنهان، پوشیده(مینوی «تاریکی،گرگ و میش، اِوار، کبود» که پادمینوی روشنی باشد از این مینوی زیر شاخه ای ِ «پنهانی، پوشیدگی و ناپدیدی= تاریکی» برمیاید.)

{در پیوند با مینوهای بالا واژه اروپایی «library» به مانای «نسک خانه» از این ریشه است که مانای «نگاهداری، پاسداری، آگاشتاری(ثبت و ظبط)، پوشش، پناه …» دارد.}

در پیوند با مینوی زهدان، زهش، زایش، کودک(=زهدان-تن-آبگاه-نی-آب) در سومری از این بنواژه «لوتور-لیله-لولوبونه» به مانای «فرزند، کودک، زاده» برجاست:

lutur [CHILD] (35x: ED IIIb, Ur III, Old Babylonian) wr. lu2-tur «child; youth»

lilia [OFFSPRING] (3x: Old Babylonian) wr. li-li-a «offspring» Akk. nannābu[offspring]

lulubuna [OFFSPRING] (6x: Old Babylonian) wr. lu-lu-bu-na; lu-li-gu2-na; lu-lu-gu-na; li2-in-li2-bu-na «offspring»

در پیوند با واتای»آب، شناوری، پناه، نگاهدارنده» در سومری واژه های «لومه، لومَئَدیر،لوماگلگلک» به ماناهای «ناوچه، کرجی، کلک بان » به چشم میخورد:

luma [BOATMAN] wr. lu2-ma2 «boatman»

luma’addir [FERRYMAN] wr. lu2-ma2-addir «ferryman» Akk. ša nēberi

lumagalgalak [BOATMAN] wr. lu2-ma2-gal-gal «a boatman»

ara [~BOAT] (42x: Ur III) wr. ĝeša-ra «a boat part»

اره = بخشی از یک ناوچه

از ریختار واژه ی «لوم» سومری به مانای «آب و آبدان» روشن میشود که نام «لنبک» که بگونه «لنبک آبکش» در شاهنامه آمده در اسل از بنواژه «لی-لم-لن» میاید. لنبک سکایی(سقایی) جوانمرد در روزگار شهریار بزرگ و فرهمند ایران بهرام گور بوده است که نماد رادی، بخشندگی، ایاری، جوانمردی شناخته میشود. ولی در اساس زنده دارنده فروزه های دین و آیین خرمی و سیمرغی ایران است.

در آریایی کهن این واژه با پیشوند»آ» به ریخت «آلده-آولی- بَول، اُلدیجا، اولدون، الدون…» و مینوی «دیگ، آبشخور، سنگاب، آبدان، ناوچه(قایق)» برجاست:

Proto-IE: *Aldh-

Meaning: trough, boat

Tokharian: A olyi-k, B olyi ‹boat› (Adams 125, with doubts)

Slavic: *oldь, *oldьjā, *oldъkā

Baltic: *ald-ij-ā̂ f.

Germanic: *ald-ōn- f., *uld-ō(n) f.; *ald[u]ɵ=

Russ. meaning: корыто, лодка

References: WP I 92

از مینوی «آب و روانی، و آوند و کاسه و دیگ و …» مینویی زیر شاخه ای برآمده که «با خیس کردن، پختن، دم کردن، نرم کردن» کار دارد. از این خوشه مینوی واژه های «له کردن،مهیدن، لمبه/لنبه، لنبادن/لمبادن» به مانای «نرم کردن، له کردن، جویدن …» برجا مانده است. گویشی دیگر از این واژه بگونه «لغمه»(لقمه) برجاست که دهخدا مانند سدها واژه ی ایرانی دیگر به نادرست آنرا اربی گزارش کرده است. این واژه نیز مانای «خرده، تکه، ریزه، نواله» دارد. مینوی دیگر این واژه «پری، فربهی، دشتی، سنگینی» میباشد که در پیوند با خوشه «گانایی، سرشاری، دارشمندی، فراوانی» میباشد. در پیوند با این مینو در سومری واژه «لوهوم» به مانای «گل»(خاک آمیخته با آب- خاک نرم و ریخت پذیر و چسبنده) برجاست که مانای «نرمی، خیسی» را در خود دارد. همچنین واژه «لیز» ایرانی به مانای «آبدار و خیس» و در پی آن «شل و سست» و واژه «لغ،لوغ، لغوه، لغز، لغزش، لغزنده» از این بنواژه و گستره مینوی برجا مانده است و در اربی واژه «لغأ» به مانای «بیهوده» از این بن مانده است. همچنین در اربی بگونه «الغاء-القاء-ملغا-لغو» به مانای «بی بهره ساختن، از میان بردن، بستن، از کار انداختن(باطل کردن)، از مینوی «شل کردن و لغ کردن، از ج کندن و افکندن، بیهوده ساختن» برجاست:

لغاً.[ ل َ غَن ْ ] (ع مص ) لاغیة. لغو. بیهوده گفتن و خطا کردن در سخن . (منتهی الارب ). نافرجام گفتن . (زوزنی ).

الغاء       الغاء. [ اِ ] (ع مص ) باطل کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (صراح ) (منتهی الارب ). افکندن و باطل کردن . (آنندراج ). لغو کردن . ابطال . اسق…

الغا کردن الغا کردن . [ اِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) باطل کردن . بی بهره کردن . (ناظم الاطباء). بیفکندن چیزی را. رجوع به الغا شود.

الغاء کردن . [ اِ ک َ دَ ] (مص مرکب )باطل کردن . بی بهره ساختن . رجوع به الغا کردن شود.

القاء. [ اِ] (ع مص ) بیفکندن- فروانداختن و افکندن …

{واژه لقمان که یکی از سوره های قرآن باشد، نامی در پیوند با خوشه مینوی روناکی،روشنی، دانایی، آگاهی» است چنانکه «رئوغن» اوستایی به مانای «روشنی و سوختن چراغ و روغن» باشد که با دگرگونی واک «ر به ل» بگونه «لغن/لغم» و با پسوند وستاکی(نسبت) «ان» بگونه «لغمان» در آمده که بر اساس قرآن مردی «دانشور» در زمان داود بوده است. ولی در اسل نمودی از «دانایی، آگاهی، خرد، بینش» از ریشه «ری/رگ/رغ» در این نام واژه ایرانی جای سازی شده است. چنانکه در اربی از بن واژه های «لقاء-لقا» به مانای «دیدار، روی، چهر، روشنی، زیبایی، خوب چهری، دریافت، اندریافت، رسیدن، آرامیدن، دیدن، روان …» برجاست و از آن واژه های «مه لقا- ماه لقا، خوش لقا، نیک لقا، فرخ لقا» در پارسی برجاست. در اربی از این گویش واژه «القاء-تلقین» برجاست که مانای «رساندن سخن به کسی و آگاه کردن کسی از سخنی یا چیزی، هنایش گذارن روی کسی با سخن گفتن آگاهی دادن» که از مینوی «روشنی و آگاهی=آل» برآمده، بر جا مانده است. این واژه های ایرانی هستند که در زبانها و فرهنگهای پیرامونی با گویشهای گوناگون برجا مانده اند و نباید با کوته بینی آنها را مهر بیگانه و انیرانی زد و به نام سره گویی و پالایش زبان پارسی بخش بزرگی از فرهنگ و واژه های کهن و مایه ور ایران را به دور افکند}:

(شایان نگرش است که نام «لوقا-luke» که از گویشهای دیگر آن در یونانی،لاتین « Lucania-Loukas» میباشد و در واژه نامه ها ریشه شناسی اروپایی میگویند از نام کوستی (منطقه ای) در ایتالیا گرفته شده است و ریشه روشنی ندارد نیز در پیوند با این بنواژه ریشه ی روشنی پیدا میکند. بویژه اینکه «لوک، لوس، روس، روز» مانای روشنی و آگاهی دارند و در پیوند با این خوشه نام نویسنده بخشی از انجیل را میتوان در پیوند با «روشنگری و آگاهی بخشی» گرفت چنانکه «لقا» درپارسی به مانای «روشنی، زیبایی، دیدار، رخ» برجاست.)

لقا. [ ل ِ ] (ع اِمص ، اِ) لِقاء. دیدار. در فارسی توسعاً روی و چهره

لقاء. [ ل ِ ] (ع مص ) دیدار کردن . (منتهی الارب ). لقاءة. لَِقایة. لِقی . لُقی . لِقیان یا لُقیان . لقیة. لُقیانة یا لِقیانة. لُقی ّ. لُقی ً. لقاة. (منتهی الارب ). دیدن . || ادراک . رسیدن . (زوزنی ) (ترجمان القرآن جرجانی ). || کارزار کردن . (زوزنی ). کارزار. (مهذب الاسماء). || آرمیدن با زن . (غیاث ). و رجوع به لقا شود.

القا کردن . [ اِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) رسانیدن سخن و آگاه کردن کسی بطریق بدگویی و انهاء. تلقین سوء. رجوع به القاء شود : استادم ابونصر را بخواندند تا آنچه از اریارق رفته بود از تهور و تعدیها چنانکه دشمنان القا کنند و بازنمایند وی همه بازنمود. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 231).

luhum [MUD] (3x: Old Babylonian) wr. lu-hu-um «mud» Akk. Luhummu

در پیوند با مینوی «نرمی و شلی» که در پارسی کارواژه «لهیدن-له کردن» را ساخته است در سومری نیز «لَه» به مانای زدن و کوبیدن پشم» و «پُری و سرشاری» برجاست:

lah [BEAT] wr. la7 «to beat; to full (cloth, wool)» Akk. Mašādu

همچین در پیوند با «لهیدن و خرد کردن» که مانای «ریز» کردن و کوچک کردن دارد واژه «لَل» سومری به مانای «خُرد، ریز، کوچک- نشانه کاهندگی و نایی»(منفی-منها) مانده است:

rah [BEAT] (597x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. rah2; ra-ah «to beat, kill; to break, crush; to flood; to thresh (grain with a flail)» Akk. dâku; diāšu; hepû; rahāşu; rapāsu

ره = زدن، خردن کردن، شکستن،رود، سیل، سریان تند و ویرانگر، کوبیدن، کوبیدن و له کردنِ «دانه ها» …(پادمینو: کشتن، ویران کردن، تباه کردن …)

ar [RUIN] (11x: ED IIIb, Ur III, Old Babylonian) wr. ar2; arx(|URU×A|?) «ruin» Akk. karmu

ار = ویران کردن (ال-ایل-ایر –اره کردن=پادمینو)

armura [RUINS] (2x: Old Babylonian) wr. ar2-mur-ra «ruins» Akk. ?

ارموره = ویرانه (پادمینو)

lal [SMALL] (9977x: ED IIIa, ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. lal; lal2 «(to be) small, little; minus sign; (to be) insignificant, low-value; dimunition» Akk. maţû; tamţâtu

در سنسکریت نیز از این بن واژه «لَوَ» به مانای «تکه، داکه(دقه-دقیق)، خرده، دم، دمان(ثانیه)، لت، لخت، لخته، له» که بالاتر درباره آن سخن رفت و به مانای «تکه کردن، بریدن، خرد و کوچک کردن، ویران کردن …» نیز برجاست که با «لل، له» سومری اینهمان است:

लव       lava      m.        act of cutting    کارِ بریدن

लव       lava      m.        destruction ویران کردن

लव       lava      m.        little piece   تکه کوچک

लव       lava      m.        anything cut off              بردیدن

लव       lava      m.        particle ریزه – خرد- ذره

लव       lava      m.        loss آفند، گزند، ویرانی

این واژه در اربی بگونه «رماد» با رجاست که نام یکی از شهرهای آراک(عراق) نیز باشد. مانای آن «ریزه و گرد و خاکستر» است و به خاکستر چوب و نی که برای گندزدایی بکار میرفته میگفتند. در زمان باستان برای ساختن داروهای گیاهی با ریز کردن و خرد کردن گیاهان برای درمان کاربرد داشته و در واژه «remedy» انگلیسی به مانای «دارو و درمان» بررجا مانده است.گویش دیگر این واژه در اربی «ضماد» است و که فرانسه با دگرگونی گویشی «پماد» شده است و مانای نرم کردن و له کردن گیاهان دارویی یا خوش بود داشته داشته است‌ و در انگلیسی بگونه «remiss» به مانای «شل و ول و نرم و سست …» کاربرد دارد. در اساس یکی از خوشه های مینوی واژه «ری-لی…» جاندار، گیاه، جانور» است که از بن مینوی «آفرینش و زایش، میاید و مانای «تندرستی، ژیانی، نیرومندی، سلوی(سالمی) دارد. همچنین از این ریشه واژه «ریغ» به مانای «ریز، کوچک، گرد و غبار» در پارسی برجاست:

ریغ. (ع اِ) غبار. گرد و خاک . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ).

در پیوند با مینوی «نرمی و سستی، له کردن و خرد کردن» در بیشتر زبانهای یاد شده این بنواژه مانای «ناتوانی، کم توانی، کم زوری، شُلی، نرمی، آبکی»(ضعف) را نیز نگاهداشته داشته است که در سومری نیز بگونه «لوگام، لوسیگه، ارَه» برجاست:

luGAM [WEAK] (1x: Old Babylonian) wr. lu2-GAM «weak» Akk. enšu

lusiga [WEAK] (1x: Old Babylonian) wr. lu2-sig-ga «weak person» Akk. enšu

ara [HAND-MILL] (58x: Ur III) wr. na4ara3 «hand-mill; lower grindstone» Akk. Erû

اره = آسیاب دستی، خرد کننده ، ریز کننده، سنگ زیر آسیاب(این واژه «اره» در ایرانی نیز که مانای برنده و خرد کننده دارد همریشه است) / اکدی = اِرو

irara [OIL-PRESSER] (88x: ED IIIa, ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. i3-ra2-ra2 «oil-presser»

ایرَره = ابزاری برای فشردن و روغن دانه ها را گرفتن

ara [GRIND] (416x: ED IIIb, Lagash II, Ur III, Old Babylonian) wr. ara3 «to grind» Akk. samādu

اره = سخت کار کردن، آسیاب کردن (وابسته به پادمینوی کوبیدن، له کردن، کوچک کردن، خرد کردن یا شدن- ماندگی و کوفتگی از کار سخت)

در پیوند با مینوی «پیوند دهندگی، سنگ، اسل میان، زهدان، بن و همه دیگر گستره های مینوی بنواژه » ری-لی» در زبان سنسکریت از این ریشه واژه » لینگه – لینگام» برجاست که ماناهای «نمود یا نگاره خدا، گنس(چیستی، جنس)، نشان، نماد، تخم جاودان زاینده، اندام زایشی، جامه و رخت، پنهان کردن، ردگانِ پویندگان راه دین، پیوندگاه و جوشگاه …» در خود دارد. این واژه از کمیاب ترین واژه هایی است که اسپورترین گستره های مینوی بنواژه «ری-لی» را در خود نگاه داشته است. نکته درخور نگرش درباره این واژه پیوند آن با «سنگ سیاه»(حجر الاسود) میباشد که در خانه کابه درجایگاه نمادی از «مهاد پیوند دهندگی، اشغ، زایش، آفرینش این زنخدا، زهدان خدا = یونی» پرستیده میشده و هنوز هم برجاست. لینگام نیز درست در فرهنگ نمادی از»زایش و نیروی آفرینشی و زهشی خدا، اشغ و پیوند و سنگ» میباشد و هم از اینروست که همواره از «سنگ یا توپالهای گرانبها» ساخته میشد.

درپیوند با مینوی «نی، جایگاه، پناه، جای روان شدن و ساری شدن، نگاهدارنده، پوشش، بن، زهدان…» آریایی کهن از این بنواژه به گونه های « اول-الو-اولون-» با ماناهای «نی ، لوله، رگ/ریشه/ریسه کاواک و و میان تهی=زه»(=دم=نفس) برجا مانده اند:

{واژه لوله نیز خود از این ریشه است(ری-لی-رو-لو) که در زبانهای اروپایی بگونه «roll- reel-rotation- hollow rulle» به مانای «هر چیز لوله ای و رتنده(گردنده-چرخنده مانند وردنه) و واژه «ruler -rule» به مانای «چرخش، چرخاندن، راندن، دات(قانون)، دهناد، رزن(قاعده) ، فرمانروایی، راهبری …» برجاست. واژه های » legal- regel- law-lag» در زبانهای انگلیسی، جرمانی و اسکاندیناوی به مانای «دات و رده، دهناد، رزن، چارچوب، آیین…» گویشهای این بنواژه هستند}:

در سومری واژه های «الل-ارندو » به مانای «لوله، چیز میان تهی و کاواک که نی باشد» از این بن برجاست که مانای «زمین، سرزمین، خانه، کشاورزی» نیز دارد و اینهمانی مینوی «نی، زایش، پوشش، جایگاه نگاهداری تخم، رویش، پرورش، تخم، خاک، آب و پیوند و آمیزش» را در خود نگاهداشته است:

alal [TUBE] (7x: Ur III, Old Babylonian) wr. alal; urudalal «tube, pipe» Akk. alallu

الل= لوله – نی – کاواک

arandu [PIPE] (1x: Old Babylonian) wr. duga-ra-an-du7 «a clay pipe» Akk. ?

ارندو = لوله ساخته از گِل

arutum [PIPE] (1x: Old Babylonian) wr. duga-ru-tum «(clay) pipe» Akk. arūtu

ارتوم = لوله ی گلی /اکدی = اروتو

Proto-IE: *aul-o

Meaning: tube, pipe, hollow stem

Tokharian: B auloñ (n.pl.) ‹blood vessels› (Adams 134)

Old Greek: au̯ló-s m. `Röhre, röhrenartiger Körper, Flote›; ion., att. au̯lṓn m./f. `höhlenartige Gegend, Schlucht, Tal, Graben›

Slavic: *ūljь, *ūlьjь

Baltic: *aũl-a- m., *aûl-ia- (1) c., *awil-ia- c., *aûl-iā̃ (1) f.

Germanic: *iulēn; *aul=; *ulēn

Latin: alvus f. (/m.) `Höhlung, Wölbung, Unterleib, Bauch, Gehäuse des Granatapfels›

Russ. meaning: трубка, дудка, полый стебель

References: WP I 25 f

Comments: ?? Cf. Hitt hallu- ‹tief›: Tischler 135-136

بگونه «ار، آرو، روهر-هروندو، آروم،الن، الدی، آلده،الدر…» که گویشی از «ال» باشد در آریایی کهن به مانای «نی، خیز(هوز-اوز=نی-خیزران)، بوریا(هسیر/حصیر)» برجاست:

Proto-IE: *ar-

Meaning: reed, rush

Old Greek: áro-n `Arum, Natterwurz, Art Schildrohr›, arís, -ídos f. `Pflanzenname, «drakontía mikrị, arísaro-n n. `Pflanzenname, Arisarum vulgare›

Latin: harundō, -inis f. `Rohr›

Russ. meaning: растение (тростник)

References: WP I 79rAga ´´

Proto-Germanic: *alan- vb., *aldí-z, *aldṓ, *aldá-, *aldrá-z, comp. *álɵiza-, *alidja-n, *aldian- vb. etc.

و به بگونه «الن، اله-الدر،الدی،اُلد،اولد، اوت، اود، اولت، الت » و ماناهای «رشد، رستن، زایش، باوری، بارداری، سن و سال و دیرینگی»(در پیوند با خوشه مینوی زمان و پایندگی) در آریایی و زیرشاخه هایش دیده میشود:

IE: Meaning: grow, breed; old

Gothic: *alan st. `grow›; *ald-s f. (i) `generation, age›; CrimGot alt adj. `senex›; *aldōmō m. ~ n. (n) `old age›; alɵī-s (ja) `old›; ptc. *us-alɵan-s `sinile›, *fram-aldr-s (a) `aged›

Old Norse: ala st. `hervorbringen, zeugen, züchten, nähren›; ɔld f. `Lebenzzeit, Zeitalter›, pl. `Menschen›; aldr, gen. aldr-s m. `Alter, Leben, Zeit›, ptc. aldin-n `gealtert›; aldin n., aldin-n m. `Baumfrucht›; eldi n. `Nährung, Kind›; comp. ellri; elda wk. `alt machen›

Norwegian: ala vb.; dial. old sbs.; alder sbs.; comp. eldre; elde `Züchtung, Brut›; elda vb.

Old Swedish: ala vb.; alda `fruchttragende Eiche›; aldin, aldon, aallan `Eichel›

Swedish: comp. äldre; ɔlder sbs.; ɔllon `Eichel›

Old Danish: alä vb.; olden `Frucht der Buche oder der Eiche›; comp. äldre; älde-s vb.

Danish: old sbs.; older sbs.

Old English: alan (ōl, ōlon; alen) `to nourish, grow, produce; to appesr›, ild, -e f. `age, period of time; age, time of life, years; mature or old age, eld›, pl. `age, old people, chief people›, ealdor (aldor), -es n. `life; age›; { eald }; { ieldan }

English: eld, old

Old Saxon: ald; pl. eldi `Menschen›; aldar `Greisen-, Lebensalter›

Middle Dutch: out

Dutch: oud

Middle Low German: ōlt; elden `warten, zögern›

Old High German: alt (8.Jh.); altar `Greisenalter, Lebensalter›; elten `alt werden, verzögern›

Middle High German: alt ‹alt (im gegensatz von jung)›

German: alt

{در پیوند با خوشه مینوی «زمان، دیرینگی، کهنگی، پایداری، ماندگاری» در زبانهای اروپایی واژه های » long- linger- later-lag-late…» با ماناهای «دیرینگی، دریدن، درنگیدن، دیر بودن، پسین» از این ریشه برجا هستند چنانکه در زبانهای سیناتبتی از این ریشه با دگرش واکی «ل به ر» واژه «رَج»)لگ-لاگ-لانگ-لینگ …) با همین ماناها برجاست و در زبان کاتویک(زبانی زیر شاخه ای از زبانهای آسیای نیمروزی خورایی/جنوب شرقی) با ماناهای «دیرنگی، باستانی و دوره ای زمان» به چشم میخورد}:

Proto-Sino-Tibetan: *raj (~-ǝj)

Meaning: wait, linger

Burmese: kra to delay.

Kachin: rai2, gǝrai2 to stop, wait, yet.Proto-Austro-Asiatic: *rajh

Proto-Katuic: *raj

Meaning: ancient

Presyllable: ʔǝ- / #

Proto-West Katuic: *raj

Proto-Katuic: *raj

Meaning: a period of time

Presyllable: Cǝ-

Proto-West Katuic: *raj

Proto-East Katuic: *rǝj

References: P-814; TK13.15a

این بنواژه به مانای «خیسی و نم، خویدی، آبداری و روانی» بگونه «رک، رگ» در آریایی برجاست، همچنین واژه های » لج-لزج-لیز-لجن-lees»(= آبدار = خیس و خوید=خاک آمیخته با آب= تخمِ پیوسته با آب=دو اسلِ بایسته ی ر زایش و آفرینش که سپستر در کالب واژه لجن زشت سازی شده است چون دینهای ابراهیمی با سراندیشه ی آفرینش زهشی و زایشی که وابسته به فرهنگ ایران است سیتز داشتند از همین روست که «رام-راما که بن و تخم ِزایش و آفرینش باشد به ریم، ریما، ریمن، اهریمن=لجن=آلوده=پلید ) فروکاستند:

در سومری واژه «اله» به مانای «لجن» از این بن برجاست که به اسل «زایش و آمیزش «خاک که تخم باشد با آب که آگاهی است» برجاست و این آمیزش «گل و لای و لجن» را پدید میاورد که نگاره مینویِ پیکرپذیری و دیسمندی و تنمدی(شکل گیری) آفرینش را در خود نگاهداشته است در انگلیسی به این گل ولا «silt» میگویند و در سوئدی با گویشی دیگر به «مربا» «sylt» میگویند و خود واژه «مربا» که با پیشوند «م» مادینه ساز که پیشوندی ایرانی باشد که در زبان اربی برای دادن نخش مادینگی و کنش پذیری به واژه به دست سیبویه سازمند گشته است همکردی «م+رب»(مربا=گداخته –پخته /مربی =گدازنده =پزنده =خرابات= جای گداختن و ریخت کهنه از دست دادن و ریخت تازه پذیرفتن =فرورتاری-فرگرتاری) میباشد که گویشی «آل-ار-ری-رگ- رپه-رفه –رب» باشد که نماینده سرشتِ زایشی «رب» یا خدا میباشد. این واژه بگونه «رُب» نیز به میوه های له ساخته شده برای خوراک پختن در پارسی کاربرد دارد که «رب انار و گوجه و آلوچه» با آن خوراک میپزند و خشک شده و پهن شده آن را «لواشک» میگوییم برجاست(لواش- لواشک = لو- لبه –لای-لایه- له – لهیده = گداخته و آمیخته، نرم و شل و ریخت پذیر، چنانکه در سومری به گداختن و نرم کردن، جوشاندن و پختن «ریگ» میگفتند که گویشی از «ری-روانی- ساری شده، شل بودن و ریخت پذیری، رئی، رگ، رب، لب،لی، لای..» باشد):

ala [SILT] (49x: Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. a-la2 «silt»

اله = لجن (لگن – جایگاه آبدار- آبگاه –زهدان – اسل آفرینش و زایش)

alusa [SAUCE] (3x: Old Babylonian) wr. al-us2-sa «sauce»

الوسه = مزه ، چاشنی( سُس)

rig [BOIL] (3x: Old Babylonian) wr. RIG7; rig10 «to boil down; concoction, infusion» Akk. rabāku; ribku

ریگ = به جوش آوردن، شور انگیختن، گداختن، گمیختن(گداختن و نرم شدن و درهم گم شدن، در هم آمیختن و در هم گداختن) و ، آمیختن، آمایش، آمیزش، پیوند(اشغ، شور، انگیزه،جفتی، آمیزش، آفرینش) – اکدی = رباکو-ریبکو (نام واژه «ربکا – Rebekah » که آنرا ابری میخوانند(ribbqāh ) در اساس از همین ریشه است که نمایانگر سرشت مادینه ی «رب-رپه-رفه-ارپه –ار-آل» زنخدای ایران باشد که با مانای «رس-ریس-ریسمان-ریسه-ریشه –زه –تار-کمند- بند» کار دارد که و وابسته به خوشه مینوی «پیوند، جفتی، سنگ، آهن، اشغ، زیبایی، فریندگی، افسونگری، دلربایی، ربایش، نیروی اشغ که گیرایی، کشش، گرایش» است میباشد.

نمونه ای دیگر از چگونه روند پیدایش همزاد مینو(پادمینوی) در واژه سومری زیر دیده میشود. جوشاندن و پختن و گداختن با آتش کار دارد، بسته ابه اینکه چه چیز را گرما و آتش بدهیم هم «نرم و روان و شل کننده است سازنده است و هم سخت و سفت سازنده مانند آگر و سفال:

alura [BAKED] (8x: Ur III) wr. al-ur5-ra; al-ur3-ra; al-lu-ra; al-lu2-ur3-ra; alurax(BAHAR2) «baked (of bricks)»

آلور = پخته –سخته – آگر(آجر)

رُب=مزه-چاشنی-رپک

سخنی درباره «ریم، ریمن» از استاد روانشادم منوچهر جمالی :

{ ذوق ، امروزه ، یک حالت نا آگاهانه و فردیست که فرد در مقابل چیزها میگیرد . از سوئی « ذوق » محدود به گستره هنر ست ، در حالیکه ، « ذوق و مزه » در فرهنگ ایران ، درست با گوهر و شیره و جانِ کیهان و هستی، کار دارد ، و خدایان و یا خدا ، درست همین شیره هستی ، یا شیره کیهان هستند . بهمن که اصل نا پیدا و میانی جهانست ، جگر یست که خونش را از رگها ،که « ارتا واهیشت » باشد ، به سراسر جهان میفرستد . دیده شد که خون و شیر و شیره گیاهان و اشک و عرق و نطفه و منی ، همه آبند . همه « آوه » یعنی سیمرغند ، خرّمند ، فرّخند ، ریمند .ریمن و ریم در الهیات زرتشتی ، زشت و تباه و خوار شمرده شده است ، چون به معنای نای و شیره نای بوده است . اکنون در زند وهومن یسن ، بخش یکم ، پاره چهار و پنج و شش ، می بینیم که اهورامزدا ، خرد هرویسپ آگاه را بسان « آب »، بر دست زرتشت میریزد، و به او میگوید « فراز خور» ، و این خرد، به «زرتشت اندر میآمیزد» ، و زرتشت ، با نوشیدن خرد اورمزد است که بینش جهانی یا به سراسر سیر تاریخ پیدا میکند . همه مایعات باهم ، اشه یا رود وَه دائیتی، یا دریای فراخکرت هستند .مولوی ، روح را همانند « آب » میداند:

در روح نظر کردم بی رنگ چو آبی بود

ناگاه پدید آمد در آب، چنان ماهی

آن آب بجوش آمد هستی بخروش آمد

تا واشد و دریا شد این عالم چون چاهی

باز تابیدنِ ماه ( سیمرغ ) در روح= آب ، سبب به جوش و خروش آمدن دریای روح میگردد.

وهمین آبرا ، که هرگونه مایعیست ، اشه یا اشیر یا شیره میگفتند، چون شیره و شیر ، چسبنده اند( عشقند ) ، و جوهر هر چیزی در جهان هستند . از این روهرکسی ،با مکیدن و نوشیدن این شیره هستی ، اینهمانی با گوهر و ذات جهان پیدا میکند . اینست که هنگامی ، خشم تخمگان ، یعنی مسلمانان به ایران میتازند ، دیده میشود که در همین وهومن یسن میآید که « زندگی بیمزه « شد . یعنی زندگی ، معنایش را از دست داد . زندگی ، بی حقیقت ، بی محتوا ، فاقد هرگونه ارزش شد . این تجربه واقعی ایرانیان از اسلام و مسلمانان بوده است .}

Proto-IE: *rek(‹)-, -g(‹)-

Meaning: wet, moisten

Tokharian: B resk- ‹flow› (Adams 540)

Germanic: *rig-n-a- m., n.; *rig-n-ō- vb., *rig-n-ia- vb.; *rak-an- m.

Latin: rigāre `bewässern›, riguus, -a `bewässert, bewässernd, strotzend›

Russ. meaning: мочить, увлажнять

References: WP II 365 f, Buck 68.

{راس در پهلوی، راست در پارسی، راه، ره، رت/رد(در اوستایی)، right-erect- recht-rätt در زبانهای اروپایی به ماناهای «راستی، درستی، هوده، درستی، خوبی، نیکی میباشد. گویش دیگر این واژه از بنواژه «سی» با واکوندِ «ر» است که واژه «سره» را به مانای «راه، جاده،راست، پاک، آویژه(خالص)، ناب …» ساخته است که در میانرودانی و اربی «صراط، سیر، مسیر، سفر» از آن برجاست که در بخش بررسی بنواژه «سی» به آن خواهیم پرداخت . واژه های «رو، روه، رفتن، روان، رفتار» نیز از این ریشه هستند(ر-ره-ری-رت/ار-ارت-ارز/ارج/ورج/فرج- ارض-ارد-ارت-earth-ارس-ارم-آرام-ایلام-ایران …)- این ریشه با دگرگونی وام «ر به ل» واژه های «آل، آلا، الله، آلو، آله، الوهیم، البیس …» را ساخته است. واژه»عرض» در اربی نیز گویشی دیگر از این بنواژه است که مانای «گسترش و فراخی، پهنی، گشایش و سپندی» در خود دارد}

در زبان کاتوییِ/کتوییِ کهن نیز به بگونه «رَج- کرج» و مانای «راست، درست» دیده میشود:

Proto-West Katuic: *raj

Meaning: right, correct

Presyllable: kǝ-

Bru Van Keu: krʌj

Bru Van Keu meaning: right, correct

Bru: kraj.N

Bru meaning: to hit (as a target)

Kui: kra:j.N

Kui meaning: right, corrctly

Kuay: kraj.N

Kuay meaning: right

در آریایی کهن با پیشوند «اُ» بگونه «اُرِگ،رنجَتی،رجو،رجی،ایرجیَتی، راجی،ارزو،رز،رشتا،رزَن،رسمن،اُرِگُ، رنذ، ریکَ،ریکو،رگو، اِرِ،رخی،رُگ، رکتو،اریک … به مانای «راست، درست، یکراست، سرراست، پوشش، گسترش، خت، رگه، رد، سف، ردیف، رج، درجه، راستی، آمیغ …» برجاست. واژه های «organ-organization-ارکان-ارگان» به مانای سامان و همداد نیز در پارسی و انگلیسی و دیگر زبانهای اروپایی از این ریشه هستند.

Proto-IE: *(o)reg'[a]-

Meaning: to straighten, to direct

Tokharian: A, B räk- ‹extend (over), cover› (Adams 529)

Old Indian: r̥ñjáti `to make proper, arrange›, irajyati `to order, prepare, arrange›; r̥jú- `straight›; rají- `sich aufrichtend, gerade›; ráji- f. `direction›, rā́ji-, rājī f. `streak, line, row›

Avestan: arǝzu- `gerade, recht›; raz-, ptc. rā̆šta- `richten, geraderichten, ordnen›, ham-raz- med. `sich aufrichten, emporrecken; sich etwas zurechtrichten›, razan- `Ordnung, Satzung›, rašnu- `gerecht›, rāzarǝ, rāzan- `Gebot, Satzung, Anordnung›, rasman- m., n. `Schlachtreihe›

Old Greek: orégō, -omai̯, orégnǖmi, orignáomai̯, aor. oréksai̯, -asthai̯, ps. orekhthē̂nai̯, pf. m-p. ṓregmai̯, va. orektó- `(die Hand) hinstrecken, darreichen, sich strecken, zu erreichen suchen›; óregma n. `das Ausstrecken›, óreksi-s f. `Verlangen, Begierde›, adv. orégdǟn `durch Ausstrecken›; órgüi̯a, órgüa, orógüi̯a, gen. -ǟ̂s, pl. -ái̯ `Klafter›

Slavic: *sǭ-rāzьnъ(jь) ?

Baltic: *ren̂ǯ- (-ja-) vb. tr. (2), *ran̂ǯ-ī̂- vb. (2); *rē̃ǯ- vb. intr., *ranǯ-ā̂ f.

Germanic: *rik-a- vb.; *rix-t-a- adj., *rixt-u- c., *rak-i- adj., *rak-ō f., *rak-a- adj., *rik-ō- vb., *rak-ō- vb., *rik-an-ō- vb.; *rēk-ō f., *rak-ja- vb., *rak-a- n., *rak-ō(n-)

Latin: regō, -ere, rēxī, rēctum `geraderichten, lenken, herrschen›, rēctus, -a `gerade, aufrech t, regelrecht, schlicht, rechtlich›; regimen n. `Leitung, Regierung; Leieer; Steuerruder›; regio `Richtung, Linie, Strich, Gegend›, rēgula f. `Latte, Richtschnur, Lineal; Grundsatz›, rēgillus, -ī `mit senkrecht gezogenen Kettenfäden gewebt›; rogāre `fragen; ersuchen, bitten›

Celtic: *reg-, *eks-reg-, *rog-, *rektu- etc. > Gaul Rectu-genus; OIr rigid `streckt aus, z. B. die Hand›, pf. reraig `direxit›; atomriug `erhebe mich›, atreig `erhebt sich›, ēirge `surrectio›; conj. 3 sg. rogas `dilatare›, roichthir `porrigitur›; recht (u-St.) `Gesetz›; Cymr eir(e)ant `ascendent›; rhaith `Gesetz›

{چنانکه دیده شد یکی از گویشهای این واژه «رنذ» بوده است که با دگرگونی «ذ به د» واژه «رند» به مانای «بیننده، گوینده و گستراننده راستی و آمیغ های پنهان =خرمند» از این ریشه بر آمده است. واژه «رتبه» نیز در اربی از خوشه مینوی «رج، درجه،رد، رت» گرفته شده و واژه ای ایرانی میباشد. چنانکه در پهلوی واژه های «لیپی-لیپی» از این ریشه به مانای «درجه» برجاست:(ری،رگ، رج، رد، رت-رتبه-مرتبه-ترتیب/ری-لی-لیپ)

در پیوند با این خوشه مینوی واژه «ریاض» در اربی «به مانای «دستور کار، روش کار، رزن(قاعده)» در «رام کردن اسب توسن(رام نشده)، و رمه و دام» برجاست که اینکار «ریاضت، ریاضی» میگفتند. در اسل به شوند «دهنادمندی، ردگانی، رجمندی(ترتیب و نظم)» کار رام کردن چهارپایانِ توسن این، این مانا برابر هر کار ِ دهنامند و ردگانی و ویژه برجا مانده است. چنانکه خود واژه «رام-رم-رمه و رام کردن» نیز گویش دیگری از «ری-ره-راه-رس-راز-رز-راز-رم-رام» میباشد. مانای دیگر این واژه «پوشش و گیاه و رویش و مرغزار» است و گویشی از «رغ-رگ-راغ-ریغ» ایرانی با همین مانا میباشد که در گستره مینوی نمونه ی آریایی کهن آن نیز در بالا دیده شد. واژه «ریاض» از گویش «رئی- ری –رز-رس –راس-راز» به مانای «راه، روش، ردگان، دستور، راز، رزن» در گویش اربی به ریخت «ریاض» در آمده است وبه شوند خوشه مینوی «رد، رده، رت، رتبه، ردگان، دهناد» برای دانش «رایتاری-رایگری-مارگری» بکار رفته است:

ریاض . (ع مص ) ریاضت دادن و رام کردن اسب کره را. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رام کردن ستور. (تاج المصادر بیهقی ). || مراوضه . (ناظم الاطباء). رجوع به مراوضه شود.

ریاضی . (ع ص نسبی ) منسوب است به ریاضت . (فرهنگ فارسی معین ). || منسوب به ریاضت به معنی رام کردن اسب توسن

چو ریاضیش کند رائض چون کبک دری

بخرامد به کشی در ره و برگردد باز.

ریاض . (ع اِ) ج ِ رَوضَة. (دهار) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ج ِ روضة به معنی مرغزار، به تبدیل «و» به «ی » به جهت کسره ٔ ماقبل ، و فارسیان به معنی مفرد استعمال نمایند، مانند ملائک و مشایخ و عجایب و این از تصرفات فارسیان است . (آنندراج ) (از غیاث اللغات ). رجوع به روضة شود. || باغ و بوستان . (ناظم الاطباء) : اکنون در ریاض امن و… می چرد. (کلیله و دمنه ).

از این جا روشن میشود که واژه های «روضه و رضوان» در اساس گویشی از «رگ-رغ –راغ-ریغ» ایرانی به مانای«جای سرسبز و پر گیاه و درخت» است که همان «مرغزار» باشد. نام پاینخت اربستان «ریاض» است که بیگمان به شوندِ پوشش گیاهی و آب و هوای خوب برای رشد گیاهان در هزاره های پس از واپسین یخبندان و بالا آمدن آب دریاها در ١٢ تا ۸ هزار سال پیش بوده است. چرا که این سرزمین از سه سوی به دریا کران بسته است و در زمان آب شدن یخها شاید نیمی از سرزمینی که امروز خشک و بیرون از آب است دور تا دور اربستان در آب بوده است و آن زمین میانی به شوند نم و خویشی و بارش فراوان و گرمای بسنده، سامه های خوبی برای رستن و پوشش گیاهی فروان داشته است چنانکه هنوز در یمن بخش نیمروزی(حنوبی) اربستان است آن پوشش گیاهی بسیار زیبا برجامانده است. به همین شوند است که در هنگام چرخش یک درجه ای مهور زمین پیرامون ۸ تا ۷ هزار سال پیش که شوند گرمای گشند و خسکشالی دو هزار ساله را در بخشهای میانی ایران که جایگاه شهریگری کهن ارته بوده است گردید، این مردمان به سوی زمینهای اربستان و میانروان و در چی آن آفریکای اپاختری کوچیدند و شمار ابنوهی از واژه های ایرانی که بادگرگونیهای گویشی در این زبانها برجا مانده است گواه این راستی میباشد. چنانکه واژه های بسیار مایه ای و ریشه ای فرهنگ ایران که در زبانهای آریایی از یاد رفته و یا کمرنگ گشته است در زبانهای میانرودانی که زبان ایرانیان ده هزار سال پیش باشد زنده و برجا هستند.

در پیوند با فروزه های نیک خدایی و نامواژه های خدا، واژه های زیر در اوستایی برجاست:

رَتو= ratu ـ 1ـ درستکار 2ـ سرور، رئیس، رهبر، پیشوا، (امام، صاحب منصب، ارباب) 3ـ آکایی، سروری، رهبری، استادی، کاردانی، ویژکاری(تخصص) ـ گاه، زمان، هنگام، وخت (وکت،وقت)، راد، بهمنش، پهلوان، ایار(عیار)-راد(لات)

چنانکه دیده شد یکی از مینوهای «رتو» در اوستایی «ویژه کاری، پیشه مندی، کاردانی و استادی، پایگان(مقام)، جایگاه ردگانی و رسمی(مقام و منسب)» است. این مینو از رخشه ی مینویِ «بزرگ، مهتر، آگاه، دانا، سرور، شاه، خدا» برآمده است که به مانای «موبد، کیشبان، استادِ مینوی، راهدان، کاهن، کشیش نیز هست. در سومری واژه های زیر در پیوند با این مینو با دگرگونی واک «ر به ل» به چشم میخورند که نام پیشه های گوناگونی هستند که پیشوند «لو» نماینده ی مانای پیشه است:

ala [DEMON] wr. a-la2 «a demon» Akk. Alû

اَله = دیو =شیتان =خدا / اکدی = آلو

luĝarza [OFFICIAL] (5x: Old Babylonian) wr. lu2-ĝarza2 «an official»

لوگَرزه = آیینمند، رسمی

ara [OFFICIAL] (3x: ED IIIa, Old Babylonian) wr. ara «an official» Akk. Ušmû

اره = آیینمند -رسمی

luhša [FUNCTIONARY] (7x: ED IIIa, ED IIIb, Old Babylonian, Middle Babylonian) wr. luhša «a temple functionary»

لوهشه = کاگزار نیاشگاه، مزگت، زیگورات

alal [~TEMPLE] (15x: ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. a-lal3 «a part of a temple»

الل = بخشی از یک نیایشگاه

luKA’inima [EXPERT] wr. lu2-KA-inim-ma «magical expert» Akk. Āšipu

لوکائینیمه = استاد ، ویژه کار، کاردان

lukur [PRIESTESS] (172x: ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. lukur «a priestess; (junior) wife of a deified king» Akk. nadītu; qadištu

لوکور = همسر شاه خدا –موبد مادینه

lumah [PRIEST] (98x: ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. lu2-mah «a priest»

لومه = موبد – کیشبان

lal [PRIEST] (1x: Old Babylonian) wr. lal3 «type of priest»

لل = دینکار – مغ

lagar [PRIEST] (21x: ED IIIa, ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. lagar; lagar3; la-bar «a priest» Akk. Lagaru

لگر = کاهن -کشیش

lalešaga [PRIEST] (1x: Old Babylonian) wr. lal3-e-šag4-ga «a priest or cultic functionary»

للشگه = کیشبان با کارگزار کیش و آیین

lusaĝDUa [STATUS] (1x: Old Babylonian) wr. lu2-saĝ-DU-a «a divinely punished person» Akk. mahşam ilim

لوسگدوَه = ردگانی آیینی درپیوند با پادافره شدگان

lillaen [DEMON] (1x: Old Babylonian) wr. lil2-la2-en «type of demon

لیلین = دیو – شیتان – خدا

واژه هایی در پیوند ویژه کاری و کاردانی، نام پیشه های گوناگون:

ludumdamza [PROFESSION] wr. lu2-dum-dam-za; lu2-dam-dam-sa2 «a profession»

lugag [PROFESSION] wr. lu2-ĝešgag «a profession»

lusura [PROFESSION] wr. lu2-sur-ra «a profession»

lugušudu [PROFESSION] (1x: ED IIIa) wr. lu2-gu2-šu-du8 «a profession» Akk. ?

luhu [PROFESSION] wr. lu2-hux(SI); lu2-huhux(SI); lu2-hux(MA2)hu «a profession»

lukaba [PROFESSION] wr. lu2-kabx(|SAG×A|)-ba «a profession

مانای «پیشه وری و ویژه کاری خود در پیوند خوشه مینوی «نیرومندd، توانمندی، نیروی کار، نیروی انجام کار» است که در زبانهای آریایی و سومری از آن پادمینوی «بردگی و بندگی، بیگاری»(به شوند ساختن کارواژه «کار کشیدن، بهروری از نیروی کار دیگران) برآمده است:

برای نمونه در جرمانی کهن به مانای «کار، ارس بردن، مُرده ریگ بردن، بهره بردن» به گونه های » ارف- ارو- ارب- اربن-اربز-اربیَن-اربِین-اربون-اربنه-اوربن…» که امروزه در زبانهای اسکاندیناوی و اروپایی بیشتر به مانای «کار» رواکمند است، برجاست :

Proto-Germanic: *arba-n, *arba-z, *arbia-n, *arbiēn, *arbōn; *arbna- (> *abma-), *urba-n; *arbējidi-z (< *arbēn- vb.)

Meaning: heir, inheritance, work

Gothic: arbi n. (ja) `inheritance›; arbja m. (n) `heir›; arbjō f. (n) `heiress›; *ga-arbja m. (n) `coheir›; arbaiɵ-s f. (i) `work›, *arbaidjan wk. `work›

Old Norse: arf-r m. `das Erbe›; arf-r, arfuni m. `Ochs›, arfi m. `der Erbe› (Run. Norw. arßijano), { arfa `die Erbin› }, erfi n. `Leichenfeier, Erbe› (Run. Norw. arbija); erfiδi n. `Mühe, Arbeit›; aum-r `arm, elend›; eyma wk. `elend machen; jammern›

Norwegian: arv `das Erbe›; erve

Old Swedish: arver `das Erbe›; arve `der Erbe›; ɔrve; ömber adj.; öma `Mitleid fühlen›

Swedish: aarv `das Erbe›; orf `Erbe an fahrender Habe›; öm adj.; ömma `schmerzen›

Danish: arv `das Erbe›; arve `der Erbe›; arm adj.; öm `empfindlich, zärtlich›; ömme sig `jammern›

Old English: { ierfa m. }; irfe (ierfe, yrfe), -es n. `inheritance, property›, irfan (-de) `to inherit›; orf, -es n. `cattle, live stock› , in-orf, -es n. `household goods›, earfoɵ, -es n., earfeɵe, -es n. `hardship, labour, difficulty, trouble, suffering, woe›, { arf `Vieh, Hornvieh }

Old Frisian: arbeid, arbed n.; erve; erva `erfgenaam›

Old Saxon: arbed, arbid f., arbedi, arbidi, arbithi n.; ervi

Middle Dutch: arbeit m., f. `arbeid, inspanning, moeite, leed, baringsnood›; erve n., f. `erfenis, erfgoed, erf›; erve m. `erfgenaam›

Dutch: arbeid m.; erf n.

Old Franconian: arbeit m., f., arvith n. `werk, leed›; ervi

Middle Low German: erve, arve n.; erve m.; arbēt m., n., f.

Old High German: arbi; erbi n. (9.Jh.) «Hinterlassenschaft, Vererbung, Erbschaft›, { arpeo }, erbo m. (8.Jh.) `der Erbe›, arbeit f., arbeiti n. `Mühsal, Plage, Anstrengung, Ertrag der Arbeit› (8.Jh.)

Middle High German: ɛrbe st. f., n. ‹erbe; grundeigentum; vererbung, erbschaft›; ɛrbe wk. m. ‹nachkomme, erbe›; ar(e)beit, er(e)beit st. f., n. (/ m.) ‹arbeit; mühe, mühsal›

German: Erbe n.; Erbe m.; Arbeit f

در آریایی کهن با مانای «بی سرپرست، بنده، برده، زاور یا کارگر …» و ریختار «ارپو-اربهه- اوربی-ایربو-اوربوس … » برجاست:

Proto-IE: *orbh- <PIH *o->

Meaning: orphan; slave, servant

Hittite: arpu- ‹schwierig, unglücklich›, arpuwant- ‹unwegsam, beschwerlich›, arpa- c. ‹Ungunst, Mißerfolg›; Lyk. erbbe ‹Unglück, Zusammenbruch› (Tischler 65-66)

Old Indian: árbha- `little, small, unimportant›; arbhá- m. `child, boy›

Armenian: orb, gen. -oy `Waise›, arbaneak `Diener, Gehilfe, Mitarbeiter›

Old Greek: orphobótēs = orphanotróphos Hsch., orphobotía ‹the care or education of orphans› Hsch., orphanó- `verwaist; beraubt, verlassen›, orphanó-s `Waise›

Slavic: *orbъ, *orbę̄

Baltic: *ir̃b-u- adj.

Germanic: *arb-a- n., m., *arb-ia- n., *arb-ian- m., *arb-ōn- f.; *arb-n-a- (> *abm-a-) adj., *urb-a- n.; *arb-ē-j-id-i- f. (from *arb-ē- vb.)

Latin: orbus, -a `einer Sache beraubt; seiner Eltern beraubt, verwaist; seiner Kinder oder des Gatten brraubt›

Celtic: OIr orbe, orbbe, orpe m., n. `der, das Erbe›, comarbe `Miterbe›

Russ. meaning: сирота; раб, работник

References: WP I 183 f

Comments: Сf. Hitt. harp- (I) ‹absondern?›, harpu- ‹feindlich›, harpanalli- ‹Feind› (Tischler 179ff)

در سومری نیز با پادمانیِ»برده و بنده» بگونه های زیر برجا مانده است:

arad [SLAVE] (3344x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. arad2; arad; ar3-tu; e-re «slave, servant» Akk. ardu

ارَد = برده –زاور- بنده

lušudua [CAPTIVE] wr. lu2-šu-du8-a «captive» Akk. ?

لوشودوَ = برده گرفته شده(ار-ال-رو-لو)

در آلتایی با مینوی مهادینِ «کار- نیروی کار- کار-نیرو-توان، پیشه، ویژه کاری، پیشه مندی، ساختن، پدید آوردن » بگونه «ایلی، ایلچ، اوجیل، ایر، ایسبِ،ایسَم» گزارش شده است:

Proto-Altaic: *ī́ĺi

Meaning: work, craft

Russian meaning: работа, ремесло

Turkic: *īĺč

Mongolian: *üjile

Tungus-Manchu: *(x)ilga-

Korean: *īr

Japanese: *isa-bǝ, *ísá-m-

Comments: EAS 109. Mong. üjile < *ilü-le; Mong > Man. uilen, see Doerfer MT 119, Rozycki 222). {Cf. PE *ulima- ‹to make, work›}

در کره ای به گونه «ایر-ایل » و مانایی « کار، پیشه، ویژه کاری و پیشه مندی» گزارش شده است:

Proto-Korean: *īr

Meaning: work, profession

Russian meaning: работа, профессия

Modern Korean: īl

Middle Korean: īr

همچنین در آریایی کهن بگونه «ِائَولو-اِولجن،اِولون، اِئول» و مانای «سخت کار کردن، پایدار، استوار ماندن» برجاست:

Proto-Germanic: *ɵaulō, *ɵuljan- vb., *ɵulōn-

Meaning: work hardly, stay immovable

Old Norse: *ɵaul f.: mǟla sik ī ɵaul(ar) `sich festreden›; NIsl ɵaula-vārgur `Bucht, in der man festsitzen bleiben kann›, ɵaul-sǟtinn `unbeweglich sitzend›

Norwegian: tula `schwer arbeiten›, tüla `zögern›

Comments: Nam 404, KED 1348.

در پیوند با خوشه مینوی «رادی»:

اوستایی:

رَئیری= rairi راد، جوانمرد، آزادمنش

{واژه لات که نام یکی بتهای خانه کابه(کعبه) بوده است با دگرگونی واک «ر به ل» از این بنواژه برآمده است . راد-لاد-لات=رادی،بهمنشی،یاریگر=اریار(عیار)-رهایی-آزادی =(ری-ره-رها) آزاد یا اسل آزادی و گستاخی – دارنده ی ری=فر=شکوه=نیکی(بتی در کابه که نمودی از زنخدا سیمرغ بوده است و گویش از رام باشد) و به اسل(اصل) رادی، بخشندگی، مهر، یاریگری، دستگیری و پناه دهی، زنهارداری، پدافدگری، زینمندی(دارنده ی زین افزار یا اسلحه)، آزادی و رهایی در بنِ سرشت و گوهر خداییِ هومان نمارش دارد. شوربختانه مانند بسیاری دیگر واژه های فرهنگ زنخدایی ایران این واژه(لات) نیز امروزه زشت سازی شده و به مانای کسانی که رفتارهای زشت و زننده دارنده درآمده(لات بازی) این واژه با ریخت «لوت و لوتی» نیز کاربرد دارد که باز در اربی بگونه «لوط –لواط» درآمده و بر اساس گفتار تورات درباره «لوت»(تباری ایرانی باشنده در شهداد که به شوند خشکسالی کوچیدند ) زشت سازی شده است . واژه «رعایت» اربی به مانای «پرهیزدن، سنجیده رفتار کردن، دهنادمندی و آیینمندی، دادوری در رفتار و کنش-رایمندی در رفتار» از این بنواژه و وابسته به خوشه مینوی «خردمند و رادی، رایمندی و میانگی میباشد.(رئی-ری-رغ/رع/رگ/رخ/رج/رک/رن/رم/رت/رت/رز/رس/ره/رف …)- رعایت-مراعات=رایمندی/رایوری}

دیسه ها و نگاره های ساخته شده از «لات/رام» همواره با «سپری بالا نگاهداشته شده» به مانای «پناه دهی، پدافندگری و نگاهبانی(حفاظت)، زینمندی و نیرومندی، ایاری و یاریگری از فروافتادگان و نیاز خواهان(داستان پناه دادن زال و پدافندگری از او در شاهنامه نمودی از این نگاره مینویی رام/لات میباشد)» گواهی بر این خوشه ی مینوی واژه «ری – لی –ار- ال» میباشد. چنانکه در نگاره های زیر میبیند سه نمود از زنخدای سیمرغ که نشانه فرهنگ زنخدایی و»سه یکتایی» اربهای ایرانی تبار پیش از اسلام باشد با نامهای «لات(رد – راد- لات – لوت)، منات(مینوا – مینو – مینا)- اوزا(اوزدیس-ایزیس/ایسیس/عزی/عزیز-عزازیل) دیده میشوند که دست یکی از آنها یک سپر بالا نگاهداشته شده و یک نیزه ایستاده است. ایستادن لات با نیزه و سپر پایین نگاهداشته شده در نگاره دویم بر روی شیر نماد «فر شاهنشاهی و نیروی شهریاری لات در گیتی، زینمندی و زینهارداری»(دارنده نیرو و سلاح و پدافندگر و پناه دهنده) است . در نگاره دیگر لات به تنهایی با سپر بلا نگاه داشته شده ایستاده است و دست دیگرش بر نیزه است که نیزه در این تندیس از میان رفته. این همان خداییست که به دست روزبه بهزاد گجستک (سلمان پارسی) به الله نرینه ی جان آزار برای برافراشتنِ دین خودساخته اسلام دگرگون گردید. در نگاره ها و دیسه های دیگر از لات یک «شاخه خرما» به نشانه ی «نیروی زندگی، زایش، رستن و باروری و دهشمندی، گانایی و فراوانی» در دست دارد که خوشه ی دیگری از گستره های مینوی او را گواهمند است. در سومری نیز از این بنواژه واژه «لَمَر» به مانای «زنخدای سرپرست و نگاهدارنده» برجاست که نشان دهنده ی دیرینگی این زنخدا نزد ایرانیان کوچند به سومر در ۸ تا ۷ هزار سال پیش میباشد:

lammar [DEITY] (220x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. dlamma; dlammazabar; lamma «(female) tutelary deity; ~ figurine» Akk. Lamassu

لمر = زنخدای دارنده پیشتیبان و نگاهبان – یا زخدای پشتیبان و نگاهبان(لام-رام)

در نگاره زیر نیز زنخدا «لات-رام» دختر زنخدا سیمرغ را میبنیم که نگاره سیمرغ گسترده پر بالای سر آن به نشانه ی مادر و سرپرستی او نخش بسته است و این نگاره از سیمرغ درست با نگاره سیمرغ که روی سینی باز مانده از دوران ساسانی نخش بسته، اینهمان است. همچنین در نگاره ایشتر(زهره- رام-ونوس-وای-سپیده-بام-گلچهر) که نمود میانرودانیِ لات/رام باشد میبنیم که سیمرغ در کنار ایشتر و همبالای سرِ او بر ستونی نشسته و روی به سوی ایشتر دارد که نمایانگر اینهمانی مینوی این دو زنخدا در دورانها و جایگاه های گوناگون پیش از تازش اسلام به اربستان و ایران و میانرودان میباشد.

رَجی= rajy (سنسکریت: راجَیَ) پادشاهی, شهریاری،سامانه کشورداری – از خود گذشتگی، جانفشانی

رَسو= raso دهناد، رده، پایگان، رجمند کردن(منظم ـ مرتب می کردن)

رَسمَن= rasman سف، رده، رسته(واژه رسته، رستک، ریش، ریشه، رشته، رگ = تار و پود، بند، تن، تنیدن، تناب، تافتن، تار، زهدان، بن، سرشت، مهاد، اسل) و دگرگونی واک «ر به د» با گویش دسته و دستک از این بن هستند-واژه انگلیسی root نیز به مانای ریشه و بن از این بنواژه میاید.)

رَسانسْتات= rasãnsãt درستی، راستی، هاگ، آمیغ( حقیقت)، دادگری،برابری(عدالت)

رَاِ= rae مال، دارایی، سروت، سرمایه ـ شکوه، فر، بزرگی
رائیتی= rãiti رادی، جوانمردی، بخشندگی، (عفو)، گذشت، (کرم)،سهی(سخی، سخاوت) 2ـ بخشنده، دهنده(کریم، سخاوتمند)
راتَ= rãta ـ 1ـ هدیه، پیشکشی 2ـ بخشنده، (کریم، سخاوتمند)
راث= rãs وستاری(تعلق داشتن)، پیوستار(مربوط ـ مرتبط) ـ وابسته بودن
راذَ= rãza دارنده، (مالک، صاحب) -آکا، سرور، مهتر، رئیس

رئیس نیز واژه ای ایرانی از گویش ایرانی «رس-راس» است که در اربی «رأس» شده و «رئیس، ریاست، مرئوس» از آن ساخته شده است. به مانای «مهتر و سرور، شاه، کی، کوی، بالا، آلا، بلند جایگاه» میباشد که بگونه «رِگ، رغ، ری» در زبانهای ایرانی برجاست و در سنسکریت و هندی «راج، راجه، راجا، رجا» شده است. پادمینوی این واژه در اربی با واتاهای پادینه برجاست ولی یکی از ماناهای اساسی آن که «راندن» باشد را(رو-ره-رس- راس-راه-رفتن-روانی-رن-ران-راندن-فرماندهی) نگهداشته است و که «رجم و رجیم» به مانای «راندن و راننده» از آن برجا مانده است. ولی رجیم را به مانای «رانده شده و گجستک» برگردانده اند تا شیتان که همان زنخدا رام/لات باشد را زشت سازی کنند. رجیم بر آهنگ «پهیل» است و پهیل به مانای فراوان دارنده مانای «پهل»(فعل) و جاری سازنده آن میباشد. بر این پایه «رجیم به مانای «راننده و فرماینده و شاه» است و نه رانده شده. ولی پادمینویِ این بنواژه که پیایند ستیز کیشبانانِ دینهای ابراهیمی و مردخدایی با آیین مردمی و کهن ایران است در اربی و اوستایی و دیگر زبانها برجا مانده است که «رئی،رئین، رین،ریم» به مانای «آلوده، پلید، زشت، نجس» باشد این واژه در اربی با دگرگونی واک «ر به ل» به گونه «لعن-لعنت-لعین» درآمده که مانای «راندن یا از خود راندن و به دور راندن» گرفته است و برای گجستک(ویجستک= دور جسته) میباشد. واژه «نجس» نیز واژه ای اوستایی از همکرد «نی(پایین-پست)+جَسَ(جَستن-جهیدن) به مانای «پست و خوار و زبون گشته، پایین جسته، بی ارزش شده» میباشد. در انگلیسی واژه «regal» به مانای «شاهانه و شاهوار» نیز از ریشه ی «رگ» است و این واژه در دیگر زبانهای اروپایی بگونه «regular-regulage-regel-regulate«به مانای «دستور، آیین، داد، رزن، راز، دهناد، رج، رده، ردیف، پایگان و … برجاست. واژه «- rex-rich» انگلیسی به مانای دارشمند و توانا نیز از این ریشه میباشد ) :

{در سیناتبتی(چینی تبتی) نیز این واژه با ریختار «راج» به مانای «شیتان –خدا» برجاست}:

Proto-Sino-Tibetan: *răj

Meaning: a k. of demon

Chinese: 魑 *srhaj a k. of demon.

Tibetan: gre a species of demons, ãdre goblin, devil, gnome.

Kachin: gǝrai2-wa1, gǝrai2-gǝsaŋ2 the Supreme God, supreme being.

Lushai: ṭai to exorcize by the use of incantation, KC *t?-rai.

Comments: Sh. 408; Peiros-Starostin 213. Cf. PAA *ra:j ‹spirit, demon› (Peiros 1998, 227).

Proto-IE: *reg›- (*rēg›-s)

Meaning: chief, king

Old Indian: rāj- m. `king›, rā́jan- m. id., rā́jñī f. `queen›, rā́jati, rā́ṣṭi `to reign, be king, rule over›; rā́jya-, rājyá-, rājyà- n. `royalty, kingship›, rāṣṭrá- m. n. `kingdom, realm›

Avestan: rāstar- ‹Lenker, Leiter›

Germanic: *rik-a- m., *rik-an- m.

Latin: rēx, gen. rēgis m. `Leiter, König, Fürst, Prinz; Despot, Oberhaupt; Patron; Erzieher›

Celtic: Gaul Catu-rīx, pl. -rīges, etc. `Kampfkönig(e)›; Rīgo-magus eig. `Königsfeld›; OIr rī, gen. rīg `König›, rīgain `Königin›, MIr rīge `Königreich›; Cymr rhi `Fürst›, rhiain `Dame›; [ OCorn ruy, MBret roe, NBret roue ]

Russ. meaning: вождь, царь

References: WP II 362 f

rich (adj.)

Old English rice «strong, powerful; great, mighty; of high rank,» in later Old English «wealthy,» from Proto-Germanic *rikijaz (cognates: Old Norse rikr, Swedish rik, Danish rig, Old Frisian rike «wealthy, mighty,» Dutch rijk, Old High German rihhi «ruler, powerful, rich,» German reich «rich,» Gothic reiks «ruler, powerful, rich»), borrowed from a Celtic source akin to Gaulish *rix, Old Irish ri (genitive rig) «king,» from PIE root *reg- «move in a straight line,» hence, «direct, rule» (see rex).

The form of the word was influenced in Middle English by Old French riche «wealthy, magnificent, sumptuous,» which is, with Spanish rico, Italian ricco, from Frankish *riki «powerful,» or some other cognate Germanic source.

{این واژه در اربی بگونه «رعی-راع» درآمده به ماناهای «چراندن-چریدن-الف و چمن و چراگاه»(=رغ-راغ اوستایی به مانای دشت و چراگاه خوب)، «راعی-رعا» به مانای «شبان – چراننده- فرمانده، راهبر»(از ری-رگ اوستایی به مانای شاه و سرور-راننده) ، «رعیت» به مانای «راهبری شوندگان- گوسپندان- مردم آمی»، «رعایت-مراعات» به مانای «رایمندی، خردمندی در رفتار و کنش و گویش، میانه روی، اندازه داری» برجاست}

در سومری نیز در پیوند با این پرتوی مینوی واژه های زیر برجاست:

rabianum [COMMANDER] (2x: Old Babylonian) wr. ra-bi-a-nu-um «commander, a high official» Akk. Rabiānu

ربیَنوم = فرمانده، ردگانی(منسبی) رسمی

rabizigatum [OFFICIAL] (7x: Old Babylonian) wr. ra-bi-zi-ga-tum «a military official» Akk. rabi sikkati

ربیزیگتوم = پایگانی(مقامی) در ارتش

ragaba [RIDER] (615x: Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. ra2-gaba; ra-gaba «rider, messenger» Akk. Rākibu

رکبه = سوار –راننده – سوارِ پیامرسان (رگ-رک-رکب-مرکب-جای-جای نشستن- جای استوار)

altar [MIGHTY] (1x: Old Babylonian) wr. al-tar «mighty»

altar [WORK] (30x: ED IIIa, Ur III, Old Babylonian) wr. al-tar; ĝešal-tar «apportioned work»

التر = نیرومند – نیروی کار – کار – کار بخش بندی شده(الت = ارت=ارک= هرک=هرکت= نیروی جنباننده –نیروی چرخاننده=ارتا=آلتا =بالا-نیرومند=خدا)

ir [MIGHTY] (35x: Old Babylonian) wr. ir9; ir3 «mighty» Akk. Gašru

ایر = نیرومند(ایر در ایران به مانای نیرومند با نام آیینی و استوره ای ایران که «پهل –پهلوی» به مانای نیروی انجام کار و نیرومند باشد اینهمان است. چنانکه این واژه در اربی بگونه «فعل» به مانای «کار» برجاست. پهل- پیل = فعل و نام گروه بزرگی از کردهای ایرانی که امروزه فِیلی گویش میشود در اسل پهلوی به مانای «پهلوان، نیرومند، راد» بوده است.)

iriDU [WORKER] wr. iri-DU «a category of worker»

ایریدو = دسته ای از کارگران

il [WORKER] (2x: ED IIIb, Old Babylonian) wr. il2 «a worker»

ایل = کارگر-نیروی کار(واژه اروپایی «labor» به مانای «کار –کارگر» که در اسل مانای «نیرو و توان کار» دارد از این ریشه است- ال-ایل –لی-لیب …)

il [RAISE] (1362x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. il2; il5; il2li2 «to raise, carry» Akk. Našû

ایل = برخاستن، بلند کردن، نیروی بلند کردن و جابجا کردن

ila [ELEVATION] (9x: Ur III, Old Babylonian, unknown) wr. il2-la; il2-la2 «elevation» Akk. Mūlû

ایله = بلندی – هربی(ارف-ارتفاع-هرب) – آلامندی(والامندی-بالامندی=الو -علو)

ilila [LEVER] (2x: Old Babylonian) wr. ĝešil2-il2; ĝešil2-la2; ĝešil2 «lever» Akk. habbiru; naššû

ایلیله = اهرم – ابزار بلند کردن- نیروی بلند کردن

ilu [GOD] (2x: Old Babylonian) wr. ilu «god» Akk. Ilu

ایلو = خدا – شاه – سیمرغ- شاهین-ارته – بلند جایگاه

lug [POSITION] (1x: Old Babylonian) wr. ĝešlug «position» Akk. mazzāzu

lugal [KING] (24522x: ED IIIa, ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, uncertain, unknown) wr. lugal; lu2-gal «lord; master; owner; king; a quality designation» Akk. bēlu; šarru

لوگ =پایگان-ردگان(گویش از رگ-رغ)

lusaĝlugal [OFFICER] (1x: Old Babylonian) wr. lu2-saĝ-lugal «a royal officer»

لوسگلوگال = افسر شاهنشاهی

ludag [OFFICIAL] wr. lu2-dag «an official»

لودگ= آیینمند – رسمی (واژه رسم از این بنواژه «ری-رس-ره» است که در اوستایی «رز-راز –رث» شده و همان «راه –رف-رفتن-روش» باشد-رزن=قاعده –رسم = آیین رواکمند- رزم= آیین جنگ-راز و روش/ راه و روش جنگ)

luki’inimak [WITNESS] wr. lu2-ki-inim-ma «witness» Akk. šību

لوکی ئینیمک = گواه –ببیننده – نگرنده

LUGAL.BI.GUB [STATION?] (1x: Old Babylonian) wr. LUGAL.BI.GUB «royal station

لوگل بی گوی = پایگان شاهی

lu’igidu [LEADER] wr. lu2-igi-du «leader» Akk. ašarēdu; ālik pāni

لوئیگیدو = راهبر – سرپرست /اکدی = الیک پانی

lukaš [RUNNER] (10x: Old Babylonian) wr. lu2-kaš4 «runner» Akk. lāsimu

لوکش = راننده –راهبر /اکدی = لاسینو

LULLULna [~LEAD] wr. LUL.LUL-na «a qualification of lead»

لول لولنه =رهبری – سنجش شایستگی راهبری

lirum [STRENGTH] (35x: Old Babylonian) wr. lirum; lirum3; lirum2; lirum6; lirum7; lirum8 «strength; force; (to be) strong, powerful, mighty, great; (to be) resistant, obstinate, combative, quarrelsome; a noble; (crook of the) arm; wrestler» Akk. abaru; dannu; emûqu; gāmiru; kamiru; kirimmu; umašu; šapşu; šitnunu; šitpuşu

لیروم = نیرو و توان دهنده، زور، توان، نیرومند، توامند، زوردار، بزرگ،پایدار، استوار، رزمزن، جنگجو، دلیر، پهلوان، شروین(شریف)، شکوهمند …

aru [~ADMINISTRATION] wr. a-ru «an administrative category of persons»

ارو = رسته ای پایگانی یا اسرایی(اداری) از کسان

{ در پیوند با مینوی شاهی، فرمانروایی، جایگاه، زمین بگونه های «realm- reign – region-rayon-area»( area- با پیشوند ا که مانای سامان-کوست-شهر-شهریاری، جایگاه، هوا، فزا-اسپاش … دارد) برجاست}

اوستایی:

راز= rãz درخشیدن، تابیدن، پرتوافشانی کردن – فرمانروایی ـ شهریاری- رامیاری-نییدن(ساماندهی) 3ـ سربازان را ردیف کرد و به سف کشیدن ـ به خت کردن 4ـ فرمان ـ دستور دادن

رَاِ= rae مال، دارایی، سروت، سرمایه – شکوه، (جلال، عظمت)

{نام خدای خورشید در مسر باستان «رَع/راع» از این ریشه است. نماد این خدا هومانی با سرِ شاهین است که نمودی از سیمرغ باشد که در آن فرهنگ مرد ساخته شده}

راد= rãd رادمرد، بخشنده، جوانمرد،, سهی(سخاوتمند)، باگذشت ـ با دادن هدیه چیزی پرسیدن ـ سودمند ـ هوده‌‌مند، بهرمند(مفید ـ بافایده) بودن 4ـ برآیند،هسل(حصل- نتیجه) ـ سمر(ثمر) داشتن 5 ـ وهپاداری 6ـ آماده ـ فراهم (حاضر ـ تهیه) کردن 7ـ آراستن، زینت ـ آزین کردن 8 ـ بجا آوردن، ادا کردن

در پیوند با مینوی «فراوانی، سرشاری، گانایی، دهشنمندی، ارزانی داشتن، پیشکش کردن» واژه «رایگان» به مانای «دهش بی خواهش و هنگی(ارادی)، و بخشیدن بدون خواستن چیزی در برابر آن» برجاست که همریشه با «ارز، ارج» باشد. امروزه واژه «ارزان» به مانای بی ارزش نزد مردم بکار میرود، ولی در ارزان در اساس به مانای «ارزنده» و با ارزش است. چیزی که در برابر بهایی که برای آن پرداخته میشود «سودمند و ارزشمند» است را «ارزان»میگفتند و وارون ِ این را «گران» به مانای سنگین و بیش از اندازه ارزش چیزی بها دادن برای آن بوده، میگفتند. امروز اینها نزد مردم وارونه بکار میرود و آنچه ارزشمند است را «گران» و آنچه بی ارزش است «ارزان» میگویند. از این خوشه مینوی واژه «ارث» در اربی با همین گویش در اوستایی کاربرد داشته است برجاست که امروزه به شوند اینکه در پارسی واک «ث» اوستایی را بکار نمیبریم باید بگونه «ارس» نوشته شود که گویشی از «ارت-ارد-ارز-ارج» باشد. در پیوند با این منیو از این بن واژه «ریگ» سومری به مانای «بخشش و دهش داوخوانه» برجاست:

rig [DONATE] (3x: ED IIIb, Old Babylonian) wr. rig7; rig9; rigx(|PA.TUK.DU|) «to donate»

ریگ = پیشکش- بخشایش(بسنجید با رِگ ایرانی به مانای شاه-خدا-دارنده-دهشمند)

arua [OFFERING] (743x: ED IIIb, Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. a-ru-a «votive offering»

اروَه = پیشکشی، دهشمندی، دهش داوخوهانه، میزد –پردادن(نذری دادن است که در کرمانجی نیز از همین ریشه به آن «اله لویی» میگویند)

{واژه های بالا همریشه با بنواژه های «زی-زه-زا»(زادن، آفریدن، بخششیدن، پیوسته بودن، وابسته بودن) و «دی-ده-دا» (دادن، زادن، دهش، داشتن، دارش، دارندگی) میباشند.

در پیوند با مینوی «اندیشه، زان، دانش، ذان/ذهن، راستی، داد» واژه های زیر برجاست:

رازَ= rãza آیین دینی، راه دین، دستورهای دینی(راز-شریعت، احکام ـ اسرار دین)
رازَرِ= rãzare مهدات (قانون اساسی)
رازَنْم= rãzanm خردمند، دریافتار، روشن، آگاه(باشعور، فهمیده، فهیم)
راشتَ= rãshta = راز

راشَن= rãshan فرمان، دستور، (حکم، امر) – داد-برابری(عدل)

رشنی= نام ایزد نگاهبان راستی و برابری و داد که نمودی از «رت-ارت-ارس-ارش-آرش-ارج-ایرج-ایرز-ار-ایر-ایران=آل=آلا=آلان=سیمرغ» زنخدای ایران باشد.

رای = خرد، اندیشه، اندیشه سخته و سنجیده(واژه «اراده» نیز واژه ای ایرانی از این ریشه با پیشوندِ باتاری و هاتاری(تاکیدی و تاییدی) «آ» میباشد. رای-آرای-اراده)

{واژه های»لُر و لک» که نام تباری بزرگ از ایرانیان کرد تبار باشد از خوشه مینوی «فرمانده، شهریار، سروری، راد، رد، دلیر، پری، سرشاری، دارشمند، دهشمند، مهربانی، ایاری، سامانبخش، آبادگر…» برجاست و که در انگلیسی بگونه «lord» به مانای «خدا، شاه، سرور، مهتر، والامند، فرمانده، شهریار …» از این بنواژه (ری-لی-لر) برجاست. همچنین در پارسی نیز واژه «لُر» به مانای «کام، توان و نیرو، دلخواه، خواسته و نیاز شده » گزارش شده است و بگونه «لُرس» به که مهربانی و یاریگری باشد برجاست}:

(نامواژه های «لُرک –لرکی» در گویشهای ایرانی همچون کردی و لری، اردو و … نامی برای دخترکان است که نماینده «سرشت زنانه زنخدا «لات یا رام» باشد.)

این واژه در زبانهای اروپایی بویژه در فرانسه با همین گویش بگونه «لویی/لوئی/Louis» که پاژنام(لقب) شاهان فرانسه بوده است به چشم میخورد که مانای «فرماندهی، رزمزنی، دلیری، پهلوانی» داشته است و گویشهای کهن آن در جرمانی و لاتین بگونه « لودویگ، خلودوخ، هلودویگ، کلوویس»(با پیشوند ا و دگرگونی آن به ه -خ- ک) برجاست که در اربی «لودریق-لوذریق» باشد که برنام پادشاه و فرمانده اسپهانی است که در اسپانیان پادشاهی بنیاد گذاشت.

نامواژه ی «لوذریق» ریختارِ اربی ِواژه «Ruderic» است که با ریختهای «Roderic,Roderik, Roderich,Roderick» در زبانهای اروپایی کاربرد دارد.
این واژه از زبان ایرانی کهن برخاسته و از همکردِ واژه های » hruod» به مانای «پرآوازه و شکوهمند» و «rikja » به مانای پادشاهی و راهبری و نیرومندی ساخته شده که روی هم رفته مانای «شهریای نیک آوازه و شکوهمند» را میدهد که برابر مینوی نامواژه های اوستایی «وُهوخْشَتْر= vohuxŝatr » به مانای پادشاهی خوب و «خْوَپ راینیتاریه= xvãp rãyenitãrih » پهلوی به مانای فرمانروایی یا شهریاری خوب و نام «هووَخشَتَرَ= huvaxŝatara » پسر فرورتیش و نوه ی دیاآکو پادشاه ماد میباشد. (هرود- ریک/رگ-رگ) هر دو گویشهای بنواژه «ار-ال –ری-لی-رگ …» هستند با دو خوشه مینویِ «ناموری، پرآوازگی، شناخته شده بودن» و «شهریاری، فرمانرهی، نیرومندی، دلیری …».

{ در رویه ی ۷۹ گرامینامه ی راه ها و کشورها (المسالک و الممالک) پور خردادبه، دانشمند بزرگ ایرانی گفته شده که به پادشاه اندلس پیش از یورش اسلام «لوذریق» میگفتند که از مردم اسپهان بود و تبار اسپهانی داشت. با نگر به نزدیکی زمان زیست ابن خردادبه با زمانِ یورش اسلام به اندلس و ارجدار بودن دانش و پژوهشهای او، این سخن او دارای ارزش دانشی است :

از نسک پور خرداد به:

به پادشاه اندلس پيش از فتح، لوذريق گفته مى‌شد كه از مردم
اصفهان بود و نسبت به اصفهان داشت، اهل قرطبه اسپان ناميده شدند و بر اين اموى (خليفه اموى) اين گونه سلام مى‌شود: «السلام عليك يا ابن الخلائف» ، چون نام خليفه تنها بر كسى كه بر حرمين حكم مى‌راند اطلاق مى‌گردد. به پادشاه اندلس پيش از فتح، لوذريق گفته مى‌شد كه از مردم
اصفهان بود و نسبت به اصفهان داشت، اهل قرطبه اسپان ناميده شدند و بر اين اموى (خليفه اموى) اين گونه سلام مى‌شود: «السلام عليك يا ابن الخلائف» ، چون نام خليفه تنها بر كسى كه بر حرمين حكم مى‌راند اطلاق مى‌گردد.}

(لی – لَر – لویی- لَک =الک =الکس =الکساندر …)

لر. [ ل ُ ] (اِ) کام . || توان . || مراد و مطلب . (برهان ).

لرس . [ ل ُ ] (اِمص ) ترحم کردن . (این لغت و معنای آن ظاهراً از مجعولات شعوری است ).

}واژه های «رد-دریف-رده-رج-درج-درجه» به ماناهای «داد، دهناد، آراستگی، برنامه، پایه، پایگان(نظم و ترتیب) و …» از این ریشه هستند. درباره «درجه» گهگاه واک «د» پیش از «ر» در برخی گویشهای میاید که پیشوندیست برای آسان ساختن واژه در گویش. مانند «رخش، درخش، رخشش، درخشش، رخشان، درخشان». ری/رس با پیشوندِ هاتاری(تاییدی) «آ» بگونه ی «آرا، آرای، آرایش، آراستن» نیز با ماهاهای یاد شده کاربرد دارد. این واژه در انگلیسی بگونه های «array-range-arrange-order » برجاست، همچنین از این ریشه واژه های «regime-regimen-regiment-rule-regel» به ماناهای یاد شده برجاست. واژه «Routine» انگلیسی نیز از این خوشه مینوی و به مانای آنچه آیینمند و شناخته شده میباشد است. همچین با خوشه ی مینوی «ره-رو-راه-رت-رفتن» در پیوند است که ریختار ایرانی آن در واژه های «روا-رواک/رواگ/رواج/رواق» شده است که مانای رفتار و پویش پرهونیک یا هلغه ای دارد.

در پیوندی با مینوی «موسیغی، هماهنگی، زیبایی، زمان» واژه اروپایی «rhythm» به مانای «جنبشِ اندازمند، زمانمند و پرهونیک(ارکه ای /هلقه ای) در بستر زمان» و واژه «loop» نیز به مانای «هلقه/ارکه»(جنبشِ پرهونیک و کراری) از بنواژه (ری-رئی-لی-رو-لو) و وابسته به خوشه مینویِ «روش، رفتار، جنبش، جهش، شریان، پرهونیک و خَمی/جریان-ساری- شاری و روان شدن – رجمندی و درگانی» هستند. واژه های انگلیسی » leap» به مانای «جهش، خیزش، پرش»، » rope»(زه، تناب-تار-رشته-ریسه-رسن=هلقه) نیز از این بنواژه برآمده اند. چنانکه در زبان کتویی کهن با ریختار «رَجه» و مانای «رشته یا نخ مهره» که با ردیف کردن و رجمند ساختن دارد مانده است:

Proto-Katuic: *rajh

Meaning: CLF: strings (of beads)

Presyllable: dʔǝ-

Proto-East Katuic: *rajh

واژه های «-arc-rank-ring-row-arrow- ranger…» از این ریشه هستند. واژه «ارک، ارگ، ارش» به مانای «نیروی راهبری، نیروی جنبش، ارکه(حرکت)، سرپرستی، نگاهبانی، جنبش و پویش، جنبشِ پرهونی(هرکت دایره ای مانند چرخ زمین به دور خود یا چرخ الکترونها به دور هسته اتم)» هستند. از اینرو واژه «arc» در انگلیسی به مانای خم و کمانی، در اسل از به مانای جنبش و چرخش پرهونی و چنبره ای بوده. «ارکه» در میانرودانی و اربی با دگرگونی واکهای «ا به ح/خ – ر به ل – ک به ق» واژه های «حلق، خلق-حلقه» را پدید آورده است و به مهادِ «آفرینش»(خلقت)، که «جنبش و ارکه و جهش و رفتار ِسامانمند و پرهونیِ ریزه ها؛ آخشیجها و ماتکهای بنیادین هستی باشد نمارش دارد. این نگاره میگوید که » خدا نیروی زیست را بگونه جنبش و ارکه ی روشمند و پرهونیک(حلقه ای- دایره ای) در هستی روان ساخته است» .

در سومری در پیود با این خوشه واژه «اره» به مانای «بار(دفعه)- راه- روش-روی(هالت)-نشانه- گامه، رده …» برجاست:

ara [TIMES] (4046x: ED IIIa, ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. a-ra2 «times (with numbers); ways; way; omen; step (math.)»

rank (n.)

early 14c., «row, line series;» c. 1400, a row of an army, from Old French rencranc «row, line» (Modern French rang), from Frankish *hring or some other Germanic source (compare Old High German hring «circle, ring»), from Proto-Germanic *hringaz «circle, ring, something curved» .

باز از این ریشه و وابسته به خوشه مینوی » روشنی، رخشانی، روناکی، ردگانی، پایگانی، دهنادی » واژه «read» انگیسی به مانای «خواندن، رو خوانی و کلیدن(قرائت)، گزراش، زند، نگیخت و بیان(روشن کردن، باز کردن، تعبیر و تفسیر) برجا مانده است

read (v.)

Old English rædan (West Saxon), redan (Anglian) «to advise, counsel, persuade; discuss, deliberate; rule, guide; arrange, equip; forebode; read, explain; learn by reading; put in order» (related to ræd, red «advice»), from Proto-Germanic *redan (cognates: Old Norse raða, Old Frisian reda, Dutch raden, Old High German ratan, German raten «to advise, counsel, guess»), from PIE root *re(i)- «to reason, count» (cognates: Sanskrit radh- «to succeed, accomplish,» Greek arithmos «number amount,» Old Church Slavonic raditi «to take thought, attend to,» Old Irish im-radim «to deliberate, consider»). Words from this root in most modern Germanic languages still mean «counsel, advise.»

}واژه النگو نیز بیگمان از این بنواژه میاید ولی درست روشن نیست که کدام خوشه مینوی این واژه برمیگردد، از آنجا که النگو گرد و پرهونیک است میتواند با «آرکه/حلقه» در پیوند با شد و از سوی دیگر اگر نگر از این واژه گنس ِ توپال(فلز) آن باشد میتواند با «روشنی، زردی، سرخی» تلا و زر و آتش در پیوند باشد. (رنگ-رینگ/لنگ/لینگ/لنگو/النگو) چرا که نام دیگر آن در واژه نامه دهخدا بگونه » دست رنجن» آمده که دیدم «رنج/رنگ» یکی از گویشهای بنواژه «ری» است که مانای پرتو، نور، رخشش، روشنی، ردگان و پایگان ِرنگی(طیف نور) دارد. خود واژه :رنگ» از همین ریشه است (ری-رئو-رئن-رنگ). در دخدا واژه «آلنگه» به مانای «شاره (شعله)آتش برجاست. واژه «لون» در اربی نیز به مانای رنگ گویشی » ری-رن» با دگرگونی واک «ر به ل» میباشد:

النگه . [ اَ ل َ گ َ / گ ِ ] (اِ) شعله ٔآتش . (آنندراج ) (انجمن آرا) (برهان قاطع) (مؤید الفضلاء). در فرهنگ ناظم الاطباء النکه بکاف آمده است .

در پیوند با مینوی «پرهونی، کمانی، خمیده و چمیده» در آریایی کهن واژه » لنک-لنکو» بر جاست:

Proto-IE: *lenk(ʷ)-

Meaning: to bend

Slavic: *lǭkъ, *lę̄kǭ, *lę̄ktī, *lǭčītī

Baltic: *leñk- (-ja-) vb. tr., *leñk-mō̃ (-men-) c., *lañk-a- c., *liñk- vb. intr., *lañk-s-t-u-, *luñk-an-a- adj., *lañk-ī̂- vb., *lañk-t-a- m., *luñk-[a]- m.

Albanian: lēngor ‹flexible›

Russ. meaning: гнуть

References: Fraenkel 357, Vasmer 551, Buck 28.

Comments: Tradicionally including Lat lanx, -cis f. ‹Schüssel, Schale› (but why?)

در سومری نیز از بنواژه و مینوی آن «اله» به مانی «دستبند آرایشی» و هر چیز آهنی برجاست، یکی ماناهای این بنواژه «سنگ و آهن است که مینوی «پیوند و جفت، اشغ و دوسش» میاید:

ala [MANACLES] (15x: ED IIIb, Ur III, Old Babylonian) wr. a2-la2 «manacles»

اله = دستبند- النگو

ala [OBJECT] (3x: Ur III) wr. uruda-la2; a-la2 «a metal object»

آله = چیز آهنی

رِکَ= reka پرهیزکار، ، درستکار، پیرو راستی(پیروی از سامان و دهنادِ دین و سنجیده و آزموده رفتار کردن=رگ/ری)

گستره دیگر مینوی این بنواژه(ری-را-ره-رو …) که باز به فروزه های خدایی باز میگردد، «شادی، خوشی،کامرانی، زیبایی، فریبایی، اشغ، مهر، دوشارم، انگیزه، شور، راننده ی روانِ هومان، گشش و گرایش به رامش، موسیغی، رخس، کام، هایستن …» است. واژه «رخس» نیز که در اربی «رقص» گویش میشود در اساس به مانای»جنبش و هرکتِ ناهنگی(غیر ارادی) از روی شادی، اشغ، گرایش، خنیا، پرستش، ستایش» است که همه این مینوها یکجا در بنواژه «ری-زی-جی-گی …» به چشم میخورد. واژه ی دیگری که در زباهای ایرانی برای رخس بکار میبردند «وشت و وشتن» بوده است که مانای «فرگرتاری، فروردینی(تحول یابی و از هالی و به هال دیگر شدن، گشتن، چرخش از روی شادی، پرستش، سرشاری و اشغ دارد.» این واژه در اربی «وجد» گویش شده و واژه های «وجود، موجود، ایجاد» از آن ساخته شده. در اساس به وجد آمدن همان به وشت آمدن و به رخس و خروش و شادی در آمدن میباشد. این نگاره فرزانی در نامواژه «رم/رام»(بای-بغ-وای=هوا=هوس-انگیزه=کشش=گرایش) در فرهنگ ایران برجای مانده است که چهره ی اشغی و کِشنده و گیرای زنخدا سیمرغ باشد. این زنخدا با فروزه های نام برده در میانرودان بگونه «ایشتر/ایشتار»(استر-استار-ستاره) در یونانی بگونه «ونوس»(ویناس=گناه=جنحه/جناح=اشغ) و در زبان و ادب پارسی بگونه «زهره/ناهید» رخ نشان میدهد و نماد آن اپاخترِ «ناهید، زهره، ونوس و ماه» میباشد که آشیانه و دارنده ی روان هومان است. این زنخدا پس از چیرگی دینهای مردخداییِ ابراهیمی و زرتشتی زشت سازی شده و به شیتان و اهریمن و گناه و پلیدی دگرگون گشت. چنان ویناه که اشغ بوده است و سرشت هر هومان است به گناه و تباهی و زشتکاری فروکاسته شد و از اینرو سرشت و بنِ اشغی هر هومان که در پیوندد با این خدا باشد در این دینها پنامیده(ممنوع) و پست ساخته شد.

{واژه «رغبت» به مانای «کشش و گرایش، خواست و هوا و هوس» نیز از این بنواژه برآمده است.(ری-رئی/رگ/رغ)- در پارسی میتوانیم آنرا بکار بگیریم چراکه ساختار آن بر بنیاد دستور زبانهای ایرانی دیسیده شده است. ولی بیگمان باید با دگرگونی واکوندهای بی سدا و سدار ریختهای تازه ای در کالب دستوری پارسی ستایه کرد تا واژه هایی خوش آهنگ از این بنواژه ها برساخت که در آینده کوشش خواهم کرد دستور کاری در این زمینه پیش بنهم.}

نمونه های اوستایی این گستره مینوی بگونه زیر هستند:

رافْنی،= rãfni خوشی، کامجویی، هال، بهرمندی

رَفِذرَ= rafezra رسمندی(لذت)، خوشی، کامیابی(موفقیت)
رَفْنَنگْهْ= rafnangh ـ 1ـ شادی، خوشی، لست(لذت)، اشغ، راهتی، رفاه ـ شادی آفرین، لست بخش، فرهبخش(واژه رفاه اربی نیز از این ریشه است)

رَم= ram ـ 1ـ آرام گرفتن، آرمیدن، ساکت ، آرام – آسوده شدن، شاد ـ خوشهال بودن، امن یافتن-خرسندی-خشنودی- رام ـ گوش به فرمان ـ (اهلی ـ مطیع بودن)

ــ آرَم= ãram آرمیدن، آسودن، راهت بودن

رامَ= rãma آسانی, خوشگواری(سهولت)، راهتی(راه-راس-راست-راهت) -خوشهالی،رسمندی( لذت)، کام، کیف (پادمینوهای این واژه بگونه »  سستی، ناتوانی –رشک(حسد) ـ تندی، شدت، خشونت ـ ددمنشی – بی مهری» در اوستایی گزارش شده است. همچنین با دگرگونی وام «م به ن» بگونه «رنج» در پارسی و پهلوی و بگونه » رانخْشی » در اوستایی برجاست که پادمینوی «سادگی و آسانی» باشد.)
رامادا= rãmãdã رسمند(لذت بخش)، خوشگوار، خوب، به کام(لذت بخش، لذیذ)
رامَشَیَنَ= rãmashayana شادی، رامش، شادمانی، خوشهالی، هال، کیف(کیف به مانای خوشی و سرشاری واژه ایرانی است که در دنباله پژوهش به آن پرداخته خواهد شد)
رامَن= rãman ـ 1ـ شادی، رامش، رامین، شادمانی، خوشهالی، هال، کیف، رستنمدی(لذت) ـ آسانی، سادگی ـ رامخاستْره، نگهبان هوا، جو
رامودائیتی= rãmudãiti خوشی و کامی که در آیین و دین رواکمند است(لذت مشروع ـ حلال)
راموشیتی= rãmushiti رخسگاه، باشگاهِ خوشی و شادی و موسیغی(کاباره، دانسینگ، دیسکو) جای خوشی، خانه ی شادی

{واژه «لذ، لذیذ، لذت» در اربی با دگرگونی واک «ر به ل» از بنواژه «ری-رگ-رج-رز» میباشد که خوشه مینوی «شادی و کامجویی و خوشی، آسودگی، راهتی» را در خود جای داده است. این واژه را در پارسی میتوانیم بگونه «رس» بکار بگیریم. (لذ=رس- لذت=رست-رسمندی- لذیذ=رسمند-رسین) واژه دیگر بگونه «هز» در اربی از این ریشه برجاست که مانای «جنباندن- انگیزاندن-هناییدن(تاثیر گذاردن) دارد و بگونه «حض-حظ» به مانای بهرمندی، انگیزش و … در اربی برجاست که گویشی از «اوز- از-هر-خر»(زی-زه با پیشوند آ) میباشد. واژه «rest» انگلیسی به مانای «راهتی، آسودگی و ماندن» نیز این بنواژه است که در واژه نامه ی ریشه شناسی انگلیسی برای آن ریشه نادرست یافته اند:

( «stand back, be left,» from re- «back» (see re-) + stare «to stand,» from PIE root *sta- «to stand, set down, make or be firm»)

همچنین واژه «last» انگلیسی به مانای «پایداری و ماندن در راه و روش، دنبال کردن و پیگرفتن راهی و ماندن و پایداری در راه و روشی» از خوشه مینوی » هم با روان بودن و رفتار و راه، ساری و شاری بودن در پیوند است و هم با خوشه مینوی «جایگاه و مانشگاه و زمین». این واژه با دگرگونی واک «ر به ل» گویشی از «rest» است و نشان میدهد «rest» واژه ای پیوندی و همکردی نیست که با پیشوند «re» ساخته شده باشد.

همچنین در انگلیسی واژه «lust» به آرش(مانای) «هوس-هوا-خوا-خواست-شهوت» نشان میدهد که واژه «لذت» واژه ای انیرانی نیست. واژه «long» انگلیسی به مانای «گرایش، کشش، خواست، هوا، هوس» نیز از این با دگرگونی «ر به ل» از این بنواژه برجاست. در آریایی کهن واژه ای از این بن بگونه «las» مانده است که و در زبانهای زیر شاخه آریایی کهن بگونه های «لَسَتی، لیلَیومی،لسترُ،لنَی،لاستیتی، لاسکا،لاست، لوس …» گویش شده و مانای «خواست و گرایش به کامجویی و رسمندی/لَست» دارد. در پارسی نیز بگون «لاس» کاربرد دارد و اینهمانی گویشی آن با «لذت» آشکار است:

در سومری واژه «آلدوگ» به مانای گشش و گرایش از این رویشه برجاست:

al dug [DESIRE] (67x: Old Babylonian) wr. al dug4 «to desire» Akk. Erēšu

الدوگ = گرایش، کشش، اشغ / اکدی = ارشو (الش=آل=ارس =ارش =اروس= روشنی- اشغ)

{واژه «لول- لولی-لور-لُر» در پارسی نیز گویشی از «ری-لی-رو-لو» میباشد که به مانای «مستی و بدمستی» برجاست. این واژه از خوشه مینوی «خوشی، شادی، رسمندی، کامجویی، رامش» برآمده که پادمینوی آن بر اساس بیشورزی(افراط) در خوشی و کامجویی و زشت سازی ارزشهای دین زنخدایی و فروزه های رام بگونه «روسپیگری و بی بندباری» مانده است. واژه lord انگلیسی نیز از این ریشه و وابسته به خوشه مینویِ شاهی، فرمانروایی، خدایی، کامرانی و …» است}:

دهخدا:

لول . (ص ) طافح . مست مست : مست لول ؛ شوله مست . سیاه مست . مست طافح . سخت مست .

لول . (ص ) بی شرم و بی حیا را گویند و لولی که قحبه و فاحشه باشد منسوب به آن است . (برهان ). لور. (جهانگیری ) :

گر همی گوییم لول و ور نمی گوئیم گول

چون کلنده بر لب دولیم و تکتک میزنیم .

مولوی .

|| (اِ) بی شرمی . بیحیائی . (از غیاث ).

{از این خوشه مینوی یک سوی آن به «کامیابی، پیروزگری، بدست آوردن و رسیدن به آرزو، خواست، کام» و در پی آن شادی و خوشی باشد، در انگلیسی واژه «luck» به مانای «خوشبختی، کامیابی،پیروزگری» برجاست که در واژه نامه ریشه شناسی بن آنرا ناچیدا خواندند}:

luck (n.)

late 15c. from early Middle Dutch luc, shortening of gheluc «happiness, good fortune,» of unknown origin. It has cognates in Dutch geluk, Middle High German g(e)lücke, German Glück «fortune, good luck.» Perhaps first borrowed in English as a gambling term. To be down on (one’s) luck is from 1832; to be in luck is from 1900; to push (one’s) luck is from 1911. Good luck as a salutation to one setting off to do something is from 1805. Expression better luck next time attested from 1802.

 

Proto-IE: *las-

Meaning: to long for pleasure

Old Indian: laṣati `begehrt›, lālasa- `begierig, heftig, verlangend›

Old Greek: lilái̯omai̯ `heftig begehren, verlangen›; lástǟ <lástai̯> `проститутка› (Hsch.), lástau̯ro-s m. `kínaidos (развратник)›, lásthǟ f. `Lästerung, Spott›, pl. lǟ̂nai̯ f. `Bacchanten›; ipv. 3 sg. lásthō, ipv. aor. lasásthō `khleu̯azétō› Hsch., inf. lásthai̯ `páizein, oligōrêin, loidorêin (Hsch.), lástho- (lásthōn `kakologō̂n›, lásthon `aiskhrón› Hsch., lásthas `sümphorás› Hsch.)

Slavic: *lāsъ(jь), *lāskā, *lāstītī

Baltic: *lōs(k)-n-u-

Latin: lascīvus, -a `üppig, mutwillig, ausgelassen; geil, zügellos; überladen, geziert›

Russ. meaning: желать плотских радостей

References: WP II 386 f

Comments: Cf. Hitt ilalija- (I), ilalisk- ‹begehren› (Tischler 354)

{واژه «رَز» به مانای درخت انگور که نماد سیمرغ باشد نیز خوشه ای دیگر از این بنواژه است و «دختر رز» که به «خون تاک» نیز نامور است همان دختر سیمرغ است که » رام /لات/راد/رد» باشد که نمود «آب، می، روشنی، آگاهی، بینش، فرودینی(تحول یابی)، مستی، شور، شادی، اشغ …» میباشد. این واژه به مانای فراگیر»رستی و گیاه و خوراکی» نیز هست چراکه در اربی همین واژه به مانای «شالی» که برنج در پوست باشد کاربرد دارد}

{واژه «هرز-هرزه» به مانای آنچه بی بند و بار است نیز از این ریشه میباشد. (رز+پیشوند آ=ارز- دگرگونی آ به ه=هرز که پاد مینوی «رئک/رد/رس/رج=پرهیزگاری-روشمندی، آیینمندی، دهناد و رده، رج» باشد.)

در سنسکریت فراخه های مینویِ این واژه به گانایی(غنایی) و پرمایگی بگونه «رسیکه»(لس/لذ/رس) با ماناهای زیر برجاست که بیشتر خوشه های مینوی این واژه را در بر دارد که درپیوند با فروزه های زنخدا «رام=لات=لاکشمی=شیتان=ایشتر=اوز=زهره=ونوس=آل=البیس» هستند:

{واژه «رسیدن» به ماناهای «رسایی»(پُری، پُرمایگی،گانایی/غنایی= سرشاری=کمال- پختگی) و «دست یافتن و گرفتن، بجایی رسیدن، آماج و آرزویی را بدست آوردن» نیز از این گویش بنواژه «ری،رز،س» میباشد و در پیوند را « نیروی ارکانند و راننده ی گرایش، خواست، انگیز برای بدست آوردن چیزی، و شادی و خورسندی، رسمندی از رسیدن و دست یافتن با آن چیز» میباشد. از اینرو بیشتر گویشهای این بنواژه ماناهای «رسیدن، دریافت کردن، سرشاری، دارندگی، انجام دادن، به اسپوری(کمال) رساندن، کامکار و کامیابی( در انجام هر کار) و … » در خود نگاه داشته اند . واژه «رضا-رضایت-راضی-مرضیه» گویشهای بنواژه «رز-رس-رث» ایرانی در اربی هستند که گستره مینوی «شادی، خشنودی، خرسندی(قناعت-رضایت) را نگاهداشتند. در پارسی میتوانیم آنها را با «ز» ایرانی بکار ببندیم:(رضا=رزا-راضی-رازی/رزی/رزند-راضیه=رزنده=رضایت=رزایت/رزایی/رزِش/رزاک-ارضا=ارزا/رزوَر/رزمند- مرضیه=رزیده-رضوان=رزوان/رزان)

{در پیوند با خوشه «رسیدن، کامیابی، بدست آوردن» مینوی «هایستن»(تایید کردن-درست داشتن- راست داشتن/خواستن- آری گفتن) نیز وابسته به این خوشه است که در واژه های «آر-آری-ها-هاتا-های-هایستن» برجاست. «ها» با افتادن «ر» و دگرشِ گویشی واک»آ» ساخته شده است که مانای «راست و درست داشتن، پاسخ آری دادن، هایستن» کاربرد دارد. در زبانهای اروپایی این واژه بگونه «های-Hi» به مانای «درود، سلاو/سلام فرستادن- ارج دادن-آزرمداری/هاتاری(تایید)، درست داری و هاگ دادن(حق دانستن و درست دانستن)» برجاست. «هاتا» که در اربی با گویش «حتی» مانده است به مانای «ها(آری/درست است، راست است)+تا(تا آنجا که- تا جایی که …)» برجاست و مانای «درست داشتن و راستداری و همرایی ِ تا رسیدن به سامه ای(شرطی) از پیش دانسته شده دارد. نمونه : «در این نبرد میرزمم هاتا اگر جانم از دست بدهم» – «میروم هاتا اگر از آسمان آتش ببارد»(= تا آنجا که از آسمان اتش هم ببارد خواهم رفت(=آری – تا آنجا که چنین شود = ها(آری)+تا(تا آنجا که سامه ی از پیش دانسته روان شود). همچنین این واژه پادمینوی خود را نیز در زبانهای کهن بگونه «لا» و مانا «نه» نگاه داشته است. چنانکه در دارویدی نیز این پادمینو با همین ریخت و مانا برجاست. «لا» در اربی گویشی از «آر- ار» ایرانی است که پیشوند «ا» پسوند شده است یا به سخن دیگر پیشوند افتاده و پس از واک پایانی در جایگاه پیشوند نشسته است. واژه های «نه – نا – مه –ما» که در زبانهای گوناگون برجاست در اسل با دگرگونیِ گویشی واک «ل به ن/م» برجای ماندند. چنانکه در اربی نیز گویش»مه-نه» به گونه «نهی- نفی» مانده است.(ما- نا-لا) واکهای «ن و ل» به شوند یکجایی لفزش(تلفظ) در کام و زبان به یکدیگر دگرگون میشوند. در اربی واژه «لیس» به مانای «نه – نبود –نایی»(نای/نایی ایرانی نیز در اربی بگونه نفی – نافی –منافی -منفی برجاست) از همین ریشه (آل-لا) ساخته شده است. شوند این «پادینگیِ مینوی در یک ریشه» این است که باستان از پادسوی م با «خردِ بهمنی/خرد پیوندی یا خردسنگی و سه تا یکتایی» می اندیشیدند و در هر پدیده و مینویی «پادسوی آن را نیز میدیدند و بکار میگرفتند». به سخن دیگر آنها «میان ِ پادینگان یا جفتها(تضاد) را میدیدند و توانایی دریافتن اسل میان هر پادینه(=جفت=پاد =پار=پا=پاتوند =پیوند=اشغ =تضاد) را داشتند. از این روست که یک روی خوشه های مینویِ نام واژه های خدا را «افزاینده، پایدارنده»(مثبت) میدانستند و روی پشت آنها را «کاهند و نایی»(منفی) و این دو را از هم جدا و با هم ستزنده نمیدانستند که «جفت و وابسته و پیوسته» میدانستد. از همین روی یک روی «خدا» را «هستی-روشنی -پیدایی» و روی دیگر آنرا «نیستی-تاریکی- ناپیدایی» میدانستند و چنانکه در سراسر این نامه میبینیم «خوشه های مینوی در روندِ فرازو فرودهایی به ماناهای پادینه ی «روشنی، تارکی/هستی، نیستی/ پیوند دهندگی و دوسندگی، جدا کنندگی و برندگی…» دگردیس میشوند و اسل میان همه آنها همان مینوی «خداست» که در چهره های گوناگون رخ مینماید و زان هومانِ امروزین به شوند دوگانه اندیشی و پادینه اندیشی و ناتوانی در دیدن و دریافتن اسل میان (سه تا یکتایی)میان هر جفتِ پادینه، آنها را ستیزنده و دشمن و زد(ضد) یکدیگر میپندارد و این پس رفت بزرگ فرهنگی وفلسفی با دستبردهای زرتشت در فرهنگ زنخدایی ایران و از میان بردن آیین «سه تا یکتایی» در پیِ مرد ساختن خدای ایران(و در پی آن دینهای ابراهیمی که با همین روش گسترش یافتند و آغازی برای تباهی و پیتارگی و ددمنشی در گیتی گشتند) پدید آمد. سراندیشه زشت و پست شما ری تاریکی و ارجگزاری به روشنایی نیز از همین کژروی و بدست زرتشت پدید آمد که در پی آن به دینهای ابراهیمی راه یافت و تاریکی نماد پستی و زشتی و روشنی نماد نیکی گردید. از همینروست که این دینهای ابراهیمی «دینهای نوری» شناخته میشوند و این نور که برجسته ترین فروزه اش «برندگی و جدا کنندی» باشد، شوندی برای همه «جنگها و خونریزیها و ستیزه های چهار هزار سال گذشته را پدید آورد. چرا که این دینها با روشن ساختن یک بخش و تنها راست و درست دانستن آن، دیگر بخشها را تاریک ساخته و راستیها را از هم بریده و تکه و پاره کردند و تنها آن بخشی که خودشان روشن ساختند و نور انداختند را درست و راست (حقیقت) میدانند و دیگر دینها وباورها را دروغ و نادانی و کفر دانستند و پیروان باورهای دیگر را شایسته کشتار و شکنجه و آزار وتباهی دانستند. چون دینها نوری دینهای جدا کنند، پاره کننده، برنده و در سرشت خود تباه گر هستند. از همین روست که درست با روی کار آمدن زرتشت ایران رو به تباهی و سستی و نابودی گذاشت و در پی آن ترساییگری و مانوی گری نیز بزرگترین زخمه های کشنده را با نیرو بخشیدن به این تبغ برنده ی روشنایی و زشت سازی تاریکی بر پیکر فرهنگ و اندیشه و فلسفه ایران فرود آوردند و که پیایند همه اینها دین و آیین ددمنشانه ای همچون اسلام گردید و ١۴٠٠ سال است که روان جهان را می آزارد. امروزه دستهای بزرگی در کار است که تا ایرانیان فرهنگ باخته و از خود بیگانه گشته را بدون شناخت و آگاهی ژرف از بنمایه های فلسفی آن و باز بدون هیچ گونه شناحت و آگاهی از دین و آیین مردمی ایرانِ هزاره های پیش از زرتشت و توانایی برابرگذاری و ژرکاوی، چشم بسته و برای گرز از لجن زار باورهای اسلامی با شادمانی و دلگرمی به «آیین زرتشت» که نخستین گامه و شوند تباهی بنیاد فرهنگ ایران بود بکشانند که شوربختانه روند اینکار نیز به شوند رویه نگری و کم دانشی همبودگاه ایرانی و بویژه شتابی که برای گریز از چنگال خون آلود و جا ستیز اسلام دارند، روی به افزایش میباشد، همچنان که روند روی آوردن همین مردم بخت برگشته با از چاله اسلام به چاه خوش بر روی تر ترسایی گری(مسیحیت) بدون هیچ بیشن و شتناخت و کاوش و سنجش رو به افزایش است.

रसिक   rasika   adj.      appreciating     ارجداری

रसिक   rasika   adj.      sentimental      سهشمندی- سهندگی

रसिक   rasika   adj.      aesthetic           خوبی، زیبایی، خو خویی

रसिक   rasika   adj.     tasteful           خوشگواری- با مزه و رسمند(لذیذ) بودن- انگیزه مندی- خوش ذوغ بودن

रसिक   rasika   adj.      fanciful               انگیزناک و هوسناک

रसिक   rasika   adj.      fond of            گرایشمندی

रसिक   rasika   adj.      graceful           دلپذیری، برازندگی

रसिक   rasika   adj.      lustful  شهوتران، هوسمند، انگیزه مند

रसिक   rasika   adj.      delighting         خوشی، شادی ، فره، رامش، کام، رست/لست(لذت)، شور، شوغ، ذوغ

रसिक   rasika   adj.      elegant زیبا، شکوهمند، برازنده

रसिक   rasika   adj.      devoted to        ویژه شده برای …

रसिक   rasika   adj.      having a taste for or a sense of            هوس و خواست چیزی را داشتن

रसिक   rasika   m.        elephant           فیل= نمادِ زنخدا- نماد، رامش، خوشی، آرامش، ژرفا، دارشمندی، کامیابی، elegant ارجمندی، خواسته(سروت-مال)- زمین، آب و همه دهشهای خدایی، نماد شکوهمندی و اشغ خدا در زمین =

रसिक   rasika   m.        horse    اسب=نماد زیبایی، فرمندی، شکوهمندی، نیرومندی، شتابمندی، تیزپایی، خرمی، رامش، اشغ، آزادی، سرکشی، گستاخی

रसिक   rasika   m.        Libertine آزاد، سرکش، گستاخ، رها

रसिक   rasika   m.        man full of taste or feeling   مرد سرشار از سهش و شور

اوستایی:

رَپ= rap خشنود ـ خرسند ـ رزند(راضی) ـ شاد ـ شادمان ـ خوشحال کردن- پناه دادن-
رَپَکَ= rapaka لذت، کام، خوشی، هال، کیف
رَپَنت= rapant رسمند، رست بخش، فرهمندی، شادی آفرین، شادی بخش
رَپیثوا= rapisvã نیمروز-هامن (گرما-جنوب)
رَپیثویتَرَ= rapisvitara نیمروزی
رَپیثوینَ= rapisvina پس از زهر(ظهر)- گاهِ پسین

{نکته درخور نگرش درباره واژه»رپ» این است که در یزدانشناسی زرتشتی مانای مهادین این واژه زدوده شده و تنها همین ماناهای یاد شده و پادمینوهای آن که پیایند زشت سازی آیین زنخدایی و زنخدا رام بدست کیشبابانِ ستیهنده(متعصب) بوده برجا مانده(پادمینوها: ـ ربودن، کش رفتن، دزدیدن، بردن، بالاکشیدن – بی بهره ساختن)ولی چنانکه گفته شد همه این ماناها از نامواژه زنخدا ارتا روییده است که این گویش از بنواژه نام زنخدا سیمرغ نیز پیش از هر مانایی به مینو «خدا، دارنده و آفریننده هستی، دارنده و راننده هومان و روان هومان» میباشد. این واژه در اربی و در قرآن بگونه «رب» آمده و در زبان اربی واژه های «رب-ارباب- مربوب-مربی» به ماهای «دارنده، پرورنده،خدیو- بنده» از آن ساخته است. چنانکه در اوستایی و پهلوی نام گاه زمانی و جایگاهی نیز دارد که از دیگر خوشه های نام خدا در بنواژه های بررسی شده در این نامه میباشد. همانگونه که دیده شد در گویش «رِگ» از این بنواژه همه گستره های مینوی واژه «رب» در میانرودانی که «شاه، سرور، مهتر، رئیس، دارنده، پرورنده … باشد برجاست. یکی از ماناهای مهادین «ری-رپ/رپه-رپت که گویشی از «ارت-رت-ال-ار- باشد «میانگی و میانگاهی، جرگی و پیوندگاهی، جوشگاهی و اسل پیوند زننده و جفت کنندگی میان هر چیز است که در فرهنگ ایران به آن «اسل میان» میگوییم. این اسل مهاد و پاسدارنده هر اشغ و پیوند و مهر است که همانند چسب باشد که پدیده ها را با هم جفت و همباز میکند. از اینرو دوسیدن به مانای چسبیدن و جفت شده و اشغ است که دوست از آن برجاست که در ادب ارفانی ایران همان خدا یا اسل دوسیده به هستی و آفرینش و هومان است. همچنین به مانای «میانگی» که برابری و مهر و داد، خوشخویی، خرمندی و هنتاچمندی یا اندازه دانی(تعادل-ملایمت)، میانه روی، رندی، رایمندی(رعایت)راستی …» نیز هست. از این خوشه مینوی در واژه «ربط» که همان «رپت-رپیت» باشد در اربی برجاست که واژه ای زیبای ایرانی است که مانای آن در اوستایی و پهلوی فراموش گشته، ولی در اربی و آرامی و ابری و … که زبانهای ایرانی تبارانِ کوچنده ی باستانی باشند، برجاست. همچنین از این خوشه با دگرگونی گویشی واک «ر به ل» در زبانهای اسکاندیناوی واژه «laggåm»(لاگ-لگ-رگ-ری) از این ریشه برجاست که مانای «میانه روی، خوش خویی، رایمندی، خردمندی، دارای اندیشه نیک و توانمند، رند …» دارد. این واژه بگونه «لئم-لیم» در اربی برجاست که مانای «میانگی، میانه روی، خوش خویی، مهربانی، سازگاری، آشتی خواهی، پیوند دهندگی و میانداری، میانجیگری، همتا، مانند … دارد که در اربی «ملایم-ملایمت» شده است. (این م که در اربی به آغاز واژ افزوده میشود و نخش دستوری مادینه و کنشگیر به وآژه میدهد رزنی ایرانیست که در باره آن در نوشتاری که در بردارنده نکته های دستوریست سخن خواهد رفت) در گویش لری و بختیاری و پارسی نیر بگونه «ملاهوم» کاربرد دارد.}

لئم . [ ل ِءْم ْ ] (ع اِمص ) سازواری . (منتهی الارب ). صلح . (منتخب اللغات ). اتفاق میان دو کس . (منتهی الارب ). (منتخب اللغات ). آشتی . (منتهی الارب ). || (اِ) انگبین . (منتهی الارب ). از اسماء عسل . (المزهر سیوطی ص 342)

{مانایِ انگبین و اسَل از اینرو در این واژه هست که بنواژه «ری-لی-ار-ال» مانای «بن، درونمایه، سرشت، ژد، انگم، مان، شیره و افشره» دارد که به راستی ِ نهفته در هر چیز یا «تخم و بن سرشت» چیزها مینمارد.

لیم . (ع اِ)صلح و آشتی . || مانند. || همتای مرد در قامت و شکل و سرشت و خلقت . (منتهی الارب ).

{واژه انگلیسی «luke» به مانایی «نه گرم و نه سرد – ولرم» یا «میانه» نیز که ریشه آن را ناپیدا گزارش کرده اند از این خوشه مینوی برمی آید چنانکه خود واژه «ولرم» میتواند از ریشه «ری-لی» با پیشوند «ا» باشد که به «و» دگرگون شده است . درگرگونی «ا» در آغاز واژه به «و- ب-پ-ی» بسیار رواکمند بوده است که نمونه های آن در شماره های دیگر این پژوهش آورده خواهد شد}

در پیوند با این مینو در سومر واژه «روم»(لوم-لم –لئم) به مانای «اندیشه یا فرنمودِ رسا و نیک» برجاست:

rum [PERFECT] (3x: Ur III, Old Babylonian) wr. rum «perfect, ideal» Akk. Gitmālu

اندیشه ی رسان، فرنمای اسپور(طرح کامل)

پیوند و جفت شدن که «سن، سنگ» باشد با «سهیدن، هس کردن، غوته وری در آب، شنا کردن ،شناختن از راه آمیختن» کار دارد. اینرو یکی از خوشه های این واژه «بوییدن، سهیدن، حس کردن» است که نیروهای شناختی و سهانی تن باشند. از این بن و خوشه مینوی در سومری واژه زیر برجاست:

ir [SCENT] (36x: ED IIIa, Lagash II, Ur III, Old Babylonian) wr. ir; ir7 «smell, scent; sweat, exudation» Akk. erešu; zūtu

ایر = سهش(نیرویهای هسی)- بوی(شناخت -هس -سهش)-تراوش – خوی -خیسی

irsim [FRAGRANCE] (13x: Old Babylonian) wr. ir-si-im; ir-sim «fragrance» Akk. erešu

ایرسیم = بوی = سهش –شناختن

در سومری در پیوند با خوشه «فروزه های خدایی» که « نامهای خدا، روان، روه، پایندگی، جاوندانی، سرشاری، گانایی، پری، دارشمندی، زیبایی، افزایش، بالایش، گسترش، سپندی، شادی، اشغ …» واژه های زیر بر جاست:

libir [OLD] (579x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Old Babylonian, unknown) wr. libir «(to be) old, long-lasting»

لیبیر= دیرزیوی(رهایی- آزادی –یله بودن در زمان-واژه liber-liberation-liberal اروپایی از این بن است) – داد=سن و سال

lil [GHOST] (92x: Ur III, Old Babylonian) wr. lil2 «wind, breeze; ghost» Akk. Zīqīqu

لیل = باد،هوا(دم)، نسیم، روه(روح)

alad [SPIRIT] (4x: Old Babylonian) wr. alad; alad2 «a spirit» Akk. Šēdu

الد = روه – جان – جانمند نادیدنی

lillilgi [DEMON] (1x: Old Babylonian) wr. |LIL2.LIL2|-gi4 «demon» Akk. Lilû

لیلیل‌گی = شیتان =رام = دختر یا نمودی از سیمرغ = خدا/ اکدی = لیلو

lillilgia [DEMON] (1x: Old Babylonian) wr. |LIL2.LIL2|-gi4-a «demon» Akk. Lilîtu

لیلیل‌گیه = شیتان –البیس =نمودی از خدا/اکدی =لیلتو

lugidimak [NECROMANCER] (1x: Old Babylonian) wr. lu2-gidim-ma «necromancer»

لوگی‌دیمک = جادوگر – افسونگر- مُغ

irhandi [SORCERER] wr. irhandi «sorcerer» Akk. Āšipu

ایرهندی = جادوگر – افسونگر – مُغ

lammar [DEITY] (220x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian) wr. dlamma; dlammazabar; lamma «(female) tutelary deity; ~ figurine» Akk. Lamassu

لمر = زنخدای دارنده پیشتیبان و نگاهبان – یا زخدای پشتیبان و نگاهبان(لام-رام)

lala [PLENTY] (53x: Old Babylonian) wr. la-la; a-la; la «plenty, happiness, lust» Akk. Lalû

لله –للَ – (در اکدی لَلو)= فراوانی، شادمانی، رستمندی (لذت خواهی –هوس)- در بانهای ایرانی نیز «لَلِ‌ه-لا لا» به مانای «پرونده و مادر- نگاهدارنده-مادر» کاربرد دارد که «بن و اسل» باشد (لا لایی برای کودک به مانای للگی و پرستاریست) چنانکه در گلیگی و دیلمی این واژه به مانای «نی، کسبه» اسل زایش کاربرد دارد:

لله . [ ل َ ل َ / ل ِ ] (اِ) نی . نای . قَصب (در دیلمان و گیلان ).

لله . [ ل َ ل َ / ل ِ ] (اِ) (مأخوذ از کلمه ٔ لالا) مربی ِ مرد طفلی از اطفال اعیان .مقابل دده که زن است . لالا. پرستار کودک

lamhu [NETHERWORLD] wr. lamhu «netherworld» Akk. irkallu

لمهو =جهان پسین(جهان بالایی که به نادرست به جهان زیرن برگرداند)

lu [ABUNDANT] (185x: Lagash II, Old Babylonian) wr. lu «(to be) abundant; to heap up» Akk. dêšu; kamāru

لو = فراوان، سرشار، گانا، انباشتن

rib [SURPASSING] (62x: ED IIIb, Old Babylonian) wr. rib; ri-ba «(to be) surpassing, outstanding; (to be) strong, massive» Akk. ešqu; šūtuqu

ریب = بیش از اندازه – برجسته – فرازجسته(لی –ری)

aratta [IMPORTANT] (5x: Old Akkadian, Ur III, Old Babylonian) wr. aratta «heavy; important; praise, glory» Akk. kabtu; tanattu

ارَته = سنگین/گرانبها، مهند، ستایش(ستودنی)، شکوهمند(شهریگیری با شگوه و دارشمند ارته در جیرفت – خانه نخستین سومریان از آنجا به سوی میانرودان رفتند)

aranum [CASHBOX?] wr. duga-ra-num2 «cashbox?» Akk. arānu?

ارنوم = چنتوکِ پول

lagab [EXCESS] (1x: Old Babylonian) wr. lagab » c» Akk. Atartu

لگب = فزون مانده –برجا مانده از(زیاد آمده)

arakar [FACTOR] (1x: Old Babylonian) wr. a-ra2-ĝar; a-ra-kar2 «factor, coefficient (math(

ارکر = نرخ، توان، مانده، ردسد ، درمارش(ضریب) در دانش رایگری(ریاضی)

arahi [~MATHEMATICS] (1x: Old Babylonian) wr. a-ra-hi «a mathematical term (math.)» Akk. Arahû

ارهی = تَرم یا ارپاکی(تعریفی) در زمینه دانش رَزتاری(ریاضی)

lib [FAT] (10x: ED IIIb, Old Akkadian, Ur III) wr. libx(|NI.LU|) «sheep fat»

گوسپند فربه

lib [RICH] (35x: ) «(to be) rich, well-off; high quality; (to be) happy» Akk. hadû; hidiātu; râšu; rāšû; rīšātu

لیب = دارشمند-دارا-توانا- سریاومند(با کیفیت)-شاد بودن

luniĝtuku [RICH] (3x: ED IIIb, Old Babylonian) wr. lu2-niĝ2-tuku «rich man» Akk. Šarû

لونیگتوکو = مرد توانگر- دارشمند

lalaĝal [CHARMING] (4x: Old Babylonian) wr. la-la-ĝal2 «charming»

لَلَگَل = افسونگر – هوشربا – زیبا

ul [SWELL] (74x: Ur III, Old Babylonian) wr. ul «to swell, (to be) distended; to love; attractiveness; pleasure; rejoicing» Akk. habāşu; menû;

او = فربهی –گستردگی- فراخ روی- سپندی- بالا روی(آل-اول)- اشغ گیرایی، رستمندی، شادی

la [STRETCH] (10x: ED IIIb, Old Babylonian) wr. la2 «to stretch out; to be in order» Akk. Tarāşu

له =گسترش یافتن، دهناد یافتن

LIL [PLAIN] (1x: Old Babylonian) wr. LIL2 «plain» Akk. Şeru

لیل = پهنه –فراخه- گستره- زمینه – دشت

در زبان اکدی که از کهنترین زبانهای میانرودانیست گستره های مینویِ واژه «رپه-رپ-رب» بگونه های زیر برجا مانده است که با همه خوشه های بنواژه «ری» اینهمانی دارد:

ربیتو: پایتخت، شاهبانو، هر چیز بزرگ و ارجدار-(در پیوند با خوشه مینویِ شاه، سرور، خدا، مهتر، بزرگ، ارجمند):

rabītu

1)  : the capital-city ; 2)  : the queen ; 3) great things ;

ربو: مهند(مهم- بزرگ)، نژآده، باشکوه، آزاده، سرور و مهتر، سرپرست، کاردار(در پیوند با فروزه های نیک و سپند ِخدایی):

rabû  [GAL :  ]

big ; major ; old, adult ; noble ; st.constr. : chief, overseer

ربو: اپاختر(سیاره=زمین، جایگاه، گاه)، نشاندن،نهادن،جای دادن، پیش از گاه پسین(رپیتوین گاه)، خوروَران(غرب-غروب)، زمینه، گیاه، غوته وری در آب، شناوری در آب، شستن و پالودن با آب(تعمید، غسل)، خیس کردن و در آب فرو بردن، گمانه زدن، در آب جای دادن، آتش، خاموش کردن و فرونشاندن(در پیوند با خوشه های «آب، روشنی، گرما، آتش، جای، گاه، زمان …):

rabû (2)   [ŠÚ :  ]  ([GAL :  ] , [GIR5 :  ])

planet : to set ; ina pān šamši rabê : before sunset ; rabû šamši : the West ; šamšu irta/ebi : the sun has set ; D : 1) field, cloth, plant… : to submerge / dip / immerse , to wet thouroughly , to douse / dowse , to plant in water ; 2) fire : to douse / extinguish ;

رَبو: رُستن(رشدن-رشد کردن)، بزرگ شدن یا بودن، همواره رُستن، مهند شدن، برخاستن، آوردن، پدید آوردن(آفریدن)، افزایش، گسترش، برتر بودن، رواکمند ساختن، بزرگ ساختن، ستایش و پرستش، همواره بزرگ شدن، فربه شدن، انباشته شدن، فزایندگی …(در پیوند با خوشه «رئِذ-رس-رستن» که مانای رسایی، بوندکی، اسپوری(بلوغ، کمال) دارد و نیروی فرازروی و فراپویی باشد خدا در هستی باشد):

rabû (1)  [GAL :  ]  (vb. i/i)

  1. to grow up ; to grow, get bigger ; stat. : [GAL.ÀM : ] to be big Gtn. to grow constantly, become great D. to raise, bring up (a child) ; to increase Dt. to be made superior to s.o.Š. to make great ; to extend ; to raise, bring up (a child) ; to promote s.o. ; to magnify, praise s.o. Štn. to be constantly magnified ŠD = Š N.  to swell, become enlarged Ntn.  to accumulate constantly (interest) Rt.  to increase occasionally (Mathematics)

ربوتو: بزرگی، شایستگی، رادی، و …( در پیوند با فروزه های خدایی =رد-رت-راد-ارج-ارت …)

rabûtu  [GAL :  ]

greatness , grandeur , majesty ; chariot : simat rabûtu : «symbol of greatness» ; kīma rabûtika : in accordance with your generosity / nobility ;

پادمینوهای این واژه در اکدی به گونه «لرزه، زمین ارزه، چندش(جنبش، لرزش)، و خشم و درشت خویی» برجاست که به رویِ نا آرام پرهام و گزندها و آفندهای بومزادی نمارش دارد. واژه «رعب» اربی نیز به مانای «ترس، بیم، هراس» از این ریشه است. (رپ-رب-راب-رعب)

râbu  (vb. ū)

  1. to quake D. to shake, make quake Š.  to make tremble

raʾbu  (adj. ; )

furious, angry

در پهلوی نیز واژه «رپه» بگونه «رابا» و به مانای «بزرگ، مهند، شکوهمند و فرمند» بر جاست. همچنین از این ریشه در این زبان واژه «راپک» به مانای «خواهش بردن و دخواست کردن و نیاز بردن» بجای مانده است که نگر «خواهش و درخواست و نیاز» بردن به سوی خدا بوده است. این واژه با دگرش واک «ر به ل و پ به ب» در پارسی «لابه» شده است. گونه ی دیگر این واژه در پهلوی «ربا» است که که مانای «روشن» گزارش شده. بیگمان یکی از ردگانِ مینوی این واژه روشنیست، ولی از آ«جا که در زمان ساسانی این واژه را روی سکه ها میزدند بیگمان پیوندی با باورهای دینی و خداشناسانه دستگاه شهریاری ساسانی داشته و با «رپ – رب» به مانای خدا در پیوند بوده است:

رَبا= rabã روشن. این نام که نشانگر یکی از ویژگی های شاه بود، در زمان ساسانیان روی پول ها نوشته می شد

رائی= rãi رای، فروغ، شکوه ایزدی
رابا= rãbã بزرگ، شکوهمند(عظیم)، سترگ
راپَک گَریه= rãpak garih لابه ـ نیاز، خواهش ـ فریاد کردن،یاری خواستن(به شوند فروزه و ویژگیِ سرشتینِ ایاری و پناه دهی و یاری گریِ لات/راد/رام نزد مردمان بوده که به سوی این خدا نیاز میبردند و به او راپه/رافه/لابه میکردند)
راپَک گَریها= rãpak garihã لابه ـ خواهش ـ ناله ـ فریاد کنان(نمارش به درخواست با سخن و واژه- نیاز بردن با گفتار و سخن)

در سومری از این بن واژه «ارزو» که همان نیاز و درخواست » آرزو» ایرانی باشد برجاست:

arazu [SUPPLICATION] (85x: Old Babylonian) wr. a-ra-zu; ra2-zu; ra-zu «supplication»

نکته:{چنانکه از گستره های مینوی بنواژه «ری-ره-را» پیداست، همه این خوشه های مینوی در بن و تخم این بنواژه که نام و فروزه خدا باشد هستی دارد. ولی از برجسته ترین خوشه های این بنواژه در بسترِ دستگاه شناختاری و فرزانی ایران همان «بینش، شناخت، روشنی(اشراق)،آگاهی(ری-رئی-رئو-رئوچ)، و راه، روش، منش، بینش، جاده، پویش، بالایش، فرازروی، رفتار، آیین، دین(رگ-ره- راه- ار-آل-اول-ارفه-ارثه-ارته) ، که همان راه و روشِ دیدن و شناختن، آگاه شدن از خود و تخم وشتاک(وجود) خود باشد (خودشناسی، هستی شناسی و خدا شناسی) هستند که در این بنواژه نهفته و پنهان بوده است. از گویش «رپه-رفه=رب» که سرراست مانای خدا و فروزه های خدایی دارد روشن میشود که بنواژه «عرف» در اربی که بنِ واژه های «عرفان، معرفت، تعریف، تعارف، معارفه، اعراف، عرفات، غرفة …» باشد در اساس از ریشه ی «رپه-رفه» با پیشوندِ «آ-اَ» به مانای «دارندگی، هاتاری و باتاری(تاییدی و تاکیدی) ساخته شده است که ساختاری همچمون دیگر گویش این بنواژه که واژه «رت-ارت/لات-آلات-الله-آلا» دارد. «ارف/ارپ/ارب/ارَو» گویشهایی از این ساختار هستند که به شوند نوشته شدن با «ع» تا کنون انیرانی شناخته میشدند. چنانکه «علی-اعلا-علو-علوی…» گویشهای دیگر این بنواژه به دگرگونی واک «ر به ل» میباشند. وی بگونه «الوه-الوهیت، الهی، الهام/ الوهیم-ایل=خدا» نیز در پارسی کاربرد داشته است که همان «پر سیمرغ» یا «آتش جان و دَم خدا» باشد. چنانکه در آریایی کهن از این ریشه واژه «آر-ارهه-آرا-آری-آریه»(بسنجید با area در انگلیسی) به مانای «فراخه، فزای باز، زمینه» برجاست که به مینوی فرزانی «زمینه و فزای پویش، رفتار، فراپویی، هرکت» مینمارد:

Proto-IE: *ār- <PIH -*rH->

Meaning: open place, space

Hittite: arha- c. ‹Grenze, Gebiet; Ufer (des Meeres), arha (Adv.) ‹hinaus, fort›, Lyd. aara- ‹Hof, ländl. Besitz› (with doubts Tischler 55-56)

Old Indian: āré `far (from)›, ārā́t `from a distant place›

Baltic: *ā̂r-ā̂ (2) f., *ā̂r-a- (2) c., *ār-u- adj.

Latin: ārea f. `freier Platz, Bauplatz; Dreschtenne, Hofraum, Rennbahn, Gartenbeet, Gottesacker, Glatze›

Russ. meaning: свободое, открытое место, просторы

References: WP I 79

(رند شیراز میگوید : «جان الوی هوس چاه زنخدان تو داشت   دست در پرده آن زلف خم اندر خم زد» – این جان الوی/علوی همان آتش جان و رخشه ی خدا(مار آتشین- کوندالینی شاکتی) است که خواست و گرایش هومان به پیوستن و آمیختن، یوغیدن و دوسیدن با بن و سرشت خود که ارتا یا سیمرغ باشد بر می انگیزد و جان هومان به شناخت و دانش و بینش فروزان میکند. این همان الی یا آلیست که در یارسان(آیین ایاری-یاری- رادی-رامی-سیمرغی) او را خدای جهان میخوانند و در جایگاه بالاترین خدا میستایند)

از اینجا روشن میشود که واژه «ارب/عرب»نیز که گویشی از بنواژه «آل-ار-ارم-ایر-ایل» باشد در اسل از این خوشه مینوی واژه «رپه-رفه-ارفه-ارب/عرف/عرب»(ارپه/ارفه/ارب/ارو) میباشد که مانای «شناختار و رهروی راه خدا» میدهد. هم از اینروست که در خانه کابه، پیش از تازش اسلامِ ددمنش و پیامبرِجان آزارش به مردم آزاده اربستان، سه چهرِ سیمرغ در پیکرِ سه اوزدیس(تندیس خدا-سنم-بوت-بودا-بت) زنخدای ایران، «لات، مینوا/مینو(منات)، اوز/اوزدیس(عزی/عزیز/عزازیل)» خانه داشتند و هزاران سال پیش از اسلام نزد مردمان بزرگترین خدایان بودند. در سنکسریت «اربی» را «آرَوی- آروَه» گفته اند.

आरव    Arava   m.        Arabian

आरवी   AravI   f.          Arabian

گواه دیگر اینهمانی واژه «عرف» در اربی با بنواژه «رپه –رفه –ارفه –ارپه-ارب…» اینهمانی خوشه ی مینوی این واژه در زبان اربی با خوشه مینوی بنواژه «ار-ال-ری-لی» ایرانی میباشد. اگر در واژه نامه به گستره مینوی واژه های «عرف، عرفة» نگاه کنیم میبنیم که این واژه های ماناهای «بوی، بوییدن، بوی خوش و ناخوش، بسیار کردن بوی خوش» که نمایانگر نگاره فرازنی «بودن، بودن در دمان، خاموشیِ زان و بی زانی، شناختن از راه غوته وری و شناوری و جفت شدن و آمیختن با چیزهاست» را دارد. همچنین مانای «به درنگ شناختن» آمده که باز مانای «درنگیدن»(دیر+انگ=نام کنش دیریدن/دیر بودن/کردن) به مانای «درآمیختن با چیزها در زمان و ماندن و ژرفکاوی و شناوری در آنها» باشد که مانای اساسیِ «شناخت» از راه آمیختن و سهیدن هر چیز است. «رنگ و بوی» نمودهای «رخشه، پرتو، اشئه و نیروی پیوند وآمیزش هومان با شیره، افشره، انگم ( = بوی و رنگ یا حقیقت)» چیزهاست. دیگر گستره مینوی «عرف» در اربی «توده، ریگ، زمین، جایگاه، جای بلند، بلندی» است که چنانکه دیده شد با خوشه های مینوی»ار- ال-ایر-ارم- ری- ریگ-لی …» اینهمان است. دیگر مینوی آن در اربی «موی گردن است و روییدن مو در کف دست» است که نمود مینوی «ری-رو-رئُذ-روستن» باشد که نمود گستره مینوی «نیروی زنده و روان خدا در هستی، نیروی زایش و آفرینش و رویش و بالش، گیاه و سرسبزی» باشد. دیگر خوشه مینوی ِ اینهمان واژه «عرف» با «ار-ارپ-ال»خوشه «پیوند و میان یا اسل میان و اسل پیوند دهنده» است که «سن، سین، سم، سیم، آسن، آهن، سنگ» باشد(از همین روست که در کابه سنگ سیاه یا حجر الاسود از دیرباز پرستیده میشده) و در اربی به مانای «میان دو چیز و ویمند و کرانه ی مینوی دوچیز» برجاست. خوشه دیگر «آب» است که مینوی مهادین این واژه باشد که «آگاهی، بنش، شناوری، پاکی، آویژگی، شناخت» از آن میاید و ما تنها از میان همه این خوشه های مینوی تنها «شناخت» را میشناسیم و بکار میبریم. خوشه دیگر «بنم، نهاد، بنیاد، جایگاهو زهدان و زایندگی است» که در اربی بگونه «چاه، کنات، کاریز» درجایگاه مینوی نام «عرف، عرفة» برجاست که نمود «زایش از خود، کان، خان، مادان، چشمه، بن و نی و آفرینش زهشی» باشد:

عرف . [ ع َ ] (ع اِ) بوی خوش و ناخوش ، و بیشتر در مورد بوی خوش بکار رود. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بوی خوش و ناخوش . (دهار). بوی خوش .

عرف . [ ع َ رَ ] (ع مص ) بسیار کردن بوی خوش را. (از منتهی الارب ). بسیار کردن طیب را. (از اقرب الموارد).

عرف . [ ع ِ ] (ع اِمص ) به درنگ شناختن . دیری در شناختگی . (منتهی الارب ). گویند ما عرف عرفی اًلا بأخرة؛ یعنی مرا نشناخت مگر اخیراً. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || شکیبائی . (منتهی الارب ). صبر. (اقرب الموارد) (دهار).

عرف . [ ع ُ رَ ] (اِخ ) آبي است مر بني اسد را. || موضعي است . (منتهي الارب )

عرف . [ ع ُ رُ ] (ع اِ) ریگ توده ٔ بلند. و جای بلند. (منتهی الارب ). رمل ، و مکان مرتفع. (از اقرب الموارد). || فش اسب . (منتهی الارب ). موی گردن اسب . (از اقرب الموارد). || تاج خروس . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). عُرف . رجوع به عُرف شود.

عرفة. [ ع ُ ف َ ] (ع اِ) زمین برآمده ونمایان دراز رویاننده ٔ گیاه . (منتهی الارب ). زمینی است بالا آمده و بارز و مستطیل شکل که رویاننده است . (از اقرب الموارد). || ریگ توده ٔ بلند و جای بلند. (منتهی الارب ). رمل و مکان مرتفع. (از اقرب الموارد). ج ، عُرَف . (ناظم الاطباء). || حد فاصل میان دو چیز. (منتهی الارب ). حد بین دو شی ٔ. (ازاقرب الموارد). ج ، عُرَف ، (منتهی الارب ) (اقرب الموارد)، اَعراف . (ناظم الاطباء). || (اِخ ) سیزده موضعاند: عرفة صارة، عرفةالقبان ۞ ، عرفة ساق ، عرفةالاملح ، عرفة القزوین ۞ ، عرفة خجا ۞ ، عرفة نبات ۞ ، عرفة ضربه ، عرفة منعج ، عرفة الاجبال و غیرذلک . (منتهی الارب ). رجوع به هر یک از ترکیبات فوق در ردیف خود شود.

عرفة. [ ع َ ف َ ] (ع اِ) باد. (منتهی الارب ). ریح . (اقرب الموارد). || ریش کف دست . (منتهی الارب ). |

عرف . [ ع ُ رَ ] (اِخ ) گویند سه چاه مشهور است : عرفة ساق ، عرفة صارة، عرفة الاملح . (از معجم البلدان ). و رجوع به عرفة ساق و عرفة صارة و عرفة الاملح شود.

{گواه دیگر اینهمانی مینوی واژه «ارب/عرب» با بنواژه آماژیده(مورد نظر) واژه «ارفخشد-افحشد-ارفکشاد» است که در تورات نام یکی از پسران سام(سام-زال-رستم) باشد. نخست خوب است بدانیم نامواژه «سام» در زبانهای میانروانی هیچ مانایی ندارد و ماای آن در زبانهای ایرانی برجاست که همان «سم- هم –جم» به مانای «پیوند و اسل پیوند دهند یا سنگ» باشد. زبانهای «سامی و هامی» نیز گویسی از این نامواژه ایرانی هستند در تورات نیز به نام دو مردم آمده اند که همان ایرانیان کوچند به میانروان و آفریکای اپاختری باشند که با نام «هند- سند –اند» از یک ریشه هستند(س-سه =اسل جفی =تخم-بن) است. واژه «افخشد-ارفکشاد» در اساس نام تبار «ارب/ارف/ ارپه» را در جایگاه » تباری برامده از سام یا فرزند سام»(سام- سم –سک –سکستان –فرزند سیستان= تباری که از سیستان) در خود نگاه داشته است. از آنجا که گستره های مینوی این بنواژه چنان که دیده میشود بسیار فراخ است ماناهای فراوانی میتوان برای آن نامزد کرد. ولی ماناهای مهادین میتواند اینگونه باشد:

سویه ی مینوی و شناختاری این نام را میتوان «ارفه(شناخت، بینش، خرد) +خشئته(اشئه)»= پرتوی خرد، بینش، شناخت گرفت

سویه باستانی و تارُخی این واژه را میتوان «ارفه(ارب-تبار ارب برآمده از نژاد سام)+خشتره(کشور، شهر، شهریاری ارب-سرزمین ارب) گرفت

بخش دویم نام واژه «ارفکشاد/افخشد» را میتوان در پیوند با «شید-شاد-شداد/شادداد-شاده(نامهای زنخدا رام) گرفت که جایگاهی با این نام در کرانه های کویر کرمان برجاست که «شداد/شهداد» باشد و چنانکه میدانیم این مردمان کهن در ۸تا ۶ هزار سال پیش به شوند خشکسالی ناچار به کوچ به میانروان شدند و شهریگری سومر با پایه گذاردند. نام «سومر-شومر-هومر» گویشی از «سام» است که همان «هم-جم-سم» ایرانی که نام تباری و آیینی ایرانیان باستان است. از یافته های شهریگری ارته که در کرانه هلیل رود جیرفت از دل خاک بیرون زد آیین زنخدایی و سیمرغی این مردمان استوان میشود. بر این پایه اگر بخش دوسم نام «ارفخشد» را از «شاده-شداد-شهداد» بگیریم این واژه از دیگاه فرزانی و فلسفی مانای «اربهای زنخدایی یا شاده(رام) پرست» را میدهد. چنانکه نام سهرایی در شهره مکه(مکران) را سهرای «ارفات(عرفات) گذارند که نام این تبار ایرانی و کهن باشد. همچنین بهر دویم این نام را در «ارفکشاد» میتوان با «کشواد»(خشواد-خشئته) نا آیینی گودرز در شاهنامه که نیای کردان است اینهمان گرفت. در کتیوهای هخامنشی گودرز بگونه «گوتیوم» آمده است که میتواند گویشی از «کورد-گُرد-کرد-گوت» باشد. بر بنیاد پژوهشهای استاد ارجمندم جواد مفرد کهلان، در پیوند نام جاندار سپند و آیینی ایشان که «بزکوهی، غوچ «(جاندار سپند و شاخدار-نماد نیروی و توان شهریاری- نماد خدا) است، میباشد. برای یافتن اینهمانی های استوره های ایرانی(اوستا، شاهنامه، نامه های پهلوی)، میانرودانی و توراتی به شاهکار جهانی استاد فرجادم، جواد مفرد کهلان که در ده پوشینه با برنام «تاریخ و اساطیر تطبیقی ایران باستان» که پژوهشی بیهمتا و یگانه، سرشار از هوش و دانش و خرد و برآیند ۴٠ سال کوششها و پژوهشهای پیاپیِ ایشان است که با گشاده دستی و به ارزانی فرادست ایرانیان نهادند بنگرید.

در پیوند با این واژه گفتنیست که نام «تبار» «ابری-عبری-hebrew» که مردمی ایرانی تبار و برآمده از تبار «ارب-ارپ-ارو» باشند با جابجاییِ واک اول و دویم از همین ریشه است(آل-ار-ایر-ایل-ایلام-ایلوم-ایران-آلان-ایرون-آرام-اِرَم). چنانکه در واژه «البیس» دیدیم که که در زبانهای میانرودانی این جابجایی بگونه ی نیادین رخ داده است(البیس –ابلیس/اربیس-ابریس-در تبری البیز-الپیر) که گواه این سخن نام نیای این مردم است که در تورات «آبرام-ابرام» و در قرآن»ابراهیم-راهیم-وراهیم-بروخیم» و در زبانهای اروپایی «آبراهام» گویش شده است جایگاه نخستین او «در اور کلده»(اور-اول-آل=بن-زهدان-نهاد-نبیاد-کلده=کرده-کرتک/کندک=شهر-شهره ساخته شده بدست مردمان-اور کلده = شهرِ بنیادین) در کرانه های دریای پارس» باشد. این مردم ایرانی پس از کوچ به میانرودان در ۸ تا ۶ هزار سال پیش، پس از مانش در میانرودان در درازای زمان به چند شاخه شدند و گروهی به سوی افریکای اپاختری و مسر( و تونس، لیبی) رفتند و شهریگری بزرگ و مسر را بنیاد گذاشتند، گروهی به سوی کنان(کنعان)،پهلستان و لبنان، آرامستان(سوریه-شام) رفتند که ابریهای ایرانی تبار و پهلستانیان (کردها-فنیقیها) باشند و گروهی بسوی اربستان و یمن رفتند.}

باز از اینجا روشن میشود که «واکِ ارپاک(هرف تعریف= شناسه واک که کارش نشان دادن شناسه‌مندی یا ارپیدگی واژه در گفتار و گزاره است ) در زبان اربی که همچون پیشوند به واژه های شناخته شده در بستر گزاره یا جمله میچسبد در اسل همین»ار-ال» است که مانای روشنی و شناخت و ارپاک(تعریف) دارد و همین نخش دستوری را در زبان فرانسه با افتادن واک «ا» بگونه «la – le» برای واژه های ارپاکیده ی مادینه و نرینه (لِ نرینه و لا مادینه) بازی میکند. همچنین در پیوند با خوشه مینوی «گستردگی، فراخی، سپندی» که اینهمان با مانای «از» ایرانی که پیشوند «اوز-اوس» اوستایی و «ex» اروپایی به مانای «به بیرون گسترندن، به بیرون رفتن» باشد، واژه «ل» اربی به مانای «از –برای » از همین ریشه است که بگونه «لهُ=ل+هُ(او)» به مانی «برای او- از او –از برای او» کاربرد دارد و پادمینوی آن «علیه» است که با با «پیشوند پادینه ساز ایرانی «ا» که در اربی «ع» شده است و»له» (از او- برای او) ساخته شده است. گواه ایرانی بودن این واژه نیز زبان کردی است که «له» درست به مانای «از- برای – از برای» کاربرد دارد که گویشهای دیگر آن در کردی «ل-له-ژ-ژه-جه» (ز-از-اوز-اوس-ex) است همان «لی/ری-جی-ژِی» باشد:

دهخدا:

له . [ ل َه ْ ](ع حرف جر + ضمیر) (از: لََ + ه ) برای او. او را.
– مدّعی ̍ له .
– مُعَظَّم ٌ له .
– ولَه ُ ؛ او راست .
|| لَه ِ. به سودِ. به نفعِ. مقابل ِ علیه ِ.
– لَه ِ او ؛ به سودِ او. به نفعِ او. برای او. بهر او.
– له و علیه ؛ به سود و به زیان : باید دلایل ِ له و علیه طرفین دعوا را شنید.
– له و علیه گفتن ؛ به سود و زیان گفتن : له و علیه چیزی نگفتم .

( امروزه کوشش دشمنان ر و فرهنگ ایرا بر این است میان ایرانی و ارب دشمنی و کینه برافروزند تا سودهای خود را از این کینه افروزی و جنگ افروزی میان این این مردمان بدست بیاوردند و بر ا ایرانیان است که با آگاهی و رایمندی خود از راستیهای و تارُخی و فرهنگی خود در دام این پیتارگیهای ساساتاربازان(سیاست بازان) جهانی نیافتیم. ایرانیان هیچگاه نه با ارب سر جنگ و ستیز نداشته اند و آنها را بهترین هم میهنان آیینی، فرهنگی و تباری خود میدانستند. ستیز ما با قرآن و اسلام که دستمایه ای برای پیتارگیهای تباه کنند محمد که ابزاری برای آماجهای بهزاد رامهرزی و دشمنان رومی ایران در زمان ساسانی بود، است نه با مردم ارب و روم و …، چنانکه نخستین کرپاینان این پیتارگیها خود مردم آزاده اربستان بودند و سپس دیگر مردمان گیتی.)

همچنین واژه «حرف» در اربی که همین «ارف/ارپ/الف/الپ» باشد دربردارنده ِ پرتویِ مینوی و فرزانی(طیف معنوی و فلسفی) «نیرو یا توانایی گفتار و گویش در جایگاهِ نیرو یا توانایی خدایی و برتر» میباشد. در این نگاره فلسفی هرف که نخستین پیدایش یا اولین ماتک و آخشیجِ(عنصر) آواییِ واژه باشد به مانای خداست(الف-هرف) که هم مانا واک دارد(الف-الفبا) هم آرش(مینوی) واژه که نخستین آگُر یا خشت زبان و فرهنگ باشد و هم نماینده نخستین هرف الفبا میباشد، در اساس به نیرو و توانایی هومان در ریختن و جای دادن نگاره های فرزانی و شناختاری در پیاله ی واژه و هرف و سخن و گفتار میباشد و روان سازنده «بینش و شناختهای نگاره ای یا استوره ای کهن در کالبِ هرف،آوا، واژه، جمله، گزاره، گویش و هزوارش(تلفظ) است. خودِ واژه «لفظ» گویشی دیگر از «رپه-رفه» میباشد که بدون پیشوند «ا-آ» باز مانای «گویش، سخن، ورد، اوزوارتن/هزوارتن» دارد و در پارسی میتواند «رپس/لپس/لپز/لفز» گویش شود چنانکه در سنسکریت این واژه بگونه «لپ-لپتی …» به ماناهای «گفتار، گویش، هرف، لفز، گریه، خواهش، لابه، نیاز، پچ پچ …» برجاست که در انگلیسی «rave» (با دگرگونی ل/ ر – پ/ب / و)شده است که مانای «گفتن و سخن و هرف و ارپایش(تعریف) و ارپاییدن(تعریف کردن) دارد. از اینجا روشن میشود واژه «روایت و راوی» که آنها اربی میدانیم در کجا ریشه دارد. همچنین واژه «لغت» که باز با دگرگونی»ر به ل» از ریشه «ری-رگ-رغ/لی- لگ- لغ» با پسوند نامساز «ت» ساخته شده است. این واژه در دهخدا از «لگس» که گویشی از «لی- لگ-لغ» باشد گزارش شده و باز به شوند کمبود دانش دهخدا در زمنیه ریشه واژگان آنرا «یونانی» دانسته. از آنجا «هرف، لغت، واژه» در بن خود مانای «نام –سم-شم- اسم» دارند و کاربرد آنها برای نامگذاری و ویمندین(مشخص کردن) پدیده ها از یکدیگر است، واژه «لقب» که گویشی دیگر از «لغت» باشد که با واکوند نامواژه «ب»(بجای ت) از ریشه «لغ-لگ-رگ …» ساخته شده است و مانای «برنام –پاژنام» دارد نیز در پیوند با این ریشه است.

लप्        lap                   speaking          گفتن

लप्        lap                   uttering سخن گفتن

लपति { लप् }     lapati { lap }    verb     wail      ناله –شیون-لابه-نیاز

लपति { लप् }     lapati { lap }    verb     prate    گفتن-سخن

लपति { लप् }     lapati { lap }    verb     lament  لابه –نیاز بردن با گفتار-زاری

लपति { लप् }     lapati { lap }    verb     chatter  پرهرفی-پچ پچ

लपति { लप् }     lapati { lap }    verb     weep    رازی-گریه

लपति { लप् }     lapati { lap }    verb     talk      هرف زدن

लपति { लप् }    lapati { lap }    verb     whisper   آهسته و آرام و در گوشی گفتن

در دراویدی نیز از همین ریشه (ار –ال –ارپ-ارف) به مانای سخن گفتن، هرف زدن برجاست:

Proto-Dravidian : *ar_-a-

Meaning : to speak, sound

Proto-South Dravidian: *ar_-ai-

Proto-Telugu : *ar_-a-

Proto-Kolami-Gadba : *ara-s-/*ara-p- (*-r_-)

Proto-Kolami-Gadba : *ara-s-/*ara-p- (*-r_-)

Dravidian etymology: Dravidian etymology

Kolami : raz- (rast-) «to say, speak, talk nonsense»

Naikri : arap- «to crow»

Notes : Ollari arg- ‹to bellow› does not belong here, but rather to *ār-.

Number in DED : 319

در سومری با گویشی نزدیک به «لس-لسان» به مانای «ترگویی و نرزبانی» (ترجمه) برجاست :

lusaĝšenua [INTERPRETER] (2x: Old Babylonian) wr. lu2-saĝ-še3-nu2-a «interpreter»

لوسَگ‌شنوَ = ترگویی، تر زبانی(لوسگ =زبان – شنوا =شناسنده = موبد = مغ =کیشبان- چنانکه «لوسگسگ و لوسگوله گونه ای پیشه گزارش شده که بیگمان در پیوند با زبان شناسی و ترگویی دارد):

lusagsag [PROFESSION] wr. lu2-sag3-sag3 «a profession»

lusagula [PROFESSION] (1x: Old Babylonian) wr. lu2-sa-gu2-la2 «a profession»

همچنین با پیشوند «ا» بگونه «اللَ-الل‌ه»(الله) به مانای «گفتن، واژه بندی، بیان، هالت، نمود، ریخت، آرامش بخشی…» و بگونه «الم-الن» به مانای «فریاد، بانگ، ندا، گریه» که با «سدا، آوا، توانایی گفتار و بیان و نمودن سهش و اندیشه درونی- و پیکره و تندیس» اینهمان است برجاست. از اینجا پیوند واژه «علَم» اربی به مانای «پیکره و نماد و درفش» که در اساس «نمود و بیانِ اندیشه و رخداد و باور و آگاها ساختن دیگران از آن اندیشه و باور با چرخاندن الم» باشد و «علم» به مانای دانایی و آگاهی با «آل» روشنتر میشود. (الم کردن چیزی یا کسی = بزرگ نمودن و برافراشتن آن با این واژه در پیوند است)

alala [EXPRESSION] (7x: Ur III, Old Babylonian) wr. e-la-lu; a-la-la «soothing expression»

alam [EXCLAMATION] (2x: Old Babylonian) wr. a-lam «a type of exclamation»

alan [STATUE] (399x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Old Babylonian) wr. alan; urudalan «statue; form» Akk. Şalmu

ir [SAYING] (24x: Ur III, Old Babylonian) wr. ir3 «saying» Akk. Tēltu

ایر = گفتن (ار-ال- اوز-هوز-هوزوارتن = رپزش=تلفظ) / اکدی=تلو = دل=PIE: del = tell

پیکریابی هرف و واک و در پی آن واژه ها و کلمه ها فراپویی هومان از دورانِ نگاره اندیشی به دورانِ واک اندیشی و هرف میباشد(ریختن اندیشه شناخت در پیاله سخن بجای نگاره)، شتاب و روانیِ گسترش و ترابریِ اندیشه و شناخت و نگاره های فرزانیِ شناخته شده بدست هومان را بسیار بیشتر و کار دریافت و اندریافت آنها را بسیار ساده تر و روان تر کرده ساخته بود، از اینروست که نیرو و توانایی سخن گفتن که در شاهنامه به دوران «فراواک» بسته است در اسل یافتن و بیدار کردنِ تواناییِ نهفته و خدایی در درون هر هومان و اسل برتری هومان بر دیگر جانداران، در جایگاه نیرو و تواناییِ فرانیادین و خدایی برای گسترش راستی، شناخت، بینش اندیشه شناخته میشده.واژه word در اروپایی که با ریختهای گوناگون هزوارده میشود از ریشه » were- werdh» آریایی کهن به مانای «گفتار-سخن-هرف-نام-اسم=سم=شم» خود گویشی از «ار-ال» با دگرگونی واک «ا به و» میباشد. خود «اسم-نام» به مانای «خدا، دیس-ریخت-تن-پیکره-پیاله-جام-نگاهدارنده-آفریده، هستمند، باشنده و هر چیز آفریده شده» میباشد. در اساس هر آفریده ای نیاز به «نام» داشته تا از آفریده های دیگر باز شناخته شود. از اینرو «ورد-اورد-ارت-ارد» که نام خدا باشد در اسل مهنام یا نام بزرگ(اسم اعظم) و جام و پیاله بزرگیست(حفاظ اعظم) که نام همه آفریده ها از یا از کان و مادان(منبع) میتراود. نام دربن خود مانای «نگاهدارند، پایندانی(ضمانت)، پاسداری(حفاظت) از سرشت و درونمایه ی آفریده ها و نیامیختن آنها با هم دارد. از اینرو فریافتهای «نام-اسم-شم-سم-ورد-هرف» از مهندترین فریافتهای شناختاری در ارفان آریایی میباشد. این واژه امروزه به گونه ی «وِرد و وِرد خواندن و وِر وِر کردن» نیز کاربرد دارد که در آغاز به مانای «مانتره» یا زمزمه و خواندنِ نامهای سپند دینی و آینی و گزاره های دینی برای مهار ساختن نیروی ذان و اندیشه و بدست آوردن آرامش، یا برای دست یابی به شناخت و بینش و یا رسیدن به آرزو و خواستی بگونه درخواست و نیایش و زبایش(دعا) و نیاز بردن و خواهش از خدا از راه «گفتار، ورد، واژه، هرف» بوده است و دارای باری دینی و آیینی و خدایی بوده، ولی سپستر که بن و تخم و اسل آن فراموش شده است به «ور ور» یا «لاف» یا چرخشِ بیهوده زبان دگریسته است، چون فریافت «خدا، راستی، آمیغ و مینوی پیوند با خدا» از راه دم، دفتن، گفتن از پشت گستره مینوی این واژه زدوده و فراموش شده و در گذر زمان نیروی گفتار، واژه، هرف، سخن نزد مردمان بسیار پیش پا افتاده و بی ارزش شده است. ولی مانتره در فرهنگ کهن ایران و هند و میانرودان نخشی بسیار ارزشمند در راه شناخت و بینش فراپوییِ ارفانی هومان داشته است. مانتره واژه یا نامواژه های خدا بودند که به شوند سپندینگی آنها نزد مردمان در درازای هزاران سال بارهای نیرومند و فرجودین(معجزه وار) افزاینده و وخشاننده پیدا کرده بودند، از اینرو خوانش این نامها بگونه مانتره/مانثره که همان سدا زدن خدایان و آفریدن آنها و نیروی فرجویدن شان در ذان و اندیشه مردمان برای یاری خواهی و بهرمندی از نیروهای فرانیادین آنها بوده است در درازی زمان رویه ای رازگونه و شگفت و مه آلود به خود گرفته بگونه «وردهای پنهان و پوشیده و ناشناخته دینی» و یا «تلسم» شناخته شده میشدند. برای نمونه یکی از مانتره یا تلسمها که نام «زنخدای بزرگ ایران» باشد بگونه ی «الم=الف –لام- میم»(ار-ارم-الم=رام/راما) در آغاز برخی سوره ها در قرآن بکار رفته است که بیگمان برآمده از شناخت و چیرگی روزبه رامهرمزی(سلمان پارسی) گجستک که از رازواره های دینی آینی ایران و دانش و شناخت او از این فرهنگ کهن در پدید آوردن قرآن و پوشاندن چهره ای زیبا به آن با ریختن اندیشه ها و ارزشهای سپند فرهنگ و آیین کهن ایران در آن نخشی بسیار بزرگی در فریب دادن مردمان و پوشاندن آیه های خونبار و ددمنشانه محمد در قرآن داشته است، میباشد . از همینروست که الله برای اینکه هیچ باورمند و ناباورمندی به نخش روزبه گجستک در پدید آوردن و بزک کردن قرآن گمانمند نشود در آیه ی ١٠۳سوره میفرماید «نحل» میگوید:

{وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ ﴿۱۰۳﴾

 نيك مى‏دانيم كه آنان مى‏گويند جز اين نيست كه بشرى به او مى‏آموزد [نه چنين نيست زيرا] زبان كسى كه [اين] نسبت را به او مى‏دهند غير عربى است و اين [قرآن] به زبان عربى روشن است (۱۰۳)}

و در آیه پسین نیز ناباوران به قرآن را از گزندِ اللهِ خونخوارِ خود ساخته میهراساند و با گذاشتن این سخن کودکانه در دهان الله که خدای آسمان و زمین باشد، در اساس نخش روزبه گجستک را در پدید آوردن و بزک کردن قرآن با آمیختن بنمایه های فرهنگ ورجاوند پایه ی ایران در میان اندیشه های فرومایه و زشت محمد استوان میسازد(ثابت میکند). روزبه ویژه کار و چیره در زمینه دینهای ایرانی میترایی، زرتشتی بود و از جوانی در ایران آموزه های ترسایی و مانوی و مزدکی و سپستر آموزه های یهودی را در شام آموخت.   از اینرو همه اینها را با هم درآمیخت و ننگین نامه ی قرآن را با به بازی گرفتن محمد که از یارمندیهای خدیجه که دارشمند و بازرگان بزرگ یهودی بود برای آفند به شهریاری ایران ساخته و پراخته کرد که به شوند همیاریهای رومیان که با شهریاری ایران سر ستیز و کینه جویی داشتند در این کار کامکار شد. از سوی دیگر همه بنمایه های تاریخی این راستی را که روزبه دست کم نیمی از زندگانی ننگین خود را در میان مردمان ارب زبان گذرانده با هم همداستان هستند. چراکه او به شوند پیروی از فرومایه ی میهن فروشی همچون مانی بود و از اینرو ناچار به گریز از ایران شد و به سوی شام گریخت و در دیگر سرزمینهای ارب زبان زندگی کرد. پس اینکه رزوبه زبان اربی نمیدانسته دروغی بسیار کودکانه از سوی خود محمد است که با جای دادن آن در قرآن کوشیده برای آن ارزش دینی و الهی دست و پا کند و از اینراه آسانتر آنرا به پیروان خود بباوراند ولی نمیدانستن که اگر چنین دروغی بگوید همه داستانهای پیوند و دوستی و هم نیشنی خود با روزبه را به باد ریشخند میگیر و همگان گمان میکنند زمانی که روزبه محمد را در غار هرا و پنهانی از چشم دیگران آموزش ساخت و پرداخت آیه های الهی میداده شاید با زبان ناشنوایان با او پیوند بر پا میکرده است. از همین روست که مسلمانان باورمند و ددنش چیزه بر میهنمان امروز هیچ سخنی از زندگینامه روزبه به میان نمیاوردند و هر چه از روزبه میگویند به چند گفته و شنیده از محمد و الی و زادمانهای آنها تنها درباره باومندی و دانش و بینش و تواناییهای اوست، نه زمان و جایگاه زیست و کوچهای او. چرا که گفتن این راستیها دروغ کودکانه محمد در قرآن را درباره اربی ندانستن روزبه آشکار میسازد و سخن الهی را بی ارج و زبون میسازد. براین پایه ما ایرانیان باید به قرآن به چشم پژوهندگی و یافتن بنمایه های فرهنگی و آموزه های دینی و آیینی خود نگاه کنیم تا با روشن ساختن سره از ناسره در شناساندن پتیاریگیها و دستیازی و همیستاریها(تناقضات) این نامه به باورمندان آن با دست پر فرنودها و شوندهای خردپذیر دست یازیم. در دنباله این پژوهش نیز در جاهای باسته به نشان دادن آموزه های فرهنگ ایران در قرآن خواهیم پرداخت.

واژه «هرف-کلمه» که به گونه «واک-واژه-اوز-هوز-هزوارش»(ار-اور-از-اوز-هوز-آل-آر-وار-واج-واژ-واک-آو-آوا= گفتن-سخن-هرف» نیز در ایرانی برجاست در آریایی کهن با ریختهای زیر به چشم میخورد:

Proto-IE: *werdh-

Meaning: word

Baltic: *war̃d-a- c., *wir̃d-a- m.

Germanic: *wurd-a- n.

Latin: verbum, -ī n. `Wort›

Other Italic: Umbr verfale `templum›

Russ. meaning: слово

Proto-Baltic: *war̃d-a- c., *wir̃d-a- m.

Meaning: word, name

Lithuanian: var̃da-s `(Vor)name, Benennung, Titel›

Lettish: vā̀rds `Wort, Rede; Versprechen; Name›, pl. vā̀rdi `Formular›; Zauberworte, -formel, Besprechung›

Old Prussian: wīrds ‹Wort›

Proto-Germanic: *wurda-n

Meaning: word

Gothic: wɔrd n. (a) `word›

Old Norse: orδ n. `Wort; Rede, Gruss›

Norwegian: ord

Swedish: ord

Danish: ord

Old English: word

English: word

Old Frisian: word

Old Saxon: word

Middle Dutch: woort n.

Dutch: woord n.

Old Franconian: wort

Middle Low German: wort

Old High German: wort (8.Jh.)

Middle High German: wort (bair., österr., alem. wort, wart) st. n. ‹name; wort›

German: Wort n.

در پیوند با مینوی «واک-هرف-واژ-ورد-و توانایی سخن گفتن» واژه ای دیگر از این ریشه در زبانهای ایرانی و میانرودانی برجاست که «لیس» باشد. «لیس» در ایرانی امروزی تنها به مانای «زبان که در دهان باشد» و «لیسیدن، لیسه» که زبان زدن باشد کاربرد دارد، ولی در زمان باستان به مانای «سخن گفتن و زبانِ گویشی» کاربرد داشته . چراکه در اربی و میانرودانی این واژه مانای کهن خود که «زبان که توانایی گویش و سخن باشد» را نگاه داشته و اروپایی نیز چنین است. در اساس یکی از مینوهای این واژه «مزیدن، سهیدن(احساس کردن، شناختن از راه مزیدن) مزیدن و چشیدن است چرا که این بنواژه در اساس مانای «سهش، دریافت، اندریافت(ادراک)» از راه سنجنش و آزمایش و آمیختن با چیزها را دارد که در این گویش بخشی از این خوشه مینوی اینگونه برجا مانده است و دیگر بخشهای آن در دیگر گویشها این بنواژه که «جی،چی،خی،هی،ای،کی،شی،سی، دی،تی» باشد بر جا هستند که در دنباله پژوهش به آنها پرداخته خواهد شد:

در اپاختری بگونه «لس،لش،لیس» و مانای « زبان زدن و لیسیدن» گزارش شده است، » lick» انگلیسی هم از این ریشه برآمده و در انگلیسی بجز زبان زدن مانای تازیانه زدن) lash ) نیز دارد، چون یکی مینوهای «ری-لی» «زه، بند، ریسه-رسمان، رسن، تناب» است:

Borean (approx.) : LVCV

Meaning : lick

Eurasiatic : *lašV ?

Afroasiatic : *lis-

Austric : PAA *lɨajh ‹tongue›

Reference : МССНЯ 347.

در سام آریایی بگونه «لش، رَسَتی، رَسَنا، لوسیما»(زبان=رس-لس-رسن-ریسمان) و مانای «لیس، زبن، لب و لپ» برجاست. در اساس «لب، لُپ(گونه) و لُف» گویشهایی از این ریشه هستند که مانای «لب،’lip دهان، زبان، گونه، خوردن(لف لف=لپ لپ) دارند:

Eurasiatic: *lašV ?

Meaning: lick

Indo-European: ? OInd. rasati, rasanā

Altaic: TM *lusimā ‹upper jaw, muzzle, upper lip› (ТМС 1, 513)

Kartvelian: *laš-

References: МССНЯ 347, ОСНЯ 2, 36-37. ND 1332 *l[u]šV ‹lip, mouth›, 1333 *LVšV ‹lick› (hardly separatable).

در آفروآسیایی و زیر شاخه هایش به گونه «لیس، لیشان، الیس/ئیلس، نس، حلیسوم، لیَسان، میلاس، لَهَس » و مانای « زبان» گزارش شده است. از این گویشها روشن میشود واژه «لسه»(لثه) که کام و «سک»(سغ=سغف/سقف) دهان باشد نیز از این ریشه است:

Proto-Afro-Asiatic: *lis-

Meaning: tongue

Semitic: *liš(š)ān- ‹tongue, language›

Berber: *ilVs- (<*ʔV-lis) ‹tongue›

Egyptian: ns ‹tongue› (pyr)

Western Chadic: *ḥa-lis-um- ‹tongue›

Central Chadic: *ʔV-lyas- ‹tongue›

East Chadic: *lyas-an- ‹tongue› 1, ‹my tongue› 2

Omotic: *mi-las- ‹tongue› (probably < Amh mǝlas) (?)

Notes: See *lahas- ‹lick›.

در آریایی کهن این واژه بگونه های «ایگئهو، اینگئو، کانتو،زونگو،جیهوا،هیزوا،هیزو،لِزو،جزیک،لِیذو-یس،ایذو-یس، تونگون،لینگوا، دینگو، گجوه…» و مانای «زبان و لیس، سخن» برجاست. این گویشها با دگرگونی واکها نخستین «ای-هی-کی-جی-لی-دی-تی-زی-گی» نمونه ای از دگرگونی واکهای یاد شده در نامهای زنخدای ایران در این پژوهش میباشد. واژه های » tongue-language-لیسان-لسان-اوزوان(زبان)، زوان، زفان، اوزوارش-هوزوارش، هوزوا-هیزو(=هیژان کردی به مانای رخشه، نوسان-vibration)، زینگو، دنگو…» همه از این ریشه هستند (گی-جی،هی،ای، زی، دی، ری، لی، تی، …) :

Proto-IE: *ig’hu-, *ing’hu- (*dl-, *g’h-, *d-, *t-)

Meaning: tongue

Tokharian: A käntu, B kantwo `Zunge› (PT *käntwo) (Adams 139)

Old Indian: jihvá- m., jihvā́- f., juhū́- f. `tongue›

Avestan: hizvā, hizū, hizvah- ‹Zunge›

Armenian: lezu, gen. lezui; lizu (seit 10. Jh.) `Zunge›

Slavic: *ję̄zɨ̄kъ

Baltic: *leĩǯuw-i-s, *inǯuw-i-s

Germanic: *tung-ōn- f.

Latin: lingua, OLat dingua f. `Zunge; Sprache; Landzunge›, demin. lingula

Celtic: OIr tenge; Cymr tafod, MCymr tafawt, OCorn tauot, MCorn taves, tavas, MBret teaut, NBret teod `Zunge› (cf. Ir ligur `Zunge›)

Albanian: gjúhë, pl. -ë f. ‹tongue, speech)›

Russ. meaning: язык

References: WP I 792 f

در سام آریایی و زیر شاخه های آن نیز با ریختهای»تیل، دلنگئهو/انگئهو/دنگئهو/تنگئهو، جیله » و مانای «زبان» گزارش شده است:

Eurasiatic: *tilV(ŋV)

Meaning: tongue

Indo-European: *dleng’hu̯-*ig’hu-, *ing’hu- (*dl-, *g’h-, *d-, *t-)

Altaic: *tilV

Chukchee-Kamchatkan: *jilǝ ‹tongue›

References: Cf. Austric: PAA *liajh, PAN *dilaq ‹tongue›.

Proto-Altaic: *tilV

Meaning: tongue; voice

Russian meaning: язык; голос

Turkic: *dɨl / *dil

Tungus-Manchu: *dilga-

Comments: АПиПЯЯ 284, Мудрак Дисс. 38, 70, Лексика 228. A Turk.-Tung. isogloss.

در آریایی نیز با گویش «لپ، لیگه» و مانای «زبان و لیسیدن، لب، لُپ، لف زدن» بگونه های زیر گزارش شده است:

Proto-IE: *lap- (-ph-)

Meaning: to lap, to lick

Armenian: laphel `lecken›

Old Greek: láptō, aor. lápsai̯, pf. lélapha `schlürfen, gierig trinken›, láptǟ <láptas> `toùs rhophôuntas› (Hsch.); lápsi-s f. `das Schlürfen›

Slavic: *lopātī

Baltic: *lap-in-[a]- m.

Germanic: *lap-a- vb., *lap-ō- vb., *lap-ja- vb., *lap-il-a- m.

Latin: lambō, -ere, lambī, -itum `lecken, belecken›

Albanian: ĺap `lecke Wasser, fresse; schlürfen (von Hunden, Katzen etc.)›

Russ. meaning: лакать, лизать

References: WP II 383 f

Proto-IE: *leig’h-

Meaning: to lick

Old Indian: léḍhi, réḍhi, riháti, lihati, ptc. rīḍha-, līḍha- `to lick›; leha- m. `licker›

Avestan: 3 pl. raēzaite `sie lecken›

Other Iranian: NPers lištan `lecken›

Armenian: lizum, lizem, lizanem `lecke›

Old Greek: léi̯khō, aor. lêi̯ksai̯ `lecken›, líkhno- `naschhaft, lüstern, gefrässig, lecker›, likhnéu̯ō `lüstern sein, schwelgen›, likhmáomai̯ `lecken, züngeln›

Slavic: *līzātī, *līzjǭ; *lьznǭtī

Baltic: *leĩǯ- (-ja-) vb. tr., *laĩǯ-ī̂- vb.

Germanic: *laig-ō- vb., *(s)likk-ō- vb., *slīk-Vn=

Latin: lingō, -ere, līnxī, līnctum `lecken›

Celtic: Cymr llywu, llyw `lecken›, MBret leat `lecken›

برای روشن تر شدن پیوند مینوی و فرزانی واژه «ارب-عرب» با «ارفه-ارپه» چند نمونه از این بنواژه «ال-آل-آلو-آلا» در زبانهای کهن با دگرگونی واکی به «ارپ، ارو، ارب» میاوریم:

گیراست که در زبانهای آلتایی(ارتایی=آرته-ارته-آل-آلپ-آلت) و میانرودانی(اربی=سامی=هامی= باهمی- جفتی) خوشه های بسیار کهن و آویژه و نابِ واژه های فرهنگ کهنِ زنخدایی ایران بیش از زبانها و گویشهای امروزین ایران برجا مانده است و این خود نشان از یکجا نشینی و فرهنگِ «سامی-هامی-جامی»(جمی-جمعی) این مردمان در هزاره های دور دارد چنانکه در سومری واژه «ارین‌سگ» به مانای «یوغ» برجاست که هر دو بهر آن مانای پیوند و جفتی دارد:

erinsaĝ [YOKE] (1x: Old Babylonian) wr. erin2-saĝ «front part of a yoke»

ارین‌سگ= یوغ (پویند- پیوند دهنده-جفت کننده-دوسنده)- بخشی از یک یوغ(درباره مانای این واژه و روش کاربرد آن در زبان سومری باید پژوهید. چراکه این واژه میتواند بار تارُخی ِ پیوند و جفتی این مردم با ایرانیان(اِرین)را در خود داشته باشد. چنانکه سومریان به همسایگان خوروری خود که ایرانیان باشند «ایرن-ارین» میگفتند و «سگ» نیز که گویشی از «سه-سن-سین-سیم» باشد به مانای جفتی و پیوند، یوغ و اشغ» است. اروپاییانی که این واژه ها را مانا کردند بدون نگر و دانش از فرهنگ ریشه ای ایران و سرچشمه این مردم به واژه نگاه کردند و بای آنها مانا یافته اند. چنانکه میگویند زبان سومری نه سامی است نه ایرانی. ولی چنانکه در روند این پژوهشهای میبنیم و واژه هایی که سامی میخوانند همگی با وآژه های ایرانی اینهماین مینوی و ریختار دارند و همچنین واژه های سومری هم با واژه های ایران و سامی اینهمانند. در اساس اینها همه ریشه در یک زبان و یک فرهنگ و یک مردم دارند)

در زبان ژاپنی کهن که ریز شاخه زبان ارتایی(آلتایی) باشد واژه «ارَپ-ار-ارف-ار-ارو-ار» به مانای «پیدایی، روشنی، آشکاری، دیدار دارد:

Proto-Japanese: *àràp-ar-

Meaning: to appear

Old Japanese: arap-ar-a-

Middle Japanese: àràf-ar-a-

Tokyo: arawaré-

Kyoto: áráwáré-

Kagoshima: arawaré-

Comments: JLTT 677. The Kagoshima accent is aberrant (type B would be expected). The stem *àràpà- is also attested in *àràpà-s- ‹to express, cause to appear›.

{ این واژه باز با مانای «شستن و پاک ساختن» و ریختار «ارپ، ارف» (=ارفان=شناخت=شنا=آب تنی= غوته وری در آب/آگاهی/بینش)که در پیوند با خوشه مینوی «آب، شناوری، روشنی، سپیدی، رخشش» باشد در زبان ژاپنی کهن برجاست:

Proto-Japanese: *áráp-

Meaning: to wash – clean

Old Japanese: arap-

Middle Japanese: áráf-

Tokyo: àra-

Kyoto: árá-

Kagoshima: ará-{

خود این واژه از ریشه ارتایی کهنِ «ایله-ایلر-ایل» با مانای «نشانی، گواهی، دینی» از خوشه ی مینوی «روشنی، آتش، رخشه، نور، روز» از بنواژه «آل-ار-ارته-ارفه-ارپه» میاید:

Proto-Altaic: *ìla

Meaning: evident, visible

Russian meaning: очевидный, видимый

Turkic: *iler-

Mongolian: *ile

Tungus-Manchu: *il-

Japanese: *àràp-ar-

Comments: The Karakh. form is isolated, but borrowing is hardly possible here.

همین واژه در زبانهای «سام آریایی»(اور آسیایی) ریشه دارد و بگونه «هول-وِل-ایله-وله-الر-لهو» با زیر شاخه های گویشی فراوان که از گزارش آن خود داری میکنیم و ماناهای « دیدنی، چشم، دیدن،بررسیدن، ژرف کاری، دریافتن، اندیشیدن، خرد، پدیدار شدن …» در زیرشاخه های سام آریایی برجا مانده است:

Eurasiatic: *HwVlV

Meaning: to be visible

Indo-European: *wel- to see-investigate

Altaic: *ìla evident, visible

Uralic: *wElE   to understand, think

Dravidian: *ēḷ-   wisdom

Eskimo-Aleut: *alar(i)- to appear, to become visible

Chukchee-Kamchatkan: *ɫ(e)hu- ‹to see, look›, *ɫǝ̄ɫā ‹eye›

References: NDR 28 *ʔil̄V ‹eye›, 2481 *wol(y)V ‹to look, see› (with incorr. Alt.) (hardly distinguishable).

همین واژه در زبانهای اپاختری(شمالی) ریشه دارد که بگونه » هل-هول-ئیل/ایل-اوئیلئی-لج» و ماناهای « چشم، دیدن،نگاه، آزمودن» در زیر شاخه های این زبان گزارش شده است:

Borean (approx.) : HVLV

Meaning : eye, see

Eurasiatic : *HwVlV

Afroasiatic : *ʔil- Hyal- líli- Hill- Hilla- wall- ‹eye›

Sino-Caucasian : *ʡwĭlʡí – Sino-Tibetan: *rŭ (s-)– Yenisseian: *de-s -Burushaski: *-́l-ći, *il--Basque: *le- Kottish: tīš, асс. teš, tiš-Arin: ti-eŋ-Pumpokol: dat   (دیس-دئز ایرانی نیز از همین ریشه است)

Austric : *lVj

Amerind (misc.) : *ila ‹see› (R 613) [+ A]

Reference : ND 28, 2481 (with arbitrary division of SH forms).

چنانکه دیده شده گستره مینوی «آب، روشنی، نور، پرتو، خورشید، آتش» در فریافتهایی چون «دانش، خرد، بینش، سنجش، آزمایش، کاوش، شناخت، دریافت، چشم(که اینهمانی با خورشید دارد)» در زبانهای گوناگون برجامانده است. گواه دیگری از این سخن نگاره فرزانی و مانای واژه «الوان/ارپان/ارفان/ارب/ارپ/ارو» میباشد که نام دیگر»فیل» است:

فیل نماد گانشه-گانش-گانشا- Gnesha» نخست زاده ی شیوا(سیوا-سو-خوَ-خود-خدا=تخم هستی)، خدای شناخت، بینش آگاهی، خرد و دانایی است و از اینروست که این خدا با سری همچون سر فیل نمود پیدا کرده است. نام او با واژه «دانش-دانستن-دان، ذان-ذهن» در پیوند که در گویشی دیگر از گویشهای نامواژه زنخدای ایران با دگرگونی واکهای «ز-ذ-د به گ-ک» بگونه «گنس-کنو-know» در زبانهای گوناگون برجاست.

در آیین و دین هند براهما در هر جاندار رازی را نهفته داشته و است و راز خرد، بینش، آگاهی و شناخت را به فیل سپرده است. بر پایه ی استوره ها و بندادهای هند مادر بودا شب پیش از زایش او فیلی به خواب دید که اینرا شوند «آرامش، شکیبایی، خرمندی و دانشوری» بودا دانستند چرا که فیل نماد «شکیبایی، آرامش، ژرفی، بینش» است که با «آب و آبخواهی یا دانش، دریا، آب، آگاهی، شناخت، روشنی» اینهمانی دارد. از اینرو فیل در هند نماد «دین-دئنا-دانش-بینش- فرزانش، ارفان و شناخت» بوده است. با این پیشگامه میتوانیم دریابیم که فیل جانداریست بسیار ورجاوند که نماد «پویش و جنشِ شناختاری، ارفانی، دینی، بینشی» نزد دین و آیین ایرانیان کوچنده به هند میباشد و هم از اینروست که در زبانهای گوناگون فیل و کرگدن(=ریما=راما= رام=خدا) با برنام(عنوان) «ارپه-ئرپه-ارفه-الوان/ایلوان/الفان-ارفان/ارب-ارف-ارپ – الف/االفنت- ارپکو-ارفکو-ئرب/عرب/ئرف/عرف-ئرپ/عرپ- ار-ئر-عر-ارو-ئرو-عرو-افر-یَئَل-یهلو- اوال/اوَل-» شناخته میشود که نه تنها از نگر واژه شناسیبا واژه «ار- ایر-اریا-ایران» همریشه است که از نگر مینوی و فرزانی نیز با خوشه مینوی «آل-ار-ارت-ارم» که خدای ایران باشد اینهمان است:

{ریما که نمام دیگر کردگدن باشد در اروپایی «rhinoceros» گفته میشود از «rhinos» که گویشی از «ری-رئی-رئین-ریم-ریمن-رام» باشد برآمده است که در اروپایی انرا به مانای «بینی و دماغ» گرفته اند و ریشه واژه را نیز ناشناخته گزارش کرده اند.}

Proto-Low East Cushitic: *ʔarb-

Meaning: ‹elephant›

Somali: arb-e ‹elephant› Sasse PEC, 14

Oromo (Galla): arb-a ‹elephant› Sasse PEC, 14

Rendille: arab ‹elephant› Sasse PEC, 14

Arbore: arb-a ‹elephant› Sasse PEC, 14

Elmolo: arap ‹elephant› Sasse PEC, 14

Dasenech (Geleba): arab, pl. arb-u ‹elephant› Sasse PEC, 14

Konso: arp-a ‹elephant› Sasse PEC, 14

Gidole (Dirasha): arp(-a) ‹elephant› Sasse PEC, 14

Proto-Warazi: *ʔarap- (<*ʔarab-)

Meaning: ‹elephant›

Gawwada (Gawata): arapko, arpo ‹Elephant› AMS,239

Gawwada-Dalpena: arápko ‹Elephant› AMS,239

Tsamay (Dume, Gaba, Kule): arā́fko ‹Elephant› AMS,239

Harso (Werize): arápko ‹Elephant› AMS,239

Gollango (Wellango): arapkó ‹Elephant› AMS,239

Proto-Afro-Asiatic: *ʔarb-

Meaning: elephant; (rhinoceros)

Egyptian: *ʔVrbVʔ ‹rhinoceros (?)›

Central Chadic: *ʔarf- ‹elephant› (?)

Low East Cushitic: *ʔarb- ‹elephant›

High East Cushitic: *ʔarb- ‹elephant›

Warazi (Dullay): *ʔarap- (<*ʔarab-) ‹elephant›

Notes: One wonders whether this root may have been derived from Afras. *ʔar- ‹elephant/hippopotamus› (3628), with the -b formant (of harmful animals?). Cf. Blaz. Eleph. 198, 203. In CCh (Kotoko group) *-f versus *-b in other Afrasian is difficult to explain. Cf. ECush: Oromo rōbī, rōṗī; Burji rōbḗ; Sidamo robē, robicco, Darasa rōṗe reconstructed by Blazek as *robH- ‹hippopotamus› (Bla. Eleph., 203; add also Geleba rooṗe id. Huds. HEC, 80), likely related with the present root. Blazek also includes in *robH- two forms which are probably related to *lVʔVb- ~ *ʔVlb- ‹elephant/hippopotamus› (131).

Proto-Afro-Asiatic: *ʔar-

Meaning: elephant/hippopotamus

Semitic: *ʔVrw-at- ‹female elephant›

Central Chadic: *ʔarV- ‹hippopotamus›

Saho-Afar: ̃̃

Low East Cushitic: *ʔV̄r- ‹male elephant›

High East Cushitic: (?) *rV̄ʔ- ‹hippopotamus›

South Cushitic: (?) *ʔar- ‹large herbivore›

Dahalo (Sanye): *ʔār-Vl- ‹large antilope (eland)›

Omotic: *ʔayir(-in)- ‹hippopotamus›

Proto-Semitic: *yaʕal- ~ ʕawāl- (?)

Meaning: ‹mythological bull› 1, ‹rhinoceros› 2, ‹young of the elephant› 3

Akkadian: alû (elû) 1 ‹bull (as a mythological being)› Bogh, SB, Akkadogr. in Hitt. CAD a1, 377

Syrian Aramaic: yaʕlā 2 ‹unicornus, rhinoceros› Br 305

Tigre: ʕǝwal 3 ‹young of the elephant› («in der Poesie auch von anderen jungen Tieren gebraucht») [LH, 477], ʔäwal [ibid., apud Munz.] (hardly connected with *ʕVwVl- ‹young of an animal› which is attested in Tgr as ʕǝlu ‹young of the donkey› [LH 450]; <*ʔawāl- with a variant form in ʕ- through contamination with ʕǝlu) ?

{واژه «فیل-پیل» به خودی خود به مانای «نیرو، توان، نیروی انجام کار،نیرومندی، توانمندی» میباشد که خوشه ای برگزیده از خوشه های مینوی «الوان-ارفه-ارپه» میباشد. گواه این سخن کاربرد این واژه به مانای «باتری» است که ابزاری برای پاسادن نیروی برغ یا الکتریکی است. این واژه در زبانهای ایرانی بگونه «پهل-پهله-پهلوان» درست همه خوشه های مینوی واژه «ارپه-ارفه-ارفان-الفنت-الوان» را درخود نگاهداشته است نمود «نیرومند، توانمندی، کاروزی، توان انجام کار، نیرومند، دلیر، آزاده، فروتن، آگاه، خردمند، بینشور، دانا …» میباشد. از اینرو نمود زمینی این خوشه در نگاره فرزانی «فیل» که جانداری دارنده این فروزه ها باشد جای گرفته. ولی در اسل «دانایی و آگاهی» است که «نیرومندی و توانایی» بهمراه دارد که مانای فلسفی این واژه در اساس به «توانا بود هر که دانا بود» نمارش دارد. پهلوان به مانای «خردمند، هوشمند، دلیر، آزاده، راد، دهشمند، ایار، یاریگر، پناه و امن دهنده …» به مانای «شهریار و پاسدارنده شهر و مردمان و کشور» کاربرد داشته است. از اینرو امروزه آنچه ما از این واژه درمیابیم فریافتی بسیار کوچک و روخی(سطحی) میباشد. چرا که در واژه نامه ی زبانهای باستانی که بدست اروپایها نوشته شده است که هیچ آشنایی با فرهنگ ریشه ای ما نداشته اند این واژه بگونه «پهلو» و به مانای «کرانه، ویمند»(مرز) گزارش شده و ما امروز از پهلوان چیزی بیشتر از فریافت(مفهوم) مرزبان و شهربان و کشوربان درنمیایبم. ولی این واژه در اسل مانای «هوشمند، آگاه، زیرک، دلیر، راد، رند، ارپمند(عارف)، بینشنور، شناختار، رها، آزاد، یله، نیرومند، راد، ایار، فروتن، دهشمند، شهریار، پناهدار، زینهاردار …» بوده است. این واژه در اربی تنها به خوشه مینوی «نیرو و توان انجام کار» را با گویش «فعل» نگاهداشته است.(پهل-فعل) دگرگون واک «ه» به «ع» برای آسانی در گویش واژه در هنگام چرخش در کالبهای گردش کنشهای زبان اربی میباشد. چون گویش «ف و ه» کنار هم سخت و بد آهنگ بوده است و نمیتوانستند در وزنهای «فعیل-فعول-فعل …» این واژه ها را بگونه «فهیل-فهول-فهال» به آسانی گویش کنند. ولی واژه پهلوی را نیز خود ایرانیان بر اساس دگرگونی زاستارین «پ به ف» «فهلوی» گویش کردند و نه اربهای هجازی. این نام امروزه بگونه ی «فِیلی، فعلی» بر گروه بزرگی از کردهای ایرانی مانده است که به شوند دارندگی فروزه های نامبرده و باورمندی به آیین خرمدینی و زنخدایی ایران به «پهلوی و پهلوانی» نامور بوده اند و نیز برای هزاران پاسدار کرانه های ایران از آفندهای همسایگان نیز بوده ان و از اینروست که نام «پهله، پهلوی، پهلوان، فِیلی/فیلوان، فیلبان» بر آنها مانده است.

در ینجا بایسته میدانم بخشی از پژوهش استاد روانشادم پهلوان منوچهر جمالی را پیرامون واژه «رپ-رپه-رفه-رپیتوین» برای روشن تر شدن این بخش از جستار بیاروم:

{هرچند که« رپیتا »، به دخترجوان یا دوشیزه برگردانیده میشود ، ولی این نام ، پیوند دو واژه ِ« رپه + پیتا »  میباشد . معرب واژه «  رپه» ، همان « رب » است که نام « لات » بوده است . لات ، معرب « راد = ارتا = رته » که درفارسی به شکل « لاد » باقیمانده ( بنلاد ) . rapthwina دراصل =rapithwaرپیتاوه بوده است( رپه + پیت+ توا ) . پسوند « توا= تبا» مانند « وین » به معنای « نی » است ، چنانچه تباشیر، به معنای « افشره نی » است .

پیت ، درسانسکریت به عشق و عاطفه و شکم وزهدان گفته میشود . ازسوئی ، پیت ، همان واژه « فیت ، فیتک » است که به معنای « نی و سوت » میباشد. این دومعنا، جفت همند . نام پنجه مسترقه یا پنج روزی که به دوازده ماه سال افزوده میشد، وآخرین گاهنبار سال بود،  درتبری « پیتک » خوانده میشود ، چون نای و زهدانیست که زمان وجهان هستی ازنو ازآن « زاده» و« سروده» میشود. پیدایش وتکوین جهان، رویداد جشنی هست .

ازسوئی  « رپه » همان « رفه » است، که نام خوشه پروین یا ثریا ( تریا = سه جفت ) است ( برهان قاطع ) ، وپروین ، مرکب ازیک ستاره ناپیداست که نماد بهمن است، و شش ستاره پیداست که همان ارتا = هما میباشد ، و این خوشه شش تخمه ، دارای شش تخمست که ازآن 1- ابرسیاه ( سیمرغ )  2- آب 3- زمین 4- گیاه 5- جانور 6- مردم ( انسان) پیدایش می یابند، وشش گاهنبار( جشنهای بزرگ آفرینش )سال هستند . ازاین شش تخم خوشه پروین ( ارتاخوشت = ارتای خوشه= اردیبهشت ) ، که بخشهای گوناگون گیتی پیدایش می یابد ومیرویند}

(این پژوهش را میتوانید از راه این پیوند بخوانید: http://webcache.googleusercontent.com/search?q=cache:uXgBFJoIWwIJ:www.jamali.info/Bword/garmi_2_part.doc+&cd=1&hl=en&ct=clnk&gl=(

بخشی دیگر از پژوهشی دیگر پهلوان منوچهر جمالی پیرامون «رپه-وفه-رب»:

{ « رپیتاوین » ، بُن گرما درآسمان  هست ، و « رپیتا » به معنای « دوشیزه » است . این « بنکده تابستان » و اصل گرما وآتش فروزی ، نیروی آفریننده جهان در نیمروز است . او خدای میان روز، یعنی گرما ( تاو) هست که جهان را دراین هنگام ، درنوروز میآفریند . ازاین رو ، این زمان ، بنام این خدا نامیده میشود . این زمان با این خدا ، اینهمانی دارد و رپیتاوین ، تنها نام زمان نیمه روز نیست. درمتون زرتشتی ، نام این خدا ، به معنای « نیمروز= میان روز» بکاربرده میشود . اهورا مزدا هم دربندهش با امشاسپندانش ، جهان را درهمین هنگام ، میآفرینند . درحالیکه خود رپیتاوین ، اصل آفریننده جهان هست ، و نیازی به آفریننده دیگرندارد . پیشوند واژه ِ« رپیتاوین» ، رپـه = رفـه هست که معربش « رب » میباشد ودرقرآن« رب العالمین » ، نام دیگر الله است. ولی دربرهان قاطع دیده میشود که « رپه ورفه » ، نام « خوشه پروین » است که همان « ارتای خوشه » ، خدای خوشه وکانون آتش باشد . « پیت» ، همان « نای= زهدان » است ورپیتا ، درواقع به معنای « زهدانیست که خوشه پروین = ارتای خوشه درآنست » واصل « ازخود آفریننده جهانست . رپیتا ، چون جمع تخم وتخمدانست ( مانند تخمتن یا خواجه … ) ، اصل جفتی یا « مـر= امـر» هست. ازاین رو، به آسانی میتوانستند ، پیدایش اورا اززمین تاریک ، « مار» بخوانند . میدانیم که ارتای خوشه ، مجمر وکانون آتش نیزهست . به عبارت دیگر، دانه هایش « تخم آتش » هستند . طبعا ، اصل گرما هستند}

(این پژوهش را میتوانید از راه این پیوند پی بگیرید: http://webcache.googleusercontent.com/search?q=cache:0if-8pNM_m8J:www.jamali.info/sarmaye_falsafi_iran_7/word/falsafe_7_11.doc+&cd=2&hl=en&ct=clnk&gl= (

یک رزن(قاعده) آوایی در زبانهای ایرانی هست که در میان زبانهای ایرانی و میانرودانی بیشتر به چشم میخورد. در این دات(قانون) هنگامیکه واژه ای دو واکی از زبان ایرانی در اربی بکار گرفته شده، برای اینکه بتوانند آنرا در دستگاه گردش و آمایش واژگانی زبان اربی جای دهند باید با افزودن یک واکوند آنرا سه واکی میساختند. گاه اینکار را با دوتا کردن واک پایانی میکردند و گاه واکی بی سدا میان دو واک می افزودند. گونه دیگر این رزن این است که واژه ای سه واکی از زبان ایرانی به اربی راه یافته که واکِ میانی سدادار بوده و باز برای اینکه در زبان اربی سه واک باید بی سدا باشند تا در دستگاه گردش و آمایش واژگانی جای بگیرند آن واک میانی که پرگاه(معمولا) سدای «آ» داشته را به واکهای بی سدای «ع یا ه/ح» دگریسته اند. درباره این رزن در جستارهای آینده بگونه ی ویژه سخن خواهد رفت و نمونه های یافت شده از این رزن ِ آوایی در پژوهشی جداگانه باز خواهد شد. ولی اینجا تنها به شوند اینکه در دنباله این پژوهش به یکی از نمونه ها را برخورد کردیم این نگیخت(شرح) را بایسته دانستم.

نمونه نهش(حالت) نخست واژه «دک»(دک=تک=یک=تکه-داکه-دقه-دقیقه) است که اربی برای سه بهری ساختن آن واک پایانی را دوتایی ساخته اند و به آن «تشدید» میگویند یا آن واک را در گفتار سخت تر و سفت تر گویش میگنند.(دک = دق=دقّ=دقق – دقیق-دقیقه-دقایق-دقدقه-دقداق…). نمونه ای دیگر از این نهش واژه «اوس-اوز-اُز» است که در دنباله پژوهش به مانای آن پرداخته خواهد شد و در اربی «عز» شده است(از-عز-عزّ-عزز-عزیز-معزز- عزت). نمونه دویم که در پیوند با بنواژه آماژیده(مورد بحث) نیز باشد واژه «لال» است که در پارسی و گویشهای دیگر به مانای «سرخ، کبود، گل سرخ، گلچهر، خونین» و بگونه های «لال-لاله-آلاله-«(شقایق) کاربرد دارد. این واژه در اربی «لعل» شده است بگونه لیلا-لیلی-لیلیا نیز در ایرانی کاربرد دارد و با همین ریخت نیز در اربی به مانای «شب، کبودی، تاریکی …» برجاست که پادمینوی «رئوچ-روچ-روژ-روز-روشن» باشد. یا واژه «ماد» به مانای «مادر، بن، آخشیج(عنصر) …» که در اربی «مهد» شده است.

این پیشگامه کوچک برای در آمدن به کاوش واژه ایست بسیار مهند و مایه‌ور از بنواژه «ری-ره-را» که «رام» باشد. شوند مهندینگی این واژه این است که فروزه و نامی بسیار شناخته شده و ارجمند نزد ایرانیان باستان بوده است که بر بنیاد رزن ارپیده(تعریف شده) در زبان اربی با دگرگونی واک میانیِ «آ به ه/ح» در اربی به «رحم» دگریسته و در اسلام نیز بگونه فروزه ای بزرگ برای الله شناخته میشود. (رم/رام- رهم/رحم). با نگر به گویشهای کهن این واژه در زبانهای میانرودانی روشن میشود که «رحم» اربی در اساس چیزی بجز «رام» ایرانی نمیباشد که نمونه های گویشی و مینویِ اکدی زیر که از کهنترین زبانهای میانرودانیست گواه این سخن میباشد:

‌ ra ‹ īmu   رَئیمو

loved , beloved , loved one ; اشغ-دوشارم- مهر-دوسش- دلدار-دوستداشته شده

ra ‹ āmu B (D) رَئامو

to make love اشغورزی- اشغبازی

 

râmu [ÁG :   , SB KI.ÁG.(GÁ) :   ] (vb. ā) رامو

  1. to love ; Gt. SB to love one another ; D. to fawn, fondle (dog) Dt. to caress one another N. to be loved, caressed دوست داشتن، اشغمند بودن، زایش، ناز و نوازش، دلجویی،

ru ‹ āmu *روئامو

love ; اشغ، مهر، دوشارم

rā ‹ imu   رائیمو

in love ; noun : a lover , a well-wisher ; rā ‹ imu ša nišē : a philanthropist , a lover of people ; lā rā ‹ imu : loveless , unloving , without affection , cold , distant ;

دلداده، اشغمند(عاشق)، نیک خواه، نیک اندیش، مردم دوست- پادمینو: «بی مهری، بی سهشی، سردی، دوری»

ra ‹ intu (feminine word)

beloved , loved one , darling , dear (to the heart) , sweetheart , honey (darling) ;

دوسیده، اوسیده(عزیر)، دلخواه، دلدار، گرامی

narāmu  [KI.ÁG :  نَرامو

1) love , beloved (of a deity) ; 2) (personal name) ; 3) (deity) who loves ; 4) love of / for : 5) (adverb) : ina narām libbīšu : volontarily, of his own free will , willingly , of his own accord / gladly , without hesitating , for love (?) / expecting nothing in return (?) ;

اشغ، کسی که خدا دوستش دارد، نامِ خاوندی(شخصی)،خدای دوست دارنده، اشغ چیز یا کسی را داشتن…

در آفروآسیایی بگونه «رَم-ریم-رمرم» به ماناهای «سرزمین، خانه، پناهگاه، زمینه، گستره، جایگاه» برجاست:

Proto-Afro-Asiatic: *ram- – cf. *rim- ‹earth, clay›

Meaning: land, field

Egyptian: rmrm.t ‹kind of field› (pyr)

Western Chadic: *ram- ‹land, place›

Old Egyptian: rmrm.t (pyr)

Meaning: ‹kind of field›

Notes: Reduplication.

Proto-WChadic: *ram-

Meaning: ‹land, place›

Daffo-Butura: ràm {JgR]

این خوشه مینوی اینهمانی با «سرزمین، کشور، زمین، جانداران، فریدگان و مردم» دارد. از اینرو واژه «رمه» در زبانهای کهن ایرانی هم به مانای «مردم است و هم به مانای «دام» خود واژه «دام» نیز از بن واژه «داد» به مانای آفریدگانِ نیک» میباشد که جانداران؛ جیاگاه زیست= زمین و زمان هستند. واژه «پاترم» اوستایی به مانای «مردم-کشور»(ملت) نیز همکردی از «پات-پاد»(جفت-همزاد)+رم(آفریدگان-جانمندان-مردمان-چهارپایانِ سودمند) میباشد که «هم به به سرشت خداییِ سرزمین و هم به مردم و جانمندانِ آن» نمارش دارد و در اساس در پیوند با «خدا=جان=زایش=آفرینش» میباشد.

با ریختار «ریم/ریحم-رحم/رحیم-حرم-ریم-ریهیم-ریمیس-ریمای-ریما» و ماناهای « زهدان، آبگاه=تن=کودک=آبستنی- روده=زه-ریس-ریشه-نی »(رهم=رَحِم) در آفروآسیایی و زیر شاخه هایش اینگونه برجا مانده است:

Proto-Afro-Asiatic: *ri(ḥ)m-

Meaning: womb

Semitic: *raḥ(i)m-/*riḥm- ‹womb›

Egyptian: ḥrm ? HAL1217 after Lacau

Low East Cushitic: *rim- ‹womb, uterus› 1, ‹pregnant (of animals)› 2, ‹be pregnant› 3

High East Cushitic: *ri(Hi)m- ‹be pregnant› 1, ‹intestines› 2

Proto-High East Cushitic: *ri(Hi)m-

Meaning: ‹be pregnant› 1, ‹intestines› 2

Burji (Bambala, Dashe): rimees-, rimay ḳaf 1 Huds HEC 117, riim-á 2 Sas Bur 160

Proto-Low East Cushitic: *rim-

Meaning: ‹womb, uterus› 1, ‹pregnant (of animals)› 2, ‹be pregnant› 3

Somali: rim-ay 1, rim-an 2

Oromo (Galla): riimaa 2 Gr 345

Rendille: rim- 3

Notes: Sas Bur 160

در میانرودانی بگونه های «رحم-رحیم-رمو-ریمو-رحم-ریئکس-رحوموم-مرحم» و به مانای «زهدان، آبگاه» وابسته به گستره مینوی «نی=بن=ریشه=خان=کان=مادان=چشمه» برجاست:

Proto-Semitic: *raḥ(i)m-/*riḥm-

Meaning: womb

Akkadian: rēmu, rīmu ‹Mutterleib‹ OB on [AHw 970] (also rēmtu SB do. [ibid.])

Eblaitic: rí-ʔex(EN)-mu, rí-mu-um /reḥmum/ ‹uterus‹ [Kr 14; Bl E No. 80]

Phoenician: *rḥm ‹seno‹ (in rḥm-y ‹su seno‹) [Estañol 227]

Hebrew: räḥäm, raḥam ‹womb‹ [KB 1217]

Aramaic: DALLA rḥm ‹womb‹ [HJ 1070]

Judaic Aramaic: raḥămā, raḥmā ‹orifice of the matrix, womb‹ [Ja 1467]

Syrian Aramaic: raḥmā ‹uterus‹ [Brock 724]

Modern Aramaic: MAL raḥmt_a ‹Barmhertzigkeit‹ [Berg 76] HRT raḥme ‹Gnade‹ [J Hert 197] NASS rah_mi (pl.) ‹pity‹ [Tser 0195] MMND rehem ‹love‹ [M MND 510]

Arabic: raḥim-, riḥm- ‹utérus‹ [BK 1 838]

Tigre: rǝḥm ‹womb, descent‹ [LH 146].

Possibly but not necessarily an Arabism; cf. TNA in the comments below

Mehri: raḥm ‹womb‹ [JM 321]; also mǝrḥām do. [ibid. 322]

Jibbali: raḥm ‹womb‹ [JJ 210]; (EAST) mǝrḥám ‹womb‹ [JM 322]

گستره های دیگر مینوی واژه «ره-ری-را-رم-رام» در زبان اکدی بگونه های زیر برجاست:

gimillu * , rēmu , rēmuttu : رمو-رموتو-رامو

rēmu : [Moral life → Feelings] compassion , mercy , clemency , sympathy womb

rêmu : to be merciful

بخشندگی، رامینی، دوستی، مهر، میانه روی، خوش خویی، یاریگری، پناه دهی، هومانی، نیک منشی، دلسوزی، زهدان …

rēmānīu * , rēmānu رمانو

sympathetic , tenderhearted , merciful , compassionate

همدردی، دلسوزی، خویش انگاری، رامینی، خوش دلی، دل نازکی، مهربانی، رافت(=ری-رئی-را-رافه-راپه=رأفت=رئوف)

rīmu  [GUD.AM :   ریمو=ریما=الوان=فیل

[Animals]

a wild bull , an aurochs ; گاو نر= کرگدن/ریما=الوان=الفنت =ارفان=فیل=جاندار سپند=جانِ خدا

Cf. rīmānišrīmānu

Comparison with other Semitic languages :

Proto-Semitic : *riʾm

Arabic : riʾm  رِئْم «white antelope»

Syriac : raymā

Hebrew : rǝʾēm

Ugaritic : rủm   «buffalo»

Ge’ez : rǝʾim

Rīmtu ریمتو

a wild cow , a female aurochsگاوه مادینه

rīmūtu ریموتو

1) MA,NA : a gift , a present , MA plural : rīmuāte ; 2) MB,NB : frequently used for kings : a grant , a donation ; NA kī rīmūtu : as a gift ; 3) NB : a free will gift ; ana rīmūtu / ana nudunnû : for gift / for dowry ; personal name : Rīmūt DN : gift of Divine Name ;

ارمگان-پیشکشی- دهش- بخشش خود خواسته و از دل برآمده-کابین-مهریه-ژنی

râmu (3 رامو

1) land … : to present to , to endow somebody = accusative ; rīmūta râmu : to present with , to make gift of ; 2) NA : faults … : to excuse / to remit / to forgive / to condone (?) ;

بخایش-بخشیدن به کسی –داد و دهش – آمرزیدن- درگذشتن از چیزی-چشم پوشی- ارمگان دادن..

rīmātum (plural ) ریماتوم

OAkk : love from Ištar / Ishtar

اشغ و مهر زنخدا ایشتر=رام=مهر=سور=گلچهر=خرم(خور+رام)=زهره=ونوس=آفرودیت

ra ‹ imtu+ : [Human being] a girlfriend + , a sweetheart + , a date رئیمتو

دلدار، دوسیده-مهریانه-مشیانه

rā ‹ īmūtu : [Moral life → Feelings] affection , friendship رائیموتو

ibrutu * reḫimtu : girlfriend دوستی، مهر، گرایش، پیوند، دلدار

در پیوند با پرتوی مینوی ِ»زمین (زهدان)، آب آمیخته با خاک( =هاگ-هاک= تخم=راستی-رادی-گِل)که برابر با زایش و پرورش و پناه در زهدان باشد به ماناهای «زمین، گل، خاک، خاکستر، ریگ، شن، دریا، نم، خیسی» و با گویشهای «ریم، ایم، روم،الوم، هروم،هرون» در آفروآسیایی برجاست که نشان میدهد واژه «ریم/ریمل/مل» به مانای «شن و ریزه سنگ» از از ریشه «ری» ایرانی میباشد و همچنین از این ریشه در پیوند با مینوی «روانی و رفتارمندی و جنبش» واژه «ریگ» با مانای «رمل و شن» برجاست:

Proto-Afro-Asiatic: *rim-

Meaning: (wet) earth, clay

Semitic: *rimm- ‹smth. wet (earth, etc.)› ~ *ramram- ‹sea›

Egyptian: ỉm ‹clay› (MK)

Low East Cushitic: Arbore rom, Elmolo rôm ‹ashes›

Mogogodo (Yaaku): Yaaku hrōn, pl. hroómêʔ ‹ashes›

Notes: Cf. *rVml- ‹sand›

در پیوند با خوشه مینوی «خاک، زمین، جای زیست و مانش مردم» در سومری بگونه » لَه» و مانای «خشک» و «لوگ» به مانای «زندگی، مانشگاه، چراگاه،زمین» برجاست. این خشکی به «خاک، زمین، و جایی که خشک و آماده برای مانش و زیست است بوده چنانکه در واژه های «لان-لانه- land» نیز مانای زمین ِزیستگاه و مانشگاه باید خشک و بی آب باشد دارد. ولی سپستر به مانای «خشک» که پادمینوی «آب و خیسی و نمو»است کاربرد یافته است و در نام «لوت» که کویری بزرگ و خشک در ایران باشد برجا مانده است . چنانکه از پژهشهای روانشاد استاد جهانشاه درخشانی پیداست، کویرهای میانی ایران در ١٢ تا ١٠ هزار سال پیش به شوند آب شدن یخهای پس از دوره چهارم بخبندان پوشیده از آب بوده است و شهره های میانی ایران که امروز در کرانه های کویر هستند به همین شوند دارای شکوه و زیبایی و فراوانی بودند و همین سامه ها(شرایط) آیندِ(دلیل) پیدایش شهریگریهای کهن در آن سامان گردید که پیدایش شهریگری «ارته» کرانه هلیل رود(هلیل-ال-ار-اری/الی) کرمان این راستی را میهاید(تایید میکند). داستان «لوت/لوط» در تورات در اساس به رخداد خشکسالیِ کشنده و مرگبار۸ تا ۶ هزار سال پیش و از میان رفتن این شهریگری و این مردم به شوند آن خشکسالی نمارش دارد. بیشینه این مردم در درازای سدها سال از میان رفتند و گروهی نیز برای زننده ماندن دست به کوچهای بزرگ زدند که پیدایش شهریگری سومر در کنار دو رود بزرگ دگله و پرات پیایند این کوچها میباشد. از همینروست که بسیاری از واژه های کهن و مهادین ایرانی در زبانهای میانرودانی با ریختها و گویشها کهن برجا مانده است ولی در زبانهای آریایی کمتر به چشم میخورند و یا با ریختها و گویشهای بسیار دگرگون شده از میانرودانی به ایرانی بازگشته اند. به همین شوند گسست دو هزار ساله میان روندِ تارُخیِ زبانهای کهن ایران پدید آمده و شوند ِبه تاراج رفتن بیش از نیمی از فرهنگ واژگان ایرانی بدست دانشمندانِ نادانِ اروپایی، با نامیده آنها به نام «سامی و اربی و ایلامی و آرامی، سومری و میانروانی آلتایی/ارتایی» (که همه زبانها ایرانی هستند) و زدن مهر انیرانی و بیگانه بر پیشانی آنها گردید. چنانکه در این رشته پژوهشها میبینید زبان سومری و زیبانها میانرودانی که در پی کوچ ایرانیان به میانرودان پدید آمدند سرشار و آکنده از واژه های ایرانی هستند که از هند، تا میانرودان، از کافکاز تا اربستان و از کردستان تا چین و مغولستان و از سیستان تا اروپا و آمریکا گسترش یافته و گویشور دارند.

lah [DRY] (1x: Old Babylonian) wr. lah2 «to dry» Akk. šābulu

lug [DWELL] (15x: Old Babylonian) wr. lug; lugx(LUL) «to live, dwell (of animals), pasture»

پادمینوی «ری» که در اوستایی و دیگر زبانهای ایرانی نیز به مانای «پلید، نجس، بد، ناپاک، آلوده، لجن، گند، گندیده، پساب» به چشم میخورد در آفروآسیایی نیز بگونه زیر برجاست که نماینگر اینهمانی فرهنگی و بینشی و یکجانشینی و هم اندیشی و همزبانی این مردمان با آریاییان کهن میباشد.

Proto-Afro-Asiatic: *rVm-

Meaning: be bad, be rotten

Semitic: *rim- ‹be rotten (of bones)› 1, ‹be worn, be frayed› 2

Western Chadic: *r(w)am- ‹bad›

Central Chadic: *rVm- ‹rot›

East Chadic: *rwam- ‹rotten›

این پادمینو که خود از زبانهای اپاختری(آریاییان نیمه بالایی زمین) به آفروآسیایی آمده در اپاختری و زیر شاخه هایش به مانای «پخته، رسیده، اسپور، بوندک(کامل، رسا) و گندیده برجا مانده است که یکی از زیباترین و گویاترین نمونه های چگونگیِ روندِ پیدایش پادمینو بگونه نیادین و زاستاری(طبیعی) میباشد. آنچه روزی رسیده و جا افتاده و بوَنده(کامل و رسا) است، در روند گذشت زمان «گندیده، لهیده، پوسیده، ناسودمند» میشود. این خوشه همزاد یا پادمینو در اسل در گستره مینویِ پایین دستی و گیتایی و روزانه، کاربرد پیدا کرده است و کاری به نگاره های فرزانی و شناختاری این واژه ندارد. ولی بشوند دشمنی موبدان زرتشتی با ماندمانهای فرهنگ خرمی و فرخی ایران این مینوهای زیردستی و پیش پادافتاده با فریافتهای فلسفی و شناختاری و جهانبینیِ ایرانی آمیخته شده و شوند وارونه سازی و تباهی فرهنگ ریشه ای و آویژه ایران گردید.

Borean (approx.) : RVMV

Meaning : ripe, rotten

Afroasiatic : *rVm-

Sino-Caucasian : (PST *r[u]am ‹ripe›)

Austric : PAA *dʔu:m (?), Munda ʒarum, PAN *lum ‹ripe›

Notes : PST may be < Austric.

Proto-Semitic: *rim-

Meaning: ‹be rotten (of bones)› 1, ‹be worn, be frayed› 2

Hebrew: rmm 1

Arabic: rmm [-i-] 1

Mehri: rem 2

Harsusi: rem 2

واژه انگیسی «rotten» به مانای «گندیده، پوسیده» از ریشه «rot» از پادمینوی همین ریشه(ری-لی – ریت-رید) برآمده است که پارسی نیز بگونه ی «له-لهیدن» برجاست. ولی از آنجا فریافت پادمینو یا مینوی همزاد از یک ریشه و بن برای واژه شناشان اروپایی شناخته شده نبوده تنها توانسته اند ریشه این واژه را تا زبانهای اسکاندیناوی بکاوند و نتوانستند ژرفتر بکاوند. واژه » reap– reaping- ripe» (رپه-رفه) نیز به مانای » رسیده، پخته، بونده، رسا، چیدن، درو کردن، برآیند و دست آورد» نیز وابسته به خوشه مینوی «رویش،رستن، رسیدن، سالمندی، پیری، بنودگی، اسپوری» میباشد.

ripe (adj.)

Old English ripe «ready for reaping, fit for eating, mature,» from West Germanic *ripijaz (cognates: Old Saxon ripi, Middle Dutch ripe, Dutch rijp, Old High German rifi, Germanreif); related to Old English repan «to reap» (see reap). Meaning «ready for some action or effect» is from 1590s. Related: Ripelyripeness.

rot (v.)

Old English rotian «to decay, putrefy,» from Proto-Germanic *rutjan (cognates: Old Saxon roton, Old Norse rotna, Old Frisian rotia, Middle Dutch roten, Dutch rotten, Old High German rozzen «to rot,» German rößen «to steep flax»), from stem *rut-. Related: Rottedrotting.

واژه » rubbish» انگلیسی نیز به مانای «دور ریختی و پسمان» از این همزاد مینو برآمده که باز در ریشه یابی آن در واژه نامه ریشه شناسی انگلیسی ناکام ماندند و آنرا به گرایند(احتمال) از ریشه » rob-robbery » (ربودن، دزیدن) که همریشه با «ربودن، ربایش، روباه» ایرانی باشد که پادمینویی از خوشه ی مینوی دیگر «ری-را-ریب…» میباشد گرفته اند. ولی چنانکه روشن است مینوی «رسیدن، پختن، اسپوری» با «ربودن، دزدی» پیوند سرراستِ فلسفی ندارد. واژه «ربایش و ربودن» پادمینوی خوشه «اشغ، دلدادگی، فریندگی، زیبایی و دلربایی» است. که فریافتی فلسفی و ارفانی و نمایانگر نیروی «گیرایی و ربایندگی و مگناتیکی» خدا و اشغ او برای شناختار و پیونده راه شناخت هستی و خدا میباشد. چنان که در ادب ارفانی ایران چامه های فراوانی از «بردن و ربودن دل و دین و هوش و خرد» برجاست. سویه ی زمینی و روزانه این «ربایش و دلبری» همان «دزدی و غارت» است که در زبان روزانه مردمی کاربرد دارد. در اساس هر واژه یک سویه یا بار فلسفی و فرازنی دارد، یک سویه و بار مینوی و شناختاری نباید آنها را با هم آمیخت.

چنانکه از نمونه های بالا در میانرودانی پیداست همه خوشه های مینوی در پیوند با فروزه های خداییِ زنخدا رام (ری-ره-را-رم- رام) در واژه «رم-رئم-رهم-رحم» میانرودانی به چشم میخورد و نشان میدهد که در فرهنگ کهن میانرودان و اربهای پیش از اسلام این خدا همانند ایران ارجدار و ستوده و بلند جایگاه بوده است و این این مردمان هم کیش، همباور و همتبار ایرانیان بوده اند. در اسلام نیز به شوند ارجمند بودن ریشه دار بودن این خدا نامهای و فروزه هایش نزد مردمان روزبه رامهرمزی برای گیرنده ساختن دین و آیین ساخته و پرداخته اش از این آخشیجهای(عناصر) توانمند فلسفی، آینی و فرزانی ایران برای فریفتن مردمان به بهترین روش بهره گرفت و این نام را در گزاره «بسم الله رحمان رحیم» بر سر هر سوره قرآن جای داد. چرا «الله» که آلا و آل» باشد خدای بزرگ اربها و ایرانیان بود و رام نیز نمودی از نخستین نمودهای این زنخدا برای مردمان ستوده و پرستیدنی بود. (رام الله)

این بنواژه در اربی در دستگاه گردش واژگانی(صرف و نحو فعل) که دانشمندان زبان شناس بزرگ ایرانیانی همانند «سیبویه» بر بنیاد زبان و فرهنگ و دستور زبانهای ایرانی آنرا پدید آورده و آیینمند ساختند رفت و واژه های «رحم/رام/رم-رحمان/رامان-رحیم/رامنده-رامین-راما – مرحوم/رامیده/رمیده – ارحام/آرام – ترحم/ رامش/- ترحیم/ رامیدن –احترام /رامداری- محترم /آرمنده –حرمت/آرمن-حریم/ارم-هرم(باغ ارم-پردیس=پئیردئژ=جایگاه پاساده(محافظت شده))-تحریم-اَرمش-ارمیدن» را آز آن ساخته اند که بیشتر این سازه ها در اساس بر بنیاد دادهای واکی و آوایی زبانهای ایرانی ساخته شده است که در جستاری جداگانه آن پرداخته خواهد شد. ایجا تنها به چند نمونه خواهیم پرداخت. در کالبها و وزنهای آمایش و گردانشِ واژگانی در زبان اربی «پهلان»(فعلان) ساخته شده «ان» ایرانی در جایگاه وستاکی و بستن فروزه ای به کسی یا چیزی میباشد(نسبت دادن) که ساخته ای از بن ایرانی و برآمده از زبان پهلویست. واژه «رحمان» که ریختاری از «رامان» ایرانی باشد با «ان» ایرانی که هم نشان وستاری(نسبت) است و هم نشان روشمندی و پویایی در کنش میباشد ساخته شده است که در نوشتارهای آینده بررسی خواهد شد. نمونه ای دیگر «ارف-ارفان/عرف-عرفان» که سازه ای ازبُن ایرانیست. چنانکه در پهلوی «کایوس ی کواتان» به مانای «کابوس بسته به کوات» یا از خاندان کوات یا پسر کواد مانای میدهد. چنانکه واژه «ارفان/عرافان» نزد ارب زبانها کاربرد ندارد و تنها نمونه ی آورده شده در زبان اربی از این کالب (پهلان) واژه «عطشان» به مانای «تشنگی» است که خود از واژه ایرانی «آتش» که در اربی با دگرش واکی به «عطش» دگریسته و پسوند ایرانی «ان-انه» که در اربی بگونه «اَن» گویش میشود «أ» ننوشته میشود و نمایانده هالت در کنشگر است ساخته شده. ماننده واژه های «گریزان- شتابان- مویه کنان- نالان-گریان-رخسان» و بگونه ی «آنه» در واژه های «روزانه، شبانه، مستانه» در پارسی کاربرد دارد که در اربی بگونه «اَن» گویش شده.(فعلن-فعلأ/موقتن-موقتأ) در پارسی نیز برخی واژه ها را با این گویش بکار میگریند که باید بجای آن از گویش ایرانی «آن» بهره بگیریم. «خواهشن-گاهن-رسمن-سریعن». (خواهشان-گاهان-رسمان-سریان/شتابان)

کالب «پهیل»(فعیل) نمایندِ دارندگی و سرشاری از «کنش» یا دارندگی ِ کنش و بازگشت و رفتار به سوی کنش و پایندانی (ضمانت)در کنش است که با افزودن واک «ی-ای» که نشانه ی «همسرشتی، بستگی، رفتارمندی به سوی کنش و فراوان دارندگی کنش یا فروزه» میباشد و در زبانهای ایرانی نیز کاربرد دارد ساخته شده. برای نمونه رام بر وزن پهیل میشود «رایم-رئیم» و دیدیم که در نمونه های اکدی و میانرودانی هزاران سال پیش از اینکه زبان اربی سازمند و آیینمند شود این ساخته ها به چشم میخورد. در اکدی که دست کم سه هزار سال کهن تر از اربیست بنمایه های نوشته شده با ریخت «رئیمو-رائیمو-رائیم» برجاست. در ایرانی نیز «ری» به مانای خرد و مهر «رای» گویش شده و با پیشوند «ی-ین/یم» به «راین-رایم» به مانای دارنده و روان سازنده خرد و مهر کاربرد دارد. باز بگونه «رئامو» و «رئینتو»(رئین/راین) به چشم میخورد و در دیگر زبانهای میانرودانی بگونه «ریهیم-رهیم» با «ه و ح» گزارش شده است. این گویش ها که نخشهای دستوری کنشگری، وستاکی، زاب یا فروزه. میسازند در زبان اربی بدست ایرانیان و بر بنیاد بنمایه های گویشی زبانهای ایرانی دستورمند و آیینمند گشته اند.

«ی» در پهیل پس از واک دویم جای گرفته و همین داد در زبانهای ایرانی بگونه ی پسوند «ین» در چوبین، آهنین، رایین، فردین …» دیده میشود که در اکدی نیز بگونه «ین-یم/این/ایم» آمده. در اربی سدای «ی» که در پارسی نخش «وستاکی»(نسبت دادن) دارد مانده است و «ن/م» افتاده است و بجای اینکه به پایانِ واژه افزوده شود به واک دویم یا میانی افزوده میشود. رام-رهم-رهیم/رام-رامی-رامین(دارنده رامش- سرشار از رامش). چرایی اینکار این است که در اسل ریشه و بنواژه بسیاری از واژه ها در زبانهای کهن «دو واکی» بوده است و با افزودن وندها به پایان واژه فریافت را از یک بنواژه و خوشه مینوی از یکدیگر جدا میکردند و واژه های تازه پدیده می آوردند. بر این اساس در سازمان گردش واژگانی زبان اربی برای خوش آهنگی و نزدیکی گویش واژگان به گویشهای کهنتر، کالبِ آوایی را گونه ای ساخته اند که واکوند پایانی ِ زاستارینِ(طبیعی) بنواژه ی سه واکی(ثلاثی مجرد) باز هم در پایان واژه تازه ساخته شده در این چرخه ی تازه واژگانی جای بگیرید و دگرگونی آوایی، تنها واک میانی را از نگر آوایی دگرگون بسازد.

برای نمونه در سازه های » پهل –پهیل- پهال- مپهول- اپهل-اپتهال-مپتهل-استپهال-مستپهل» برای این واژه «پهل» در همه این کالبهای آوایی، یک آهنگِ پایدار و ختی و دهنامند(منظم) را بگوش میرساند که بر یک واک پایان میپذیرد(ل). چنانکه روشن است در همه این کالبها تنها واک میانی دستخوش این دگرش آوایی میشود(ه –ها –هو –هی) و در کالبهای «مپهول-مپاهیل-مپاهله-تپهیل-تپاهل-اپهال-اسپتهال» تنها پیشوندهای «ا-م-ت-است» به واژه ی سه واکی افزوده میشود که همه آنها از زبان ایرانی و گویشهای کهن برداشت شده و بگونه سازمند و زرنیک در آمده. در زبانهای ایرانی همه این دگرشهای آوایی هستی دارند ولی بگونه وند، پیشوند، پسوند و دگرشهای آوایی و گویشی و نیادین و بدون کالب بکار میرفته اند. برای نمونه «رایم» در اربی به مانای «مهربانی» کاربرد دارد. این سازه درست از گویش «رام» در کالب «پهیل» ساخته شده است که واک میانی «ا» به «ح / ئ/ع» دگرگون شده . باز همین «رام» در این کالب با دگرگونی واک سدا دارِ میانی به «ح» بگونه «رحیم» با همین مانا درآمده است . در ایرانی تنها سدای «ای» که بر اساس کالب آوایی «پهیل» روی واک دویم گذاشته میشود روی واک پایانی مینشند و واژه «رامی-رامیک-رامین» را میسازد که درست هم مانای «رایم-راین-رحیم-رئیم» باشد.

رایم- رائم = به مانای شتر مهران بر بچه در اربی است و پادمینوی آن بگونه «لائم-لئیم-لئامت- لِئام، لؤماء، لؤمان، ملامت» به مانای «سرزنش کننده، تنگ چشم، کنس، بی داد و دهش…» برجاست.

واک «ت» در زبانهای ایرانی نامساز بوده است و با افزودن این واک به پایان ستاک(بنواژه) نام میساختند. نمونه:

ره-راه-راس-راست/درانگلیسی همین واژه «رایت» گویش میشود.

می/مذ-مس-مست

زه-زا-زاس-زاست

ده-دا-داس/دس-دست

این واک هم در میانرودانی و هم در آریایی و در پی آن زبانهای اروپایی با همین نخش کاربرد داشته است که نشانه ایرانی بودن است:

مُغ-مگ-مگی-مگن/مگان+ت = مگنت- با پسوند «یک/ایک» پهلوی که پارسی»ای/ی»(پارسیک) شده و در انگلیسی «ic» بگونه مگنتیک درآمده که در اربی مغناتیس/مغناطیس گویش شده.

زن-ژن-ژن+ت(وند نامساز ایرانی)=ژنت(جانت/ژانت- jannet نامهای اروپایی)+ یک(پسوندِ وستاکی پهلوی)=ژنتیک

پک/پاک- پکت/پاکت

در اربی همین واک با همین نخش دستوری کاربرد دارد:

رم-رام-رهم-رحم-رحمت

مهر-مار-مر-مرو-مروت

رگ/رغ-رغب-رغبت

خور-خر-حرر-حرارت

بر این پایه واژه هایی که با این پسوند در اربی کاربرد دارند تنها به همین شوند هم بدست واژه پردازان امروزین و پالایشگران زبان پارسی کنار گذاشته میشوند همه ساختاری ایرانی دارند و نه اربی. چنانکه پیشوند نامساز «ایت/یت» که باز آنرا اربی میدانند درو در واژه هایی همچون «جمهوریت، ملیت، رسمیت، کمیت…» بکار میرود خود همکردی از پسوند وستاکی «ایک» پهلوی است که کوتاه شده آن در پارسی «ای/ی» باشد. (رزم-رزمی / دانش – دانشی) با پسوند نامساز «ت» ایرانی که روی هم پسوند «یت» را ساخته اند. همین پیوند در زبانهای اروپایی بگونه «ity-iteit» در واژه هایی چون » Nationality- nationaliteit…» کاربرد دارد «ایَت=ی(ایک)+ت»در اروپایی «ایتی =یت+ ی» شده است. در بخشهای دیگر این پژوهش به بررسی جستارهای و اینهمانیهای دستوری درخور زمینه جستارها به کوتاهی پیگیری خواهد شد و در پایان این رشته پژوهشها در نامه ای جداگانه فرادست دوستداران زبان و فرهنگ ایران جای خواهد گرفت.

در پایان این بخش از پژوهش بایسته میدانم یادآوری کنم در این پژوهش تنها در پیوند با بنواژه ی آماژیده در شش گونه «ری- لی-ار-ال-ایر-ایل» پیرامون ۳١٠ واژه سومریِ همریشه با زبانهای سام آریایی و همریشه با خوشه های مینوی بررسی شده نشان داده شد. دانشگاهیان جهان و ویژه کاران در زمینه زبانهای باستان و زبان سومری به دروغ در دانشگاه ها و نکسهای دانشگاهی میگویند زبان سومری نه زبانی «سامی» نه » آریاییست» وانکه زبانی تک خانواده است که از زیر بته پدید آمده است، هر چند که در روند این پژوهش دیده شد و دیده خواهد شد که واژه هایی که سامی مینامند همان واژه های ایرانی هستند که با دگرگونیهای گویشی در زبانهای میانرودانی برجا مانده اند، و واژه های سومری نیز چه از نگر خوشه های مینوی جه ا ز نگر ساختارهای گویشی و واکی چیزی جز واژه های ایرانی نیستند. هر چند با دلیری میتوان گفت در برگردان بسیاری از واژه های سومری، به شوند اینکه آماج زدودن بنمایه های فرهنگی و ریشه ای آن درکار بوده است، دستیازیهای فراوان و کژورویها و ابندهای(نادرستیها) گسترده ای دیده میشود و همچنین بسیاری از واژگان که اینهمانیهای سرراست مینوی و ریختاری با واژه های ایرانی دارند درست به همین شوند ترگویی نشده اند و بر پژوهشگران راستین ایرانیست که کار خوانش و ترگویش واژه ها برجا مانده ی سومری را در بستر فرهنگ و زبانهای ایرانی و با سنجنش همه بنمایه های گویشی وابسته به نگاره ها فرزانی و خوشه های مینوی بازسازی شده از سر بگیرند و چشم بدست بیگانگان و دشمنان فر و فرهنگ ایران ندوزند. گفتن این دروغ که زبانی تک خانواده است و وابسته به هیچ ریشه زبانی دیگر نیست به همین اندازه دبنگانه(احمقانه) است که بشنویم فرزندی از زیر یک بُته پدید آمده است و پدر و مادری ندارد. امروزه شوربختانه یاوه ترین سخنان از راه دانشگاه ها در مغز جوانان و دانشجویان و دوستداران دانش گذارده میشود و با مُهر و نشان دانشی و دانشگاهی در میان مردمان ناآگاه همبودگاه های گیتی پراکنده میگردد و پس از چندی همانگونه که دینها و کتابهایی آسمانی شناخته شده اند به شوند نادانی مردمان برای هزاران سال بر اندیشه و روان مردمان چیره گشته «وحی منزل» بشمار میرفتند، دروغهای و پیتارگیهای سامانه ی مغزشویی دانشگاهیان جهان نیز، بویژه نزد خو آگاه پندارانِ مغز باخته به دانشگاه و سامانه ی فریبکاری دانشگاهی، «وحی منزل» بشمار میروند و جای هیچ چون و چرا و پرسشی درباره آنها برجای نمیماند.

در این پژوهش فریافت «یوغ» که در دین و آیین کهن ایران و هند و میانرودان همان «یگانگی، یکتایی» هستی باشد، بگونه ی کردارین نشان داده شد و پیدا شد یک فریافت و مینوی فراگیر پشت همه این واژه ها روان است که آن فریافت ِخدا و آفریننده و مامای هستیست که سیمرغ باشد. به سخن دیگر اگر ما میخواهیم با فلسفه و آیین و اندیشه خود به واژه بنگریم و هنگام بکار بردن یک واژه مانا و چیستی و ریشه داکین(دقیق) آنرا بدانیم و بدانیم که چه میگوییم و از گفته های دیگران چه در میابیم باید به مینوی واژ] ها به گونه خوشه ای و فراگیر یا هُلی و کلی نگاه کنیم و بگونه بریده و جدا شده از ریشه و اسل آن. هنگامیکه میگویم سیمرغ نباید یاد مرغ و خروس و جوجه و یا جوجه کباب بیافتیم، که این اینها نگاره هایی فرزانی هستند که مینوها وفریافتهای بینشیِ و باوری و فلسفی نیاکان فرمندمان را در خود جای دادند و باید با آیینک(عینک) نگاره اندیشی و ریشه یابی فلسفی و مینوی نگاه شوند و گرنه هر کودکی مینداند نه مرغی در آسمان خداست و نه خدایی به آن سان که در نگاره های فرزانی به پیکر اندیشه درآمده هستی دارد. ولی ارزش این نگاره ها از آنجاست چیستی و چگونگی آنها با چیستی و چگونگی زیست مردمان، و خوشبختی و بدبختی آنها پیوند تنگاتنگ دارند. از اینرو پرداختن به فلسفه و باور و دین و ژرفکاوی در اندیشه های نیاکانمان با آماج بازسازی مینوها و فریافتها و نگاره های فرازنیِ پشت واژه ها و زنده و روان ساختن آنها در همبودگاه امروزین درست برابر زنده ساختن اندیشه و آیین خرم دینی، سیمرغی، ایاری، رادی، در میان مردمان است که پیایندهای آن بازگشت به چیستی و کیستی راسیتن خود، و فروزاندن و خشاندن آتشِ جان سیمرغ در اندیشه و روان مردمان و بازگشت به سرافرازیها و بهروزیهای روزگار باستان است. روزگاری که دین و آیین و منش از دلِ مردم و در پیوند بی میانجی مردم با خدا پدیدار میگشت و به همین شوند این ایین را آیین و دین مردمی میخواندند. در اساس دین و آیین مردمی همان دین بی چارچوب و آزادیست که هیچ دستور و فرمان و گناه وکرپه ای جز آنچه در اندیشه و روان همه مردمان نهاده و شناخته شده است ندارد و تنها پیامش برای مردمان پیوند بی میانجی با روانِ هستی و آفرینش و خدا و یافتن راستیها از راه این یوغی و جفتی و پیوند میباشد.

دنباله این پژوهش در آینده به گویش «زی» از گویشها نامواژه خدا خواهد پرداخت. پژوهش پیش رو به شوند پوشش دادن و روشن ساختن همه گستره ها و خشه های مینوی این بنواژه اندکی به داراز کشید، ولی پژوهشهای پسین که بر بناید گستره های مینویِ شناخته شده در این نوشتار خواهد بود تنها بگونه پهرست وار واژه های آن گویش از نامواژه خدا را زیر هر خوشه مینوی گزارش خواهد کرد.

در پایان بایسته میدانم به شوند ابندهای نوشتاری(غلطهای تایپی) و نابسامانیهای ویرایشی از شما یاران ارجمندم پوزش خواهی کنم چرا براستی زمان بسنده برای ویرایش و آرایش نوشته هایم را ندارم. اگر دوستانی بگونه داوخواهانه انگیزه ای برای ویرایش و زدودن و ابندها و هاتا ویرایش ِ درونمایه و افزودن واژه هایی مهادینی که در پیوند با این بنواژه در این پژوهش آورده نشده است دارند خواهش میکنم مرا آگاه کنند تا پروند word این نوشتار را برایشان روانه کنم.

 

با درود و سپاس بیکران از خوانندگان گرامی.


با سپاس از جناب دیاآکوکیانی گرامی‌ که به کورمالی پروانه نشر این نوشته را دادند.

نوشته‌هایِ مرتبط:

 

اين ره که تو می‌روی، … (سخنی با «فعّالانِ ايرانیِ حقوقِ بشرِ جهانی»)


M. Sohrabi

اين ره که تو می‌روی، … مرو! راهی نيست!!
(سخنی با «فعّالانِ ايرانیِ حقوقِ بشرِ جهانی»)
در اين نوشتار، رویِ سخن‌ام با کسانی‌ست که خود را با عنوانِ رسمی-نيمه‌رسمیِ «فعّال/مدافعِ حقوقِ بشر»، معرّفی می‌کنند…
در درستیِ نيمی از دعوی و مدّعایِ ايشان، جایِ ترديد نيست. امّا، به‌نظر می‌رسد (بلکه اکنون در اين 17 روز که از «تحصّنِ مرگ» من و همسرم، جلوِ کميساريایِ محترمِ حقوقِ فشلیِ سازمانِ ملل در آنکارا می‌گذرد، مثلِ روزِ روشن [اگرچه صدالبتّه، هرگز حاضر نمی‌شوند آن را «به‌عبارت» درآورند، و به‌جایِ آن، با عملِ صريحِ خود، مؤکّداً برآن مهرِ تأييد می‌زنند-]، به من اثبات شده) که :
ايشان «نقضِ حقوقِ بشر» را فقط و فقط هنگامی ناروا می‌دانند و در محکوميّتِ آن «فعّال» می‌شوند که «نقض»، حتماً و فقط از سویِ نظامِ جمهوریِ اسلامی صورت گرفته باشد!! امّا اگر نقضِ کاملاً آشکار و حتّی آشکارا بی‌شرمانه‌ای از سویِ خودِ «متولّیِ رسمیِ حقوقِ بشرِ جهانی»، که يعنی…

دیدن نوشتهٔ اصلی 1,061 واژهٔ دیگر

« وارثهای ارض »


« می‌‌گویند مستضعفان ، وارث زمین هستند ( نه‌ وارث آسمان که فقط به خدا تعلق دارد. ( خدا دوست ندارد ملک مخصوص خودش را به کسی‌ واگذارد ) پس آنانیکه فعلا خود را مالک زمین می‌‌دانند ، غاصب حقوق مستضعفان هستند. بنابراین مستضعفان حق دارند ، ملکی که حق آنهاست ، [را] از این غاصبان بگیرند. و از آنجا که مستضعفان امروز که فردا ، اراضی را گرفتند ، در اثر مالکیت آن زمین‌ها ، از مقتدران می‌‌شوند. پس غاصبان دیروز ، مستضعفان امروز خواهند شد ، و طبعا مجددا حق گرفتن اراضی را از مقتدران کنونی که مستضعفان قبلی‌ بوده اند پیدا خواهند کرد. بدینسان غارتگری ، یک اصل مداوم تاریخی جهانی‌ خواهد شد. و همیشه مستضعفی وجود خواهد داشت ، که این خدا و دینش را بپذیرد که پشتیبان مستضعفان هست. چنین خدا و دینی ، باید دائما ایجاد مستضعف بکند ، تا پیرو داشته باشد. بنابر این مقتدران که مطرودین و کفار امروزی هستند ، پیروان فردای آن دین و خدا هستند. یک تاجر حسابگر ، همه مشتریهای خود را نگاه می‌‌دارد تا دکان ، هیچگاه از رونق نیفتد. این دکان ، احتیاج به « مستضعف » دارد ، پس همیشه باید در جامعه اکثریت مردم ، ضعیف باشند تا بازار دین و خدا رونق داشته باشد ، چون این خدا و دین فقط برای ضعیف هاست و اگر همه مردم قوی شدند باید بساطش را برچیند.

پس طرفداری از ضعفاء ، برای قوی ساختن ضعفاء نیست.  »

منوچهر جمالی، کورمالی ، انتشاراتِ کورمالی، لندن، اکتبر ۱۹۶۸ . برگِ ۱۲۲ از این کتاب را ببینید، برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر، بخشِ کتابها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

 

درخواست یاری مهدی سهرابی از هم‌میهنان


فريادخواهی – لطفاً کمک کنيد که يک‌باره بميريم…‎
اين‌بار که پدرم اشتباه بود…!ديگر تحمّلِ ريزريز و مرگ‌مرگ مردن را نداريم. لطفاً کمک کنيد که يک‌باره بميريم…
::::فشرده:
من مهدی سهرابی، چهارسال و چهارماه، و همسرم راضيه کيومرثی (و دو فرزندمان)، حدودِ سه‌سال است که در ترکيّه، در شرايطِ کشنده‌یِ فناهندگی و انتظار به‌سرمی‌بريم. با اين‌که بعد از 5 ماه به من قبولی داده‌اند، بی هيچ دليل و علّتِ اعلام‌شده‌ای (که البتّه از نظرِ من مجهول نيست!) ما را چنان‌که گويی «بشر» نمی‌شمارند، در اين شکنجه‌زار، اسير و سرگردان نگه داشته‌اند…
نامه‌ها و خواهش‌ها و غيره‌مان را انگار بی‌ادبی‌ست اين‌همه مدّت به مستراب می‌فرستاده‌ايم…
چون بيش ازين طاقتِ ذرّه‌ذرّه مردن را نداريم، راهی برایِ من و همسرم نمانده، الّا اين‌که از اين کميساريایِ قدسیِ شکنجه‌گر، درخواستِ مرگ کنيم. مرگی آرام، بدونِ درد، و مطمئن.

می‌رويم تا جلوِ آن درگاهِ شکنجه و شرارت، برایِ رسيدن به آرزوی‌مان، مرگ، بنشينيم.
از شما دوستان، بزرگواران، عزيزان، درخواستِ حمايت داريم.
::::
و نافشرده:
(می‌دانم درد و دردنامه مفصّل است و، وقتِ شما عزيزان ارزشمند؛ امّا لطف کنيد و بخوانيد. هم‌چُنين به‌دليلِ ضيقِ وقت، عملاً نتوانستم برایِ يکايکِ شما، جدا-جدا نامه بنويسم. خواهيد بخشود.)دوستان، بزرگواران، و نازنينان!
منِ خاکستر و خانواده‌یِ زجرکشيده‌ام در چنگالِ هيولايی مهيب و خوفناک گرفتار آمده‌ايم. اگر ياریِ شما نباشد، جز مرگِ ذرّه‌ذرّه و دردناک، سرنوشتی نداريم و نخواهيم داشت…
برخی از شما بزرگواران ممکن است مرا از دور يا نزديک، کم يا بيش، می‌شناخته باشيد يا بشناسيد. ممکن است گاه‌گداری، سطری بيتی چيزی ديده يا خوانده باشيد. اگر هرگز و کلّاً نديده و نخوانده‌ايد، خواهش می‌کنم لطف کنيد و به اين اوراق نيم‌نگاهی بيفکنيد.

http://fardayerowshan.blogspot.com
http://bahramskandari.blogspot.com/2010/04/blog-post.html
http://borzinmehr.blogspot.com
https://www.facebook.com/fardayerowshan

همسرم، راضيه کيومرثی:
 .
کسانی که مرا حتّی قدری و اندککی می‌شناسند، می‌دانند که نه‌تنها چيزی را ادّعا نمی‌کنم، بلکه کلاً و اصولاً درين وادی‌ها نيستم؛ نه از رویِ فی‌المثل فروتنیِ راست يا دروغ، و يا چيزی شبيهِ آن، بلکه واقعاً می‌فهمم و می‌دانم که جز همين که گه‌گاه چارکلمه‌ای بخوانم و احياناً سطرکی بنويسم، هيچ نبوده‌ام و نيستم… واقعيّت را که نمی‌توان تغيير داد يا انکار کرد. (اين‌که خواهيد ديد که در نامه‌یِ پيوست، که خطاب به هيولا نوشته‌ام، خود را به عناوينی چون شاعر و نويسنده وصف کرده‌ام، فقط و فقط از سرِ ناچاری بوده و بس.)
امّا، در يک‌چيز هيچ شک ندارم، و آن اين است که اگر دمِ پرِ آخوند (صل‌الله) می‌ماندم و اگر شانس نمی‌آوردم، قطعاً يا اينک سال‌ها بود که از مرحوميّت‌ام می‌گذشت و يا در گوشه‌ای از زندان‌هایِ مخوفِ اهريمن، آرزویِ مرگ می‌کردم…گفتم «آرزویِ مرگ»…
و چه‌قدر عجيب است! باز به همان رسيده‌ام که ازآن گريخته‌ام: اهريمنِ دروغ و بدی؛ هيولایِ قدسیِ مرگ! و بازهم همچُنان آرزومند…!!
::::
پنجاه‌وچهار ساله‌ام.
از آذر 1389 تا امروز، چهارسال ‌وچهار ماه از پناهنده‌شدنِ ناچارانه‌ام به کميساريایِ پناهندگان (آنکارا) می‌گذرد. قبولیِ پناهندگی‌ام در 20 می 2011 صادر شده؛ همسرِ دردمند و دو فرزندِ زجرکشيده‌ام بعداً به من ملحق شده‌اند. (مهرِ 1390، همسرم پسرِ کوچک‌مان را که آن‌وقت هنوز 17 ساله هم نشده بود آورد و نتوانست برایِ آوردنِ فرزندِ ديگرمان برنگردد. برگشت و ارديبهشتِ 91 او را هم آورد؛ و اکنون اين‌جا در مرگ‌زيوی با من، شريکِ اجباری‌اند.)
گُمان نمی‌کنم به توضيحِ بيشتری نياز باشد. حتّی نيم‌نگاهی به نوشته‌ها و شعرگونه‌هایِ من کافی‌ست تا با شگفتی از خود بپرسيد: يعنی می‌توان پذيرفت و باور کرد که اين آدم را چهارسال و چهار ماه (يا گيريم سه‌سال) با سه بی‌پناهِ دردمندِ ديگر، آن‌جا سرگردان و آواره و بی‌سرنوشت نگه داشته‌اند؛ درحالی‌که انبوه‌انبوه (و چه‌بسيارانی از ايشان با کيس‌هایِ ساختگیِ سراپا دروغ) می‌آيند و در کوتاه‌ترين زمان، راهیِ کشورهایِ امنِ پناهنده‌پذير می‌شوند!؟
متأسّفانه بايد باور کنيد…
بی‌ترديد خواهيد پرسيد: مشکل چيست؟
ازآن‌جاکه حتّی برایِ نيم‌بار هم با من از «مشکل» حرفی نزده‌اند، هيچ به‌نظرم نمی‌رسد الّا يک‌چيز: مسلمينِ داخله‌یِ کميساريا می‌خواهند از منِ کافر و مرتدشده‌یِ اسلام‌ستيز، انتقام بگيرند؛ و همراهِ با من، خانواده‌یِ رنج‌ديده‌ام را نيز ذرّه‌ذرّه بميرانند…
شخصاً در اين موضوع هيچ شکّی ندارم؛ چراکه اگر مشکلی قانونی و قابلِ بيان و ناپوشيدنی در کار بود، اين‌ها با پدرجدِّ من هم رودبايستی ندارند!!بارها بارها بارها بارها نامه نوشته، ايميل زده، و درخواستِ رسيدگی کرده‌ام؛ امّا…
می‌نجبيد آب از آب، آن‌سان که برگ از برگ، هيچ از هيچ…::::
سير و بيزار از «حقوقِ بشر»ی که اين کميساريا خود را متولّی آن می‌داند و ما خونين‌جگرانِ زجرکشيده را از شمولِ آن بيرون می‌شمرد…
من و همسرم، 20 فوريه برایِ آخرين بار نامه نوشتيم و به لابه و استرحام، خواهانِ توجّه و رسيدگی شديم. اعلام کرديم چنانچه به وضع‌مان رسيدگی نشود، برایِ درخواستِ «مرگِ ناچارانه‌یِ اختياری» که قطعاً بايد توسّطِ آن کميساريا انجام گيرد، جلوِ آن شکنجه‌گاه خواهيم نشست.
صدالبتّه، پاسخی دريافت نکرديم.
و اکنون، زمانِ مرگِ ما فرارسيده…

دوستان! بزرگواران! عزيزان!
خواسته‌یِ ما دو دردمندِ خاکسترشده‌یِ بی‌فريادرس که ديگر تحمّلِ اين مرگِ تدريجیِ دردناک و موهن را نداريم، چيزی جز يک «مرگِ آرام، بدونِ درد، و مطمئن» نيست. شايد اگر خود می‌توانستيم اين رهايی را ممکن سازيم (که يعنی خودکشی)، مزاحمِ حضرتِ هيولا نمی‌شديم. امّا همه‌یِ ما خوب می‌دانيم که حتّی با پول‌هایِ کلان نيز نمی‌توان ابزارِ مناسبی يافت که مرگی بدونِ درد و مطمئن را امکان دهد.
و اصلاً چرا بايد ما، بی‌آن‌که خودِ ما هيچ جنايتی با ما کرده باشد، خودِ خود را بکشيم؟
می‌خواهيم لااقل شماری از وجدان‌هایِ بيدارِ جهان اطّلاع يابند و بدانند برایِ چه می‌ميريم. می‌خواهيم اثبات کنيم که هر انسانی که از سویِ نهاد، سازمان، و يا هر جايگاهِ رسمیِ بی‌افسار (که هيچ سازوکاری برایِ جلوگيری از شرارتِ آن تعبيه نشده باشد) موردِ ستم و شکنجه‌یِ غيرِ قابلِ تحمّل واقع شود، به‌حدّی که از زندگی بيزار، و آرزومندِ مرگ گشته باشد، حقِّ مسلّم و قطعیِ اوست که تقاضا کند تا همان هيولا، يک‌باره به زندگیِ مرگ‌ناک‌اش پايان دهد.

اين تعبير و تصوّر را هرگز به خود راه مدهيد که ما دو دردمندِ سير-از-جان، برایِ معامله تحصّن می‌کنيم. ديگر ما از اين شکنجه‌گرِ خبيثِ منفور، جز «مرگ» هيچ نمی‌خواهيم.
تنها نگرانیِ ما در لحظه‌یِ مرگ، سرنوشتِ دو فرزندمان خواهد بود. اميدواريم بعد از رهايیِ ما از شرِّ نکبتِ حقوقِ‌بشری اين درنده‌یِ منفور، پيدا شوند و باشند کشورها و وجدان‌هایِ انسانیِ بيدار و دلسوز و نوع‌دوست، که برایِ اين دو بی‌پناهِ آواره، چاره‌ای بينديشند. تصديقِ استعدادِ وافر، حسنِ اخلاق، و انسانيّت‌شان، محتاجِ نگاهِ دوّم نيست…

::::
دوستان! بزرگواران! نازنينان!
ازآن‌جا که کميساريایِ فناهندگان (که در شرارت و رذالت، از نظامِ اقدسِ الهیِ جمهوریِ اسلامی هيچ کم نمی‌آورد) به انحاءِ گوناگون سعی خواهد نمود تا ما دو دردمند را از جلوِ بارگاه الهی‌گونه‌اش براند و دور سازد؛ و چه بسا بتواند پليس را وادارد که با ما برخوردِ غيرِمنصفانه نمايد (ما در اين‌همه مدّت، از مردم و دولتِ ترکيّه، هرگز ذرّه‌ای بدی و بدانصافی نديده‌ايم؛ امّا قدرتِ هيولاهایِ ظاهرالصّلاحِ قانون‌پشت را نمی‌توان دستِ‌کم گرفت!)، خواهش ما اين است:

اگر دوست داشتيد به رهايیِ ما از رنج و شکنجه کمک کنيد
برایِ جلوگيری از دورکردنِ ما از محلِّ کميساريا،
نخست و هرچه زودتر بهتر، عينِ نامه‌ای را که خطاب به کميساريا نوشته‌ايم (پيوست)، به اين نشانی ايميل يا فکس کنيد، و آنچه خود می‌دانيد در «حمايت» از خواسته‌یِ اين دو دردمند، بر بالایِ نامه بيفزاييد…

Email Subject: Related to Mahdi Sohrabi’s case (385-10C04988)turan@unhcr.org
fax number: 0090 312 441 1738
نامه‌یِ ما را (که خطاب به کميساريا نوشته‌ايم و فايلِ وُرد آن به‌پيوست خدمت‌تان ارسال می‌شود) به هر زبانی که می‌دانيد ترجمه کنيد و با شرح و حمايت‌نوشتِ خود منتشر نماييد…
(اگر اين هيولا، بالاسر و ناظر و ازين قبيل داشته يا دارد و ما هرگز ازآن اطّلاع نيافته‌ايم و شما سولاخ‌اش را می‌شناسيد، به آن‌جاها هم فکس و ايميل بفرماييد. اگرچه ما در اين چندسال از وجودِ چُنين جايی باخبر نشده‌ايم و اطمينان داريم که وجود ندارد.)
به هرجايی که می‌دانيد می‌شناسيد و گُمان می‌بريد که با شنيدن فريادِ ما، به ما ياری خواهند رساند، بفرستيد… دولت، سازمان‌ها، نهادها، روزنامه‌ها، تلويزيون‌ها، و هر جایِ ممکن در کشورِ آزادی که هريک از شما بزرگواران درآن زندگی می‌کنيد…
هرجايی که می‌شناسيد و می‌يابيد…
به دوستان‌تان اطّلاع دهيد…
به هر شکلِ ممکن که خود می‌دانيد صدايی بلند و رسا برایِ ناله‌یِ ضعيف و فريادِ درگلومانده‌یِ ما له‌شدگانِ شويد…می‌دانيم که همه‌یِ اين‌ها فضولی‌ست و خود بهتر می‌دانيد چه بايد کرد.
ما خدا نداريم، و چشم‌مان فقط به دست و قلم و صدایِ شماست، نازنينان!
هرگز اين تصوّر را به خود راه مدهيد که به «مرگ» دو انسان ياری می‌رسانيد… شما به رهايیِ ما کمک می‌کنيد. مرگ برایِ ما گواراترين شهدهاست، اکنون!سپاس‌گزاريم.
و شاد و سربلند باشيد.
اظهارِ شرمندگیِ ما را بپذيريد.ما، فردا، دوشنبه، 13 آوريل، ساعتِ 8 صبح (به‌وقتِ ترکيّه) يادداشتِ کوتاهِ خود مبنی بر اعلامِ حضورمان را به اتاقکِ ترجمانِ کميساريایِ فناهندگان خواهيم سپرد…

مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی
يک‌شنبه‌شب، 23 فروردين 1394؛ 12 آوريل 2015

***

به: بالاترين مقامِ مسئولِ کميساريایِ عالیِ پناهندگانِ سازمانِ مللِ متّحد؛ آنکارا
از: مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی 385-10C04988
چهار سال و چهار ماه، از پناه‌آوردنِ من (مهدی سهرابی؛ شاعر، نويسنده، و پژوهنده‌یِ مرتد، ملحد، و منتقدِ جمهوریِ اسلامی و اسلام)، به آن کميساريا، و حدودِ سه سال از ملحق‌شدنِ باقيمانده‌یِ خانواده‌یِ زجرکشيده‌ام می‌گذرد.
با وجودِ بارها و بارها نامه‌نگاری و خواهش و استرحام، متأسّفانه، آن کميساريا بر رفتارِ به‌دور از موازين حقوقِ بشری و زشت و کين‌توزانه‌یِ خود درباره‌یِ ما رنجورانِ از اهريمن گريخته و فرزندانِ دردمند و بی‌پناه‌مان، پافشاری نموده و می‌نمايد…به‌ويژه با توجّه به بی‌اعتنايیِ محض و فوقِ ظالمانه به آخرين نامه‌یِ ما (ارسالیِ 20 فوريه، توسّطِ دفترِ آسام)…
اينک، ما دو دردمندِ ناتوانِ به‌تنگ‌آمده و بيزار، مهدی سهرابی و راضيه کيومرثی، همچنان که در آخرين نامه‌یِ خود، بعد از تشريحِ وضعِ دردناک و غيرِ قابلِ ادامه و تحمّلِ خود، به آگاهیِ آن مقامِ عالی رسانده‌ايم، برایِ اجرایِ «مرگِ اختياریِ ناچارانه»یِ خود، در برابرِ بارگاهِ عالیِ حضرتِ متعالی و عرش‌نشينِ آن کميساريایِ جرثومه‌یِ عطوفتِ بشری، می‌نشينيم… بی‌صبرانه آرزومندِ مرگِ رهايی‌بخش.اين تنها راهی‌ست که آن کميساريایِ قدسیِ کين‌توزِ عطوفت‌شعار، برایِ ما خاکسترشدگان باقی گذاشته است.
تاکنون، ما جز رنج و مرارت و شکنجه، ازآن درگاهِ عالی، نصيب نبرده‌ايم. اميدواريم اين آخرين تقاضایِ ما برآورده گردد تا يک‌باره و برایِ هميشه از شرِّ شرارتِ آن بلنددرگاه، آسوده گشته، رها شويم.به بلندترين و ضجّه‌وارترين صدا-ناله‌ای که می‌توانيم، فرياد می‌زنيم:
به شرارتِ بی‌شرمانه و کين‌توزانه‌یِ خود خاتمه دهيد.
ما بيش ازين طاقتِ انتظار و شکنجه‌هایِ زشت و بيمارگونه‌یِ شمايان را نداريم.
برایِ يک‌بار هم که شده، گوشه‌ای از وجدانِ نبوده‌تان را بيدار سازيد و اين را درک کنيد که:
ذرّه‌ذرّه ريزريز و مرگ‌مرگ مردن را، بيش ازين طاقت نداريم…

ضمنِ اعلام اين‌که ديگر در هيچ امر و موردی جز اجرایِ «مرگِ ناچارانه‌یِ اختياری»مان، آن کميساريایِ قدسی را به‌رسميّت نمی‌شناسيم، رسماً و بنا به حقِّ غيرِ قابلِ انکارِ «درخواستِ مرگ» که برایِ هر انسانِ ستم‌ديده‌یِ اسير در چنگالِ ستم‌گری کاملاً بی‌افسار امّا متأسّفانه دارایِ مجوّزِ رسمیِ شرارت، قائل‌ايم، از آن کميساريا درخواستِ مرگ داريم؛ مرگی آرام، بدونِ درد، و مطمئن…
دو تخت در بيمارستان؛ بيهوشی؛ تزريقِ سم؛ و تمام!

بی احترام:
مهدی سهرابی – راضيه کيومرثی
دوشنبه، 24 فروردين 1394؛ 13 آوريل 2015

منبع:

مخلوق Creature

زندگی در قلمرو مرگ


يادداشت حاضر را از اين رو به قلم آوردم تا حقيقتی را بازگو کنم که اگرچه برکسی پوشيده نيست، اما من واقعيت ملموس آن را تا اعماق وجودم تجربه کرده ام و با رعب و وحشت همراه آن بارها مرده و دوباره زنده شده ام. از سال ۸۹ به اين سو و درطی روزها و ماههای متوالی اسارت در سلول انفرادی و تحت بازجويی های بی پايان و توان فرسا در بازداشتگاههای وزارت اطلاعات و همچنين سالها تحمل حبس در شرايط جهنمی زندانهای جمهوری اسلامی آنچه که از همه سختی ها و شکنجه ها و از همه فشارها و شانتاژها و از تمامی توهين ها و تحقيرها و نيز آنچه فراتراز همه زنجير و دست بند و پابند و چشم بند و شوکر و کتک ها و سيلی ها و ضرب وشتم ها مرا به غايت عذاب داده وبرمن سنگين آمده وگران تمام شده است، واقعيت تلخ تهديد به مرگ و اعدام بوده است.

در اين سالهايی که به اندازه يک عمر بر من گذشته افريت مرگ چون کرکس سياه همواره و هميشه بر فراز سرم معلق و در پروازبوده است.

در توان من نيست تا احساسم را هنگامی که از تو ميخواهند وصيت نامه خود را بنويسی و سپس بر چهارپايه قرارت ميدهند تا تو را به دار بکشند وصف کنم و شرح دهم.

در طول اين سالها هر جاهلی که به آموزه ی اهريمن و به آيين وحوش بيابان گرد تقويت يافته به خود اجازه داده است تا با تهديد به قتل و اعدام مرا شکنجه کند. در مهرماه همين سال جاری زمانی که ماموران وزارت اطلاعات مرا در شهر اروميه ربوده و در سياه چالهای بازداشتگاه اداره اطلاعات آن شهر تحت بازجويی قرار داده بودند، وقتی برای بازجو توضيح ميدادم که معمولا روال کار بدين گونه است که وزارت اطلاعات برای مخالفان ومنتقدان بويژه پاپوش می دوزد و پرونده می سازد و متهم ميکند و دادسرای انقلاب هم چشم بسته محکوم و مجازات می کند و دراين ميان دادگاه و قانون و قاضی تماما ظاهر سازی و فرماليته است که تنها کارکرد آن فريب افکارعمومی است، وی درمخالفت با من به صراحت ميگفت: » اگر چنين بود که ميگويی هم اکنون دستور ميدادم تو را اعدام کنند » و يا درهمين مدت که مرا به بازداشتگاه اداره اطلاعات کرج انتقال داده بودند، رييس بند ۸ سپاه در زندان رجايی شهر به من ميگفت: » تو سر سالم به گور نميبری.»

يادم هست در دوره نخست حبس خود در زندان ندامتگاه کرج رييس بازرسی زندان معتقد بود: ميشود با تزريق يک آمپول مرا به قتل رساند، آب هم از آب تکان نميخورد.

باری واقعيت اين است که تا زمانی که مجازات اعدام يعتی قتل و جنايت دولتی در قوانين جزايی کشور وجود داشته باشد نميتوان انتظار داشت که مقامات و کارکنان رسمی دولت در سمت های مختلف اطلاعاتی و امنيتی و نظامی و انتظامی و قضايی ديگران را به مرگ و اعدام تهديد نکنند و ازاين روش و شيوه موثر جهت شکنجه و سرکوب مخالفان و معترضان حاکميت استبداد ناجوانمردانه بهره نبرند همچنين نميتوان توقع داشت که جمهوری اسلامی با لغو مجازات اعدام شيشه عمر خود را به سنگ بکوبد.

رژيم منفوراسلامی به دليل اينکه بر لبه پرتگاه زاده شده اگر حتی يک گام از موازينی که به هنگام ظهورش اتخاذ کرده است، عقب بنشيند بدون شک به اعماق سقوط خواهد کرد.(منظور نگارنده از لبه پرتگاه بطور نمادين بام مدرسه رفاه است که در سال ۵۷ مقامات رژيم گذشته را در آن مکان اعدام ميکردند.)

رژيم قضايی جمهوری اسلامی تغذيه با مرگ است، اگر نکشد زنده نمی ماند، بنابراين همانطور که گفته شد عاقلانه نيست اگر اميدوار باشيم آيت الله ها به اراده خويش نردبان را از زير پای خود فروبکشند بويژه آنکه اينان تجربه نظام پيشين را دارند که چگونه تحت فشارهای حقوق بشری دولت کارتر دستگاه عصبی اش مختل گرديد و اشتباهات محرزی مرتکب شد. رژيم اسلامی حاکم بر ايران بنا بر ماهيت سرکوبگر، خونريز و تروريستی خود هرگز حتی يک فرد مخالف و معترض را به رسميت نميشناسد ونه تنها وی را از هيچ حقوقی برخوردار نمی دارد بلکه تجربه نشان داده است که همواره تمام توان خود را جهت نابودی او بکار گرفته است. اگر توجه کرده باشيد به هنگام انتخابات های ياوه و دروغين اين رژيم و درنمايشها و تبليغات رسانه ای درراديو و تلويزيون که مردم را به شرکت در انتخابات تشويق می کنند محض نمونه حتی يک تن از ايرانيان که مخالف شرکت در انتخابات بوده باشد و يا نظری مغاير با تبليغات رسمی ابراز کند حق اظهار وجود ندارد و اساسا وجود چنين فردی منتقد و مخالف وناراضی، ناديده گرفته شده و انکار ميشود. اين حقيقت را بايد در نظر بگيريم که بنياد ايدئولوژيک جمهوری اسلامی بر پايه اسلام قران بنا گذاشته شده و به همان گونه که قران مخالف فکری ومنتقد متنش را کافر ميخواند و مستحق مجازات مرگ ميداند در جمهوری اسلامی نيز با جديت تلاش می شود تا مخالف و معترض و ناراضی سياسی را در صورت ممکن اعدام کرد، به قتل رساند، ترور کرد و يا دست کم با حبس در زندان وی را از کار انداخته فشل وفلج نمود و به عمر او رفته رفته خاتمه داد چنانچه وجود فکر خدا را در اذهان مردم سياهی ترس از مرگ بدانيم حکومت های خودکامه با اعدام و باجگيری و جان ستانی و محروم کردن از زندگی برای خود سرشتی خدای گاهی و خدای گونگی باز توليد می کنند. حکومت های خودکامه هنگامی که در اذهان عموم اين توهم را به اثبات رساندند که صاحب جان و زندگی مردم هستند و خود را از قدرتی فرا انسانی برخوردار ساختند آنوقت استبداد خودکامگی خويش را بر نسلها و زمانها حاکم و مسلط می گردانند در نتيجه زندگی همگانی و جامعه مدنی را متوقف کرده و تضعيف و منحل ميکند ناگفته نماند که هرگونه مجازات اعدام و قتل و قصاص در جمهوری اسلامی به ضرورت سياسی و به ضرورت حفظ قدرت صورت ميگيرد، قتل و اعدام انسانها نياز موقوفی رژيم منفوراسلامی است و هرگاه زمام داران جمهوری اسلامی نتوانند اعدام مخالفان سياسی را در افکار عمومی توجيه کنند نياز خود را با اعدام و قصاص مجرمين عادی و بويژه آويزان کردن جنازه مجرمين از جرثقيل و در ملا عام ارضا ميکنند.

در گذشته های تاريخی نيز قدرت های سلطه گر مخالفان خود را اعدام می کردند وجنازه آنها را مدتها از دروازه شهر آويخته و در معرض تماشای عموم قرار ميدادند، حتی وقتی جنازه ها تجزيه و پوسيده و گنديده می شد پوست آنها را با کاه می انباشتند تا مدت زمان بيشتری در انظارعمومی نمايش داده شود. به دار آويختن و حلق آويز کردن مجرمان به خودی خود تحقير انسانها است بويژه آنجا که در ملا عام افراد را از جرثقيل آويزان می کنند، منظور اصلی بی مبالات و بی اعتنا ساختن مردم نسبت به زندگی و سرنوشت خود و ايجاد بيزاری و دل سردی و دل مردگی در مردم مد نظر است که در نتيجه ی تماشای مرگ و مرده و جسد و جنازه بوجود می ايد.

اين نکته را نيز نبايد از نظر دور داشت که در جهان امروز نزد افراد آگاه سفسطه ای است که در مورد تفاوت مجازات اعدام با مجازات قصاص قاتلين که از طرف دستگاه قضايی رژيم عنوان ميشود به هيچ وجه شنونده و خريداری ندارد بی گمان جنايت و زشتی اعدام ها و قتل هايی که به نام قصاص قاتلين اجرا ميشود به مراتب بيشتر از اعدامهای دولتی است که فی المثل در مورد قاچاقچيان مواد مخدر يا سارقان مسلح يا متجاوزين به عنف همواره در جمهوری اسلامی انجام می گيرد قتل هايی که بر اساس شريعت اسلام و بنام قصاص صورت می گيرد و افراد عادی و سالم را در مقام جلاد تشويق به جرم و قتل و جنايت ميکند بارها شاهد بوده ايم که پدر و مادر سالخورده ای را تحت عنوان اوليای دم واداشته اند که چهارپايه را از زير پای فرد محکوم به قصاص بيرون بکشند و به دست خود مرتکب جنايت شوند.

جمهوری اسلامی با اين بهانه که قصاص از حقوق مردم است و به دولت ارتباطی ندارد می کوشد خود را از ارتکاب به قتل و جنايت تبرعه کند در صورتی که از اين احکام و اقدامات بنام اعدام های شرعی و بنام قصاص نيز همچون ابزاری پرقدرت در جهت سرکوب جامعه و تثبيت و تقويت سلطه اهريمنی خود به غايت سود می برد.

ترور به گونه دقيق کلمه يعنی وحشت پراکنی اگر اين تعريف را در نظر داشته باشيم تمامی اعدام ها و قصاص هايی که در جمهوری اسلامی صورت می گيرد مصداق صريح ترور می باشد. جمهوری اسلامی درهر سال بالغ بر ۴۰۰ نفر را اعدام ميکند که هدف واقعی اين جنايت ها ايجاد رعب و وحشت در جامعه و سرکوب روانی آحاد ملت است. رژيم منفور اسلامی از اعدام و قصاص و قتل ملت ايران در جهت ماندگاری و دوام و بقای خود بهره ميبرد اين حربه را می بايد از چنگال های خونی آيت الله ها باز پس گيريم تا وقتی حکومت ها در ايران ازين قدرت برخوردار باشند که بتوانند جان مردم را بگيرند فی الواقع بر جايگاه خودآيی تکيه زده و هرگز مساله استبداد و خودکامگی در اين سرزمين حل و رفع نخواهد گرديد و اين صفحه باطل تاريخی از گردش خود باز نخواهد ايستاد.

ملغی شدن مجازات اعدام و قصاص و حذف آن از قوانين قضايی کشور و نه صرفا متوقف ساختن اجرای حکم اعدام ميتواند آرامش و امنيت روانی جامعه ايران را به گونه ای تاريخی برقرار و تضمين نمايد و به لحاظ روان شناختی در حذف تعادل و تماميت روحی يکايک افراد جامعه تاثير و نقش تعيين کننده ای داشته باشد باز گرداندن شادی و نشاط به جامعه ايران و ايجاد اميد به زندگی به آينده لازمه ضرورت فرآيند رشد و تکامل انسانهاست ازجمله در گرو حذف مجازات اعدام و قصاص از قوانين جزايی کشور است.

در پايان اين يادداشت لازم می بينم با سخنی کوتاه ياد و خاطره منوچهر جمالی دانشمند فقيد را گرامی بداريم:

هيچ چيزی مقدس نيست
هيچ شی ای
هيچ شخصی
هيچ کلامی
هيچ مکانی
مگر جان انسان
مگر زندگی
بطوری که «خدا هم حق ندارد حکم قتل و اعدام صادر کند»

محمدرضا پورشجری (سيامک مهر)
نويسنده وبلاگ گزارش به خاک ايران ۵ بهمن ۱۳۹۳
زندان کرج

محكوميت جديد پدرم براي اتهامي كه برايش ٤ سال حبس را گذرانده بود


کورمالی کردن در تاریکی (۶) – « باور ، ضد ایمان است »


« با + ور = بشرطِ آزمودن

باور ، ایمان نیست. باور ، از راه آزمودن ، جستن است. این واژه در پهلوی  vavar  است ، و در اصل  vavarikan  است. پسوند « واریکان » ، از همان ریشه « ور » است که بمعنای « در آزمودن برگزیدن » باشد. آنچه از این سر اندیشه ، سپس در روزگار باستان ، استخراج کرده اند ، ربطی‌ به خودِ سر اندیشه ندارد. باور ، بیان این نکته است که هر چیزی ، فقط با « ور = آزمایش و جستجو » ، باید انجام پذیرد. در واقع ، باور ، به نتیجه و یقین نهائی نمیرسد که به آزمودن و جستن پایان بدهد.

این اندیشه که از فلسفه سیمرغی برخاسته ، استوار بر اصل معرفت سیمرغیست که « نام من جوینده است ». جستن و یقین ، دیالکتیک روند معرفتند. باور ، یک بار برای همیشه آزمودن نیست. هر معرفتی که با آزمودن بدست می‌‌آید ، حق دوباره آزمودنش بجای میماند. هیچ آزمودنی ، حق باز آزمودن را نمیگیرد. فقط با داشتن تمام معرفت است که میتوان یکبار برای همیشه برگزید ، و این معرفت را هیچ انسانی‌ نمیتواند داشته باشد. حتی در فرهنگ ایرانی ، خدا هم که سیمرغ باشد چنین معرفتی نداشته است. چون جوینده بودن ، خویشکاری همیشگی‌ اوست. »

منبع:

منوچهر جمالی ، بخشی از کتاب : اندیشیدن ، خندیدنست (بهمن) ، انتشارات کورمالی ، لندن ، ۱۹۹۸ ، شابک۱۸۹۹۱۶۷۲۶۹ (ISBN 1 899167 26 9) ، برگ ۷۵ از این کتاب را ببینید. برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر، بخشِ کتابها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

کوزه در « این کوزه چو من عاشق زاری بوده است » ، یعنی چه ؟


« کوزه + گوازه (هاون) + گواه + گوا گیرون (جشنِ عروسی‌)

زرتشتیهای کرمان و یزد ، به جشن عروسی‌ ، « گوا گیرون » میگویند. این اصطلاح ، در نخستین نگاه بمعنای « گرفتن گواه » میباشد. ولی‌ جهان بینی‌ ایرانی ، جهان را بطور کلی‌ جشن عروسی‌ می‌دانست. روند زمان در سال ، و روند آفریدن گیتی‌ ، همیشه جشن عروسی‌ بود. تصویری که این جشن عروسی‌ را نشان میداد ، یا « نای » یا « هاون » ، یا هردوی آنها با هم بودند ، و هردو آنها ، ابزار موسیقی‌ شمرده می‌شدند. سوراخهای نای و نای ، با هم ، همان رابطه را داشتند که دسه هاون با هاون.

واژه « فرخ » که نام سیمرغ بود ، و روز اول هر ماه ، فرخ نامیده میشد (نه‌ اهورا مزدا) ، در اصل مرکب از دو کلمه نای و هاون است. هاون ، نامهای گوناگون دارد. یکی‌ از این نامهایش ، « گوازه » میباشد. در واژه « گوازه » ، هاون و دسته هاون ، هر دو با هم ترکیب شده اند ، و موجود واحدی گردیده اند. گوا ، دسته هاون یا نرینگی بود ، و « زه » ، مادینگی بود. به دسته هاون ، یاورنا و یاور و یار می‌گفتند. هر روز ، خدائی ، با سیمرغ که هاون بود ، با هم موسیقی‌ آن روز را فراهم می‌‌آوردند ، و از این سرود و نوا ، زندگی‌ و جهان در آن روز آفریده میشد. این خدایان ، همان « گواه » یا « راد » در گوازه یا هاون شمرده می‌شدند. رادان ، دسته‌های هاونی بودند که « هاون » را که آسمان باشد میکوفتند ، و این کوفتن بود که جشن عروسی‌ جهان را فراهم می‌‌آورد.

سپس « راد » و « گواه » و « یار » ، معانی‌ دوم پیدا کرده اند ، و در این معانی‌ نیز بکار برده میشوند. مثلا در الهیات زرتشتی ، « رد » و « اهو » ، معانی‌ سیاسی برای تقسیم قدرت میان موبد (آخوند) و شاه پیدا کردند ، که معانی‌ بعدیست که در اصل نداشته اند. « گواه » و « راد » و « یار » ، نوازندگان و همنوایان در ارکستر کیهانی بودند. چون مفهوم کرم و جود و بخشش ، ملازم با موسیقی‌ و طرب بود ، و این خدای رامشگر که چون همیشه در طرب بود ، میبخشید ، از این رو راد و رد ، معنای بخشنده هم پیدا کرد. البته خدائی که گوهرش از موسیقی‌ و مستی (کرم = شراب انگوری) نبود ، نمی‌بخشید ! خدایان نوری که آمدند ، از دیدگاه پیروان دین زنخدائی ، میبایست بخیل و خسیس بوده باشند ، چون گوهرشان موسیقی‌ و نوا نبود. این تصاویر در زبان فارسی‌ مانده است. کوزه ، همان « گوازه » است. وقتی‌ خیام می‌گوید که:

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند سر زلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن او میبینی‌

دستی‌ است که بر گردن یاری بوده است

کوزه ، چنانچه در همین تصویر دیده میشود ، نشان آمیختگی دو ضد نرینه و مادینه است. هرچند جهان بینی‌ که در پشت این تصویر بوده است ، از خاطر خیام ناپدید شده است ، ولی‌ تصویر اصلی‌ ، هنوز مانده است. اگر جهان بینی‌ که در اسطوره‌های ایران بوده است ، در ذهن او حضور می‌داشت ، کوزه برایش ، سرچشمه آهنگ و هم آهنگی ، و نماد جشن عروسی‌ بود. کوزه‌ای که نماد جشن عروسی‌ بود ، برای خیام ، نماد حسرت بر گذشته و فنا پذیری و اندوه از گم کردن زمان شده است.

این دسته کوزه ، همان یار و گواه و راد است ، و بقیه کوزه ، همان « زه » است. دسته و زه ، با هم کوزه اند. و « جوز » در عربی‌ ، که گردو باشد ، همین « گوازه » است. و گوزه ، به غلاف و غوزه خشخاش و پنبه و پیله ابریشم و امثال آن گفت میشود. و غلاف گل خرما را « گوزمخ » مینامند. گوزِ شکسته ، آسمانست. و قوزک یا گوزک پا که همان کعب پاست ، بنی است که از آن انسان میروید. از این گذشته به دلیران ، « گوان = جمع گو » می‌گفتند ، چون نماد « نرینگی و مردانگی » یعنی همان « دسته هاون » بودند. البته با این نام ، خود را به سیمرغ نسبت میدادند ، و خود را همکار آفرینش جهان در همآهنگی در ارکستر جهان می‌دانستند. »

منبع:

منوچهر جمالی ، بخشی از کتاب : اندیشیدن ، خندیدنست (بهمن) ، انتشارات کورمالی ، لندن ، ۱۹۹۸ ، شابک۱۸۹۹۱۶۷۲۶۹ (ISBN 1 899167 26 9) ، برگ ۲۱ از این کتاب را ببینید. برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر، بخشِ کتابها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

میترا پورشجری: بيهوشي پدرم و انتقال به بيمارستان شريعتي كرج در شانزدهمين روز اعتصاب غذا


اﻧﻘﻼﺏ اﻳﺮاﻧﻲ


ﻛﺎﺭﻱ ﻛﻦ ﺑﻬﺎﺭ ﺑﻴﺎﻳﺪ و ﮔﻮﻫﺮ ﺯاﻳﻨﺪﻩ و ﺩﺭﻭﻧﻲ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺟﻮاﻧﻪ ﺑﺰﻧﺪ و ﺑﺮﻭﻳﺪ و ﺷﺎﺥ و ﺑﺮﮒ و ﮔﻞ و ﻣﻴﻮﻩ ﺩﻫﺪ. و اﻳﻨﺴﺖ اﻧﻘﻼﺏ اﻳﺮاﻧﻲ.

پدرم «محمد رضا پور شجری» زندانی سیاسی ساعت ۸ شب شنبه ۱۸ بهمن به سلول انفرادی منتقل شد


« بنو احرار = ایرانیان ، ایرانی = ایری = تخم (خود زا = آزاد) … » – ایران یعنی چه ؟


« بنو احرار = ایرانیان

ایرانی = ایری = تخم (خود زا = آزاد) = سیمرغی

« حرّیت » در عربی‌ ، همان « سیمرغی بودن » است

هیربد + خیره نگریستن + گٔل خیری

اعراب به ایرانیان ، بنو احرار می‌گفتند. اصل واژه « حرّ » ، « حیری » بوده است ، و « حیری » ، همان « هیری » و یا « ایری » است. واژه « هیر – و – ایر » ، در اصل ، بمعنایِ « تخم » بوده است ، چون « ایر » ، اندام تناسلی بطور کلی‌ است. ایر ، هم نرینگی و هم مادینگی است. چنین واژه هائی که بیان نرینگی و مادینگی یا اندام تناسلی زن و مرد هر دو هستند ، بیان « تخم بودن » هستند ، چون تخم ، دارای اضداد است. و هرچه تخم است ، از دید اسطوره‌های ایران ، « خودزا و خود آفرین » و طبعا « آزاد » است.

دو نامِ رستم و تهمتن ، پسوند و پیشوند « تخم » دارند ، یعنی‌ « اصیل و سرچشمه و آزاد » هستند. و سیمرغ که روی درخت همه تخمه نشسته بود (تخمه = زر = آزر که معمولا آذر نوشته میشود) ، مادر و اصل همه تخمگان بود. هر تخمی ، سیمرغی بود ، و هر تخمی که سیمرغ گذاشته بود ، اصالت داشت ، چون سیمرغی از آن بیرون می‌‌آمد ، همال سیمرغ. و همای چهره آزاد ، که نام دیگر سیمرغ بود ، درست نماد این گوهرِ « آزادِ » سیمرغ ، و هر تخمه‌ای از اوست. همه زاده ها[ی] سیمرغ مانند سیمرغ آزاد و برابرند. خوشه واژه هائی که با « ایر » و « هیر و هیری » و « خیره و خیری » ساخته شده اند ، همه طیف مفاهیم برخاسته از همین تصویرند.

۱ – هیرون ، هم به خرما ، و هم به نی‌ ، اطلاق میشود. علت هم اینست که هر دو منصوب به سیمرغ و نماد سیمرغند. واژه خرما ، یا به شکل xurma و یا به شکل ( xarma( v نوشته میشود. خرما xurma همان « هو + راما » میباشد یعنی « رامِ به » یا « وایِ به » ، که خودِ سیمرغست. همچنین ( xarma( v مرکب از( xar + ma( v خر + ماه است که بمعنای فر‌ ، یا خرمن ماه است که باز همان سیمرغست. تساوی خرما و نای (به کتاب بانگ نای از جمشید تا مولوی) سبب شده است ، که در لغت نامه‌ها که به ریشه‌ها مینگرند و کمتر نگاه به اسطوره‌های بنیادی میاندازند ، هر دو معنا را برای واژه « هیری » مییابند ، و حیران و سرگشته اند که هیری ، خرماست یا نای ، و در پی‌ِ روشن شدن آن ، به هیچ نتیجه‌ای نیز نمی‌رسند ، چون هر دو مانند هم ، نماد سیمرغند و واژه « هیری » به هر دو اطلاق میشده است.

در برهان قاطع می‌‌آید « هیرون ، نوعی از نی‌ است ، و بعربی آنرا قصب خوانند » ، و تحفه حکیم موءمن می‌نویسد « هیرون ، نوعی از خرماست ، و گویند مراد ازو قسب است » ، و منتهی الارب می‌نویسد « و قسب ، خرمای خشک است که در دهان ریزه گردد » و فرهنگ نویسان ، قسب را قصب خوانده اند. پس تساوی خرما با نی‌ ، روشن شد. خوشه خرما ، نماد همان زرافشانی شیره‌ درون نی‌ بود.

و از آنجا که « نی‌ » ، بسیار زود آتش می‌گیرد (خان نخست از هفت خوان و شیر در نیستان) ، هیر ، به آتش هم اطلاق شده است ، و از آنجا که نای ، مقدس است ، طبعا آتشی که از نای بر میخیزد ، نیز مقدس شمرده میشده است. از این رو ، واژه « هیربد » ، بمعنای خادم و خدمتکار آتش مقدس بکار می‌رفته است ، و طبعا هیربد مستقیما از واژه « aethrapaiti » نیامده است ، ولی‌ با آگاهی‌ از رابطه « زر و آزر » و زرافشانی از سیمرغ (رجوع به کتاب اندیشه اصالت انسان شود) میتوان دید که « آزر = آذر » در اصل به معنای « تخم = زر » بوده است. بنابرین هیربد ، مانند آذربد ، یک معنا را میداده است ، فقط در واژه هیربد ، رابطه ‌اش با نای ، و ویژگی موسیقائی ‌اش ، روشن‌تر و مستقیم تر بوده است. و در واژه « هیلاج » ، که باید همان « هیر + آک » باشد ، و بمعنای « پر از تخمه » است (هیر + آک) برابر با معانی است که در برهان قاطع آمده است : « هیلاج ، بمعنای چشمه زندگانی‌ است ، و منجمان آنرا – کدبانو – گویند ». همچنین « هیرک » به معنای بچه بز و گوسفند و شتر نیز میباشد.

۲ – ایر ، به علت همان اطلاق به نرینگی و مادینگی هر دو ، و تخمه بودن (زر و آزر بودن) و اصیل بودن ، و نسبت یافتن مستقیم به سیمرغ و رام ، در عصر هخامنشی‌ها ، نام قوم ایرانی بوده است ، و در قفقاز ، آنرا بصورتهای ایرون و ایرو و ایر (iron+iroe+ir) به خود اطلاق میکرده اند.

ولی‌ از آنجا که واژهِ « مردم » نیز ، مرکب از « مرت + تخم » است ، ایرگ ، معنای مردم و ایرگان ، معنای مردمان را داشته است ، چون ایرگ هم همان تخم بوده است. و از آنجا که هم تخمه و هم « ایر و آریا airya » ، ویژگی‌های خداوند رام را نیز بطور طبیعی داشته اند ، رفتار مهرآمیز خدای خود را نیز داشتند ، و بدینسان « ایرمان » به « مهمان » ، بویژه « میهمان ناخوانده » اطلاق میشده است ، و پذیرائی از میهمان ناخوانده ، اوج مهر شمرده میشده است. این فروزه جوانمردی را که سپس به ابراهیم نسبت داده اند ، و او هم از همین خدای سیمرغ (پدرش سین را میپرستیده است و یهوه نیز در اصل نام سیمرغ بوده است) به ارث برده است ، گوهر سیمرغی داشته است و از گوهر رامشگریش بر میخواسته است. اوج مهر ، مهرورزیدن به بیگانه و ضد و دشمن است.

« ایرمان » که سه‌ بار در شاهنامه می‌‌آید ، معنای « مهمان » دارد. ولی‌ نای ، بیان « اشتیاق » است ، از این رو معنای « ایرمان » ، آرزوست که امروزه ما آنرا به شکل « آرمان » و بمعنای « ایده‌آل » بکار میبریم ، ولی‌ در واقع ، به معنای « اشتیاق » بوده است. از این رو نیز در شعر مولوی مفهوم اشتیاق ، همراه نای است. نای در آرزویِ جستن مهر ، میان اضداد ، و رسیدن به آنهاست. اینست که همیشه سرگشته و حیران است. و واژه « هیرو ، و هیر و حیری » هست که در عربی‌ ، به شکل « حیرت » در آمده است ، و در فارسی‌ « ویر » که پیشوند « ویران » است ، همین کلمه است که بمعنای « درهم و برهم و هرج و مرج بودن » است.

و کلمه « هیر و ویر » در فارسی‌ ، و کلمه irren آلمانی ، از همین ریشه است. حیرت در میان فراوانی و وفور و در کثرت ، فروزه گوهری جستن و رسیدن و اشتیاقست. از این رو ، یکی‌ از معانی‌ اصلی‌ِ « خیره » ، تعجب و شگفتِ بسیار ، و حیرت و سرگشتگی و فروماندگیست. و خیرخیر که بمعنای تیره و تاریکست ، از این زمینه گمگشتگی در کثرت ، پیدایش یافته است. خودِ واژه « خیر » هم معنای تیرگی و غباری ، و سرگشته و حیران را دارد.

۳ – خیری و خیرو ، نام گلی‌ است ، و خیری زرد ، به خداوند « رام » ، نسبت داده میشود ، و گٔل همیشه بهار به « ارد » که « اشی » است نسبت داده میشود. زرد ، نشان تندی جنبش و تحول است ، و رام که همان خداوند باد است ، اصل جنبش و مهر و جستجو است. رام ، همه اضداد را می‌جوید‌ ، و پس از جستجو و سرگشتگی و حیرت به همه می‌رسد ، و آنها را به هم پیوند میدهد. فروزهِ « اشی » ، که گٔل همیشه بهار یعنی خیریست ، « سرفرازی » است. اشه که روز سوم هر ماهست ، بنام سرفراز میان مردم مشهور بوده است. سرفراز ، یعنی سرکش و لجوج و شجاع و دلیر. و از آنجا که اشی با حقیقت کار دارد ، خیره شدن ، بمعنای نگریستن دلیرانه و گستاخانه برای جستجو و پژوهش متلازم با حیرت است ، و در عرفان نیز « عرفان که بینش لجوجانه و طاغیانه باشد ، همراه حیرت ، میماند. طبعا برای کسانیکه چنین نگرش دلیرانه و گستاخانه‌ای ، اسباب دردسر میشده است ، خیره شدن را بمعنای شوخ دیدگی و بی‌ آزرمی و هرزه‌ گی و بیحیائی ، بدنام میساخته اند. به همین علت نیز خیره شدن را در الهیات زرتشتی به اهریمن نسبت میدهند. ولی‌ خیره نگریستن ، معنای جستجو و پژوهش دلیرانه داشته است ، و از این رو با حیرت (هیره و خیره) همراه بوده است ، و اتهام بیحیائی ، از آنجا می‌‌آید که چنین گونه دیدی را با اغراض دیگر ، پیوند داده اند. پس « خیره شدن » ، نگاه کردن برای جستجو ، و با منش دلیرانه بوده است. این فروزه بینش دلیرانه و گستاخانه ، با هدف رسیدن به شیره‌ (حقیقت) هر چیزی ، معنای « آزادی و آزادگی » بوده است. ، چون هدفش آفریدن مهر ، میان اضداد ، و چیرگی بر ستیزه خواهی در اضداد بوده است. پس « حرّ و حرّیت » ، نه‌ تنها بیان استقلال ، بر بنیاد بینش خود بوده است ، بلکه نماد تعهد در اجتماع ، برای آفرینش مهر میان دشمنان و اضداد بوده است.

طبعا کلمه « خیر » در عربی‌ ، با معانی‌ ، نیکوئی و خوبی‌ ، مزد و اجر نیک‌ ، و نعمت و مال و فیض و برکت و خوش آمد به هنگام ورود (خیر مقدم) و همه ترکیبات آن که خیر اندیش و خیر خواه و خیرات و خیر رساندن و خیریه ، .. میباشند ، از طیف معانی‌ همان « هیر و حیر و خیره و خیری » است. و اینکه در سریانی « ایل » ، نام خداست ، همریشه با همین « ایر و هیر » و نای است که اصل آفرینش است.

واژه « حرّ و حرّیت » ، که بنیاد زندگانی‌ جوانمردی و آزادیست ، همان واژه « آریائی » و « ایری » در ایرانیست ، و بیانگر پیوستگی به سیمرغ بوده است. هیری که هم خرما و هم نای است ، معنای رامش و جستجو و نگریستن دلیرانه را بر بنیاد آن داشته است که به معنای « تخم » بوده است.

واژه « حیری یا خیری » مرکب از « خَی xey یا xay » و + « ری » هست. خی ، همان خیا و خوا و خو هست. خوا در خواگ و خاگینه و خاک ، به معنای اصلی‌ ، که تخم مرغ‌ باشد ، مانده اند. خاک هم بمعنای تخم است. واژه « خو » هم به معنای « گیاه خود رو » هست ، که برآیند « خودزائی » تخم را نگاه داشته است ، و همچنین خو ، بمعنای « گیاهیست که بدرخت می‌پیچد » ، و این پیچه ، نماد مهر ورزیست. همچنین « خو » ، بمعنای قالبی‌ است که استادان بنا ، طاق بر بالای آن زنند. چون ، طاق و گنبد ، خایه دیسه است ، « خو » نام دارد. و همچنین خو ، بمعنای سرشت و طبیعت است که بیان « تخمه بودن » است. ما امروزه « خو » را بمعنای « عادت » بکار میبریم و این درست نیست ، چونکه « عادت ، طبیعت دوم پنداشته شده است ». ولی‌ « خو » ، فطرت و گوهر بوده است نه‌ عادت. اینست که واژه « خواجه » که به سیمرغ اطلاق میشده است و سپس به خدایان بطور عمومی‌ اطلاق شده است ، بمعنای « زهدان پر از تخم » بوده است ، که معنای دومش سرچشمه سرشار از آفرینندگی میباشد. همچنین « خوان » که ما امروزه بمعنای « سفره » بکار میبریم ، در اصل ، همان معنای « زهدان پر از تخم » را داشته است و امروزه بمعنای « طبق پر از نعمت ».

از این رو سه‌ زنخدای ایران ، سیمرغ و آناهیتا و آرمد (آرمیتی = زنخدای زمین) سه‌ خوان بودند ، که سپس در میترا تبدیل به سه‌ تای یکتای « میترا + سروش + رشن » شدند ، و مسیحیت در اروپا ، از آن تقلید کرد ، و اقانیم ثلاثه را پدید آورد. آنچه بسیار اهمیت دارد . واژه « خود » است. خود ، همین واژه « خوا hva + xva » است. انسان ، خود را « تخم » میداند ، و به اصالت « خود » ، اقرار می‌کند ، هرچند که از این ادعا ، هیچ بهره‌ای نیز در زندگی‌ و فکر ، نمیبرد ، چون معنای آنرا به کلّ فراموش ساخته است. پیشوندِ « خی » در واژه « خیار » هست که بمعنای « پر از تخم » است ، و خی در خیک ، بمعنای « وفور چکه‌های آبست ». و چون تخمه بودن ، و سرچشمه بودن هم مهم بوده است که به آن باید آفرین گفت ، و آنرا ستود ، واژه « خه » و « خهی » ، بمعنی مرحبا و آفرین است.

گفته شد که پسوندِ « خیری و ایری و هیری » ، « ری » است ، و این ری ، به معنای « نرینگی » است. چنانکه در گویش مازندرانی ریکا ، بمعنای پسر است. پس واژه « آریائی و ایرانی » ، یادگار نسبت او به سیمرغ و تخمه بودن اوست. ایرانی ، فروزه‌های سیمرغ را دارد ، چون تخمه سیمرغست. و مفهوم « حریّت و حرّ » در عربی‌ ، یادگاریست از فرهنگ سیمرغی که به عربستان و اسرائیل رفته و در آنجا بجای مانده است. ایرانی ، پیکر یابی‌ حرّیت بوده است ، چون هر ایرانی یقین از اصالت خود داشته است. »

منبع:

منوچهر جمالی ، بخشی از کتاب : اندیشیدن ، خندیدنست (بهمن) ، انتشارات کورمالی ، لندن ، ۱۹۹۸ ، شابک۱۸۹۹۱۶۷۲۶۹ (ISBN 1 899167 26 9) ، برگ ۴۱  از این کتاب را ببینید. برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر، بخشِ کتابها.

 نوشته‌هایِ مرتبط:

میترا پورشجری: شكنجه روحي پدرم در پي پرونده سازي های سیاسی و اتهامات جديد


« انگشت روی زخم گذاشتن »


« انتقاد ، نشان دادن زخم اجتماع ، زخم حکومت ، زخم حزب ، زخم دین ، زخم یک طبقه نیست. انتقاد ، گذاشتن انگشت روی زخم است. زخم هائی هستند که با نشان دادنش ، هیچکس نمی‌بیند. فقط باید انگشت روی آن زخم گذاشت تا زخم ، شناخته بشود. ولی‌ با گذاشتن انگشت روی زخم ، زخم ، درد می‌کند.

این است که هر انتقادی ، دردناک است. انتقادی که درد نیاورد ، نمیشود کرد. کسیکه همدرد همه است ، نمی‌‌تواند از هیچ کسی‌ انتقاد کند.

چون انسان همدرد ، نمیتواند خود ، انسان درد آور نیز باشد.

انتقاد ، « شناخت زخم با درد » است. در انتقاد ، درد را از شناخت ، نمیتوان جدا ساخت. هرکس یا جمع یا طبقه یا حزب یا جامعه‌ای پذیرا برای انتقاد هست که باور دارد که امکان دسترسی‌ به معرفتهائی فقط با قبول درد و تحمل درد ممکن است. خود را بدون درد نمی‌توان شناخت. و ما بسیاری از زخم‌های خود را موقعی می‌شناسیم که دیگران انگشت روی آن بگذارند.

یک رهبر ، یک طبقه ، یک حزب ، یک ملت و یک امت بدون قبول درد انتقاد نمیتواند خود را بشناسد. بالاخره خودشناسی (شناختن هویت فردی و جمعی‌ خود) زخم شناسی‌ است. ولی‌ داشتن قدرت و امتیاز و حیثیت ، سبب آن میشود که قدرت تحمل درد ، میکاهد ، و بالاخره آنکه قدرت مطلق دارد (چه یک فرد ، چه یک رهبر ، چه خدا ، چه حکومت ، چه یک حزب ، چه یک طبقه و چه خلق) نمی‌تواند درد انتقاد را تحمل کند.

آنکه قدرت مطلق دارد ، بی‌ درد است ، و بزرگترین شناخت‌های انسانی‌ و اجتماعی و سیاسی و دینی ، با درد و از درد ممکن است. »

منوچهر جمالی ، بخشی از کتاب : اندیشه‌هایی‌ که آبستن هستند ، انتشارات کورمالی ، لندن ، ۱۹۸۸. برگ  ۲۸  از این کتاب را ببینید ، برگرفته از وبگاه فرهنگشهر ، بخش کتاب ها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

Je ne suis pas Charlie


Goldene Verstand

وقتی آدمها در سوریه و عراق و افغانستان و الجزایر و … کشته شدند کسی در اروپا و آمریکا دردش نیامد. کشته شدن مال آدم های رنگی یا با مذاهب عجیب و غریب بود. چه اهمیتی  داشت که خانه ها ویران شده اند و آدم ها یا کشته شده اند یا در کوه ها آواره و فراری اند یا به هر وسیله ای در حال فرار به جایی امن هستند.

این ها آدم های غیر مهم بودند. کشته شدن آن ها هیچ کس را درد نیاورد.

چهارشنبه 12 نفر کشته شدند. 10 تای آن ها ژورنالیست بودند و 2 تا پلیس. یکی از این پلیس ها یک مسلمان بود که اتفاقا برای نجات جان خبرنگاران جانش را از دست داد اما در هیچ جا نامی از او به میان نیامد نه الزاما برای دلسوزی بلکه به عنوان بخشی از خبر. بخشی از اتفاقی که افتاده. مدیا تنها آن خبری را…

دیدن نوشتهٔ اصلی 322 واژهٔ دیگر

سنجش رنسانس واقعی‌ اسلامی (چگونه اسلام رحمانی میشود ؟) و رنسانس ایرانی (جمهوری ایرانی) و ریشه هایشان


ﺭﻧﺴﺎﻧﺲ اﺳﻼمی ﻭاقعی اﻳﺠﺎﺩ ﻳﻚ اﺳﻼﻡ ﺭﺣﻤﺎنی ﺭاﺳﺘﻴﻦ (کاری که امثال سروش و اصلاحطلبان می‌‌خواهند بکنند ،) ﻧﻴست ، ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ اﻧﺪﻳﺸﻪ ﻫﺎی ﻛﻔﺎﺭ ﻣﻜﻪ از جمله  اﺑﻮﺳﻔﻴﺎﻥ ، اﺑﻮﺟﻬﻞ ، اﺑﻮﻃﺎﻟﺐ ، اﺑﻮﻟﻬﺐ ، عبدالمطلب ، … اﺳﺖ. ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﭘﺬﻳﺮﺵ اﻧﺪﻳﺸﻪ ﻫﺎی ﻛﻔﺎﺭ ، ﻣﺸﺮﻛﻴﻦ ، ﺫﻧﺎﺩﻳﻖ و … اﺳﺖ ﻛﻪ اﺳﻼﻡ ﺭا ﻣﻴﺘﻮاﻥ ﺭﻭﺣﺎنی ﻛﺮﺩ. ﭘﺬﻳﺮﺵ ﺷﻴﻂﺎﻥ ﺩﺭ ﻫﻤﺰیستی ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﺎ اﻟﻠﻪ اﺳﺖ ﻛﻪ اﺳﻼﻡ ﺭﺣﻤﺎنی اﻳﺠﺎﺩ ﻣﻴﻜﻨﺪ. ﭘﺬﺭﺵ ﻫﺒﻞ ، ﻻﺕ ، ﻣﻨﺎﺕ ، ﻋﺰی و ﺁﻳﺎﺕ ﺷﻴﻂﺎنی اﺳﺖ ﻛﻪ اﺳﻼﻡ ﺭا ﺭﺣﻤﺎنی ﻣﻴﻜﻨﺪ. ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﻛﺎفی اﺳﻼﻣﺸﻨﺎﺳﺎﻥ اﺯ اﻳﻨﻜﻪ ﻣﺤﻤﺪ ﭼﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻩ و ﭼﻪ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻩ ﺳﺨﻦ رانده اند و ﻣﻮﺷﻜﺎفی ﻛﺮﺩﻩ اﻧﺪ. ﻧﻮﺑﺖ ﺁﻥ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺒﻴﻨﻨﺪ ﻛﻔﺎﺭ و ﻣﺸﺮﻛﻴﻦ ﭼﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻩ و ﭼﻪ ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻩ اﻧﺪ. بهترﻳﻦ ﻣﻨﺒﻊ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﻨﺎﺑﻊ اﺳﻼﻣﻴﺴﺖ. ﺷﺎﻳﺪ ﺭاﻩ ﮔﺮﻳﺰﺷﺎﻥ اﺯ ﺩاﻋﺶ ﻫﻤﻴﻦ ﺭﻳﺰبینی ﺩﺭ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻛﻔﺎﺭ ﻣﻜﻪ ﺑﺎﺷﺪ اﻣﺎ اﻳﻨﺒﺎﺭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺟﻬﺖ ﻣﻨﻜﻮﺏ ﻛﺮﺩﻥ ﻛﻔﺎﺭ ﺑﻠﻜﻪ اﺯ اﻳﻦ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺣﻖ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻮﺩﻩ اﺳﺖ. ﺑﺮاﻱ ﺭﻧﺴﺎﻧﺲ اﺳﻼمی ﺑﺎﻳﺪ اﻧﺪﻳﺸﻪ ﻫﺎی ﻛﻔﺮ، اﻟﺤﺎﺩ ، ﺷﺮﻙ ، ﺑﺘﭙﺮﺳﺘﻲ و … ﻛﻪ ﺩﺭ ﻣﺘﻮﻥ اﺳﻼمی ﺑﺨﻮبی ﺣﻔﻆ ﺷﺪﻩ اﻧﺪ ﻭﻟﻲ ﺑﺸﺪﺕ ﺯﺷﺖ ، ﻣﺴﺦ ، ﻭاﺭﻭﻧﻪ و ﻣﻨﻔﻮﺭ ﮔﺸﺘﻪ اﻧﺪ ﺭا ﺑﺎﺯبینی و ﻣﻮشکافی ﻛﺮﺩ و ﺯﻳﺒﺎ ﺳﺎﺧﺖ و ﮔﺴﺘﺮﺵ ﺩاﺩ. اﻳﻨﮕﻮﻧﻪ اﻧﺪﻳﺸﻪ ﻫﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺯﻳﺒﺎ ﻧﻴﺴﺘﻨﺪ ﺑﻠﻜﻪ اﺯ ﻗﺎﺑﻠﻴﺖ ﻧﻔﻮﺫ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺑﺎﻻیی ﺩﺭ ﻧﺰﺩ ﻋﻮاﻡ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩاﺭﻧﺪ ، ﭼﺮا ﻛﻪ ﺁﺧﻮﻧﺪﻫﺎ ﺩاﻳﻢ ﺁﻧﻬﺎ ﺭا ﺑﺮاﻳﺸﺎﻥ ﺑﺎ ﺧﻮاﻧﺶ ﺯﺷﺘﺶ ﺑﻴﺎﻥ ﻛﺮﺩﻩ اﻧﺪ ﭘﺲ ﮔﻮﺵ ﻣﺮﺩﻡ و ﺫﻫﻨﺸﺎﻥ ﺑﺎ اﻳﻦ ﻣﻔﺎﻫﻴﻢ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻫﺎﻧﻪ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ. ﻛﺎﻓﻴﺴﺖ ﻗﺒﺢ ﻛﻔﺮ ﺭا ﻧﺰﺩ ﻋﻮاﻡ ﺷﻜﺴﺖ ﺑﻘﻴﻪ اﺵ ﺭا ﺧﻮﺩﺵ ﺗﺎ اﻧﺘﻬﺎ ﻣﻴﺪاﻧﺪ و ﻣﻴﺮﻭﺩ.

از جهت دیگر ، ﻭﻗﺘﻲ ﻧﮕﺎﻩ اﻳﺮانی ﺑﻪ اﺩﺑﻴﺎﺕ غنی اﻳﺮاﻥ اﺯ ﺩﺳﺖ اﺩﺑﺎ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ و ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻓﻴﻠﺴﻮﻓﺎﻥ اﻓﺘﺎﺩ و ﺑﺠﺎی ﺭﻳﺰبینی اﺩبی ﺩﺭ ﺗﺸﺨﻴﺺ ﺻﻔﺖ و ﻣﻮﺻﻮﻑ و … اﺯ ﺧﺮﺩ فلسفی ﺑﺮای ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﺸﻴﺪﻥ ﺑﻨﻤﺎﻳﻪ ﻫﺎی ﻓﺮﻫﻨﮓ اﻳﺮاﻥ اﺯ ﺁﻥ اﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺷﺪ ، ﺁﻧﮕﺎﻩ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺭﻧﺴﺎﻧﺲ اﻳﺮانی (جمهوری ایرانی ، بر اساس اندیشه‌هایی‌ که توسط جمالی آفریده شده اند ،) ﻛﻢ ﻛﻢ ﻧﻤﻮﺩاﺭ ﺧﻮاﻫﺪ ﺷﺪ.

ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺎﺯﻫﻢ اﻳﻦ اﻳﺮاﻥ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺭﻧﺴﺎﻧﺲ اﻳﺮانی ﺧﻮﻳﺶ ﺭا ﺑﺴﺎﺯﺩ و ﻫﻢ ﺭﻧﺴﺎﻧﺲ اﺳﻼمی ﺭا ﭘﻴﺶ ﺑﺮاﻧﺪ.

نوشته‌هایِ مرتبط:

« چرا ایران ، ملت برگزیده است ؟ » … « ایرانی شدن ، کار بسیار مشکلی‌ است. ایرانی شدن ، کار خطرناکیست. »


« هر ملتی یا طبقه‌ای ، با پیدایش یک گونه احساس « برگزیدگی » از سایر ملل و طبقات ، به وجود می‌‌آید. برای « به خود آمدن » ، باید جدا شد ، و برای جدا شدن باید « برگزیده » شد.

یهودیها ، بدین سان به این احساس برگزیدگی از سایر ملل و اقوام رسیدند که باور کردند که یهوه ، فقط با آنها میثاق بسته است. اسرائیل ، ملتی است که با یهوه « میثاق منحصر به فرد » بسته است ، از این رو ممتاز میباشد. یهوه ، با هیچ ملت یا قوم دیگری ، چنین میثاقی نبسته است.

همین احساس برگزیدگی ، تا به حال آنها را به عنوان یک ملت جداگانه نگاه داشته است (این مهم نیست که یهوه‌ای آنها را برای تنها میثاقش برگزیده باشد یا نباشد. این مهم است که یهودیها به این میثاق منحصر به فرد با یهوه ، ایمان دارند).

ملیت عرب و استقلال امت اسلام (هر دو با هم) با این احساس برگزیدگی بر سایر ملل پیدایش یافت که قرآن تصویری خاص از اسمعیل به ملت عرب و امت اسلام ارائه داد. نه‌ تنها ابراهیم ، اولویت بر امر خدا در برابر محبت خودش به پسرش میدهد و میخواهد بهترین تجسم این محبت را که پسرش اسمعیل باشد بکشد ، بلکه اسمعیل (طبق روایت قرآن) خودش نیز برای تسلیم شدن به این امر خدا ، حاضر به قربانی شدن هست. این آمادگی‌ برای قربانی شدن در راه امر الله ، از سوئی ملت عرب و از سوئی امت اسلام را از سایر ملل برگزیده میسازد. هر کسی‌ که برای خدا شهید میشود یا آماده برای شهید شدن در راه اجرای اوامر خدا هست ، خدا او را ممتاز از دیگران و ممتاز از سایر ملل و امم میسازد.

ولی‌ ایران با یک رسالت اخلاقی‌ – انسانی‌ – سیاسی ، برگزیده میشود. ملت ایران خود را با ایرج که بنیاد گذار اسطوره‌ای حکومت ایرانست عینیت میدهد. ایرج که نماینده مردم ایرانست ، خود را برای بنیاد گذاری مهر میان ملل و حکومتها قربانی می‌کند. و این عمل ، که ایستادگی برای مهر میان ملل تا سرحد فدا کردن جان خود باشد ، سبب برگزیدگی ملت ایران میشود. ملت عرب و یهود را خداست که برمی‌گزیند. ولی‌ ایران (ایرج = ایران زمین) چون برای مهر به ملل ، از امتیازات خودش می‌گذرد ، چون مهرورزی ، اوج نیرومندی و اصالت انسانیست ، و چون آزردن جان را بزرگترین گناه میداند و چون مهر را مقدم بر قدرت می‌شمارد ، برگزیده میان ملل و حکومتها میشود. ملت و حکومت ایران برای انجام این رسالت پیدایش می‌‌یابد که میان ملل و حکومات ، مهر ایجاد کند. هیچکس ایرانی نیست ، بلکه هر کسی‌ در انجام این وظیفه که آشتی میان ملل و حکومات باشد ، میتواند ایرانی بشود.

نه‌ تنها ایران به برگزیدگی خود در مهر ، ایمان دارد بلکه ملل دیگر با « برگزیدن ایرج در برابر سلم و تور » ، نشان میدهند که مردم جهان نیز مهر را بر قدرت بر می‌گزینند و بدینسان ایران را برگزیده ملل جهان میشمارند. ایرانیان چنین تصویری از خود داشته اند.

آیا ملت ایران نمیتواند از سر ، از این تصویر خود یاد بکند و چهره آشتی و مهر میان ملل شود تا برگزیده میان ملل شود ؟ ایرانی شدن ، کار بسیار مشکلی‌ است. ایرانی شدن ، کار خطرناکیست. »

منبع:

منوچهر جمالی، بخشی از کتاب   ریشه در زمین تیره  ، ۲۴ ژانویه ۱۹۹۱ ، برگ ۱۰۹  از این کتاب را ببینید ، برگرفته از وبگاهِ فرهنگشهر، بخشِ کتابها.

نوشته‌هایِ مرتبط:

« مدرنیسم بر ضد اصالت – رابطه مفاهیم مُد و مُدرن با تصویر ماه ، در فرهنگ ایران – آنکه ایرانیست ، ملّی نیست »


« معمولا مدرنیته ، جانشین بی‌ ابتکاری ، و از دست دادن اصالت میشود. انسان ، چون خود ، نمیتواند نو بیاندیشد و نو بیافریند ، و اصالت خود را نمودار سازد و بگسترد ، آنچه را در جاهای دیگر ، نو است ، می‌گیرد ، تا بی‌ ابتکاری و بی‌ اصالتی خود را جبران سازد. نو بودن ، همیشه ریشه در اصیل بودن دارد. تقلید از دین و آخوند ، استحاله به تقلید تازه‌ای می‌‌یابد. تقلید ، نوآوری را بنام « بدعت » ، زشت و مکروه میسازد ، و طبعا به آنچه اصیل است ، ارزش نمیدهد ، و نیروی شناخت اصل را از دست میدهد. در ژرفای جنبشهای مدرنیسم شرقی‌ ، همیشه این احساس عجز از ابتکار و نوآفرینی و نواندیشی هست. اینها ، همه احساس نبود استقلال و بی‌ هویتی است. اینست که مدرنیسم ، رونوشت برداری از غربست که در ژرفایش ، بر ضد اصالت است. اصالت ، یقین از سرچشمه بودن خود است. اصالت ، یقین از نیروی نوآفرینی خود است. کپیه برداری از نو ، بلافاصله مسئله هویت و اصالت را داغ میسازد ، چون این گونه نو بودن ، هویت را متزلزل میسازد. همین مدرنیسم بی‌ ریشه شاه و روشنفکران هردو ، سبب شد که هویت متزلزل ایرانی ، در آغاز به اسلام و اسلامهای راستین رو آورد ، تا خود را بیابد. پس از شکست در این آزمایش تاریخی ، مردم ایران شناختند که اسلام ، هویت اصیلشان نیست. اکنون نوبت کشف این هویت ایرانی ‌اش رسیده است. و کشف این هویت ، به عهده روشنفکرانست که اکنون از پذیرش این وظیفه تاریخی خود ، سر باز میزنند. همچنین هویت ایرانی ، ملیگرائی نیست. ملیگرائی ، یک اندیشه غربیست ، که بکلی در تضاد با فرهنگ چندین هزاره ایرانست. فردوسی بارها مئ‌گوید که « بیا تا جهان را ببد نسپریم » و نمی‌گوید بیا تا ایران امروزه را ببد نسپریم. آنکه ایرانیست ، ملی‌ نیست. فرهنگ ایرانی ، بر ضد ملیگرائی غربست. فرهنگ ایرانی ، یک فرهنگ جهانیست. فرهنگ ایران ، رسالت جهانی‌ و مردمی دارد. مدرنیته که « روند نوشوی همیشگی‌ از گوهر خود » است ، برمیگردد به احساس یقین از اصالت خود ، و کشف این اصالت خود ، برمیگردد به کشف اصالت فرهنگی‌ خود ، و گرفتن مایه‌های غنی و مردمی ژرف از فرهنگ خود ، و گسترش آنها از نو. ما اصالت و ژرفا و گستره فرهنگ خود را انکار می‌کنیم ، چون هزاره‌ها ، فرهنگ اصیل ایران را موبدان و شاهان ، کوبیده و تحریف و مسخ و مثله کرده بودند. همان واژه « شاه » ، به معنای اجتماع و بشریّت است ، و هیچ ربطی‌ به سلطانی ندارد که خود را شاه میخواند. شاه ، نام سیمرغ بوده است که خوشه همه انسانهاست. بینش انسان ، از همپرسی میان خدا و انسان ایجاد میشود. به عبارت دیگر ، همپرسی خدا ، که کلّ جان است با انسان ، به معنای « همه پرسی‌ » است. دیالوگ خدا و انسان ، پرسیدن همه اجتماع از همه اجتماعست ، و این رفر[ا]ندوم واقعیست. پرسیدن ، تنها سئوال کردن نیست ، بلکه پرسیدن ، پرستاری کردن و نگران زندگی‌ دیگری بودن هم هست ، و از اینگذشته پرسیدن ، به معنای جستجو کردنست.

پس در همپرسی ، خدا با انسان ، یا اجتماع و انسان ، با هم می‌جویند ، و به اندیشه نگهبانی و پرورش جان همدیگرند. امروزه « همه پرسی‌ » را به معنای « رفراندوم » کاسته اند. این رفراندوم که دو تا بدیل محدود ، پیش مردمان میگذارند ، مثل داستان اکوان دیو است که رستم را میان فروافکندن او در دریا ، یا فروافکندن او در کوه ، مختار میگذارد. رستم نباید ، میان زندگی‌ و مرگ برگزیند ، بلکه باید میان دو نوع مرگ برگزیند. این داستان رفر[ا]ندوم خمینی میان سلطنت و ولایت فقیه بود. مسئله ما ، مسئله طرح کردن پرسشی است که زندگی‌ مردمان را بپروراند و به آنها آزادی بدهد ، ولی‌ این پرسش را باید ، خود اجتماع ، طرح کند ، نه‌ قدرتی‌ فراسوی اجتماع. از همه پرسیدن ، باید پیآیند همپرسی مداوم اجتماع در آزادی باشد. معنای همین دو اصطلاح شاه و همپرسی ، مینماید که تا چه اندازه فرهنگ ایران را مسخ و مُثله کرده اند. پس مدرنیسم ، انگیخته شدن بیشتر به کشف فرهنگ خود ، و زاده شدن از نو ، از همین فرهنگ خود و خود است. ولی‌ مدرنیسم وارداتی ، حس شناخت چیز اصیل را ندارد ، بلکه چیزی را نو میداند که دیگران در خارج ، نو میدانند. در جامعه خودش ، اگر اندیشه نوی پیدا شود ، نه‌ میتواند خود آنرا بشناسد ، و نه‌ میتواند به آن ، آفرین بگوید. یکی‌ از استادان ایرانی که سالیان دراز در دانشگاههای آمریکا تدریس می‌کند ، پس از دریافت بیش از شصت کتاب من ، به من میگفت ما باید منتظر بشویم و ببینیم که پژوهشگران و اندیشمندان غربی درباره‌ شما چه می‌گویند ! اینست که این مدرنیسم عاریتی ، بر ضد گوهر ژرف ملت قرار می‌گیرد. ملت در برخورد با این گونه مدرنیسم ، ولو آنکه بخشی از آنرا هم کپیه کند ، بزودی در جستجوی اصالت خود میافتد. این مسئله است که منهم ، سرچشمه نوآفرینی هستم ، و طبعا بلافاصله این پرسش طرح میشود که ، چرا این راه نوآفرینی در من و جامعه من ، بسته شده است ؟

چیست که ما را از نوآفرینی باز میدارد ؟ نوآفرینی ، کشف فورمولهای ریاضی‌ و ماشین آلات و بررسی در امراض و …. نیست. نوآفرینی ، با آزادی اندیشه بطور کلی‌ کار دارد. و آزادی اندیشه ، با طرد هرگونه قدرتی‌ ممکنست که بر اندیشیدن انسان ، حاکمست. دین و مقدساتش ، اقتصاد و قدرتمندان اقتصادی ، نباید حاکم بر اندیشیدن انسان باشند. آوردن یک فلسفه یا شبه‌‌ فلسفه‌ای از خارج ، و حاکم ساختن آن بر ملت ، بازداشتن ملت از اندیشیدنست. در برابر مدرنیسم عاریتی روشنفکران ، و آوردن مارکسیسم و برخی‌ از افکار سطحی دیگر ، ملت به اسلام بازگشت. به خیال آنکه اصالت او در آنجاست. بررسی‌های فرهنگ ایران ، از آستانه مشتی سطحیات ، و تصحیح مقداری از کتاب‌ها ، و بررسی مسائل دستوری آنها ، و ماندن در محدوده تنگ الهیات زرتشتی ، و بسند کردن به افکار عقب مانده ایرانشناسان که هیچگونه مایه فلسفی‌ ندارند ، نگذشت. ملت و به ویژه نسل جوان ، متوجه شده است که هویت او ، فرهنگ اصیل ایرانست نه‌ اسلام. ولی‌ متاسفانه روشنفکران ، کوچکترین توجهی‌ به مایه‌های موجود در فرهنگ ایران نکرده اند و پنداشته ا